چن سال پیش به دوستی گفت بیا یه کار اینترنتی راه بندازیم گفتم چی گفت یه کامپیوتر(سرور) اجاره کنیم بعد یه سایت فروش هاست راه بندازیم من که چیزی بلد نبودم ولی اون بلد بود راه انداختیم یه سری سایت راه انداختیم برا مشتری ها کم کم مشتری ها زیاد شد تا اینکه یه روز زنگ زدن گفتن سایت هامون بالا نمیاد،دوستم چک کرد دید که هر کار می کنه نمی تونه وارد پنل مدیریت بشه بعد کلی تیکت زدن گفتن که طبق قوانین چهار بار اخطار فرستاده شده بعد چهارمین بار هم اون کامپیوتر رو خاموش کردیم ! ما به هر دری زدیم که لااقل اگر فعال نمی کنن یه فایل بک اپی پشتیبانی چیزی بهمون بدن،اخه چون شرکتش معتبر بود بک اپ های هفتگی مون هم رو کامپیوترهای همون شرکت بود!! ندادن که ندادن! ما موندیم و یه سری مشتری که سایت شون و هر چی توش نوشته بودن به فنا رفته بود اونا هم سرور خراب شده فلان شده  از دست ما خارجه قبول نمی کردن که می گفتن به ما چه ما سایت رو می خواییم ! پول دادیم میزبانی کنی پول ندادیم که به فنا بدی.اونا حق داشتن ولی ما هم هیچ کاری ازمون ساخته نبود،خلاصه اینکه فحش های مدیدی خوردیم تهدید ها شدیم خسارت ها دادیم دادگاه ها رفتیم اوضاع مالی مون رفت زیر صفر، بعله عزیزم تو دنیای کامپیوتر این چیزا پیش میاد.(البته اینو قبلا تعریف کردم بودما) ،

البته یه ضرب المثل بین زابلی ها رایجه که میگن همه تخم مرغ ها رو تو یه سبد نذار.یعنی وقتی خانم مرغ تصمیم داره بشینه روی تخم ها تا جوجه بشن همه ده تا تخم مرغ که کل تخم مرغ ها هست رو توی یک سبد نذار،اگر یه سبد اسیب دید و خراب شد یه سبد دیگه داشته باشی جه چند تا جوجه نصیبت بشه ، ولی خوب در مورد بلاگفا چون اطلاعاتش خیلی حجیمه سخته تو دو تا سبد گذاشتن لابد

+ نوشته شده در  جمعه پنجم تیر ۱۳۹۴ساعت 22:31  توسط توت فرنگي   | 

صبح دوشنبه رفتم بازار اما همه جا بسته بود منتظر شدم باز شه،تک تک مغازه های عروسک فروش رو رفتم و اخرش سه تا عروسک براش خریدم ، اخه می گفتن 29 اسفند هفته عشق و عاشقی ایرانی شروع میشه.گرچه پیشم نیست و ولی نمی دونم چرا اون همه ذوق داشتم براش بخرم ، اگه عمری بود عکس می گیرم از عروسک  ها و گوشواره هایی که براش خریدم و می ذارم اینجا،برگشتم خونه کسی در رو باز نکرد گفتم حتما نیستند رفتم از بیرون از روی تیر چراغ برق بیام بالا و از پنجره اشپز بیام تو،رسیدم به پنجره ،نگاه انداختم تو خونه دیدم مادرم افتاده رو زمین ، دست و پام شل شد،نتونستم خودمو نگه دارم رفتم پایین ، دوباره با زور و بدبختی اومدم بالا و از پنجره پریدم تو

رفتم پیشش ، دستاش مشت بود و مشتاش پر مو ، انقدر خودشو زده بود که بیهوش شده بود ، هر چی تکونش می دادم فایده نداشت ، بدنم حسابی لرز گرفته بود ، خودمو رسوندم به اب و یه لیوان اب اوردم زدم به صورتش ، با چند دقیقه التماس دیدم کم کم چشماش رو باز می کنه


