X
تبلیغات
توت فرنگي
+ چای یا قهوه ؟

- خودت !


سه شنبه دوم اردیبهشت 1393 | 12:19 | توت فرنگي | | 
با لرزش گوشی بیدار شدم نزدیکای ساعت 1 شب بود،گفتم حتما عزیز تر از جان پیام فرستاده که "bidari?"،دیدم نه یه پیام از خواهر بزرگم اومده.بازش کردم :

ارشد : گامبو

من با چشمای پر خواب: جانم؟ در خدمتم

ارشد : کارت ندارم که

من با کمی حرص : پس چرا صدام زدی ؟

ارشد : صدات نزدم

من : خودت نوشتی گامبو

ارشد : اون صدا زدن نبود تاکید بود !



یکشنبه سی و یکم فروردین 1393 | 10:22 | توت فرنگي | | 
+ آقا دوماد چیکاره ان ؟

گل پسرم از مسئولین هست

+ به به بسیار عالی ، مسئول چه ارگانی؟

مسئول ثبت نام یارانه فامیل و همساده ها



شنبه سی ام فروردین 1393 | 14:47 | توت فرنگي | | 
توی [ این لینک ] آدرس ایمیل اتون رو وارد کنید رمز اتوماتیک ارسال میشه به ایمیل اتون.پوشه اسپم ها رو حتما چک کنید .


ادامه مطلب
پنجشنبه بیست و هشتم فروردین 1393 | 22:48 | توت فرنگي | | 
 رسیده ام کنار رودخانه دم دمای غروب است سختی می شود اطراف را دید می روم سمت رودخانه نگاهم را تیز می کنم انگار غروبش از ان غروب های تاریک است ، می خواهم  بفهمم سطح اب چقدر بالا امده است و می شود به اب بزنم و رد بشوم یا نه ؟ ماندن فایده ای ندارد من این ور رودخانه با صدای زوزه شغال ها و گرگ ها ، ابادی ان ور رودخانه،هر چه بادا باد دل می زنم به رودخانه یکهو زیر پایم خالی می شود و فرو می روم توی اب ،نفس نفس می زنم ، با دست پتو را کنار می زنم تا نفس بکشم ، "آخ باز هم از این خواب های همیشگی" ، دست دست می کنم روی فرش گوشی ام را بر می دارم و برای عزیزتر از جانم پیام می فرستم که خواب بد دیده ام.سرم را می گذارم روی بالش و دوباره به خواب می رم ، با صدای لرزش گوشی از خواب می پرم ،صفحه گوشی را نگاه می کنم یک پیام جدید از مهتاب خانم نوشته است که : فکراتو کردی؟ میایی؟ ، می روم یک لیوان اب می خورم،برایش می نویسم : می ترسم ! لیوان دوم را نیمه پر می کنم،دوباره لرزش پیام : نترس من فکر همه جا رو کردم ، امشب شوهرم خونه نیست،دوباره برایش می نویسم : می ترسم،می ترسم شوهرت بفهمه،می نویسد که : نمی فهمه،خیلی وقت ها خونه نیست،می تونی بیایی مطمئن باش کسی خبردار نمیشه، دوباره می نویسم : خیالم راحت باشه؟ می نویسد : آره،اونکه باید بترسه منم اگه بفهمه زندگیم داغون میشه.برایش می نویسم : نمی دونم چی بگم ، کم اب می زنم به صورتم ، می نویسد :بازم می گم من فکر همه جا رو کردم،امشبم خونه نیست،امشبو کلا نمیاد شب منتظرت باشم؟ درب یخچال را باز می کنم چند تا تخم مرغ و یک قوطی رب ! روغن هم که خالیست،یک تکه نان بر می دارم رویش رب می ریزم ، پیامش را جواب می دهم: "آره"


ساعت نه و نیم است و من رسیده ام جلوی درب خانه اش،باز می کند سلام علیک می کنیم ، " هووف پدرم در اومد " ، تعارف می زند می روم داخل ، می رسد : چرا ؟ ، می گویم : ماشین این ور نیومد از چهار راه تا اینجا قدم زنان اومدم هوا بارونی زمین هم پر اب "، لبخند می زند : اشکال نداره فقط یه کم خیس شدی چیزی نیست

نگاهم می افتد به لپ تاپش : اوه لپ تاپت انگار از اون گرون ها هستا ، می گوید نه بابا گرون دست دوم خریدمش ارزون هم بود.  نگاهم می کند و می گوید : انگار استرس داریا ، می گویم : اره بد جور ، صدایش بلند تر می شود : نترس چیزیی نمیشه ، امشب شوهرم نمیاد خونه ، لبخند می زند و می گوید : میایی یا نه ؟ ، دلهره ای هست که نمی توانم دورش کنم ، اشاره می کنم به لباسم و می گویم : صب کن لباسمو در بیارم ، لبخند می زند : باشه لباسـتم در بیار.


