مدتی پیش یه بنده خدایی تماس گرفت گفت که همکارهام تمایل دارن هر کدوم چند بچه بی سرپرست رو حمایت کنن بعضی از مناطق دورافتاده هست که از این مورد ها هست  ممکنه به کمیته امداد معرفی نشده باشن برای حمایت شما یه پرس و جو کن ببین چی میشه.چند روزی گذشت من یه مورد بهشون معرفی کردم گفتن مشخصات بچه ها رو بفرست منم تماس گرفتم با خانوادش مادرشون کلی خوشحال شد می گفت همین هزینه های مدرسه اشون رو بهم کمک کنن کافیه برام.منم مشخصات رو بردم تحویل دادم.بررسی کردن بعد اون بنده خدا اومد ازم پرسید اینا زاهدانی ان دیگه ؟گفتم اره تو یه روستای خیلی دور اطراف زاهدان بعد پرسید شیعه ان ؟ گفتم نه اهل تسنن هستن.گفت که همکارهام گفتن اگر شیعه باشن حمایت می کنیم ولی اهل تسنن رو نمی تونیم ! با شنیدن حرفش بدجور بغض کردم بد جور

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم مهر 1393ساعت 17:19  توسط توت فرنگي   | 

آقا يا خانم همراه اول من خودم ديوان حافظ دارم روزي صد بار فال پيشنهاد نده،ماشين هم ندارم مي خواي تعميرشو يادم بدي اشپزي رو عملي نتونستم ياد بگيرم تو مي خواي تو دو خط يادم بدي؟نکات خانه داري رو هم بفرست برا عمه ام منو اشتباه گرفتي! تو مسابقه هاي الکيتم شرکت نمي کنم انقدر جايزه هاتو به رخ من نکش التماسم نکن ! مسافرتم که فعلا فلوس لاموجود مکان هاي گردشگريتم مال خودت ! وجدانا اون که فرستادي شما تا الان انقدر امتياز کسب کردي براي کسب امتياز هاي بيشتر فولان عدد رو بفرست،دروغ خيلي نافرمي بود !

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم مهر 1393ساعت 21:49  توسط توت فرنگي  

مشق نمونده داری؟ نه ندارم ، پس اینا چیه می نویسی؟ اینا جریمه هایی هست که اقای قره قوری ناظم داده فردا هم حتما نگاه می کنه ، چرا همش تو جریمه تون می کنه ؟ ، میگه از کتک بهتره هر چند کتکاشم همیشه هست،با کی دعوات شده بود  کی رو زدی؟؟ ، کی گفته من دعوا کردم ؟من دعوا نکردم منه نیم وجبی مگه می تونم کسی رو بزنم؟ ، پس چرا جریمه شدی؟،آهان اینو میگی امید احمدی نوه طلاخانوم سرصدا می کرد ناظم رسید از من پرسید کی بود ؟منم گفتم نمی گم اونم جریمه کرد.صدام زد رفتم بیرون چراغ قوه دستش بود گفت الان چن باره دارم می شمرم یکی کمه حواست جمع بوده ؟همه رو اوردی تو چار دیواری؟ من و من کنان گفتم:توقولی رفت با کاظم ،به کاظم گفتم حواسش باشه تاریک بود هر چی زور زدم نیومد این ور،گفت مطمئنی با اون رفته ؟بلن شو بریم خودم ببینم.رفتیم سجاد در انباری رو باز کرد نور چراغ قوه رو زدیم نبود گفتم من خودم تا دم حیاط اومدم خودم گرفتمش ولی برنگشت.گفت می بینی که نیست معلوم نیست حواست کجا بوده حتما دزد برده گفتم دزد دزد نبود که،کاظمو صدا زدم کاظم کاظم توقولی مگه با گوسفندای تو نیومد؟گفت چرا اومد گفتم پس چرا نیست؟اومد اونم نگاه انداخت :نمی دونم چرا نیست! ، چند دقیقه ای با کاظم حرف زدم و برگشتم خونه تا منو دید گفت چرا اومدی خونه ؟برو بگرد پیداش کن،گفتم این وقت شب کجا رو بگردم؟گفت من نمی دونم تو خونه نبینمت اومدم جریمه شده بودم تنها جایی که خشک بود زیر درخت انجیر بود نشستم زیر درخت بی بی نادر گفته بود درختای انجیر جن دارن یه وقت شب زیرش نباشید بچه ها یه موقع صب بیدار میشی می بینی جن زده شدی دهنت کج شده ولی گوهرشاد خانم میگفت ما که سه تا انجیر داریم جن ندیدیم وقتی همه خوابیدن خودمو رسوندم به اتاق وسطی که در نداشت هم هال بود هم آسپزخونه دستامو گذاشتم زیر سرمو به خواب رفتم انگار سریع گذشت با صدای اذان ملا گل محمد بیدار شدم خمیازه می کشیدم و هی زمزمه می کردم توقولی کجا رفت؟دیشب خودم دیدمش اخه کجایی تو من چیکار کنم اخه از کجا پیدات کنم اصن زنده ای؟دیدم یکی داد و بیداد می کنه هی میگه نیست نیست همه بیدار شده بودن زهرا می گفت نیست عباس نیست گفتم لابد رفته هنرستان گفت 4 صبح هنرستان؟ دیشب بود الان نیست فکرمون هزار جا رفت و هی این ور اون ور می شدیم..

