اون وخت بعد از تعطیلات عید که رفتم کاشان دیگه برنگشتم خونه تا امتحانا تموم شد و برگشتم بعد رفتم سراغ کامپیوتر روشن نشد نازش کردم با سشوار تمیزش کردم روشن شدا ولی باز  ناز کرد تصویر رو قطع می کرد بعد تعمیرکار گفت مادربردت خراب شده برو یه مادر برد بخر گفتم حل میشه دیگه ؟گفت اره فقط یه مادربرد بخر تمومه رفتم یه مادر برد انتخاب کردم  

یه خورده که فک کردم دیدم من دو تا RAM دارم که با این مادربرد جدید سازگار نیست پس باید رم هم بخرم

یه کم بیشتر فک کردم دیدم کارت گرافیکم هم با این مادربرد سازگار نیست پس باید کارت گرافیک هم بخرم

بیشتر تر فک کردم دیدم سی پی یو من هم با این سازگار نیست سی پی یو هم باید  بخرم

بعد دیدم پاور من هم با این مادربرد سازگار نیست پاور هم باید بخرم  تصمیم گرفتم دیگه فک نکنم میدونستم بیشتر فک کنم متوجهمیشم شلوارمم با مادربرد جدیدا سازگار نیست.

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم تیر ۱۳۹۴ساعت 0:14  توسط توت فرنگي   | 

تو.برنامه ماه عسل یکی رو آورده بودند شغل اش این بود که جای مانکن توی ویترین وایسته  دستمزدش ساعتی دویست هزار تومن دویست هزار تومن پوووول واقعی اون وقت ما کاشان می رفتیم شیرینی پزی ساعتی دو هزار تومن

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم تیر ۱۳۹۴ساعت 12:9  توسط توت فرنگي   | 

ابتدایی بودم بهمن و امید دعواشون شده بود ماجرا این بود ک بهمن اشتباهی,دفتر مشق امید رو با خودش برده بود فرداشم چون امید دفتر نداشت کتک خورد بعد بهمن دیده بود  دفتر رو اشتباهی برده اورده بود وس بده امید هم کتک ش زده بود.اومدن سراغ من بهمن میگفت با امید دوست نباش امید می گفت با بهمن دوست نباش با خودم گفتم اگه بدونم کی بیشتر مقصره با اون قهر می کنم.دیدم نمی تونم بفهمم کی مقصر تره. اگه با بهمن قهر می کردم دلش میشکست, امید هم خوشحال میشد و باز از خوشحالی امید دوباره دل بهمن میشکست و برعکس. نتونستم قاطعانه یکیو انتخاب کنم به امید گفتم من دیگه دوستت نیستم به بهمنم همینو گفتم و از جفتشون جدا شدم

  دوران راهنمایی بودم دیدم دعوا شده رفتم دیدم دو.تا از همکلاسیامن یکیش رفیقمه یکیش از اقوام نزدیک.اون میگفت بیا کمک اینو بزنیم این می گفت بیا کمک اونو بزنیم رفتم جداشون کنم دیدم جدا شدنی نیستن یکی دیگه از همکلاسیامون میگفت حسن یکیشو بزن دعوا تموم شه متاسفانه نتونستم قاطعانه انتخاب کنم برا همین یکی زدم تو صورت فامیل م یکی هم زدم تو صورت رفیقم.دعوا تموم شد و تا مدتها با من قهر بودن  

تو خابگاه بودیم رفتیم والیبال شدیم سه تیم, تیم ما بیرون موند بچه ها گفتن حسن داوری کنه یه جا حساس شد و یه امتیاز تعیین کننده بود که یه تیم ببره توپ رفت بیرون یکی بل ضربه محکم اوردش تو زمین یکی هم زد ردش کرد و شد امتیاز.تیم مقابل با اتفاق نظر گفتن امتیاز قبول نیست چار ضرب شده,گفتن اخرین ضربه خورد به بازیکن بعد بازیکن پرتش کرد پس دو ضرب  حساب میشه,تیم این ور قبول نمی کرد.منم که خوب ندیده بودم نظر ندادم.دو تیم گفتن هرچی,حسن بگه گفتن حسن قاطعانه یه چی بگو ما اعتراض نمی کنیم.هی,می گفتن قاطع باش بگو تا زودتر بازی تموم شه به نفع هر تیم که دلت خذواست بگو ما هم ناراحت نمیشیم هر دو تیم رفیقام بودن نتونستم قاطع انتخاب کنم بعد کلی فکر گفتم سرویس رو دوباره بزنید  

