{ هر که در این سرا درآید نانش دهید و از ایمانش مپرسید "ابوالحسن خرقانی" }
گوشی رو برداشت یه کم بازی کرد بعد گذاشت توی یقه اش گوشی افتاد،دوباره و چند باره گذاشت و افتاد،گفتم چیکار می کنی عمو ؟ میگه عمو خودم دیدم مامان مهتاب گوشی شو می ذاره تو یقه اش بعد از تو یقه اش هم ورمیداره ! پس چرا من میذارم نمیشه ؟

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم فروردین ۱۳۹۴ساعت 14:50  توسط توت فرنگي   | 

چند وقت پیش یکی از دوستان تو جنگل گم میشه بعدش هم به خاطر گرسنگی از حال میره چند تا روستایی که تو جنگل داشتند گشت می زنن پیداش می کنن و نجاتش می دن این هم میگه حالا که اینا به من کمک کردن منم اگر بتونم یه کاری کنم جبران بشه.به مسجد ها و صندوق های خیریه مراجعه می کنه و میگه یه روستایی هست که اب اشامیدنی ندارن شما که کار خیر می کنید کمک شون کنید،جواب میدن که برای چنین کاری پول نداریم.

بعدش به دوست و اشنا رو می زنه تا یه کم پول جمع اوری کنه،ما رو که دید ماجرا رو تعریف کرد و گفت اگر وقت داشتید سه چار روزی بیایید به من کمک کنید،رفتیم روستا اوضاعش خیلی بد بود،کلی از مردمش به خاطر تصفیه نبودن اب بیماری کلیوی داشتن،اکثرشون هم پیرمرد پیرزن بودن که کسی رو نداشتن و با یارانه زندگی رو می گذروندن.موقع بارون سقف همه ی خونه ها چکه می کرد شدید .

یه سری از لوله کشی ها رو عوض کردیم،دستگاه تصفیه اب هم رو لوله ورودی اب چشمه نصب کردیم ولی باز هم اونی نشد که باید می شد.

برگشتیم شهر،مراسم عزاداری برای حضرت زهرا(س) گرفته بودن،وسط عزاداری گفتن که دویست هزار متر تو عراق خریده شده که برای حضرت زهرا صحن و حرم ساخته بشه لطف کنید اگر نذر دارید کمک کنید.بعد اومدم اینترنت دیدم نوشتن پیش بینی شده 700 میلیارد تومن ساخت این حرم هزینه می بره.این همه خوندیم و گفتن که اهل بیت و امامان ساده زیست بودن هر چی داشتن خرج دیگران می کرد،اگر اون ها امروز بودن راضی بودن که تو چنین شرایطی که جای جای ایران مردم از بی 1ولی دارن تلف می شن چنین هزینه اش براشون بشه ؟

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم فروردین ۱۳۹۴ساعت 17:4  توسط توت فرنگي   | 

رفتیم برای پدر درخواست بازنشستی بدیم،گفت باید بیمه اش جمع اوری بشه مدتی طول کشید تا اون سابقه هایی هم که پرونده ها کاغذی بوده جمع اوری بشه! بعد از جمع اوری یه نگاهی انداختم ! هیچی دیگه اونقدر کارفرمایان عزیز مرتب و دقیق حتی بیشتر از مدت زمان های کارکرد ریخته بودن که دلم سوخت بیمه بیچاره چطور می خواد این همه رو برگردونه !

سال 72 ، سیزده روز ، سال هفتاد و سه شونزده روز ، سال هفتاد و چهار یک ماه و پنج روز

سرجمع به زور به ده سال رسید و حقوق بازنشستگیش رو ماهی سیصد هزار تومن تعیین کردند

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم فروردین ۱۳۹۴ساعت 15:59  توسط توت فرنگي   | 

