{ نه مرا طاقت غربت / نه تو را خاطر قربت }
خاستم بنویسم که دو چشم تو گوهر است
دیدم برای وصف تو در مانده جوهر است !
سالهاست برای تو بیت ها سروده اند
راستی بگو که وصف کدام یک بهتر است ؟
در وصف روی تو سعدی این چنین نوشت:
"معشوق خوب روی چه محتاج زیور است"
خوابش حرام کردی بر آن شیخ که گفت
"امشب نظر به روی تو از خواب خوش تر است"
وقتی که در در بر مایی و شب گرفت
"حاجت به شمع نیست که مهتاب خوشتر است"
حافظ خدای غزل های عاشقانه هم نوشت
"شمشاد خانه پرور ما از که کمتر است؟"
ان شیخ ترک که جانش گرفتی از برای بوس
گفتا از این خرید و فروش "بازار خوش تر است" (1)
"رفتم به کوی خواجه و گفتم که خواجه کو ؟"
گفتند خواجه ی دل داده بهتر است !
عطار که هفت شهر عشق را دیده بود
"گفتا که پنهانی با معشوق خوش تر است" (2)
بانو ببخش که شعر وزن ندارد اما بدان
"من در میان جمع و دلم جای دیگر است"
 
 
+ مصرع هایی که داخل "" هست،از سعدی و حافظ  و موالانا غرض گرفتم !
1- بوس از تو و جان از من،بازار چنین خوشتر (خاقانی)
2- زانکه با معشوق پنهان خوشتر است
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم بهمن 1393ساعت 21:54  توسط توت فرنگي   | 

گف کلاسات کی شروع میشه گفتم هنوز نگفتن گفت بیا چن روزی جام بمون چن روزی استراحت کنم گفتم چشم رفتم پیشش گفت این تو این کار من رفتم،شب شد اومدم پایین رفتمماست و نون خریدم برگشتم سمت اتاق تو پارک یکی اومد جلوم گف اینجا چیکار می کنی؟ملوم بود تو حال خودش نیست گفتم کارم اینجاست گفت نه اومدی ناموس مردم رو دید بزنی نگا کردم کسی تو پارک نبود جز خودشو چن تای دیگه که دیدم دور اتیشن رفتم به سمت اتاق یه لگد زد زیر ماست و ریخت،چیزی بهش نگفتم اومدم راهم رو برم ول کن نبود هی می گفت می گفت اینجا محل ماست باید ادبت کنم و چن تا فوش داد،نگاش نکردم و رفتم اتاق زنگ زدم پلیس و ادرس دادم گفتم چن نفر اینجا مواد می کشن و مزاحمم شدن گفت دو دقیقه دیگه نیروی ما اونجاست،نیم ساعتی  گذشت منتظر شدم پلیس بیاد خبری نشد،دیدم گشنمه رفتم دوباره ماست بخرم،دیدم نیستن گفتم خو با خیال راحت برم،وسط راه دیدم از لای گل ها اومدن بیرون،یکی شون از پشت دستامو گرفت اون یکی زد تو دلم،دستامو با یه ترفندی ازاد کردم و دستشو پیچوندم دیدم شل و ول خورد زمین ولش کردم گفتم بدبختی نشکنه دستش،یدم کسی اون طرفا نیست داد بزنم هم فایده نداره یکی شون اومد جلو فوش داد و زد تو صورتم گردنشو گرفتم،گردنش تو دستم بود که یکی شون با آجر چند تا زد تو سرم چن تا هم تو کمرم شل شدم افتادم اومدم بلن شم دیدم نمی شه چن نفری با خیال راحت کلی هم مشت و لگد زدن بعد رفتن هی سعی کردم بلن شم نشد همون جا دراز کشیدم چن دقیقه گذشت گوشیم زنگ خورد جواب دادم گفت شما تماس گرفته بودید؟گفتم بله گفت مامورین ما الان می رسند اونجا لطفا در محل حضور داشته باشید ........

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم بهمن 1393ساعت 21:41  توسط توت فرنگي   | 

در میان چند نفر شاعر 

شعری از لبان تو می خواندم

که شیرین تر از لب تو هیچ قندی

نیست  را به همه شان،فهماندم

یک به یک امدند و شعرها خواندند

وقت معرفی همگی می گفتند

اسم مان فرهاد است و دیگر هیچ !

شیرینی تو این همه فرهاد ساخت ُ من

توی ردیف های  این شعر در ماندم !