[رمز ادامه مطلب ]


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم مهر 1393ساعت 21:32  توسط توت فرنگي   | 

تابستان شب که می شد می انداخت اش  کف حیاط روی سنگ ریزه ها اسمش را نمی دانم فرش بود گلیم بود یا هر چیزی ولی قالی نبود، لباس هایمان که کهنه می شد ننه انها را دور نمی ریخت ، توی کیسه ها  می گذاشت گوشه اتاق بی بی ،  وقتی زیاد می شد وسط حیاط دار فراهم می کرد لباس های ما را با مقراض رشته رشته می برید و شروع میکرد به بافتن ، مثل قالی بافی دار داشت اما نقشه نه اخرش می شد یک زیرانداز که هر جایش یک رنگ بود ننه می گفت ان طرف فرش که تو می خوابی زیرش سنگ های حیاط بزرگ است تو بیا این ور تر بخواب می گفتم نه اینجا ابی رنگ است پارچه اش همان شلوار ورزشی من است که دوستش داشتم و تو پاره کردی پیشش می خوابم که تنها نباشد ننه می گفت همچین می گویی شلوار انگار که تازه از مغازه قلیچ ترکمن خریده بودمش عمرش گذشته بود خدا انگار کف پاهایت را توی زانوهایت گذاشته همیشه شلوارهایت از زانو پاره می شود همین شلوار ورزشی زانوهایش قد سیب زمینی پاره شده بود دستهایم زیر چانه بود و نگاهم به رنگ ابی فرش خوب ننه تو هم مثل کبری خانم که برای نادر همیشه از این سرزانو های گردی می خرد و می زند به شلوارش برایم بخر ،  ننه امروز که حسینعلی زود امده خانه چشم تو هم که نمی پرد اصلا ننه اینجا گرم است پنکه نیست من می روم توی خانه می خوابم ، بگیر بخواب بچه جان مگر یک اتاق چقدر جا دارد اتاق این وری هم که پنکه اش را اقا اصغری برق کار درست نکرده اگر تو بروی توی اتاق و من نصف شب حالم بد بشود چه ؟از دست تو باید اخر خودم رو بیندازم توی چاه به جای وراجی کردن بالا را نگاه کن و بگو "حیدر حیدر حیدر حیدر حیدر" گفتم ننه حیدراقا همسایه پشتی که گوش هایش سنگین است از اینجا نمی شنود باید بروم پشت بام انجا هم اگر زهرا خانم من را ببیند حتما بدو بدو می اید گوشم را بکشد نوه اش را دعوا کرده ام خیلی پر رو بود،اصلا چرا حیدر اقا را صدا بزنم ؟ ننه گفت کوفت بچه  حیدراقا را نمی گویم "حیدر" اسم خداست پشت سر هم که صدایش بزنی کم کم باد خنک می اید ، با صدای ارام ولی سرعت تند زمزمه می کردم "حیدر حیدر حیدر حیدر حیدر حیدر " تکان خوردن برگ های گل مریم یعنی باد کم کم

داشت می امد چند دقیقه بعد چه باد خنک و دل انگیزی خف پیش خف پیش خففففف پیش ...

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم مهر 1393ساعت 19:35  توسط توت فرنگي   | 

تابستان

چه فصل خوبی

وقتی

عینک آفتابی می زنی

وخیالم راحت...

کسی عاشق

چشمانت نمی شود.

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم تیر 1393ساعت 0:1  توسط توت فرنگي   | 

رفتم کافی نت دوستم یک دختر خانمی اونجا بود،نگاش کردم لبخندی زد،چند تا نگاه و چند تا لبخند بین مون رد و بدل شد ، بعد دوستم برگه ای داد گفت بده به مغازه بغلی و بیا،وقتی برگشتم دوستم گفت حسن این دختر خانم ازت خوشش اومده،گفتم خوب؟ گفت شماره ات رو بده بهش و باهاش دوست شو،گفتم باشه باشه.گفت نده نده مادرش اومد ! بعد گفت اینا الان می خوان برن یه جوری که مادرش متوجه نشه شماره اتو بده.منم به حرفش گوش دادم و تقدیم کردم.

