{ هر که در این سرا درآید نانش دهید و از ایمانش مپرسید "ابوالحسن خرقانی" }
امسال خیلی دلم می خاست برم شیراز ، ولی چه کنیم دیگه نشد کلی از اقوام قراره عروسی بگیرن از اون جایی که بابا نمی تونه همه اش رو بره ما باید به نمایندگی باید تو مراسم هاشون شرکت کنیم و گرنه به این اقوام گرام بر می خوره

از اون جایی که مسافرت یه کله ای رو دوست ندارم،یعنی یه سره از مبدا به مقصد برم ! می خام مثل همیشه تیکه تیکه برم ، از اینجا برم شاهرود ، از اونجا برم بسطام پیش شیخ حسن خرقانی عزیزم از اونجا هم برم گرگان از گرگان هم برم گنبد کاووس روزهای اول که فکر کنم کلا به عروسی رفتن طی بشه !

قابل ذکره که من هنوز دریا رو ندیدم ، چقدر خوب می شد یکی تون منو دعوت می کرد اون ورا من چتر می شدم منو می برد دریا ثوابم داره دل بچه رو شاد کردن

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم اسفند ۱۳۹۳ساعت 15:26  توسط توت فرنگي  

سوار تاکسی شدم برم داخل شهر،وسط راه دیدیم راه بندون شده،دست فروش ها هم تو پیاده روها هم توی خیابون اصلی بساط کرده بودن اصن ماشین ها نمی تونستن تکون بخورن ! راننده اومد میانبر بزنه رفت تو کوچه پس کوچه ها،اون وقت تو هر کوچه ای می رفت و نگاه می کردم انگار اخرش بن بست بود ولی می رفت و نبود ! کوچه ها هم تنگ بود هم کوتاه ! با مشقت تونست برسه به میدون شهر.این هم  [ مسیرش ]

 

اون وقت یادم افتاد گنبد کاووس که بودیم تو این جور مواقع که خیابون اصلی بسته می شد اصلا مشکلی نبود راحت می تونستی از هر طرف که بخوای بری.  [گنبد کاووس] ، دست اجنبی های آلمانی درد نکنه واقعا.

 

رفتم بازار مگه می شد راه بری؟کل شهر رو دست فروش ها تصرف کرده بودن ، کارهام رو انجام دادم می خاستم برگردم پیشوا یعنی می خاستم فرار کنم از این شلوغی دیدم اوهه چقد مسافر وایستاده اونم زیر بارون،بعد جالب بود تاکسی ها خطی هم رد می شدن ولی سوار نمی کردن می گفتن عیده و ما تعطیلیم !!

اون وقت من هر طرف خیابون می رفتم می دیدم از اون طرف خیابون ماشین اومد مسافر سوار کرد رفت،می اومد این ور،نگاه می کردم ئه اون طرف خیابون یکی وایستاد مسافر سوار کرد ! هی از این ور به اون ور می رفتیم اونم زیر بارون شدید ! بعد شخصی ها هم که می گفتیم اقا پیشوا ، کرایه نفری هزار تومن رو می گفتن 2 هزار تومن ، بعد می گفتیم چرا ؟ می گفتن عیده دیگه شلوغه ! انصافتو شکر هی !

ده دقیقه منتظر شدم ماشین گیر نیومد،شد یه ربع شد نیم ساعت شد چهل دقیقه،یه نگاهی به خودم کردم گفتم خوب با این بارون از حموم رفتن هم بی نیاز شدم یه صرفه جویی هم شد !

همونطور که وایستاده بودم و بارون می خوردم گوشیم زنگ خورد برداشتم،یه صدای خیلی خیلی شاد و پر انرژی گفت سلام اقای سعادتی حال شما چطوره ؟ عید تون مبارک ،( [ کودک فهیم ] مون روزنامه نگاره دیگه عادت نداره با اسم کوچیک صدا کنه :دی )  انقدر پرانرژی بود که همه ی خستیگم در رفت.