ظهر شد و برای یه کاری باید می رفتم بیرون ، رفتم ، تو راه برگشت بودم،غرق تو فکر،پیام اومد،این روزا چون منتظرم پیام بده و مثل همیشه اسمم رو صدا کنه سریع گوشی رو دراوردم و نگاه کردم،نوشته بود که کاربر گرامی سعادتی شما در ساعت فولان وارد اینترنت بانک شدید.اولش به توجه بودم بعد یهویی جا خوردم.من که تو ماشینم،پس کی با رمز و کاربری من رفته اینترنت بانک ؟نکنه می خواد حسابم رو خالی کنه ؟

گفتم اگه الان به رفیقام بگم و رمزم رو بدم و فوری برن اینترنت و رمز رو عوض کنن چیزی نمیشه و به خیر می گذره

به رفیقم زنگ زدم برنداشت ، به یکی دیگشون زنگ زدم برنداشت،به یکی دیگه اشون زنگ زدم برداشت گفت الان کار دارم بعدا زنگ می زنم بهت ، چند تا شون اشغال زدن چند تاشون تو ماشین بودن،بعد شروع کردم به به اس ام اس دادن به بقیه که یکی شون کمکم کنه و رمزم رو عوض کنه ، به خیلی ها گفتم فایده نداشت

خدا خدا می کردم چیزی نشه ، خدا خدا می کردم یه اشتباه باشه،یا اینکه بی خیال شه و دست به حسابم نزنه ، یه ده دقیقه ای بیشتر گذشت و من هی اس ام اس می دادم ببینم یکی جواب میده یا نه . پیام اومد که مبلغ فولان از حساب شما  به حساب شتاب واریز شد فهمیدم که بعله کار خودشو کرد ، یه کم گذشت دوباره پیام اومد مبلغ فولان قدر به حساب شتاب واریز شد

حسابم خالی شد، هر چی توش بود قرض بود،پرید همه اش

رفتم شکایت کنم یه فرم دادن پر کردم،کارتمم تحویل گرفت.اولش می گفت ممکنه خودت ریخته باشی و حالا مدعی باشی ، بعد می گفت شاید خودت با رضایت خودت اطلاعات رو داده باشی و الان این حرف رو می زنی. بعد گفت چند روز دیگه بیا ما صاحب کارتی که پول بهش رفته رو هم تماس می گیریم بیاد.

رفتم ، گفت که کارت ها بی نامه ، گفتم یعنی چی؟ گفت کارت ها کارت هدیه بوده ، اسم هم نداره ، گیج شده بودم ، گفت بیا بریم عابر بانک رفتیم، می رفت بخش انتقال شماره کارت ها رو که وارد می کرد می نوشت به نام پیش پرداخت ، گفت اینا رو برای کارت های هدیه می نویسه

همه اش قرض بود  ، گوشی و سیم کارت و کامپیوتر و مودم رو به رفیقم گفتم برام بفروشه ، هر چقدرم خوب بخرن یک دهم اونم نمیشه

خیلی گشتم،نمی دونم چرا دلیلی برای زنده بودن پیدا نکردم


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم اسفند ۱۳۹۲ساعت 20:53  توسط توت فرنگي   | 



+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم بهمن ۱۳۹۲ساعت 22:6  توسط توت فرنگي   | 

یک بعد از ظهر زمستانی سرد باشد،خسته باشم بی حوصله باشی،بپرسم "گلدان ها را آب داده ای؟" نگاه نکنی "نوچ"،شبکه های تلویزیون را ورق بزنم و آخر خاموشش کنم، : "دارم می رم بیرون یه کم قدم بزنم" ، بی حوصله تر از همیشه بگویی: " برو " ، دوچرخه ام را سوار شوم و رکاب زنان  بروم به سمت چهار راه  "آقا یه کم از این بدید،نه یه کم بیشتر،اوم صبر کن مزه کنم،از این هم یه کم بدید،دستت درد نکنه داش چقدر میشه ؟"  ، برسم پشت درب خانه ، چند باری با خودکارم بزنم به درب ، منتظر باشم بیایی و دستم را بگذارم رو چشمی و با صدای بم و کلفت سر به سرت بگذارم ، نیایی و خودم با کلید درب را باز کنم ، "سلام ماهگل خانمی" ، طلبکارانه بگویی : "تو که کلید داری چرا در می زنی ؟" ، "حواسم نبود خو" .

