[عکس با سایز اصلی]

تولدت مبارک دکتر خرابات نشین عزیز،یه تبریک دیگه هم بهت بدهکار بودم اونم برای دکتر شدنت بود،اونم همین جا حساب کن :دی،البته تو برای ما خیلی ساله که دکتری.

------------------

این نقاشی قشنگ هم کار [فاطمه] عزیز هست که کلی دستش درد نکنه.قرار بود قالب وبلاگ بشه ولی وقت نشد

-----------------------------------

این هم که قاب دیواری چوبی که یادم رفت چی بهش میگن :دی منقوش به تصویر شما ! ، یا زود بیا بگیرش یا به ازای هر روز که دست من باشه هزینه نگهداری حساب می کنم!

 

 

---------------------------------------------------------

روزی از روزان اَبریــــــــه خدا
شیخ توتی گشت از منزل جدا
از پی هیزم برفت او،سوی دشت
قریه ها می دید،اما می گذشت
چون بشد در جنگل دور و دراز
خورجین ش را بکرد او،  زود باز
تا تبر را برد،سوی آسمان
شیخ آوایی شنید،اما نهان
شاخه ها را زد کنار و شیخ دید
حوری ای از آسمان ها در رسید
شیخ گفتا شمس هستی یا قمر ؟
تو ملک هستی یا، ابن البشر؟
آن ملک چون صورتش بالا گرفت
"بند بند شیخ آتش در گرفت"
شیخ گفتا در سماء و در زمین
هیچ دافی را ندیدم این چنین !
زهد و تقوایش برفت و دود شد
هر چه ایمان داشت،یک سر دود شد
چون که خیره شد به ماه بی زوال
شیخ را دیگر نماندش ، هیچ حال

چون مریدانش شدند آگه زه حال
جمع گردیدند گِردش بی مثال
"جمله ی یاران به دلداری او
جمع گشتند آن شب از زاری او"
"ان یکی گفتش که ای دانای راز
خیز خود را جمع کن اندر نماز "
"گفت کو محراب روی ان نگار
تا نباشد جز نمازم هیچ کار"
"آن دگر گفتش که امید بهشت
باز گرد و توبه کن از کار زشت "
"گفت چون یار بهشتی روی هست
گر بهشتی بایدم این کوی هست"

جمله ی یاران همگان سر به سر
چاره جستند و به گل ماندند چو خر !
تا یکی گفتا الا ای دوستان
یک طبیبی هست در آن بوستان
نام او مستانه و شهره به طب
هم تخصص در پزشکی هم به وِب !
درس خوانده در میان کالجی
پیش ملاهای خوب و خارجی !
رفته اندر مکتب آزاد او
تا بسازد قریه را آباد او
یک نگه می کردی او در مردمان
مردمان تیمار گشتی در زمان !
در میان شیخ های اهل ده
شیخ مستانه بود ،چیره دست و به

شیخ را بردند پیش آن طبیب
آن طبیبی که همه را بُد حبیب
شیخ مستانه نگه کرد و بدید
شیخ توتی آشنا باشد شدید !
گفت ای توتی تو باز عاشق شدی؟
گل نظیرت را چه شد،فارغ شدی؟


در برخی اثار تاریخی نقل کردند که وقتی قصه به اینجا رسید

شاعر سرش درد گرفت و نتونست بقیه اش رو بگه :دی

+ اونجاهایی که بین علامت "" هست رو از منطق الطیر عطار نیشابوری قرض گرفتم

---------------------------------------------------------

در بیست و شش آذر از این فصل دل انگیز

این فصل پر از رنگ که نامش شده پاییز

بشکفته سر باغ گلی و شده مستان

کز شادی بشکفتن او دل شده لبریز

(با تحریف :دی)

شعر از بچه مسلمون


سه شنبه بیست و پنجم آذر 1393 | 20:25 | توت فرنگي | | 
از اونجایی که بین نظم و شعر تفاوت هست،نوشته پست قبل "نظم" به حساب میاد.

بعدشم اینکه هیچ جا من تو داستان ها نشنیدم و نخوندم که مجنون یا فرهاد برن با خواهرشون مشورت کنند ‍! اون نوشته قبل مال نظامی نبود،مال خودم بودم که دیروز نوشتمش

 

------

پیراهن ات را بپوش

و از پشت پنجره کنار بیا

بگذار شب

به راهش ادامه دهد ...