اخرشم یه مینی بوس لطف کرد اومد ما یک بره ادم رو سوار کرد و به مقصد رسوند این بود انشای من

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم اسفند ۱۳۹۳ساعت 15:13  توسط توت فرنگي   | 

میگن ملانصرالدین دو تا گوساله داشت،یکیش نمی رفت تو طویله،یکیش از طویله بیرون نمی اومد ، حالا یه بنده خدایی از راه دور دو تا شلوار برام اورده طبق معمول چون خیلی خوش شانسم یکیش کمرش خیلی تنگه یکیش گشاد

بچه که بودیم وقتی به تعطیلات عید نزدیک می شدیم هم خوشحال بودیم هم ناراحت،خوشحال از این جهت که از دست مدرسه و مشق نوشتن های زیادی چند روزی راحت بودیم ، ناراحت از این جهت که کشاورزی یا چوپانی ما میشد دو شیفته

اگر بخوام از امسال بگم خوب اول سال شرایط سختی بود،البته اون سختی ادامه سال 92 بود،حالا چرا سخت ؟ خوب من سال 92 کرج دانشگاه قبول شدم بعد گفتن ما محدودیت خوابگاه داریم و چون که ورامین جزو استان تهران هست به شما تعلق نمی گیره ، بعد مجبور شدم که برم و بیام دیگه هی،حالا مسیر رو داشته باشین،از شهرک تا داخل شهر،از داخل شهر تا ورامین،از ورامین تا شهر ری،از شهری ری سوار مترو تا امام خمینی،از اونجا دوباره تا صادقیه،از صادقیه دوباره تا گلشهر کرج،از ایسگاه گلشهر تا دانشگاه ازاد کرج،از اونجا هم تا خیابون دانشکده حالا بعد طی این سه ساعت راه اونم مسیر به مسیر،بیا و بشین سر کلاس درس.

بعد بعضی وقتا که دیگه حسابی خسته می شدم و می خاستم مسیر کوتاه بشه می رفتم پیش بابا،اونجا یه اتاق بسیار کوچیک شبا چار پنج نفره می خابیدیم به طوری که اگر می خاستی از این پهلو به اون پهلو بشی می خوردی به بغلی و بیدار می شد

خوب این از سختی اول سال،از خوبی سال اگر بخوام بگم اینکه امسال یکی از بزرگترین ارزوهای من براورده شد،من از بچگی بستنی خیلی دوست داشتم به طوریکه دائم می خوردم و حاضر بودم کلی کار سخت انجام بدم بعد برام بستنی بخرن،به حدی که دائم بهم می گفتن حسنی دس نزنی به بستنی یخ می زنی ، بعد همون بچگی ارزو می کردم که کل سال مغازه ها بستنی بیارن که نمی اوردن به وسطای پاییز جمع می شد،اون وقت امسال این ارزوی من براورده شد و من تونستم تو کل فصل های سال حسابی بستنی بخورم

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم اسفند ۱۳۹۳ساعت 22:7  توسط توت فرنگي   | 

پریشب پدر تماس بگرفت و بفرمود : حسنک کجایی؟ دلمان برای مادرت تنگ شده،تو بیا اینجا تا من بروم آنجا ! دیروز حوالی ظهر به سمت او عزیمت نموده سنگر نگهبانی را تحویل گرفتم.حوصله مان سر رفته بود که پسرکی سیزده چهارده ساله ما را در بازی تنیس به مبارزه دعوت نمود،چند دور بازی کرده و با قلبی آکنده از اندوه همه را باختم !

پس از آن به اتاقک بازگشتم ساعتی چند که گذشت دیدم آی داد آی هوار تو گویی جنگ جهانی گشته آنقدر صدای انفجار آمد که تا الاه صبح خواب بر من حرام گشت !

بعد از بی خوابی های بسیار رفتم پیش علاالدین،آن چراغ جادو داشت نه ،اینکه گوشی فروشی های بسیار دارد را می گویم.در وهله ی اول نگاهی به قیمت گوشی ها انداخته و نگاهی دیگر به جیب خویش،دریافتم که زهی خیال باطل سیب زمینی هم بهت نمیدن چه برسه گوشی !