بروم توی آشپزخانه " امروز دکتره تو رادیو می گفت اونایی که بی حوصله ان نباید چیزهای ترش بخورن" ، سرم را برگردانم به سمتت ، قیافه ات شبیه علامت سوال باشد و بگویی : "هوم؟" ،  لیوان آب را سر بکشم،بنشینم جلوی تلویزیون و هی کانال بزنم : "حتما این دکترا یه چیزی می دونن که می گن چیزهای ترش برا بی حوصله ها ضرر داره " ، نگاهمت کنم و بگویی : "سرت به جایی نخورده؟ تب نداری؟ " ، بیایم کنارت ، قدم کنم و هفت هشت قدم دور تر از تو دقیق رو برویت بنشینم ، با صدای بلند : "آره دیگه ترش مزه ها چی؟؟؟ برا بی حوصله ها ضرر داره ، بعله دکتر اینو می گفت" از توی جیبم آلوچه های ترش سیاه را در بیاورم و ملچ ملوچ کنان نگاهشان کنم  "دکتره می گفت خیلی خیلی ضرر داره "  خنده ات بگیرد و با سرعت بیایی به سمت من : "خیلی بد جنسی" ، دستم را مشت کنم "برا تو ضرر داره خو" ، خودت را بیاندازی روی من و از دستم بگیری ، : " یالا جیب هاتو خالی کن،همشو می خوام" ، لب هایم را کج کنم و همه اش را بدم به تو ، لخندی بزنی به من : "می خوام بهت بدم ولی کمه دیگه خودت می دونی که اینا یه ذره است، یه ذره رو هم نباید تقسیم کرد" ، لبخند بزنم و با صدای مظلومانه : " باشه همشو خودت بخور،یکی دو نوع دیگه ام داشت نگرفتم من خیلی خیلی ترش بود خو " ، بروی توی اتاق و چند لحظه بعد بیایی رو برویم :" من که اماده ام،بریم تا نکشتمت" ، نگاهت کنم و : " می رم به شرط اینکه با دوچرخه" ، سرم غر بزنی که :  "عه عه رو دوچرخه داغون می شم من،اوممممم بزن بریم " . . . 

+ چقدر خوبه که تو رو دارم مگه نه ؟ ، [ این ] رو هم امروز برای تو خریدم.

++ مسابقه پوست نارنگی

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم بهمن ۱۳۹۲ساعت 23:52  توسط توت فرنگي   | 