سفر اینگونه آغاز شد که هنوز جوراب هایمان را در نیاورده خبر رسید دعوای بزرگی در گرفته است دور هم جمع بشوید و راهکار بدهید.جمع شدیم و ماجرا را جویا شدیم اینگونه بود که دخترکانی از کوچه می گذشتند پسرکی می گوید "سلام خوشگل" پسرکانی دیگر می ایند و به متلک اندازها می گویند چرا متلک انداخته اید و شروع به دوا می کنند،متلک اندازها که سه نفر بودند زورشان بیشتر می شود و مدافعین حقوق متلک را می زنند،مدافعین متلک متواری شده با لشکری به سوی متلک اندازها می ایند که ای دادی ای هوار به متلک می اندازند کتک هم می زنند ! دعوا بیشتر و بیشتر می شود ، تا اینکه با زخمی شدن شدید متلک اندازها جنگ خاتمه می یابد ! متلک اندازها می روند شکایت می کنند و دادگاه دیه هنگفتی تعیین می کند.پدران مدافعین متلک به پدر دخترکی مراجعه کرده و می گوید که پسران ما از ناموس شما دفاع کرده اند باید دیه را شما پرداخت کنید ! دخترک از همه جا بیخبر می گفت که من اصلا توجه نکردم چه گفتند راهم را رفتم کسی هم مزاحمتی ایجاد نکرد ! 

یکی نیست به ما بگوید سلام خوشتیپ 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم فروردین ۱۳۹۴ساعت 12:39  توسط توت فرنگي   | 

امسال خیلی دلم می خاست برم شیراز ، ولی چه کنیم دیگه نشد کلی از اقوام قراره عروسی بگیرن از اون جایی که بابا نمی تونه همه اش رو بره ما باید به نمایندگی باید تو مراسم هاشون شرکت کنیم و گرنه به این اقوام گرام بر می خوره

از اون جایی که مسافرت یه کله ای رو دوست ندارم،یعنی یه سره از مبدا به مقصد برم ! می خام مثل همیشه تیکه تیکه برم ، از اینجا برم شاهرود ، از اونجا برم بسطام پیش شیخ حسن خرقانی عزیزم از اونجا هم برم گرگان از گرگان هم برم گنبد کاووس روزهای اول که فکر کنم کلا به عروسی رفتن طی بشه !

قابل ذکره که من هنوز دریا رو ندیدم ، چقدر خوب می شد یکی تون منو دعوت می کرد اون ورا من چتر می شدم منو می برد دریا ثوابم داره دل بچه رو شاد کردن

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم اسفند ۱۳۹۳ساعت 15:26  توسط توت فرنگي  

سوار تاکسی شدم برم داخل شهر،وسط راه دیدیم راه بندون شده،دست فروش ها هم تو پیاده روها هم توی خیابون اصلی بساط کرده بودن اصن ماشین ها نمی تونستن تکون بخورن ! راننده اومد میانبر بزنه رفت تو کوچه پس کوچه ها،اون وقت تو هر کوچه ای می رفت و نگاه می کردم انگار اخرش بن بست بود ولی می رفت و نبود ! کوچه ها هم تنگ بود هم کوتاه ! با مشقت تونست برسه به میدون شهر.این هم  [ مسیرش ]

 

اون وقت یادم افتاد گنبد کاووس که بودیم تو این جور مواقع که خیابون اصلی بسته می شد اصلا مشکلی نبود راحت می تونستی از هر طرف که بخوای بری.  [گنبد کاووس] ، دست اجنبی های آلمانی درد نکنه واقعا.

 

رفتم بازار مگه می شد راه بری؟کل شهر رو دست فروش ها تصرف کرده بودن ، کارهام رو انجام دادم می خاستم برگردم پیشوا یعنی می خاستم فرار کنم از این شلوغی دیدم اوهه چقد مسافر وایستاده اونم زیر بارون،بعد جالب بود تاکسی ها خطی هم رد می شدن ولی سوار نمی کردن می گفتن عیده و ما تعطیلیم !!

اون وقت من هر طرف خیابون می رفتم می دیدم از اون طرف خیابون ماشین اومد مسافر سوار کرد رفت،می اومد این ور،نگاه می کردم ئه اون طرف خیابون یکی وایستاد مسافر سوار کرد ! هی از این ور به اون ور می رفتیم اونم زیر بارون شدید ! بعد شخصی ها هم که می گفتیم اقا پیشوا ، کرایه نفری هزار تومن رو می گفتن 2 هزار تومن ، بعد می گفتیم چرا ؟ می گفتن عیده دیگه شلوغه ! انصافتو شکر هی !

