تابستان

چه فصل خوبی

وقتی

عینک آفتابی می زنی

وخیالم راحت...

کسی عاشق

چشمانت نمی شود.

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم تیر 1393ساعت 0:1  توسط توت فرنگي   | 

رفتم کافی نت دوستم یک دختر خانمی اونجا بود،نگاش کردم لبخندی زد،چند تا نگاه و چند تا لبخند بین مون رد و بدل شد ، بعد دوستم برگه ای داد گفت بده به مغازه بغلی و بیا،وقتی برگشتم دوستم گفت حسن این دختر خانم ازت خوشش اومده،گفتم خوب؟ گفت شماره ات رو بده بهش و باهاش دوست شو،گفتم باشه باشه.گفت نده نده مادرش اومد ! بعد گفت اینا الان می خوان برن یه جوری که مادرش متوجه نشه شماره اتو بده.منم به حرفش گوش دادم و تقدیم کردم.

بعد اومدم خونه و منتظرم که زنگی پیامکی چیزی بیاد ! نیومد که نیومد. رفتم به دوستم  گفتم این چرا زنگ نمی زنه؟ گفت شماره رو درست نوشتی؟گفتم اره درست بود یعنی ننوشتم کارت دادم بهش،گفت چی؟ گفتم کارتم رو دادم بهش ، گفت  تو که کارت ویزیت نداری ! گفتم نه دارم،تو کیفم بود،همون کارت ویزیت که من و تو برا کارمون قبلا ها چاپ کرده بودیم ! یه خورده مکث کرد

دوستم:  تو اون خط ایرانسل ات که شماره اش رو روی کارت ویزیت نوشته بودیم داریش؟

من :  نه !

دوستم :  من اون خطی که شماره اش روی کارت بود رو دارم ؟

من :  نه تو هم گمش کردی خط ات رو !

دوستم :

 

 

++  این هم [عکس  توت فرنگی های] قشنگ، که کروکودیل جان برام گرفتن.

ممنون دوستم ولی من انقدر هم تپل نیستم

 

+ نوشته شده در  شنبه هفتم تیر 1393ساعت 22:35  توسط توت فرنگي   | 

با خودم قرار گذاشته بودم روز هایی که غروب وقت ازاد دارم برم ایستگاه مترو میدان آزادی و بشینم آدم هایی که میان و می رن رو نگاه کنم تا شاید وقتی از اونجا رد میشه ببینمش. یه روز که یکشنبه بود کتابامو برداشتم و رفتم ایستگاه میدان ازادی،یه گوشه ای پیدا کردم و نشستم طوری که بتونم کسایی که از گیت رد میشن رو ببینم،چند دقیقه ای نشسته بودم و ادم ها رو نگاه می کردم،خیلی ها بودن که یهویی شکل اون می دیدمشون ولی انگار اون نبودن،تو همین حال و هوا بودم که یکی از پرسنل مترو اومد و شروع کرد به داد و بیداد کردن که چرا هر روز میایی اینجا می چرخی؟چیزی نگفتم ، هی داد و بیداد می کرد  که این اقا میاد اینجا مشکوکه حتما میاد مواد بفروشه ! ، اونم یه چیزهایی پرسید،بهش گفتم که من کاری نکردم گهگداری میام تو ایستگاه وایمیستم حالا هم نشسته بودم اون جا و کتابم دستم بود به کسی کار نداشتم.بی خیال نمی شد می گفت که کسی نباید اینجا زیاد وایسته ؟میگم یعنی چی؟ این قانونه که کسی نباید زیاد تو ایستگاه مترو وایسته؟ول کن نبود می گفت اره این قانونه به تو هم ربطی نداره ، بی خیال نشد رفت پلیس رو اورد اون هم چند تا سوال پرسید و راهی کلانتری شدیم.جاتون خالی شب رو تو بازداشتگاه سپری کردم.روز که شد نزدیکای ظهر بود یکی اومد منو برد تو یه اتاق،یه چیزهایی می پرسید و رو کاغذ می نوشت،پرسید چیکار می کردی؟یعنی میایی تو ایستگاه چیکار می کنی؟ براش گفتم ، گفتم میام تو ایستگاه می شینم آدم ها رو نگاه می کنم تا اگر یه وقت رد شد ببینمش.خیلی سوال پرسید آخرش هم گفت تو کیفت و لباسات که چیزی نداشتی! می تونی بری ...