بیدار شده ام با یک صدای اشنا،صدای خوردن یک چیزی به زمین،لحاف قرمز را کشیده ام روی سرم و یک ذره اش را از روی سرم رد و زیر سرم گذاشته که مبادا سرما دستش به من برسد،مثل همیشه پاهایم را یک ذره از زیر لحاف بیرون داده ام،البته فقط یک کم،چون می ترسم مارمولک های چسبیده به سقف اتاق بیفتند پایین و به سرشان بزند بیایند زیر لحاف و من را قلقلک بدهند،سرم را از زیر لحاف می اوردم بیرون و اتاق را نگاه می کنم "چه صدایی میاد"،یک چیزی می خورد به پایم به خودم می ایم قاسم است می گوید"بگیر بخاب باز علی شیرمحمد اول صبحی به سرش زده طویله گاو هایش را پارو بکشد"،دوباره می روم زیر لحاف،صدای خروس قوقولی قوقوی خروس می آید با حرص لبه های لحاف را محکم فشار می دهم و می پیچم دور خودم تا بلکه صدای نشنوم اما نه ول کن نیست،می روم روی جعبه و بعد هم روی بکشه نفت،سرم را بالا می برم و از روی دیوار توی حیاط آقا شیرعلی را نگاه می کنم،"عمو شیرعلی،عمو میشه این خروس تون رو ساکت..." اقا شیرعلی که صدای من را نشنیده بود فرمان دوچرخه اش را گرفت و به سمت درب حیاط رفت،دست به زیر چانه منتظر سر و صدای خروس شدم تاببینم کجاست!کاظم را می بینم که چکمه اش را برعکس گرفته و هی می زند به زمین تا گل های زیر چکمه کم شود،نگاهش می کنم "کااااظموک هوووی،پریروز مگه نگفتی راضی شدن خروس رو بفروشین؟هوی توله سگ با توام،فولان فولان شده ..." یک لحظه چشمم می افتد که شهناز خانم مادر کاظم از پشت دیوار در امد،سریع سرم را اوردم پایین،بعد هم پریدم رو رفتم توی اتاق،ساعت 7 که شد به خیال خودم که شهناز خانم من را ندیده رفتم تا کاظم را صدا بزنم با هم گوسفند ها را ببریم،کاظم گفت تو برو من یک ساعت دیگه خودم را به تو می رسانم،گفتم باشد پشت شهرک پرویز منتظرت هستم،صدای شهناز خانم را شنیدم "حسن ، حسن وایستا " ، "صبح تو بودی رو دیوار سر کاظم ما داد می زدی؟" با من و من کردن گفتم "من نبودم شاید قاسم بوده" ، با خنده گفت "حیف من ندیدمت حیف،اگر ببینمت گوشتو می گیرم میارم تو حیاط خروسمون  نوکت بزنه ها "،کاظم هم می گفت "ننه بزنش ادب شه این حسن خیلی پر روئه"،به بهانه اینکه گوسفند ها دارند از من دور می شوند بدو بدو به سمت گوسفند ها رفتم و "کاظم منتظرتم خدافظ" ، گوسفند ها را بردم اطراف چهار دیواری های شهرک،کنار یک دیوار یک جای خشک پیدا کردم و نشستم،چند دقیقه ای که گذشت دیدم یک گوسفند به سمت گوسفند های ما می آید،شناختم یکی از گوسفند های اقا شیرعلی بود،بعد دومی بعد سومی ....،گفتم پس کاظم هم رسید،همون ظور که نشسته بودم شروع کردم به داد و بیداد کردن: "کاظم خوب شد مامانت نفهمید من بودم،بعدشم توله سگ تا مامانت رو می بینی پر رو میشیا خوبه حسابتو برسم؟دلم می خواد بزنم لهت کنم که دیگه پر رو نشی" بلند شدم از پشت دیوار بیایم به سمت گوسفند ها و با هم به جای دیگری برویم،باز با داد گفتم "هوی چرا ساکتی؟" ،گوسفند ها تمام شد و کاظم را ندیدم،مطمئن بودم باز با چکمه اش درگیر است و از گوسفند ها عقب مانده،از پشت دیوار که بیرون امدم دیدم  کاظم نیست، یک نفر لبخند زنان گفت "کاظم شیرها رو برده پاستوریزه تقی اباد تحویل بده نیم ساعت دیگه میاد بعد لهش کن"

شهناز خانم بود !