به حجره نخست مراجعه و پرسیدم هواوی y530 چقدره ؟ فرمود که: چند قیمت گرفتی؟ گفتم : والا من الان اومدم پاساژ ! فرمود که آهان 290 تومن ! کمی رفتم جلوتر از یک حجره دار دیگر قیمت همان را پرسیدم،فورا فرمود: چند قیمت داری؟ گفتم 290،فرمود که خوب گفته ما 320 می فروشیم !، حجره سوم رفتم باز  هم همان را پرسید،این جا بود که فهمیدم جمله ی "چند قیمت داری؟" در این سرای مد است و لابد کلاس هم دارد !

هی حجره به حجره گیج تر می شدم،یکی می فرمود 270 تومن،یکی می فرمود 350 تومان! آنقدر بالا پایین شد این قیمت که من با آن جیب خالیه هیچی ندار پنداشتم الان است که کلاهم را بردارند ! در کسری از ثانیه متواری گشته و تا متروی جناب سعدی را پیاده گز نمودم !

ای کسانی که خوب هستید در آن سرای بی در و پیکر یا سراهای با در و پیکر دیگر آشنایی فامیلی برادری پسر عمویی مادر زنی؟ چیزی ندارید بی نوایان را یاری برساند ؟ نو یا دست دو یا مستعمل اش فرقی ندارد فقط یک چیزی باشد به جیب کارگری ما بخورد.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم اسفند ۱۳۹۳ساعت 23:48  توسط توت فرنگي   | 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم اسفند ۱۳۹۳ساعت 23:3  توسط توت فرنگي   | 

ساعت ده صبح است و منتظرم چایی با طعم زیره خنک شود ! پیامکی از یک دوست می آید :بازار گذر همون اولش یک مغازه تیشرت های خوشگل ارزان اورده،برو یک سر بزن.می روم بیرون،ده دقیقه ای در انتظار اتوبوس،نمی آید،با تاکسی های راوند-کاشان خودم را داخل شهر می رسانم،مغازه ای که گفته بد بسته است،پیرمرد عطاری روبرو می گوید بعدازظهر بیا،حوصله ندارم برگردم می روم باغ فین کمی آرام شوم.چند دقیقه ای فواره ها را نگاه می کنم یک خانم خارجکی که کمی فارسی بلد است می پرسد این ها چطور کار می کنند ؟برق؟منظورش فواره های باغ است،برایش می گویم که برقی در کار نیست و این ها با اختلاف سطح کار می کنند! لبخند می زند،لبخندی همراه با تعجب و کمی ناباوری ! شوهرش هم حرف من را تایید می کند.با هم دوست می شویم،بازار می رویم،عطاری ها مسگر ها گلاب فروشی ها امامزاده ها و در اخر وقت خداحافظی آن خانم خارجکی مرا بوسید ! 

بوسه ی اجنبی ها هم ادم را به جهنم می برد ؟ 

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم اسفند ۱۳۹۳ساعت 12:1  توسط توت فرنگي   | 

چند وقت پیش من و خواهرزادم داشتیم تو بازار قدم می زدیم که یه خانمی اومد جلو و به خاهر زادم گفت این چه وضع بیرون اومدنه ؟ اون حرف می زد و ما نگاه می کردیم بهش گفتم هر کسی مسئول کارهاش خودشه،گفت من به عنوان یه مومن یه مسلمان وظیفه خودم می دونم وقتی این خانم داره راهش رو اشتباه و کج میره بهش تذکر بدم و جلوش رو بگیرم! کلی حرف زد و با عصبانیت نفرین کرد و رفت.

خیلی  بده وقتی کسی مخالف فکر ما فکر می کنه نتیجه بگیریم که اون داره اشتباه فکر می کنه.

بارها این حرفها رو شنیدم که میگن وقتی طرف داره می افته تو چاه من وظیفمه بگم،بعله اگر دیدی جلوی یه نفر چاهه بهش بگو نذار بیوفته،ولی وقتی کسی پوشش اش مخالف فکر ماست یعنی داره می افته تو چاه ؟ یعنی داره بیراهه میره ؟ !