+ نوشته شده در  جمعه ششم تیر 1393ساعت 22:17  توسط توت فرنگي   | 

ما را چه به انتگرال؟

از ریاضیات

همین بس که می دانم

"لبخند تو"

زیبا ترین شکل هندسی دنیاست ...

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه ششم تیر 1393ساعت 16:23  توسط توت فرنگي   | 

 "بانو" لطف کن

و یک رونوشت از

دست هات

چشم هات

مو هات

برایم پست کن

چند وقتیست شعرها بی قافیه می مانند...

 

+ دوستان تهرانی و کرجی کسی می تونه یک لپ تاپ یکی دو روزه بهم  بده ؟

یک سری اسلاید هست باید بریزم روی لپ تاب و ببرم جایی نشون بدم و خودم لپ تاپ ندارم.

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم تیر 1393ساعت 16:3  توسط توت فرنگي   | 

+ رمز خواستید بگید


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم خرداد 1393ساعت 22:55  توسط توت فرنگي   | 

تو خونه نشستیم و داریم فیلم می بینیم،گوشیمو برمیدارم و یه پیامک برای مادرم می فرستم،از اونجایی که سواد نداره منو صدا می کنه : حسن این داره چیلینگ چیلینگ می کنه بیا ببین چیه؟ ، گوشی شو نگاه می کنم میگم : برات پیامک اومده، میگه : بخون ببین چی نوشته ؟ میگم نوشته : سلام عزیزم،حالت چطوره قربونت برم؟فدات بشم؟ ، میگه براش بنویس پدرسگ من شوهر دارم برو فدای عمه ات شو، بعد دوباره سریع میگه : نگاه کن ببین اسم اونی که اینو فرستاده ننوشته ؟ میگم چرا اسمشم نوشته،میگه خوب کیه؟ میگم نوشته "حسن پسرم" ، یه نگاه می کنه بهم و  استکان چای رو می ذاره زمین و جاش برس برمیداره و می افته دنبالم و میگه " مگه مرض داری تو بچه ؟ خوب بود مادرشو فوش می دادم ؟نه خوب بود مادرشو فوش می دادم؟"

امتحان ادبیات فارسی نمره کامل گرفته بودم،استاد گفت برگه های هم رشته ای هات رو من تصحیح می کنم برگه های رشته های دیگه رو تو ببر تصحیح کن بعد یه روز نمره هاشون رو برام بیار،منم برگه ها رو گرفته بودم و اومدم خونه شروع کردم به تصحیح برگه ها.همون اول کاری به ماجرای جالبی رسیدم که یکی معنی مصرع "تو پور گو پیلتن رستمی" رو نوشته بود "تو پسر رستمی که اندازه گاو زور دارد"

 

+ نوشته شده در  جمعه سی ام خرداد 1393ساعت 18:59  توسط توت فرنگي   | 

کاش زندگی

دکمه ی

pause

داشت

به وقت دیدن لبخندت ...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم خرداد 1393ساعت 21:58  توسط توت فرنگي   | 