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم بهمن ۱۳۹۲ساعت 18:5  توسط توت فرنگي   | 

چند روز پیش که [این عکس] رو دیدم کلی ذوق کردم و حسودیم شد به کسی که با چنین ظرافتی عکس سیاه سفید رو رنگی کرده  (این هم لینک مجموعه عکس ها )،چون من کلا تو ای یه نکته لنگ می زنم،یادمه قدیم ندیم ها هم یه درسی داشتیم به اسم آز گرافیک و استادمون هم همین رنگی کردن عکس سیاه سفید رو یاد می داد و کارهای من هیچ وقت جالب نمیشد،تو رنگ شناسی خیلی ضعیفم به نظرم،بعد به استاد گفتم این رنگی کردن فایده نداره ادم خوبه جعل سند یاد بگیره،استاد هم یه کارت پایان خدمت و یه عکس سه در چهار داد گفت اسکن کن،بعد تو فتوشاپ این عکسو بذار رو این کارته مشخصاتشم تغییر بده،اخر که نتیجه رو دید گفت بچه ها کسی اگر دلش نمی خواد بره سربازی بیاد اینجا سفارشم قبول می کنیم

کلا خلاف تو خونمه گویا ، یک نفر هم به این امر اعتراض کرده ، [ می تونید برید اینجا ببینید ]


چند دقیقه پیش با کلی بدبختی بعد از چند ماه تونستم یه فیلتر شکن عاریه ردیف کنم،بعد رفتم توییتر،دیدم همین چند دقیقه پیش علیرضا شیرازی اینو نوشته:



+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم بهمن ۱۳۹۲ساعت 18:41  توسط توت فرنگي   | 

اگر طی روزهای آتی یک پسر تپل مو افشون رو دیدید که آدرس خونه احسان خواجه امیری رو از شما می پرسه بهش نخندید و بدون شک بدونید که اون منم ! وقتی داشتم یکی از آلبوم های احسان رو دانلود می کردم

با [این صحنه] وقیح مواجه شدم،بعله همون طور که می بینید نوشته 60 ساعت به عبارتی می شه 5 روز ! این شد که این رو کنسل کردم و تصمیم گرفتم بگردم دنبال خونه احسانو ازش بخوام برام یه دهن بخونه،این طوری خیلی زودتر می تونم آهنگ های مورد نظرم رو بشنوم !


چند روز پیش مکالمه من و یک دوست :

من : سلام خانم محبوب،خانم محبوب شما چون دوست و همشهری [ مریم ] هستید ،اگر بشه یه مبلغی رو به شما بدم  بعد از طرف من براش یک چیزی بخرید

اکرم : سلام ممنون،مشکلی نیست،اتفاقا چند تادیگه از دوستان هم همین پیشنهاد رو دادند،شما چی در نظر داری ؟

من :  چیز خاصی مد نظرم نیست،پس چند تای دیگم همین کار رو می کنن،تقلب برسون ببینم اونا چی گفتن بخری منم یاد بگیرم تو این جور مواقع چی برای هم می خرن ؟

اکرم : یه کم فکر کن خودت ببین چیزی به ذهنت نمی رسه ؟

من‌: همش یه کم فکر کنم ؟ نتیجه چندین و چند ماه فکر کردن که برای تولد یک بنده خدایی چی بخرم این شد که یه فلش خریدم !

اکرم : خوب ببین یکی خر سفارش داده با يه دستبند ،يكي هم يه گردنبند و دستبند ، كلا زيور آلات خانم ها رو خوشحال مي كنه ،فقط يه مشكلي هست اين وسط !

من : چه مشكلي ؟

اكرم: من چند ساله با مريم دوستم،چيزهاي كوچيك مثل دستبند و گردنبند و اين چيزها رو سريع گم مي كنه ! بايد يه چيز بزرگ بگيريم براش كه گم اش نكنه !

من :


بهمن پر از تولده ! ديروز تولد [برادرم] بود،و هم چنين تولد [سعيده] ، تولدتون مبارك.

گرچه من مدتيه كه اينجا زندگي مي كنم اما چون گلستان به دنيا اومدم (البته تا سال 76 كه جزء مازندران بوديم بعد اين ور شد استان) و گلستان هم بزرگ شدم پس هنوز خودمو هم استاني گلستاني ها مي دونم !