ده دقیقه منتظر شدم ماشین گیر نیومد،شد یه ربع شد نیم ساعت شد چهل دقیقه،یه نگاهی به خودم کردم گفتم خوب با این بارون از حموم رفتن هم بی نیاز شدم یه صرفه جویی هم شد !

همونطور که وایستاده بودم و بارون می خوردم گوشیم زنگ خورد برداشتم،یه صدای خیلی خیلی شاد و پر انرژی گفت سلام اقای سعادتی حال شما چطوره ؟ عید تون مبارک ،( [ کودک فهیم ] مون روزنامه نگاره دیگه عادت نداره با اسم کوچیک صدا کنه :دی )  انقدر پرانرژی بود که همه ی خستیگم در رفت.

اخرشم یه مینی بوس لطف کرد اومد ما یک بره ادم رو سوار کرد و به مقصد رسوند این بود انشای من

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم اسفند ۱۳۹۳ساعت 15:13  توسط توت فرنگي   | 

میگن ملانصرالدین دو تا گوساله داشت،یکیش نمی رفت تو طویله،یکیش از طویله بیرون نمی اومد ، حالا یه بنده خدایی از راه دور دو تا شلوار برام اورده طبق معمول چون خیلی خوش شانسم یکیش کمرش خیلی تنگه یکیش گشاد

بچه که بودیم وقتی به تعطیلات عید نزدیک می شدیم هم خوشحال بودیم هم ناراحت،خوشحال از این جهت که از دست مدرسه و مشق نوشتن های زیادی چند روزی راحت بودیم ، ناراحت از این جهت که کشاورزی یا چوپانی ما میشد دو شیفته

اگر بخوام از امسال بگم خوب اول سال شرایط سختی بود،البته اون سختی ادامه سال 92 بود،حالا چرا سخت ؟ خوب من سال 92 کرج دانشگاه قبول شدم بعد گفتن ما محدودیت خوابگاه داریم و چون که ورامین جزو استان تهران هست به شما تعلق نمی گیره ، بعد مجبور شدم که برم و بیام دیگه هی،حالا مسیر رو داشته باشین،از شهرک تا داخل شهر،از داخل شهر تا ورامین،از ورامین تا شهر ری،از شهری ری سوار مترو تا امام خمینی،از اونجا دوباره تا صادقیه،از صادقیه دوباره تا گلشهر کرج،از ایسگاه گلشهر تا دانشگاه ازاد کرج،از اونجا هم تا خیابون دانشکده حالا بعد طی این سه ساعت راه اونم مسیر به مسیر،بیا و بشین سر کلاس درس.

بعد بعضی وقتا که دیگه حسابی خسته می شدم و می خاستم مسیر کوتاه بشه می رفتم پیش بابا،اونجا یه اتاق بسیار کوچیک شبا چار پنج نفره می خابیدیم به طوری که اگر می خاستی از این پهلو به اون پهلو بشی می خوردی به بغلی و بیدار می شد

خوب این از سختی اول سال،از خوبی سال اگر بخوام بگم اینکه امسال یکی از بزرگترین ارزوهای من براورده شد،من از بچگی بستنی خیلی دوست داشتم به طوریکه دائم می خوردم و حاضر بودم کلی کار سخت انجام بدم بعد برام بستنی بخرن،به حدی که دائم بهم می گفتن حسنی دس نزنی به بستنی یخ می زنی ، بعد همون بچگی ارزو می کردم که کل سال مغازه ها بستنی بیارن که نمی اوردن به وسطای پاییز جمع می شد،اون وقت امسال این ارزوی من براورده شد و من تونستم تو کل فصل های سال حسابی بستنی بخورم

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم اسفند ۱۳۹۳ساعت 22:7  توسط توت فرنگي   | 

پریشب پدر تماس بگرفت و بفرمود : حسنک کجایی؟ دلمان برای مادرت تنگ شده،تو بیا اینجا تا من بروم آنجا ! دیروز حوالی ظهر به سمت او عزیمت نموده سنگر نگهبانی را تحویل گرفتم.حوصله مان سر رفته بود که پسرکی سیزده چهارده ساله ما را در بازی تنیس به مبارزه دعوت نمود،چند دور بازی کرده و با قلبی آکنده از اندوه همه را باختم !