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم اسفند ۱۳۹۳ساعت 22:41  توسط توت فرنگي   | 

+ آهنگ  شیرین لب - پرواز همای 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم اسفند ۱۳۹۳ساعت 0:26  توسط توت فرنگي   | 

خاستم بنویسم که دو چشم تو گوهر است
دیدم برای وصف تو در مانده جوهر است !
سالهاست برای تو بیت ها سروده اند
راستی بگو که وصف کدام یک بهتر است ؟
در وصف روی تو سعدی این چنین نوشت:
"معشوق خوب روی چه محتاج زیور است"
خوابش حرام کردی بر آن شیخ که گفت
"امشب نظر به روی تو از خواب خوش تر است"
وقتی که در در بر مایی و شب گرفت
"حاجت به شمع نیست که مهتاب خوشتر است"
حافظ خدای غزل های عاشقانه هم نوشت
"شمشاد خانه پرور ما از که کمتر است؟"
ان شیخ ترک که جانش گرفتی از برای بوس
گفتا از این خرید و فروش "بازار خوش تر است" (1)
"رفتم به کوی خواجه و گفتم که خواجه کو ؟"
گفتند خواجه ی دل داده بهتر است !
عطار که هفت شهر عشق را دیده بود
"گفتا که پنهانی با معشوق خوش تر است" (2)
بانو ببخش که شعر وزن ندارد اما بدان
"من در میان جمع و دلم جای دیگر است"
 
 
+ مصرع هایی که داخل "" هست،از سعدی و حافظ  و موالانا غرض گرفتم !
1- بوس از تو و جان از من،بازار چنین خوشتر (خاقانی)
2- زانکه با معشوق پنهان خوشتر است
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم بهمن ۱۳۹۳ساعت 21:54  توسط توت فرنگي   | 

گف کلاسات کی شروع میشه گفتم هنوز نگفتن گفت بیا چن روزی جام بمون چن روزی استراحت کنم گفتم چشم رفتم پیشش گفت این تو این کار من رفتم،شب شد اومدم پایین رفتمماست و نون خریدم برگشتم سمت اتاق تو پارک یکی اومد جلوم گف اینجا چیکار می کنی؟ملوم بود تو حال خودش نیست گفتم کارم اینجاست گفت نه اومدی ناموس مردم رو دید بزنی نگا کردم کسی تو پارک نبود جز خودشو چن تای دیگه که دیدم دور اتیشن رفتم به سمت اتاق یه لگد زد زیر ماست و ریخت،چیزی بهش نگفتم اومدم راهم رو برم ول کن نبود هی می گفت می گفت اینجا محل ماست باید ادبت کنم و چن تا فوش داد،نگاش نکردم و رفتم اتاق زنگ زدم پلیس و ادرس دادم گفتم چن نفر اینجا مواد می کشن و مزاحمم شدن گفت دو دقیقه دیگه نیروی ما اونجاست،نیم ساعتی  گذشت منتظر شدم پلیس بیاد خبری نشد،دیدم گشنمه رفتم دوباره ماست بخرم،دیدم نیستن گفتم خو با خیال راحت برم،وسط راه دیدم از لای گل ها اومدن بیرون،یکی شون از پشت دستامو گرفت اون یکی زد تو دلم،دستامو با یه ترفندی ازاد کردم و دستشو پیچوندم دیدم شل و ول خورد زمین ولش کردم گفتم بدبختی نشکنه دستش،یدم کسی اون طرفا نیست داد بزنم هم فایده نداره یکی شون اومد جلو فوش داد و زد تو صورتم گردنشو گرفتم،گردنش تو دستم بود که یکی شون با آجر چند تا زد تو سرم چن تا هم تو کمرم شل شدم افتادم اومدم بلن شم دیدم نمی شه چن نفری با خیال راحت کلی هم مشت و لگد زدن بعد رفتن هی سعی کردم بلن شم نشد همون جا دراز کشیدم چن دقیقه گذشت گوشیم زنگ خورد جواب دادم گفت شما تماس گرفته بودید؟گفتم بله گفت مامورین ما الان می رسند اونجا لطفا در محل حضور داشته باشید ........

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم بهمن ۱۳۹۳ساعت 21:41  توسط توت فرنگي   |