[آيــبك] هم استاني خوبم تولدت خيلي خيلي مبارك :x

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم بهمن ۱۳۹۲ساعت 13:6  توسط توت فرنگي   | 

چند شب پيش حرف اين شعارهاي جديد افزايش فرزند و اين چيزها شد،بعد من گفتم خوب ادم اگر دو تا زن داشته باشه زود تر مي تونه بچه هاش رو زياد كنه،منم تصميم دارم دوتا زن بگيرم !بعد بابا گفت پس بذار برات يه ماجرا از يه مرد دو زنه رو تعريف كنم.يكي بود يكي نبود،يه مردي بود دو تا زن داشت،يه روز خانم هاي اين اقا تصميم مي گيرن كه يه كم شوهرشون رو اذيت كنند تا بلكه يه كم بد خلقي هاشو كم كنه و با زن هاش مهربون تر شه،يكي شون به اون يكي ميگه:الان اخر هفته است،اگه امشب اومد پيشت راش نده و سرصدا كن بندازش بيرون،بعدش مياد پيش من بخوابه،منم باهاش دعوا مي كنم و پيش خودم راش نميدم ! آخراي شب ميشه و اقاي خونه برميگرده منزل،مي ره يه دستي به سر و صورت مي زنه ، بعد مي ره پيش يكي از خانم ها،خانمه بدخلقي مي كنه و كلي داد و قال و مي ندازتش بيرون از اتاق،بعد مياد ميره پيش اون يكي زنه،اون هم همين داستان رو سرش پياده مي كنه و بيرونش مي كنه.مرد بي نواي قصه ما سرشو مي ندازه پايين و مي ره تو حياط مي شينه،بعد مي گرده يه زيرزميني چيزي پيدا مي كنه تا شب رو صبح كنه ! تو ذهنش هم يه نقشه حسابي مي كشه براشون !

صبح كه ميشه سريع مي ره حموم يه دوش مي گيره،بعد حوله رو مي ندازه رو خودشو مياد وسط حياط يه كم تلق تولوق راه مي ندازه كه زن هاش متوجه بشن اين تو حياطه،زن ها ميان پشت پنجره مي بينن ئه اين حموم بوده و داره خودشو خشك مي كنه پس ديشب يه خبرايي بوده!،اون يكي زنه باخودش ميگه اي اي ببين چطوري زنيكه سليطه منو گول زد كه من بندازمش بيرون كه بره پيش خود گردن شكسته اش،زن دوميه با خودش ميگه ئه اين حقه سوار كرد،وقتي انداختمش بيرون دوباره حتما رفته پيشش ! ميان بيرون و مي افتن به جون هم،گيس و گيس كشي اين اونو بزن،اون اينو بزن كه تو منو گول زدي و اين ديشب پيش تو خوابيده! اين اونو بزن كه زنيكه فولان فلان شده دست پيش گرفتي پس نيوفتي ديشب پيش تو بوده و الان داري نقش بازي مي كني !مرده هم كه حسابي دلش خنك شده بود مي شينه يه گوشه و دعواشون رو نگاه مي كنه :)))

+ چه جاي نرمي نشسته /

ايشونم قدر يه ميني بوس مسافر جا ميشه !

+كاش منم اونجا بودم مي ديدمش

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم بهمن ۱۳۹۲ساعت 21:2  توسط توت فرنگي   | 