"حسن آذری"


یکشنبه بیست و سوم آذر 1393 | 14:2 | توت فرنگي |
چون که می دید،دل و جان،بی تاب
گشت نومید از آن بسترِ خواب
گفت با خویش که این غصه و درد
با دل مرد هر آن خواست ، بکرد
من که چون سرو و سپیدار بُدم
چون شده حال؟که من زار شدم
شامگاهی پر از ظلمت و سرد
رفت تا چاره کند غصه و درد


زخم تن را مرهمی چاره کند
زحم دل،صاحب دل آواره کند
داد سر داد الا خواهر من
در غم و شادی تویی یاور من
هر چه تو خواهی بگو من آن کنم
زخم دل با دست تو، درمان کنم

خواهرش گفت:بگو چیست که آن ؟
شده بر جان و دلت خار نهان !

چند روزیست که دل باخته ام
خانه ای در قفسی ساخته ام
دختری زهره جبین،ماه نشان
برده از من همه ی این دل و جان
روزی رفتم به رهش، گفتمش او را به زیاد
که مرا مهر تو در کار اوفتاد
هر چه گفتم بشنیدش ، ولی هیچ نگفت
نکند حرف مرا او ،  نشنفت ؟

خواهرش گفت: تو را چاره ی کار
حرف دل ، نامه نویسی ، بسیار

از برای ان مه زیبا سرشت
داری در دل هرچه می باید،نوشت
نامه ات را چون ببیند ماه روی
رام شاید می شدن در خُلق و خوی

نامه را آغاز کرد او این چنین
کای خدای آسمانها و زمین
گر نویسم کفر،چشمت را ببند
کی رسد از کفر من بر تو گزند ؟

ای نگار خوبرویه  مهربان
گوش کن حرف دلم را این زمان
هر که چشمش در پی مهر تو بود
غافل از جادو و آن سحر تو بود
دین و ایمان داشتم اما چه سود ؟
در گرفت و دود شد هر انچه بود
هم نماز یوم بودم هم به شب
حال من ماندم،غم و دوری و تب
نازنینِ ماه روی جان فریب
با تمام مردمان گشتم غریب
گوش کن این درد و این اندوه را
غصه های هر شب انبوه را
مرد دوری و فراقت نیستم
هرچه گشتی دور تر ،بگریستم
حالِ دل بی تو شب و روز است،زار
کاش با این دل شوی تو سازگار
حرفها بسیار اما این چه سود ؟
مهر تو نطق زبان را هم ربود
یا بده دین و دلم را یا بساز
تا شوم بر تو شب و روزان نماز !


شنبه بیست و دوم آذر 1393 | 22:59 | توت فرنگي | | 
چند مدت پیش اومدم یه برنامه شبیه ساز اندروید نصب کنم موقع نصب خطا داد که رم کامپیوترت کمه،منم نیت کردم یه رم بخرم،تا پول اومد دستم،بچه برادرم زد هدفون رو شکوند،هدفون خریدم !

چند وقت بعدش دیدم هاردم جا نداره گفتم یه هارد با ظرفیت بیشتر بخرم،رایترم سوخت ! رایتر خریدم

چند روز پیش دیدم دوستم گوشیشو ارزون میده گفتم بخرمش،اومدم پشت کامپیوتر نشستم دیدم بالا نمیاد،چک کردم دیدم کارت گرافیکش سوخت !

می ترسم به فکر لپ تاپ خریدن بیوفتم بعد ده دقیقه دیگه اش کامپیوترم همش اتیش بگیره خیال من راحت شه !

 

+ البته قابل ذکره که اون دو تا فلش دیسکی که امروز گم کردم رو نمی دونم نتیجه کدوم نیتم بود !


شنبه پانزدهم آذر 1393 | 23:28 | توت فرنگي | | 
یه روزی هم تکنولوژی تو ایران اینقدر پیشرفت می کنه که  وقتی یه پسر تو یه مکان عمومی خیره شده به یه دختر زیباروی ، یوهویی صفحه فیلترینگ به صورت سه بعدی جلوش ظاهر میشه و میگه "اون طرفو نگاه کن بچه "


شنبه یکم آذر 1393 | 15:29 | توت فرنگي | | 

 


خانم همساده بالایی گفت که شوهرم مسافرته و اینترنت نداره منم که بلدم نیستم،میشه  یه کار برام انجام بدید، گفت چند تا فرم هست تو ایمیل شوهرم می خوام چاپ کنم،شوهرش یه رمز فرستاده بود چک کردم اشتباه بود زنگ زدیم بهش،گفت که نمی دونم تو کدوم ایمیلم هست،برو تو فولان درایو فولان پوشه یه فایل هست توی اون فایل همه ادرس ایمیل هام و  رمز هاشون هست برو از اونجا پیدا کن

فایل رو باز کردم داشتم نگاه می کردم که دیدم خانم همساده هی داره سرش رو به مانیتور نزدیک می کنه هی میاد جلوتر جلوتر،بعد پرسید اینا که این تو نوشته چیه ؟ گفتم اینا ایمیل هاش هست،اونا که پایینه هم رمزهای ایمیل هاش هست 

بعد با چشای گرد شده  شروع کرد زمزمه کردن "که اینا رمزهاشه ها ، مرجان ، نازنین ،شیما 66، فرناز طلا،مهسا تجریش (قرارای کاری تو تجریش!!) ! " 

شایان ذکر است اسم همساده بالایی طبق اطلاعات رسیده از مادر،"ستاره" است.

