خواهش اول  اینکه به عقاید و افکار اطرافیان مون احترام بذاریم،اگر کسی به محرم و عزاداری اعتقادی نداره بهش برچسب بی دین،کافر،جهنمی نزنیم.اگر کسی هم اعتقاد داره بهش نگیم عقب مونده،خرافه پرست.احترام به عقاید می تونه کمک کنه جامعه آروم تری داشته باشیم 

خواهش دوم این که تو عزاداری ها اخلاق مداری رو رعایت کنیم،دیشب از جلوی یه هیئت رد می شدم دو تا سطل آشغال دو طرف درب اش بود اما جلوی هیئت توی خیابون پر از لیوان های یک بار مصرف و ظرف های نذری.بیاییم هوای شهرمون رو،هوای کارگرهای شهرداری رو داشته باشیم،پدر من یکی از همون هاست.

خواهش سومم اینه که اگر نذر دارید یا اینکه دوست دارید توی یه کار خوب شرکت کنید دوستم خرابات نشین فکر هایی داره که با جمع اوری پول یه کارهایی انجام بده مثلا تهیه دارو برای کسانی که توانایی مالی ندارند یا تامین هزینه یه سری ازمایشات برای مادران باردار.  [به این لینک مراجعه نمایید]


جمعه نهم آبان 1393 | 21:14 | توت فرنگي | | 
رنگ چشمش مثل دخترهای روسی

دامنش خاکستری مایل به طــــوسی

صـــــــــورتش زیبا چنانکه کــــیف دارد

یک سلام احوالپرسی،بی نهایت روی بوسی

 


یکشنبه چهارم آبان 1393 | 20:30 | توت فرنگي | | 
شیدا شیدا شیدا
وقتی به این فکر می کردم که اگه طلبکارم یقه مو بگیره اگه  بگه پولمو بیار ، اگه بگه میرم ازت شکایت می کنم می ندازمت زندان،شیدا من از زندان می ترسم،جای بدی بود شیدا،اگه بگه پولشو می خواد ...اگه اگه اگه بعد همه این "اگر" ها یه نور یه امید ته دلم پیدا می شد می گفت نترس این همه رفیق داری تو که حاضرن قرون قرون رو هم بذارن تا دستتو بگیرن می گفت نترس یه شیدا هست که می تونی هر روز پیامشو بخونی که برات نوشته "رفیق ما هر دوتامون تو این شهر دردندشت غریبیم باید هوای همو داشته باشیم.مشکل داشتی رو من حساب کن" ، شیدا من الان چی نویسم برات... ؟

زندگی رسم قشنگی نیست شیدا،من هنوز روی شیدا حساب می کنم هنوز

همون شیدای خندون که تو صادقیه با چهره خندون به میترا گفت من شیدام وبلاگ قد فندق شما کی هستی؟همون که من فقط خنده هاشو یادم مونده از اون روز.همون که هنوز یه فلافل به من بدهکاره


یکشنبه چهارم آبان 1393 | 16:20 | توت فرنگي | | 
مدرسه ابتدایی ما بیرون از ابادی بود،بعد از اون مزرعه ها شروع می شد وقتی توی حیاط مدرسه بودیم و به سمت جنوب نگاه می کردیم هیچ خونه ای جلوی دید رو نمی گرفت و می تونستیم دور رو ببینیم اون دور دورها کوهستان های جنگلی دیده می شد و چیزی که همه رو جذب و البته کنجکاو می کرد کوهی بود که شبیه بقیه کوه ها نبود،همه کوه هایی که ما دیده بودیم شبیه مثلث یا مثلا حالت یک کله قند بود که هر چی به بالا می رفت عرضش کم می شد ولی این کوه به این شکل بود  یک مثلث که نصف بالاش رو قطع کرده باشی بود،از سرگرمی های ما یکیش این بود که دور هم جمع بشیم یک جا بشینیم و این کوه رو نگاه کنیم و دربارش حرف بزنیم