گاهی انتخاب سخته خیلی سخت ولی شاید یه وقتایی هم لازمه که ادم جرات داشته باشه و قاطع انتخاب کنه شاید اینجوری خیالش راحت بشه, مثلا یه دوستی که چند روز پیش من رو مقصر ناراحتی یه دوست دیگه می دونست.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم تیر ۱۳۹۴ساعت 0:27  توسط توت فرنگي   | 

چن سال پیش به دوستی گفت بیا یه کار اینترنتی راه بندازیم گفتم چی گفت یه کامپیوتر(سرور) اجاره کنیم بعد یه سایت فروش هاست راه بندازیم من که چیزی بلد نبودم ولی اون بلد بود راه انداختیم یه سری سایت راه انداختیم برا مشتری ها کم کم مشتری ها زیاد شد تا اینکه یه روز زنگ زدن گفتن سایت هامون بالا نمیاد،دوستم چک کرد دید که هر کار می کنه نمی تونه وارد پنل مدیریت بشه بعد کلی تیکت زدن گفتن که طبق قوانین چهار بار اخطار فرستاده شده بعد چهارمین بار هم اون کامپیوتر رو خاموش کردیم ! ما به هر دری زدیم که لااقل اگر فعال نمی کنن یه فایل بک اپی پشتیبانی چیزی بهمون بدن،اخه چون شرکتش معتبر بود بک اپ های هفتگی مون هم رو کامپیوترهای همون شرکت بود!! ندادن که ندادن! ما موندیم و یه سری مشتری که سایت شون و هر چی توش نوشته بودن به فنا رفته بود اونا هم سرور خراب شده فلان شده  از دست ما خارجه قبول نمی کردن که می گفتن به ما چه ما سایت رو می خواییم ! پول دادیم میزبانی کنی پول ندادیم که به فنا بدی.اونا حق داشتن ولی ما هم هیچ کاری ازمون ساخته نبود،خلاصه اینکه فحش های مدیدی خوردیم تهدید ها شدیم خسارت ها دادیم دادگاه ها رفتیم اوضاع مالی مون رفت زیر صفر، بعله عزیزم تو دنیای کامپیوتر این چیزا پیش میاد.(البته اینو قبلا تعریف کردم بودما) ،

البته یه ضرب المثل بین زابلی ها رایجه که میگن همه تخم مرغ ها رو تو یه سبد نذار.یعنی وقتی خانم مرغ تصمیم داره بشینه روی تخم ها تا جوجه بشن همه ده تا تخم مرغ که کل تخم مرغ ها هست رو توی یک سبد نذار،اگر یه سبد اسیب دید و خراب شد یه سبد دیگه داشته باشی جه چند تا جوجه نصیبت بشه ، ولی خوب در مورد بلاگفا چون اطلاعاتش خیلی حجیمه سخته تو دو تا سبد گذاشتن لابد

+ نوشته شده در  جمعه پنجم تیر ۱۳۹۴ساعت 22:31  توسط توت فرنگي   | 

صبح دوشنبه رفتم بازار اما همه جا بسته بود منتظر شدم باز شه،تک تک مغازه های عروسک فروش رو رفتم و اخرش سه تا عروسک براش خریدم ، اخه می گفتن 29 اسفند هفته عشق و عاشقی ایرانی شروع میشه.گرچه پیشم نیست و ولی نمی دونم چرا اون همه ذوق داشتم براش بخرم ، اگه عمری بود عکس می گیرم از عروسک  ها و گوشواره هایی که براش خریدم و می ذارم اینجا،برگشتم خونه کسی در رو باز نکرد گفتم حتما نیستند رفتم از بیرون از روی تیر چراغ برق بیام بالا و از پنجره اشپز بیام تو،رسیدم به پنجره ،نگاه انداختم تو خونه دیدم مادرم افتاده رو زمین ، دست و پام شل شد،نتونستم خودمو نگه دارم رفتم پایین ، دوباره با زور و بدبختی اومدم بالا و از پنجره پریدم تو