دیدم درجه خشمش ثانیه به ثانیه رو به بالا میره خودم رو از صحنه دور کردم به درب خروجی که رسیدم  یه صدای جیغ بسیار بلندی و بعد از اون هم صدای بسیار بلندی شنیدم که گفت : "مهرااااااااااااااااااان یه مسافرت کاری نشونت بدم منننننننن" 


شنبه بیست و چهارم آبان 1393 | 20:25 | توت فرنگي | | 
خواهش اول  اینکه به عقاید و افکار اطرافیان مون احترام بذاریم،اگر کسی به محرم و عزاداری اعتقادی نداره بهش برچسب بی دین،کافر،جهنمی نزنیم.اگر کسی هم اعتقاد داره بهش نگیم عقب مونده،خرافه پرست.احترام به عقاید می تونه کمک کنه جامعه آروم تری داشته باشیم 

خواهش دوم این که تو عزاداری ها اخلاق مداری رو رعایت کنیم،دیشب از جلوی یه هیئت رد می شدم دو تا سطل آشغال دو طرف درب اش بود اما جلوی هیئت توی خیابون پر از لیوان های یک بار مصرف و ظرف های نذری.بیاییم هوای شهرمون رو،هوای کارگرهای شهرداری رو داشته باشیم،پدر من یکی از همون هاست.

خواهش سومم اینه که اگر نذر دارید یا اینکه دوست دارید توی یه کار خوب شرکت کنید دوستم خرابات نشین فکر هایی داره که با جمع اوری پول یه کارهایی انجام بده مثلا تهیه دارو برای کسانی که توانایی مالی ندارند یا تامین هزینه یه سری ازمایشات برای مادران باردار.  [به این لینک مراجعه نمایید]


جمعه نهم آبان 1393 | 21:14 | توت فرنگي | | 
رنگ چشمش مثل دخترهای روسی

دامنش خاکستری مایل به طــــوسی

صـــــــــورتش زیبا چنانکه کــــیف دارد

یک سلام احوالپرسی،بی نهایت روی بوسی

 


یکشنبه چهارم آبان 1393 | 20:30 | توت فرنگي | | 
شیدا شیدا شیدا
وقتی به این فکر می کردم که اگه طلبکارم یقه مو بگیره اگه  بگه پولمو بیار ، اگه بگه میرم ازت شکایت می کنم می ندازمت زندان،شیدا من از زندان می ترسم،جای بدی بود شیدا،اگه بگه پولشو می خواد ...اگه اگه اگه بعد همه این "اگر" ها یه نور یه امید ته دلم پیدا می شد می گفت نترس این همه رفیق داری تو که حاضرن قرون قرون رو هم بذارن تا دستتو بگیرن می گفت نترس یه شیدا هست که می تونی هر روز پیامشو بخونی که برات نوشته "رفیق ما هر دوتامون تو این شهر دردندشت غریبیم باید هوای همو داشته باشیم.مشکل داشتی رو من حساب کن" ، شیدا من الان چی نویسم برات... ؟

زندگی رسم قشنگی نیست شیدا،من هنوز روی شیدا حساب می کنم هنوز

همون شیدای خندون که تو صادقیه با چهره خندون به میترا گفت من شیدام وبلاگ قد فندق شما کی هستی؟همون که من فقط خنده هاشو یادم مونده از اون روز.همون که هنوز یه فلافل به من بدهکاره


یکشنبه چهارم آبان 1393 | 16:20 | توت فرنگي | | 
مدرسه ابتدایی ما بیرون از ابادی بود،بعد از اون مزرعه ها شروع می شد وقتی توی حیاط مدرسه بودیم و به سمت جنوب نگاه می کردیم هیچ خونه ای جلوی دید رو نمی گرفت و می تونستیم دور رو ببینیم اون دور دورها کوهستان های جنگلی دیده می شد و چیزی که همه رو جذب و البته کنجکاو می کرد کوهی بود که شبیه بقیه کوه ها نبود،همه کوه هایی که ما دیده بودیم شبیه مثلث یا مثلا حالت یک کله قند بود که هر چی به بالا می رفت عرضش کم می شد ولی این کوه به این شکل بود  یک مثلث که نصف بالاش رو قطع کرده باشی بود،از سرگرمی های ما یکیش این بود که دور هم جمع بشیم یک جا بشینیم و این کوه رو نگاه کنیم و دربارش حرف بزنیم