این عکس رو فروردین امسال گرفتم،تو یکی از کوچه های روستامون وایستاده بودم و کوه رو نگاه می کردم.البته تو عکس خیلی دور دیده میشه ولی خوب عکسه دیگه مثل دید خود ادم نمیشه.اون نقطه قرمز همون کوهه (روی عکس کلیک کنید بزرگ میشه)

این عکس رو هم از اینترنت گرفتم این از نمای نزدیک اون کوه هست  [کلیک کنــــید ]

شروع می کردیم به حرف زدن ، نظر بعضی از  بچه ها این بود که این کوه یه دهانه اتش فشان هست و قبلا از توش کلی اتیش می اومده بیرون ، اینجا بود که همه می ترسیدیم و یکی می گفت اگر دوباره اتیش هاش شروع کنه بیرون اومدن تا زابل آباد(روستای ما) هم می رسه ؟ بعد یکی از بچه ها می گفت اوهو اینو نگاه من شنیدم تا شوروی هم میرسه اتیشاش.

یکی از بچه ها می گفت اونجا یکی از خونه های رستم بوده وقتی با اسب اش می اومده شمال می رفته اونجا استراحت می کرده،می گفتیم چطوری می رفته اون جا ؟بالاست که،می گفت اسبه رستم بوده ها اسب مشدعلی که نبوده ، پروازم می کرده !

یکی از بچه ها می گفت نه من شنیدم اونجا خونه دیوهای غول بوده

یکی دیگه می گفت اره اره منم شنیدم چند تا دیو بودن بعد رستم میاد اونا رو می ندازه بیرون بعد میشه خونه خودش

یکی از بچه ها می گفت من شنیدم سمندون و فامیلاش اونجا زندگی می کنن بعد هر بچه ای که فضولی کنه سمندون اونو برا فامیلاش می بره اونجا که کارگری کنه

یکی از بچه ها می گفت از اونجا که بری پایین  شهر ادم کوتوله هاست ، می گفتیم ادم کوتوله ؟ می گفت اره من شنیدم پشت کوه ها خونه ادم کوتوله هاست،می گفتیم ئههههههه پس بریم ادم کوتوله ها رو نگاه کنیم بعد یکی می گفت نمیشه خیلی دورن ما کوچیکیم باید بزرگ بشیم بعد

این شد که  به هم قول دادیم وقتی بزرگ شدیم بریم اونجا رو کشف کنیم که بالاخره خونه ادم کوتوله هاست یا سمندون یا هر چی ...

اول یا دوم دبیرستان که شدیم همون گروه دور هم جمع شدیم و گفتیم حالا که بزرگ شدیم پس برنامه بچینیم و بریم،رفتیم شهر رامیان از اونجام زدیم دل جنگل بعد از چار پنج  ساعت پیاده روی راه رو گم کردیم شب موندیم فرداش هم هر چی سعی کردیم مسیر رو پیدا نکردیم مجبور شدیم برگردیم

سال بعدش دوباره رفتیم این بار خیلی نزدیک شدیم منتها تو برف و کولاک شدید گیر کردیم به حدی که پاهامون کامل می رفت تو برف، خودمون رو با بدبختی و مکافات تونستیم از اون برف نجات بدیم و برگردیم

سری بعدش یه کوهنورد خبره باهامون اومد،این سری رو خوب پیش رفتیم تا نزدیکای دیواره هم رفتیم ولی حمله گرگ باعث شد اون ادم خبره  زخمی شه و باز مجبور شدیم برگردیم

یکی دو بار بی مشکل تا پای دیواره رفتیم ولی دیواره ظاهرا یه چیزی حدود 200 متر بیشتر ارتفاع داشت که بدون تجهیزات نمی تونستیم بریم بالا و هر بار وسط راه به مشکل بر می خوردیم

هیچی دیگه یه روز یهویی به ذهنم رسید تو نقشه های گوگل ارث اونجا رو پیدا کنم و ببینم بالاخره چی هست اونجا ما این همه تلاش کردیم و نرسیدیم شاید این طوری ببینم چه خبره