غروب سه شنبه بود و  از فرط گرما پیراهنم را کنده و کف اتاق خوابگاه ولو بودم،چند تا از بچه ها آماده می شدند که به قطار ساعت 19 سمنان- تهران برسند،حامد همان طور که سرش توی گوشی اش بود می گفت حسن این یارو زنگ زد گفت اگر فردا می تونید بیایید یه سری تراکت هست جلوی دانشگاه سمنان پخش کنید من فردا نیستم تو میری ؟ راستی دستمزد هفته های قبل رو هم داده به من یادم بنداز بهت بدم،گفتم "آره فردا می رم".نزدیک های ساعت یازده رسیدم جلوی دانشگاه،ابرها نشان می داد که هوا باید خنک باشد نبود،رفتم جلوی درب دانشگاه شروع کردم به پخش کردن،هر کس می آمد یک تراکت به سمتش می گرفتم و معمولا  اکثرا می گرفتند و نگاه می کردند،نزدیک های ظهر شد و هوا گرم تر و گرم تر و جلوی دانشگاه خلوت و خلوت تر،یکی از دخترهایی که تراکت ازم گرفته بود ایستاده بود جلوی من و به تراکت نگاه می کرد،دختر خوشتیپی بود به خودش خیلی رسیده بود ، تراکت را گذاشت توی کیف اش و پرسید "ناهار خوردی؟" از سوالش شوکه شدم و جوابی ندادم،دوباره پرسید این بار هم شوکه بودم هنوز،لبخند زد و این سری شمرده شمرده گفت "می  گم   که ت وو نا هار خوردی ؟" این سری به جای شوکه شدن خنده ام گرفته بود،گفتم نه،گفت پس بریم بخوریم،گفتم نه ممنون،دوباره گفت تو که ناهار نخوردی بیا بریم بخوریم،گفتم نه باید این تراکت ها را پخش کنم می بینی که خیلی مونده ، گفت الان که ظهره اینجا کسی نیست بعداظهر من خودم میام باهات پخش می کنم،با ذهنی پر از تعجب راضی شدم و رفتیم و رفتیم تا رسیدیم به یک غذاخوری،مدام حرف می زد و من با حرکت سر جوابش را می دادم،حرف زدن با دخترهای غریبه را بلد نبودم،نشسته بودیم سر میز گوشی اش را دراورد و یک عکس نشانم داد "نظرت چیه ؟ " ، سری تکان دادم و گفتم خوشتیپه،چشمایش را گرد کرد و گفت به به بالاخره زبون باز کردی و حرف زدی خوب دیگه ؟ گفتم دیگه اینکه فقط رنگ موهاش شبیه رنگ موهای عمه منه،زد زیر خنده و گفت نامزدمه،حتما بهش میگم دیگه موهاشو رنگ نکنه که شبیه موهای عمه تو نشه.ناهار را خوردیم و کمی توی شهر قدم زدیم،هوا که کمی گرمایش کم شد رفتیم سمت دانشگاه،فک کردم به شوخی گفته بود کمک ات می کنم،در کمال تعجب تراکت ها را از دستم گرفته بود و با خنده و خوشرویی به دانشجوها می داد،صدایشان می زد و درباره موضوع تراکت حرف می زد و مشتاقشان می کرد بگیرند،وقت خداحافظی شماره اش را برایم نوشت و قول گرفت هر وقت خواستم تراکت پخش کنم خبرش کنم،هفته های بعد همیشه می آمد و توی پخش کردن کمکم می کرد چه جلوی دانشگاه چه توی شهر ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم خرداد 1393ساعت 15:36  توسط توت فرنگي   | 

اون وقتا كه گلستان بوديم يه روز يكي جلومو گرفت گفت : اقا شما چند تا خواهر داريد ؟ گفتم : وا ! چيكار به تعداد خواهراي من داري؟ گفت: بابا ما هر وقت اومديم به اين دخترا متلك انداختيم و چيزي گفتيم از هر 5 تا 4تاش گفت من خواهر سعادتيام و مام به معذرت خواهي افتاديم.چند تا خواهر داريد وجداني؟

+ تهديد شدم

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم خرداد 1393ساعت 23:54  توسط توت فرنگي   |