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم بهمن 1393ساعت 19:22  توسط توت فرنگي   | 

حافظ با خنده گفت :

                      یوسف گمگشده دارد صد زلیخا غم مخور

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم بهمن 1393ساعت 14:37  توسط توت فرنگي   | 

از فرط گرما پیرهن ها را در اوردیم و پناه بردیم به درختی توت تا سایه اش ما را از سوز گرما و هوای شرجی مازندران نجات دهد ،  خیال مان راحت بود که گوسفند ها توی گرما کمتر پراکنده می شوند ، صدای چند زنگوله حواسمان را پرت کرد گوسفند های ما که زنگوله نداشتند، چشم دوختیم به گله ی غریبه که به سمت تپه ها در حرکت بود هاشم گفت : «اون طرفی که این گله رو می بره علفا سوخته است‌!»داوود کمی خودش را جا به جا کرد و گفت : «لابد می خواد ببره اون وره تپه ها اونجا که سبزه»، من و هاشم خودمان را به گله دار غریبه رساندیم، به مرد غریبه گفتم :«هر طرف می ری از اون تپه رد نشه اونجا هم سگ وحشی داره هم کفتار هم گرگ» ، لبخندی زد هیچ نگفت،چند باری برایش تکرار کردم و گفتم که تو همراهت سگ نداری تفنگ نداری،تنها هم هستی بین ان تپه ها خطرناک است نرو توی خطر بیوفتی کسی نیست کمک ات کند.

جلوی گله اش را هم گرفتیم و گفتیم برگرد لطفا به ان طرف نرو ، داد زد و گفت :«دو روز اینجا گوسفند اوردید فک کردید همه جا قرق خودتونه».نا امید برگشتیم زیر درخت توت نوبت هاشم شده بود که حرف بزند شروع کرد و می گفت که «کاش کمی بزرگتر بودم می تونستم زن بگیرم دختر عموم رو می ترسم براش خاستگار بیاد و بدنش به یکی دیگه ،ساکت ساکت ساکت صدا چیه ؟بچه ها بدو بریم سمت تپه ها»،وسط دویدن کفش هایمان را دراوردیم که تند تر بشود رفت،نزدیک گله غریبه رسیدیم تعداد سگ ها زیاد بود هاشم پشت سر هم تفنگ را پر می کرد و تیر هوایی می زد ما هم سر صدا کردیم و نزدیک شدیم  تا وقتی که سگ ها ول کردند و رفتند،رسیدیم بالای سر مرد غریبه اما کمی دیر ، زنده بود با تنی  پر از زخم ...

 

وقتی کسی میگه این راه که میری خطرناکه ، شاید دروغگو باشه ، شاید با تو دشمن باشه ، شاید براش منفعتی داشته باشه ، شاید از رو حسادت بگه ، اما شاید هم راست بگه ...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم بهمن 1393ساعت 15:54  توسط توت فرنگي   | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم بهمن 1393ساعت 0:3  توسط توت فرنگي   | 

مثل همیشه چادر گلدار و رنگارنگ داشت،سلام کردم با یه لبخند کوچیک جوابم رو داد منتظر بودم مثل همیشه بگه " پول تخم مرغ ها چی شد ؟" ،تخم مرغ هایی که سیزده چارده سال پیش از مادرش گرفتیم و بعد از اون به شوخی هر وقت منو می دید می گفت پول "تخم مرغها رو ندادی"، این بار نگفت تو جواب احوالپرسی هم یه لبخند می زد می گفت خوبیم،مشخص بود کلی غصه داره

یکی دو سال پیش بود فک کنم ازدواج کرد،بعد که باردار شد رفته بودن سونوگرافی،تو جواب سونوگرافی گفته بودن بهشون که بچه معلولیت داره،نقص داره، و باید سقط بشه،خودش و شوهرش قبول می کنن ولی مادرش قبول نمی کنه،پزشک اصرار میکنه که این باید سقط شه قبول نمی کنه میگه این حرفا چیه خدا قهرش میاد،وقتی به دنیا اومد می برمش مشهد شفا شو می گیرم

بچه به دنیا اومده ، هم نابیناست،هم فلج،هم معلول ذهنی.