رفتم پیشش ، دستاش مشت بود و مشتاش پر مو ، انقدر خودشو زده بود که بیهوش شده بود ، هر چی تکونش می دادم فایده نداشت ، بدنم حسابی لرز گرفته بود ، خودمو رسوندم به اب و یه لیوان اب اوردم زدم به صورتش ، با چند دقیقه التماس دیدم کم کم چشماش رو باز می کنه


ظهر شد و برای یه کاری باید می رفتم بیرون ، رفتم ، تو راه برگشت بودم،غرق تو فکر،پیام اومد،این روزا چون منتظرم پیام بده و مثل همیشه اسمم رو صدا کنه سریع گوشی رو دراوردم و نگاه کردم،نوشته بود که کاربر گرامی سعادتی شما در ساعت فولان وارد اینترنت بانک شدید.اولش به توجه بودم بعد یهویی جا خوردم.من که تو ماشینم،پس کی با رمز و کاربری من رفته اینترنت بانک ؟نکنه می خواد حسابم رو خالی کنه ؟

گفتم اگه الان به رفیقام بگم و رمزم رو بدم و فوری برن اینترنت و رمز رو عوض کنن چیزی نمیشه و به خیر می گذره

به رفیقم زنگ زدم برنداشت ، به یکی دیگشون زنگ زدم برنداشت،به یکی دیگه اشون زنگ زدم برداشت گفت الان کار دارم بعدا زنگ می زنم بهت ، چند تا شون اشغال زدن چند تاشون تو ماشین بودن،بعد شروع کردم به به اس ام اس دادن به بقیه که یکی شون کمکم کنه و رمزم رو عوض کنه ، به خیلی ها گفتم فایده نداشت

خدا خدا می کردم چیزی نشه ، خدا خدا می کردم یه اشتباه باشه،یا اینکه بی خیال شه و دست به حسابم نزنه ، یه ده دقیقه ای بیشتر گذشت و من هی اس ام اس می دادم ببینم یکی جواب میده یا نه . پیام اومد که مبلغ فولان از حساب شما  به حساب شتاب واریز شد فهمیدم که بعله کار خودشو کرد ، یه کم گذشت دوباره پیام اومد مبلغ فولان قدر به حساب شتاب واریز شد

حسابم خالی شد، هر چی توش بود قرض بود،پرید همه اش

رفتم شکایت کنم یه فرم دادن پر کردم،کارتمم تحویل گرفت.اولش می گفت ممکنه خودت ریخته باشی و حالا مدعی باشی ، بعد می گفت شاید خودت با رضایت خودت اطلاعات رو داده باشی و الان این حرف رو می زنی. بعد گفت چند روز دیگه بیا ما صاحب کارتی که پول بهش رفته رو هم تماس می گیریم بیاد.

رفتم ، گفت که کارت ها بی نامه ، گفتم یعنی چی؟ گفت کارت ها کارت هدیه بوده ، اسم هم نداره ، گیج شده بودم ، گفت بیا بریم عابر بانک رفتیم، می رفت بخش انتقال شماره کارت ها رو که وارد می کرد می نوشت به نام پیش پرداخت ، گفت اینا رو برای کارت های هدیه می نویسه

همه اش قرض بود  ، گوشی و سیم کارت و کامپیوتر و مودم رو به رفیقم گفتم برام بفروشه ، هر چقدرم خوب بخرن یک دهم اونم نمیشه

خیلی گشتم،نمی دونم چرا دلیلی برای زنده بودن پیدا نکردم


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم اسفند ۱۳۹۲ساعت 20:53  توسط توت فرنگي   | 



+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم بهمن ۱۳۹۲ساعت 22:6  توسط توت فرنگي   | 