دم دمای ساعت 4 بود که از خونه زدم بیرون،دلم خواست برم پایین و یه دوری بزنم،این "پایین" که گفتم منظورم خیابون اصلی شهر و بازارهاشه،اخه خونه ما یه جایی هست که بالاست،قبلا جزو زمین های کویر بوده،زمین های کویری هم که پستی بلندی دارن،از خونه ما دو سه دقیقه به سمت شرق بری کلا تپه های کویری هست و ممکنه افتخار زیارت بزمجه،آهو شغال و کفتار نصیبت بشه،انوع سوسمارهای عجیب غریب دیگه بماند،خودم مواردی رو دیدم که تو شبکه چهار هم ندیده بودم ! آره داشتم می گفتم سرازیر شدم واسه رفتن به پایین،یه حسی بهم می گفت یه اتفاق شیرین منتظرمه(عین این سریال های صدا سیما)،دس کرده بودم تو جیبمو هلک هلک می رفتم پایین،حواسم پرت بود،به چی فکر می کردم نمی دونم،شایدم منتظر اون اتفاقه بودم(عین فیلم سینمایی های هند) ،گفتم برم به سمت پارک دانش آموز یه چند دقیقه ای بشینم توش بچرخم بازی بچه ها رو ببینم،اون نی نی هایی که نمی تونن سر بخورن و ابجی بزرگه هاشون سرشون میده و با دست نگه می داره رو نگاه کنم که تو مسیر که دوستم زنگ زد و گفت که اگر پایینی و می تونی بیا کارت دارم،رفتم پیشش،تو پست بانک کار می کنه،همین که وارد شدم یهویی با دیدن یه نفر دلم هری ریخت (عین سریال های شبکه سوم سیما) ، یکی رو صندلی ها نشسته بود که نو نگاه اول حس کردم جذبش شدم،سعی کردم بی اعتنا باشم ولی نمی شد،رفتم پیش دوستم و شروع کردیم به صحبت،نصف حرفهاشو متوجه می شدم نصف دیگه اشو نه،اون نصف دوم هوش و حواسم رفته بود پی اون،کم کم اون نصف اول رو هم انگاری داشت تسخیر می کرد،هی از پشت شیشه نگاه می کردم و حواسم بود که یه وقت بی هوا نره و من بمونم با این حس درموندگی و دلدادگی،یه پالتوی قهوه ای تنش بود و کلاه سفید رنگ رو سرش،همون ها رو نشون کردم و هی دید می زدم که یه وقت اگر پا شد منم  یه کاری بکنم یه طوری بشه دیگه،وقتی نگاش می کردم دچار حس های گنگ و مبهم می شدم،هم خوشحال بودم هم دل آشوب !گفتم منتظر می شم تا بره،بعد راه می افتم دنبالش یه جا که خلوت بود بهش می گم که با من دوست میشه یا نه ؟بعد گفتم نه نه این طوری خوب نیست اصلا،شاید بترسه طفلک،گفتم از دوستم بپرسم شاید مشتری همیشگیش باشه بتونه یه کاری بکنه،به دوستم گفتم اونو می شناسی؟گفت کی نشونش دادم،گفت اون که پالتوی .. گفتم اره اره همون،گفت اره این مسعود رو خیلی وقته می شناسم،گفتم نه ببین اونی که اونجا نشسته پالتوی قهوه ای اونو میگما اون دختره دیگه،خندید گفت خوب منم همون رو میگم مسعود اسمش دختر هم نیست و پسره،خیلی وقته می شناسمش،چند بار بگم بهت  آخه ! و اینجا بود که تیرم به سنگ خورد و من شکست خوردم اونم بد جور !

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم بهمن ۱۳۹۲ساعت 23:18  توسط توت فرنگي   | 

خیلی وقت پیش ها ف@طمه بهم یاد داد که چطور میشه از طریق جستجوی گوگل عکس های مشابه عکسی که داریم رو پیدا کنید.بعد چند تا عکس از این گوشی ها رو از این طریق جستجو کردم.

لینک یک

لینک دو 

ـــــــــــــــــــــ

لینک یک

لینک دو

ـــــــــــــــــــ

لینک یک

لینک دو 

ـــــــــــــــــــ

لینک یک

لینک دو

ـــــــــــــــــــ

لینک یک

لینک دو

ـــــــــــــــــ

لینک یک

لینک دو

ــــــــــــــــ

لینک یک

لینک دو 

+ فکر کنم اگر می گفتن ما نمایندگی هستیم بهتر و صادقانه تر بود تا اینکه میگن تولید کننده هستیم.

++ تولد مبارک دختر بهم ماهی

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم بهمن ۱۳۹۲ساعت 23:25  توسط توت فرنگي   |