با این صحنه مواجه شدم  [کلیک کنید]

دیدم این کوه که سوراخ نداره ، توش چاله نیست ، نه اتش فشان نه شهر ادم کوتوله ها نه خونه سمندون اصلا رویاهام رو به هم زد بسوزه پدر تکنولوژی که رویاهای بچه رو نابود می کنه هعییییی


یکشنبه بیست و هفتم مهر 1393 | 20:0 | توت فرنگي | | 
زکیه   [تولدت مبارک] ، آرزوی روزهای خوب و قشنگ برات دارم.


شنبه بیست و ششم مهر 1393 | 14:23 | توت فرنگي |
-تو بعضی از دانشگاه های دولتی ادم میتونه سوار ماشین زمان بشه یه دور بره تو تاریخ و برگرده،تو یکی از سایت های کامپیوتر یه مانیتور بود که پشتش زده بود 1994 یعنی مال بیست سال پیش ! سالم و سرحال کار می کرد دیدن ویندوز 8 تو همچو مانیتوری بامزه بود،از لحاظ ظاهری قدیمی تر از این هم مانیتور چند تایی بود که من نگاه نکردم ببینم برای سال چنده.

-داشتم تلویزیون می دیدم یکی از شبکه های استانی سریال "هوش سیاه" رو نشون می داد،تو اون چند دقیقه ای که دیدم فهمیدم هدف اصلی فیلم اینه که پلیس ایران رو خیلی پیشرفته و بروز نشون بده.یه بار دکتر خرابات نشین درباره اینکه تو فیلم ها وقتی یه مریض رو تو بیمارستان نشون میدن سوتی پزشکی خیلی دارن نوشته بود. حالا این سریال هم یه همچین حکایتی داشت،مثلا یه جا شخصیت اصلی رفت تو خونه یکی،اون ازش پرسید از کجا خونه منو پیدا کردی؟برگشت گفت از رو IP ایت ! بعد اینجا بود که من فهمیدم همین چیزها رو به خورد مردم میدن که هر چند روز یه بار یه کامنتی با این مضمون ها برام میاد که "میشه از روی ای پی کسی رو پیدا کرد؟" یا "میشه از روی ای پی ادرس کسی رو گیر اورد ؟ " ،یا مثلا طرف میگفت ایمیل شو پیدا کردم،میگفت خوب رمزشم گیر بیار دو دقیقه ای میگفت گیر اوردم! امنیت سرویس های ایمیل هم که هیچی دیگه !

- نمی دونم چرا بعضی ها وقتی می بینن توی یه جمعی هستند و اطرافیان درباره تخصص شون اطلاعی ندارن شروع می کنند خودشون رو غول نشون دادن،قربونت برم تو خودت رو خیلی حرفه ای نشون بدی بهت پول میدن ؟ طرف میگفت ای بابا هک ایمیل که کار همیشگیمه روزی چند تا رو هک می کنم  بقیه هم کلی تحسین می کردن که ئههههه چقدر بلدی،منم فقط گوش می دادم بعد دیدم هی بس نمی کنه یه کاغذ در اوردم روش ادرس ایمیل نوشتم گفتم این مال خودمه رمزشو یادم رفته رمزشو برام گیر بیار،دیگه از اون موقع هر وقت منو می بینه سعی می کنه به یه سمتی فرار کنه هم کلام نشیم،مگه مجبوری خو ؟

-یه برنامه ای هم تو تلویزیون دیدم درباره وایبر حرف می زدن بعد مدام هم می گفتن و تاکید می کردن که وایبر رو اسرائیلی ها راه اندازی کردن پس چیز بدیه و جیزه،ولی هیچ جای برنامه نگفتن که وایبر رو هفت هشت ماهه که یک شرکت ژاپنی خریده !!!!