یک بعد از ظهر زمستانی سرد باشد،خسته باشم بی حوصله باشی،بپرسم "گلدان ها را آب داده ای؟" نگاه نکنی "نوچ"،شبکه های تلویزیون را ورق بزنم و آخر خاموشش کنم، : "دارم می رم بیرون یه کم قدم بزنم" ، بی حوصله تر از همیشه بگویی: " برو " ، دوچرخه ام را سوار شوم و رکاب زنان  بروم به سمت چهار راه  "آقا یه کم از این بدید،نه یه کم بیشتر،اوم صبر کن مزه کنم،از این هم یه کم بدید،دستت درد نکنه داش چقدر میشه ؟"  ، برسم پشت درب خانه ، چند باری با خودکارم بزنم به درب ، منتظر باشم بیایی و دستم را بگذارم رو چشمی و با صدای بم و کلفت سر به سرت بگذارم ، نیایی و خودم با کلید درب را باز کنم ، "سلام ماهگل خانمی" ، طلبکارانه بگویی : "تو که کلید داری چرا در می زنی ؟" ، "حواسم نبود خو" .

بروم توی آشپزخانه " امروز دکتره تو رادیو می گفت اونایی که بی حوصله ان نباید چیزهای ترش بخورن" ، سرم را برگردانم به سمتت ، قیافه ات شبیه علامت سوال باشد و بگویی : "هوم؟" ،  لیوان آب را سر بکشم،بنشینم جلوی تلویزیون و هی کانال بزنم : "حتما این دکترا یه چیزی می دونن که می گن چیزهای ترش برا بی حوصله ها ضرر داره " ، نگاهمت کنم و بگویی : "سرت به جایی نخورده؟ تب نداری؟ " ، بیایم کنارت ، قدم کنم و هفت هشت قدم دور تر از تو دقیق رو برویت بنشینم ، با صدای بلند : "آره دیگه ترش مزه ها چی؟؟؟ برا بی حوصله ها ضرر داره ، بعله دکتر اینو می گفت" از توی جیبم آلوچه های ترش سیاه را در بیاورم و ملچ ملوچ کنان نگاهشان کنم  "دکتره می گفت خیلی خیلی ضرر داره "  خنده ات بگیرد و با سرعت بیایی به سمت من : "خیلی بد جنسی" ، دستم را مشت کنم "برا تو ضرر داره خو" ، خودت را بیاندازی روی من و از دستم بگیری ، : " یالا جیب هاتو خالی کن،همشو می خوام" ، لب هایم را کج کنم و همه اش را بدم به تو ، لخندی بزنی به من : "می خوام بهت بدم ولی کمه دیگه خودت می دونی که اینا یه ذره است، یه ذره رو هم نباید تقسیم کرد" ، لبخند بزنم و با صدای مظلومانه : " باشه همشو خودت بخور،یکی دو نوع دیگه ام داشت نگرفتم من خیلی خیلی ترش بود خو " ، بروی توی اتاق و چند لحظه بعد بیایی رو برویم :" من که اماده ام،بریم تا نکشتمت" ، نگاهت کنم و : " می رم به شرط اینکه با دوچرخه" ، سرم غر بزنی که :  "عه عه رو دوچرخه داغون می شم من،اوممممم بزن بریم " . . . 

+ چقدر خوبه که تو رو دارم مگه نه ؟ ، [ این ] رو هم امروز برای تو خریدم.

++ مسابقه پوست نارنگی

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم بهمن ۱۳۹۲ساعت 23:52  توسط توت فرنگي   | 