بعد اومدم خونه و منتظرم که زنگی پیامکی چیزی بیاد ! نیومد که نیومد. رفتم به دوستم  گفتم این چرا زنگ نمی زنه؟ گفت شماره رو درست نوشتی؟گفتم اره درست بود یعنی ننوشتم کارت دادم بهش،گفت چی؟ گفتم کارتم رو دادم بهش ، گفت  تو که کارت ویزیت نداری ! گفتم نه دارم،تو کیفم بود،همون کارت ویزیت که من و تو برا کارمون قبلا ها چاپ کرده بودیم ! یه خورده مکث کرد

دوستم:  تو اون خط ایرانسل ات که شماره اش رو روی کارت ویزیت نوشته بودیم داریش؟

من :  نه !

دوستم :  من اون خطی که شماره اش روی کارت بود رو دارم ؟

من :  نه تو هم گمش کردی خط ات رو !

دوستم :

 

 

++  این هم [عکس  توت فرنگی های] قشنگ، که کروکودیل جان برام گرفتن.

ممنون دوستم ولی من انقدر هم تپل نیستم

 

+ نوشته شده در  شنبه هفتم تیر 1393ساعت 22:35  توسط توت فرنگي   | 

با خودم قرار گذاشته بودم روز هایی که غروب وقت ازاد دارم برم ایستگاه مترو میدان آزادی و بشینم آدم هایی که میان و می رن رو نگاه کنم تا شاید وقتی از اونجا رد میشه ببینمش. یه روز که یکشنبه بود کتابامو برداشتم و رفتم ایستگاه میدان ازادی،یه گوشه ای پیدا کردم و نشستم طوری که بتونم کسایی که از گیت رد میشن رو ببینم،چند دقیقه ای نشسته بودم و ادم ها رو نگاه می کردم،خیلی ها بودن که یهویی شکل اون می دیدمشون ولی انگار اون نبودن،تو همین حال و هوا بودم که یکی از پرسنل مترو اومد و شروع کرد به داد و بیداد کردن که چرا هر روز میایی اینجا می چرخی؟چیزی نگفتم ، هی داد و بیداد می کرد  که این اقا میاد اینجا مشکوکه حتما میاد مواد بفروشه ! ، اونم یه چیزهایی پرسید،بهش گفتم که من کاری نکردم گهگداری میام تو ایستگاه وایمیستم حالا هم نشسته بودم اون جا و کتابم دستم بود به کسی کار نداشتم.بی خیال نمی شد می گفت که کسی نباید اینجا زیاد وایسته ؟میگم یعنی چی؟ این قانونه که کسی نباید زیاد تو ایستگاه مترو وایسته؟ول کن نبود می گفت اره این قانونه به تو هم ربطی نداره ، بی خیال نشد رفت پلیس رو اورد اون هم چند تا سوال پرسید و راهی کلانتری شدیم.جاتون خالی شب رو تو بازداشتگاه سپری کردم.روز که شد نزدیکای ظهر بود یکی اومد منو برد تو یه اتاق،یه چیزهایی می پرسید و رو کاغذ می نوشت،پرسید چیکار می کردی؟یعنی میایی تو ایستگاه چیکار می کنی؟ براش گفتم ، گفتم میام تو ایستگاه می شینم آدم ها رو نگاه می کنم تا اگر یه وقت رد شد ببینمش.خیلی سوال پرسید آخرش هم گفت تو کیفت و لباسات که چیزی نداشتی! می تونی بری ...

+ نوشته شده در  جمعه ششم تیر 1393ساعت 22:17  توسط توت فرنگي   | 

ما را چه به انتگرال؟

از ریاضیات

همین بس که می دانم

"لبخند تو"

زیبا ترین شکل هندسی دنیاست ...

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه ششم تیر 1393ساعت 16:23  توسط توت فرنگي   | 

 "بانو" لطف کن

و یک رونوشت از

دست هات

چشم هات

مو هات

برایم پست کن

چند وقتیست شعرها بی قافیه می مانند...

 

+ دوستان تهرانی و کرجی کسی می تونه یک لپ تاپ یکی دو روزه بهم  بده ؟

یک سری اسلاید هست باید بریزم روی لپ تاب و ببرم جایی نشون بدم و خودم لپ تاپ ندارم.

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم تیر 1393ساعت 16:3  توسط توت فرنگي   | 

+ رمز خواستید بگید


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم خرداد 1393ساعت 22:55  توسط توت فرنگي   |