- یکی پیامک فرستاد:شما قالب وبلاگ هم طراحی می کنید؟گفتم آره،نوشت که هدرشو طوری طراحی کنید که مخاطبم بدونه ازش متنفرم ولی دوستش دارم.حالا من این تنفرشو چطوری طراحی کنم ؟؟


شنبه بیست و ششم مهر 1393 | 14:21 | توت فرنگي | | 
نشسته بودم روی پشته ی خاک و راه رفتن ملخ ترسناک را نگاه می کردم،ملخی سبز رنگ  وحشتناک بود،عمو راهنما می گفت ملخ نیست زن مار است،بچه های ده هم گفته بودند این هازن مار هستند،از عمو راهنما سراغ عباس را گرفتم گفت حتما جایی استراحت می کند ، تا هوا روشن است برو آبادی خورشید می رود، زود تر بلند شو برو بچه جان قبل غروب اگر از رودخانه رد نشوی برایت سخت است برو.نگاه خورشید دیده می شد.تند تند راه افتادم از مزرعه که دور شدم یادم افتاد قره سو(یک چاله ی  کم عمق بود شبیه آبگیر،که هم نیزار داشت هم مار ! ) غروب ها ترسناک می شود باید زود تر از ان گذشت.قره سو را با خیال راحت رد کردم و ماری ندیدم.هنوز نگاه افتاب دیده میشد کمی که راه رفتم درخت های کاج کنار زمین حاجی بای جانِ ترکمن را از دور دیدم 5 دقیقه بعد از زمین هایش رودخانه بود خیالم راحت بود که راهی نمانده نگاه افتاب دیده می شد و من سرگرم دنبال کردن سنجاقک ها شده بودم نفهمیدم چقدر اما انگار زیاد مشغول شنجاقک ها شده بودم نگاه افتاب داشت سایه می شدتا درخت ها راهی نبود سریع رسیدم،بعد از درختها باید رودخانه می بود که نبود،تازه فهمیدم اشتباه فک کرده بودم و برای رسید به رودخانه باید بیست دقیقه ای راه بروم.نگاه افتاب تمام شده بود و هوا سایه باران بود،می دویدم و تمام نمی شد دیگر حتی خبری از سایه هم نبود حالا شب امده بود با نگاه ترسناکش.دمپایی هایم را گرفته بودم توی دستم که تند تر بشود دوید،رسیدم به اول سراشیبی رودخانه،مهتابی بودن شب امید قشنگی بود و داشت فریاد می زد نترس اگر افتاب نیست مهتاب که هست و می توانی راه کم عمقی برای رد شدن پیدا کنی،همان جایی که فکر می کردم کم عمق است چند تا سگ ایستاده بودند گفتم حتما سگ های ابادی ترکمن ها هستند اب که بخورند حتما می روند پی کارشان نشستم تا بروند اما نرفتند یکی شان سمت من را نگاه می کرد،برگشتم بالا،از انجا که بیشتر نگاه کردم دیدم همه شان شبیه همند اگر سگ نباشند به سمت ابادی نمی روند و به سمت بالا می ایند نگاهم به پایین بود که چند تایشان توی تاریکی گم شدند،یا من را دیده بودند یا ندیده بودند در هر صورت ارام ارام از انجا دور شدم و شروع کردم به سمت چپ دویدن هر چه دورتر بهتر،گفتم حالا که دور شده ام یک گوشه قایم شوم مخصوصا که حالا به اب زده بودم خودم را و  از ان ور رودخانه امده بودم این ور رودخانه که ابادی بود، پشت سرم را که نگاه کردم فهمیدم من را دیده اند که این طور تند تند به این سمت می ایند دمپایی ها را پرت کردم و دویدم به امید رسیدن به درختی نفس نفس زنان می دویدم که روشنایی چراغی را دیدم نزدیک تر که رسیدم دیوار را می دیدم اما انگار دیوار بلند دیده میشد یک لحظه ایستادم نفسم بیاید سرجایش بشود تند تر بدوم،مکث کردم ،دیوار بلند دیده می شد،خیلی نزدیکم شده بودند دوباره دویدم،رسیدم جلوی خانه قد من کوتاه بود و داشتند می رسیدند هر چه می پریدم دستم به بالا نمی رسید نزدیک و نزدیک تر شدند رفتم سمت در تا محکم خود را بزنم به در صدایی امد صدای در بود باز شد پرت شدم داخل و در را بستم با تمام توان چسبیده بودم به در فک می کردم الان خودشان را به در می زنند و در باز می شود،پیرزن قد بلندی که در را باز کرده بود می خندید و می گفت نترس نترس نترس،وقتی ارام تر شدم رفتم توی خانه،نگاهم روی دیوارهای خانه بود و ذهنم توی رودخانه،همه چیز خانه در هم ریخته بود انگار پیرزن حوصله مرتب کردن ندارد،شیشه ها شکسته دیوار ها خراب،گفتم خاله چرا دور از ابادی هستی؟گفت اینجا زمین های خودمانه خانه هم نزدیک زمین باشه بهتره.گفتم تنها ؟ گفت پسرم اسماعیل توی "کوچک" زندگی می کند من اینجا.گفتم اسماعیل موتور ساز که بعد از تعاونی است ؟گفت نه خانه اسماعیل من چسبیده به مدرسه باباطاهر است یک مغازه هم دارد کنارش توی ان کوچه فقط اسماعیل مغازه دارد.گفت ترکمن که نیستی نه ؟گفتم زابلی ام! جا انداخت و گفت بخاب فردا هوا که روشن شد برو.اگر از کوچک رد شدی و مغازه اسماعیل را پیدا کردی بگو شایلان خانم مادرت گفت برایم مربای انجیر بیار.توی خانه خیلی سرد بود نفهمیدم کی خوابدیم  کی  صبح شد،مدرسه باباطاهر را بلد بودم رفتم توی مغازه گفتم با اقا اسماعیل کار دارم پسر شایلان خانم،گفت اسماعیل نیست کارت را بگو اسماعیل که بیاید می رسانم بهش،گفتم شایلان خانم گفت که برایم مربای انجیر بفرستید ، گفت شایلان خانم ؟شایلان خانم که چند سال است فوت کرده ...