بیدار شده ام با یک صدای اشنا،صدای خوردن یک چیزی به زمین،لحاف قرمز را کشیده ام روی سرم و یک ذره اش را از روی سرم رد و زیر سرم گذاشته که مبادا سرما دستش به من برسد،مثل همیشه پاهایم را یک ذره از زیر لحاف بیرون داده ام،البته فقط یک کم،چون می ترسم مارمولک های چسبیده به سقف اتاق بیفتند پایین و به سرشان بزند بیایند زیر لحاف و من را قلقلک بدهند،سرم را از زیر لحاف می اوردم بیرون و اتاق را نگاه می کنم "چه صدایی میاد"،یک چیزی می خورد به پایم به خودم می ایم قاسم است می گوید"بگیر بخاب باز علی شیرمحمد اول صبحی به سرش زده طویله گاو هایش را پارو بکشد"،دوباره می روم زیر لحاف،صدای خروس قوقولی قوقوی خروس می آید با حرص لبه های لحاف را محکم فشار می دهم و می پیچم دور خودم تا بلکه صدای نشنوم اما نه ول کن نیست،می روم روی جعبه و بعد هم روی بکشه نفت،سرم را بالا می برم و از روی دیوار توی حیاط آقا شیرعلی را نگاه می کنم،"عمو شیرعلی،عمو میشه این خروس تون رو ساکت..." اقا شیرعلی که صدای من را نشنیده بود فرمان دوچرخه اش را گرفت و به سمت درب حیاط رفت،دست به زیر چانه منتظر سر و صدای خروس شدم تاببینم کجاست!کاظم را می بینم که چکمه اش را برعکس گرفته و هی می زند به زمین تا گل های زیر چکمه کم شود،نگاهش می کنم "کااااظموک هوووی،پریروز مگه نگفتی راضی شدن خروس رو بفروشین؟هوی توله سگ با توام،فولان فولان شده ..." یک لحظه چشمم می افتد که شهناز خانم مادر کاظم از پشت دیوار در امد،سریع سرم را اوردم پایین،بعد هم پریدم رو رفتم توی اتاق،ساعت 7 که شد به خیال خودم که شهناز خانم من را ندیده رفتم تا کاظم را صدا بزنم با هم گوسفند ها را ببریم،کاظم گفت تو برو من یک ساعت دیگه خودم را به تو می رسانم،گفتم باشد پشت شهرک پرویز منتظرت هستم،صدای شهناز خانم را شنیدم "حسن ، حسن وایستا " ، "صبح تو بودی رو دیوار سر کاظم ما داد می زدی؟" با من و من کردن گفتم "من نبودم شاید قاسم بوده" ، با خنده گفت "حیف من ندیدمت حیف،اگر ببینمت گوشتو می گیرم میارم تو حیاط خروسمون  نوکت بزنه ها "،کاظم هم می گفت "ننه بزنش ادب شه این حسن خیلی پر روئه"،به بهانه اینکه گوسفند ها دارند از من دور می شوند بدو بدو به سمت گوسفند ها رفتم و "کاظم منتظرتم خدافظ" ، گوسفند ها را بردم اطراف چهار دیواری های شهرک،کنار یک دیوار یک جای خشک پیدا کردم و نشستم،چند دقیقه ای که گذشت دیدم یک گوسفند به سمت گوسفند های ما می آید،شناختم یکی از گوسفند های اقا شیرعلی بود،بعد دومی بعد سومی ....،گفتم پس کاظم هم رسید،همون ظور که نشسته بودم شروع کردم به داد و بیداد کردن: "کاظم خوب شد مامانت نفهمید من بودم،بعدشم توله سگ تا مامانت رو می بینی پر رو میشیا خوبه حسابتو برسم؟دلم می خواد بزنم لهت کنم که دیگه پر رو نشی" بلند شدم از پشت دیوار بیایم به سمت گوسفند ها و با هم به جای دیگری برویم،باز با داد گفتم "هوی چرا ساکتی؟" ،گوسفند ها تمام شد و کاظم را ندیدم،مطمئن بودم باز با چکمه اش درگیر است و از گوسفند ها عقب مانده،از پشت دیوار که بیرون امدم دیدم  کاظم نیست، یک نفر لبخند زنان گفت "کاظم شیرها رو برده پاستوریزه تقی اباد تحویل بده نیم ساعت دیگه میاد بعد لهش کن"

شهناز خانم بود !