پس از آن به اتاقک بازگشتم ساعتی چند که گذشت دیدم آی داد آی هوار تو گویی جنگ جهانی گشته آنقدر صدای انفجار آمد که تا الاه صبح خواب بر من حرام گشت !

بعد از بی خوابی های بسیار رفتم پیش علاالدین،آن چراغ جادو داشت نه ،اینکه گوشی فروشی های بسیار دارد را می گویم.در وهله ی اول نگاهی به قیمت گوشی ها انداخته و نگاهی دیگر به جیب خویش،دریافتم که زهی خیال باطل سیب زمینی هم بهت نمیدن چه برسه گوشی !

به حجره نخست مراجعه و پرسیدم هواوی y530 چقدره ؟ فرمود که: چند قیمت گرفتی؟ گفتم : والا من الان اومدم پاساژ ! فرمود که آهان 290 تومن ! کمی رفتم جلوتر از یک حجره دار دیگر قیمت همان را پرسیدم،فورا فرمود: چند قیمت داری؟ گفتم 290،فرمود که خوب گفته ما 320 می فروشیم !، حجره سوم رفتم باز  هم همان را پرسید،این جا بود که فهمیدم جمله ی "چند قیمت داری؟" در این سرای مد است و لابد کلاس هم دارد !

هی حجره به حجره گیج تر می شدم،یکی می فرمود 270 تومن،یکی می فرمود 350 تومان! آنقدر بالا پایین شد این قیمت که من با آن جیب خالیه هیچی ندار پنداشتم الان است که کلاهم را بردارند ! در کسری از ثانیه متواری گشته و تا متروی جناب سعدی را پیاده گز نمودم !

ای کسانی که خوب هستید در آن سرای بی در و پیکر یا سراهای با در و پیکر دیگر آشنایی فامیلی برادری پسر عمویی مادر زنی؟ چیزی ندارید بی نوایان را یاری برساند ؟ نو یا دست دو یا مستعمل اش فرقی ندارد فقط یک چیزی باشد به جیب کارگری ما بخورد.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم اسفند ۱۳۹۳ساعت 23:48  توسط توت فرنگي   | 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم اسفند ۱۳۹۳ساعت 23:3  توسط توت فرنگي   | 

ساعت ده صبح است و منتظرم چایی با طعم زیره خنک شود ! پیامکی از یک دوست می آید :بازار گذر همون اولش یک مغازه تیشرت های خوشگل ارزان اورده،برو یک سر بزن.می روم بیرون،ده دقیقه ای در انتظار اتوبوس،نمی آید،با تاکسی های راوند-کاشان خودم را داخل شهر می رسانم،مغازه ای که گفته بد بسته است،پیرمرد عطاری روبرو می گوید بعدازظهر بیا،حوصله ندارم برگردم می روم باغ فین کمی آرام شوم.چند دقیقه ای فواره ها را نگاه می کنم یک خانم خارجکی که کمی فارسی بلد است می پرسد این ها چطور کار می کنند ؟برق؟منظورش فواره های باغ است،برایش می گویم که برقی در کار نیست و این ها با اختلاف سطح کار می کنند! لبخند می زند،لبخندی همراه با تعجب و کمی ناباوری ! شوهرش هم حرف من را تایید می کند.با هم دوست می شویم،بازار می رویم،عطاری ها مسگر ها گلاب فروشی ها امامزاده ها و در اخر وقت خداحافظی آن خانم خارجکی مرا بوسید ! 

بوسه ی اجنبی ها هم ادم را به جهنم می برد ؟ 

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم اسفند ۱۳۹۳ساعت 12:1  توسط توت فرنگي   |