+رودخونه ای که ازش می نویسم


یکشنبه بیستم مهر 1393 | 22:4 | توت فرنگي | | 
 آنقدر گرمی

که تغییر فصل را

از هوای ابری فهمیدم

نه سرمایش ...


یکشنبه بیستم مهر 1393 | 15:43 | توت فرنگي | | 
 

چشم های [ خانم سر به هوا ]


شنبه نوزدهم مهر 1393 | 19:21 | توت فرنگي | | 
دیروز [ کاچی ] پرسید:چطور میشه عکسی رو سیاه سفید کنیم طوری که برخی از قسمت های دلخواه از عکس مون رنگی بمونن.البته خودش هم این کار رو انجام داده بود منتهی کمی ناراضی بود.گفتم حالا که من برای کاچی آموزش رو ساختم اینجا هم به اشتراک بذارم شما هم یاد بگیرید.

خوب طبق این عکس مشخصه که ما یک عکس رنگی داریم می خواییم سیاه سفید بشه اما رنگ لب هاش همون رنگ خود عکس بمونه.برای این کار افزونه ها و نرم افزارهای خاصی هم هست منتها یکی از سریع ترین راه هاش استفاده از فتوشاپه.

من این کار رو با دو روش سریع و البته خیلی شبیه هم ، انجام دادم.اگر میخوایید یاد بگیرید دانلود کنید(برای پخش باید روی سیستم تون فلش پلیر نصب باشه،البته با پلیرهای ویدئویی هم امکان داره پخش بشه)

دانلود روش اول

دانلود روش دوم

---------------

دانلود روش دوم،اینبار با عکس این کوچولو

اگر انجام دادید نتیجه رو برام بذارید ببینم تونستم خوب یاد بدم یا نه


جمعه هجدهم مهر 1393 | 19:22 | توت فرنگي | |