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم بهمن ۱۳۹۲ساعت 18:5  توسط توت فرنگي   | 

چند روز پیش که [این عکس] رو دیدم کلی ذوق کردم و حسودیم شد به کسی که با چنین ظرافتی عکس سیاه سفید رو رنگی کرده  (این هم لینک مجموعه عکس ها )،چون من کلا تو ای یه نکته لنگ می زنم،یادمه قدیم ندیم ها هم یه درسی داشتیم به اسم آز گرافیک و استادمون هم همین رنگی کردن عکس سیاه سفید رو یاد می داد و کارهای من هیچ وقت جالب نمیشد،تو رنگ شناسی خیلی ضعیفم به نظرم،بعد به استاد گفتم این رنگی کردن فایده نداره ادم خوبه جعل سند یاد بگیره،استاد هم یه کارت پایان خدمت و یه عکس سه در چهار داد گفت اسکن کن،بعد تو فتوشاپ این عکسو بذار رو این کارته مشخصاتشم تغییر بده،اخر که نتیجه رو دید گفت بچه ها کسی اگر دلش نمی خواد بره سربازی بیاد اینجا سفارشم قبول می کنیم

کلا خلاف تو خونمه گویا ، یک نفر هم به این امر اعتراض کرده ، [ می تونید برید اینجا ببینید ]


چند دقیقه پیش با کلی بدبختی بعد از چند ماه تونستم یه فیلتر شکن عاریه ردیف کنم،بعد رفتم توییتر،دیدم همین چند دقیقه پیش علیرضا شیرازی اینو نوشته:



+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم بهمن ۱۳۹۲ساعت 18:41  توسط توت فرنگي   | 

اگر طی روزهای آتی یک پسر تپل مو افشون رو دیدید که آدرس خونه احسان خواجه امیری رو از شما می پرسه بهش نخندید و بدون شک بدونید که اون منم ! وقتی داشتم یکی از آلبوم های احسان رو دانلود می کردم

با [این صحنه] وقیح مواجه شدم،بعله همون طور که می بینید نوشته 60 ساعت به عبارتی می شه 5 روز ! این شد که این رو کنسل کردم و تصمیم گرفتم بگردم دنبال خونه احسانو ازش بخوام برام یه دهن بخونه،این طوری خیلی زودتر می تونم آهنگ های مورد نظرم رو بشنوم !


چند روز پیش مکالمه من و یک دوست :

من : سلام خانم محبوب،خانم محبوب شما چون دوست و همشهری [ مریم ] هستید ،اگر بشه یه مبلغی رو به شما بدم  بعد از طرف من براش یک چیزی بخرید

اکرم : سلام ممنون،مشکلی نیست،اتفاقا چند تادیگه از دوستان هم همین پیشنهاد رو دادند،شما چی در نظر داری ؟

من :  چیز خاصی مد نظرم نیست،پس چند تای دیگم همین کار رو می کنن،تقلب برسون ببینم اونا چی گفتن بخری منم یاد بگیرم تو این جور مواقع چی برای هم می خرن ؟

اکرم : یه کم فکر کن خودت ببین چیزی به ذهنت نمی رسه ؟

من‌: همش یه کم فکر کنم ؟ نتیجه چندین و چند ماه فکر کردن که برای تولد یک بنده خدایی چی بخرم این شد که یه فلش خریدم !

اکرم : خوب ببین یکی خر سفارش داده با يه دستبند ،يكي هم يه گردنبند و دستبند ، كلا زيور آلات خانم ها رو خوشحال مي كنه ،فقط يه مشكلي هست اين وسط !

من : چه مشكلي ؟

اكرم: من چند ساله با مريم دوستم،چيزهاي كوچيك مثل دستبند و گردنبند و اين چيزها رو سريع گم مي كنه ! بايد يه چيز بزرگ بگيريم براش كه گم اش نكنه !

من :


بهمن پر از تولده ! ديروز تولد [برادرم] بود،و هم چنين تولد [سعيده] ، تولدتون مبارك.

گرچه من مدتيه كه اينجا زندگي مي كنم اما چون گلستان به دنيا اومدم (البته تا سال 76 كه جزء مازندران بوديم بعد اين ور شد استان) و گلستان هم بزرگ شدم پس هنوز خودمو هم استاني گلستاني ها مي دونم !

[آيــبك] هم استاني خوبم تولدت خيلي خيلي مبارك :x

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم بهمن ۱۳۹۲ساعت 13:6  توسط توت فرنگي   |