این عکس رو فروردین امسال گرفتم،تو یکی از کوچه های روستامون وایستاده بودم و کوه رو نگاه می کردم.البته تو عکس خیلی دور دیده میشه ولی خوب عکسه دیگه مثل دید خود ادم نمیشه.اون نقطه قرمز همون کوهه (روی عکس کلیک کنید بزرگ میشه)

این عکس رو هم از اینترنت گرفتم این از نمای نزدیک اون کوه هست  [کلیک کنــــید ]

شروع می کردیم به حرف زدن ، نظر بعضی از  بچه ها این بود که این کوه یه دهانه اتش فشان هست و قبلا از توش کلی اتیش می اومده بیرون ، اینجا بود که همه می ترسیدیم و یکی می گفت اگر دوباره اتیش هاش شروع کنه بیرون اومدن تا زابل آباد(روستای ما) هم می رسه ؟ بعد یکی از بچه ها می گفت اوهو اینو نگاه من شنیدم تا شوروی هم میرسه اتیشاش.

یکی از بچه ها می گفت اونجا یکی از خونه های رستم بوده وقتی با اسب اش می اومده شمال می رفته اونجا استراحت می کرده،می گفتیم چطوری می رفته اون جا ؟بالاست که،می گفت اسبه رستم بوده ها اسب مشدعلی که نبوده ، پروازم می کرده !

یکی از بچه ها می گفت نه من شنیدم اونجا خونه دیوهای غول بوده

یکی دیگه می گفت اره اره منم شنیدم چند تا دیو بودن بعد رستم میاد اونا رو می ندازه بیرون بعد میشه خونه خودش

یکی از بچه ها می گفت من شنیدم سمندون و فامیلاش اونجا زندگی می کنن بعد هر بچه ای که فضولی کنه سمندون اونو برا فامیلاش می بره اونجا که کارگری کنه

یکی از بچه ها می گفت از اونجا که بری پایین  شهر ادم کوتوله هاست ، می گفتیم ادم کوتوله ؟ می گفت اره من شنیدم پشت کوه ها خونه ادم کوتوله هاست،می گفتیم ئههههههه پس بریم ادم کوتوله ها رو نگاه کنیم بعد یکی می گفت نمیشه خیلی دورن ما کوچیکیم باید بزرگ بشیم بعد

این شد که  به هم قول دادیم وقتی بزرگ شدیم بریم اونجا رو کشف کنیم که بالاخره خونه ادم کوتوله هاست یا سمندون یا هر چی ...

اول یا دوم دبیرستان که شدیم همون گروه دور هم جمع شدیم و گفتیم حالا که بزرگ شدیم پس برنامه بچینیم و بریم،رفتیم شهر رامیان از اونجام زدیم دل جنگل بعد از چار پنج  ساعت پیاده روی راه رو گم کردیم شب موندیم فرداش هم هر چی سعی کردیم مسیر رو پیدا نکردیم مجبور شدیم برگردیم

سال بعدش دوباره رفتیم این بار خیلی نزدیک شدیم منتها تو برف و کولاک شدید گیر کردیم به حدی که پاهامون کامل می رفت تو برف، خودمون رو با بدبختی و مکافات تونستیم از اون برف نجات بدیم و برگردیم

سری بعدش یه کوهنورد خبره باهامون اومد،این سری رو خوب پیش رفتیم تا نزدیکای دیواره هم رفتیم ولی حمله گرگ باعث شد اون ادم خبره  زخمی شه و باز مجبور شدیم برگردیم

یکی دو بار بی مشکل تا پای دیواره رفتیم ولی دیواره ظاهرا یه چیزی حدود 200 متر بیشتر ارتفاع داشت که بدون تجهیزات نمی تونستیم بریم بالا و هر بار وسط راه به مشکل بر می خوردیم

هیچی دیگه یه روز یهویی به ذهنم رسید تو نقشه های گوگل ارث اونجا رو پیدا کنم و ببینم بالاخره چی هست اونجا ما این همه تلاش کردیم و نرسیدیم شاید این طوری ببینم چه خبره

با این صحنه مواجه شدم  [کلیک کنید]

دیدم این کوه که سوراخ نداره ، توش چاله نیست ، نه اتش فشان نه شهر ادم کوتوله ها نه خونه سمندون اصلا رویاهام رو به هم زد بسوزه پدر تکنولوژی که رویاهای بچه رو نابود می کنه هعییییی


یکشنبه بیست و هفتم مهر 1393 | 20:0 | توت فرنگي | |