چقدر خوب می شد اگر اعتقاداتی که داریم کمی هم منطق چاشنی ش کنیم

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم بهمن 1393ساعت 11:42  توسط توت فرنگي   | 

 متن ها از این وبلاگش

+ سلام یه فلش 16 گیگ می خاستم

- چه مارکی ؟

+ ارزون ترین هاش باشه

- چرا ارزون ؟ ارزون هاش خیلی کیفیت ندارن

+ اخه فلش هر وقت برسه ایشــون هفته بعدش گمش می کنه گرون حیفه گم شه

- بفرمایید اینم فلش،فقط بهتر نیست چار تا 4 گیگ بگیرید ؟

+ چرا ؟

- وقتی 4 گیگ ها رو دونه دونه گم بشن غصه اش کمتر از اینه که یه 16 گیگ رو یهو گم شن!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم بهمن 1393ساعت 20:31  توسط توت فرنگي   | 

با توجه به شیطنت های مکرر مجله ی فرانسوی، بنده از رئیس فرهنگستان زبان و ادب فارسی تقاضا می کنم برای فعل "بوسه فرانسوی" کلمه یا عبارتی معادل پیدا کرده و به اطلاع ما برسانند.

 

+ نوشته شده در  شنبه چهارم بهمن 1393ساعت 21:32  توسط توت فرنگي   | 

-بیا لباس بپوش-نمیام-بیاااا انقد لج منو در نیار - نمیام نمیام می خای منو ببری خانم شایسته امپول بزنه-نگا قاسم چقد سریع اماده شد حرفم نمی زنه ، شتلق بهت میگم بیا پسره خیره سر - ننه ننه صب کن بابا شب بیاد میگم که منو زدی-ساکت حرفم نباشه برو لباس بپوش بریم -بی بی ، بی بی اون جاکت رنگی من کو‌؟ -مگه چن تا جاکت داری زرا لباسا رو می ذاره طاقچه همون جاست برو - ننه ننه پیش شایسته خانم نمی ریم ؟- نه بچه می ریم خاطره - خاطره کیه ؟-خاطره عکاسی خاطره می برم عکستو بگیرم-ننه رو دوچرخه سوار شم عکس بگیری؟-نه -رو خرک لاکی چی ؟-نهههه -اوم-انقد جم نخور-ننه مگه نمی ریم پیش خاطره؟ پس چرا نشستی دم کوچه-پیاده دوره منتظرم مینی بوس موسی ترکمن بیاد-بارون دیشب تند بود شاید نیاد-راست میگی-ننه اگر موسی ترکمن نیاد با خر مشدعلی بریم ؟-خر رو که تو شهر را نمیدن بچه تو شهر باید با ماشین بری این موسی هم نیومد بیا پیاده بریم-بریم بریم-ننه این گردالی چیه؟-ایزگا کلاله - ایزگا یا ایسگا ؟-مرض لبض من نمیاره بچه -اهان-حسنی-ها-اون بیمارستان بسکیه کسی بخواد بچه بیاره میاد اینجا -منم این تو اومدم ؟-نه -پس کجا؟-توخونه -اهان خسته شدم یه کم-داریم می رسیم -قاسم اون زنه رو نگاه (قاه قاه قاه) چقد تیله بسته به چادرش-اون فالگیره این فالگیرا پر چونه ان هوف همین جوری وراجی می کنن-قاسم:چی میگن؟-فالگیر:خانم فالت ببینم ؟-ای خانم طالع من سیاهه چیشو ببینی؟-فال ای شاخ شمشادا را چی ایناروم نبینوم؟ پول نمی گیرما یی صلوات برا ما بسه اول ای وروجک که یه کم سیا سوخته است - اسمش قاسمه- ها قاسم جان دستت بیار ببینوم طالع ت روشنه سبزه دلت قرص باشه که خدا پیشوته هوی پسر چقدر تو تکون می خوری بگو ببینم اسمت چیه ؟ -حسنی - تو طالعت یه چیایی می بینوم ؟ -هه؟-یه چیایی داروم می بینم که خانم داشتی کجا می بردی شاخ شمشاداتو ؟-عکاسی-ببر ببر دیرتان میشه منم برم منتظرمن خدافظ - بیا رسیدیم برو بشین رو اون صندلی چشمتم به این باشه خانم عکستو بگیره-ننه ننه خاطره خانم ؟ - من خاطره نیستم اسم اینجا خاطره است ...

+ ممنون از دوستای خوب و مهربانی که تولدم رو یادشون بود.خوشحالم و قطعا ادم خوشبختی ام با داشتن شماها (راحله ثبت احوالچی ، دکتر مستانه ، مریم معمار باشی ، هنگامه ، سمیه عزیز ، سارا روان شناس - خانم فر بهمن ماهی روان شناس ! - غبار همشهری-یک نفر عزیز که خودش رو معرفی نکرد-تازه مهندس خوشی ، خاتون  و دیگر دوستان و اشنایان :دی )

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم بهمن 1393ساعت 0:4  توسط توت فرنگي   |