شنبه بیست و سوم فروردین 1393 | 16:44 | توت فرنگي | | 
سالیان پیش یک روز سر کلاس نشسته بودیم که استاد گفت بچه ها هر چی ایمیل برای من می فرستید آدرس ایمیل هاتون عجیب غریب هست،سعی کنید کنار این ادرس های عجیبیه ایمیل هم با اسم فامیلیتون داشته باشید،همین طوری بحث پیش رفت که استاد گفت من پونزده شونزده سالم بود تازه جیمیل راه افتاده بود هر ادرسی ایمیلی می خواستی می تونستی ثبت کنی منم یه دونه ادرس خیلی خیلی کوتاه ثبت کردم.خیلی باحال بود.بچه ها گفتن خوب ادرسه چی شد ؟استاد گفت اون موقع فضا کم می داد ایمیل منم بسکه بهش ایمیل می اومد پر شد و بعدش هم ایمیل ام رو غیرفعال کردن دیگه نتونستم ازش استفاده کنم.وقتی ادرس رو گفت بچه ها گفت ئه چه ادرس رندی حیف شد

بعد استاد گفت اره دیگه من اون موقع بچه بودم و به همه ...جمله استاد تموم نشده یکی از بچه ها با صدای بلند گفت :

"به همه می دادید " 

اینجا بود که به یک باره کل کلاس از خنده منفجر شدن ، استاد هم چاره ای نیافت جز اینکه با قهقه همراهی می کرد ، اون دانشجوی طفلک هم فرصت نیافت که موضوع رو جمع کنه !

+ اول صبحی تلویزیون روشن کردم دیدم زیرنویس نوشته که " کسانی که توانایی مالی دارند دست رد به سینه ی یارانه بزنند" اسغفرالا حیا هم نمی کنن :))


جمعه بیست و دوم فروردین 1393 | 15:38 | توت فرنگي | | 
دستم را به دیوار می گیرم تا نفسی چاق کنم،کلاغ را می بینم که سر و صدا کنان از روی سر دخترکان زیبا رد می شود،برایش دست تکان می دهند،چند قدم بیشتر می روم جلو تر،صدای بوق ماشین ها کمتر می شود و این شاید خوب باشد ، یک نگاه به انتهای خیابان می کنم ،روزنامه همشهری دیروز را از توی کیفم بیرون می آورم،نیازمندی ها بخش املاک چند ورقی بر می دارم و می ذارم روی زمین،می نشینم و تیکه می زنم به دیوار،خیره شده ام به عابران که گوشی ام می لرزد ، یک پیام جدید "مشترک گرامی امتیاز شما در هفته ... 5 امتیاز ..."،کیف را باز می کنم و کتاب "صور خیال در شعر فارسی-دکتر شفیعی کدکنی" که کتاب سنگینی هم هست و شانه راستم را کج کرد،بر می دارم و شروع به خواندن می کنم.یک نگاهم به کتاب است یک نگاهم به خیابان و دخترهایی که رد می شوند،کتاب را باز می کنم و به دنبال عکسی می گردم که گذاشته بودم لای کتاب تا بدانم تا کجای کتاب را خوانده ام و شروع می کنم به خواندن :"اساطیر هر ملت،یادگار ذهن های شاعری است که در طور زمان با نیوری خلاق خیال خود هر یک از جوانب انسانی را به رمزی شاعرانه تبدیل کرده است،آرزو هایی که بشر در طول تاریخ داشته در خلال این اساطیر تعبیر هایی شاعرانه یافته و ..." صدای دخترکی حواسم را از کتاب پرت می کند :

+ ببخشید می تونم یه چیزی ازتون بپرسم ؟ 

سرم را به نشانه تایید تکان می دهم

+ من قبلا هم شما رو دیدم که اینجا نشستید،میشه بپرسم چرا ؟ فقط محض کنجکاویه ها !

- میام منتظر می شم که از اینجا رد شه شاید ببینمش ، ولی هنوز که ندیدم 

+ چرا به خودش نمی گید ؟

- فک کنم دلش نمی خواد منو ببینه

دخترک حرف می زند ، برایش حرف می زنم ، گاهی می خندد و می گوید از بین این همه که رد می شن فک کنم بتونید پیداش کنید،گاهی به صفحه گوشی اش نگاه می کند ، حرف هایمان به اخر می رسد :

+ شاید با ما هم ... باشه ، اسم و مشخصاتش رو بگید ، اگه پیداش کردیم کار شما اسون میشه و می بینیدش

+ خوب فامیلیش چیه ؟ فامیلش رو هم بگید

- نمی دونم ، نپرسیدم ازش ، اونم نگفته

+ خیلی سخت شد که ،ولی اشکال نداره شاید پیدا شد ...خدافظ خدافظ

به خط اخر برگه کتاب می رسم،ورق که می زنم یک تکه برگه می افتد روی پایم بر می دارم و نگاهش می کنم،خط اجق وجق خودم است است که نوشته ام :
تا قیامت مست گردد هر که بیند یک نظر 

گردش مستانه ی آن نرگس شهلای تو

از ناصر الدین شاه

.....

+ دیروز داشتم تو شهر می گشتم چشمم خورد به یه مغازه که نوشته بود "مرغ ، ماهی ، ثبت نام یارانه " ! حیف که دوربین نداشتم !



پنجشنبه بیست و یکم فروردین 1393 | 16:12 | توت فرنگي | | 


یکشنبه هفدهم فروردین 1393 | 20:14 | توت فرنگي | | 
کمی دلگیر و خسته،سرمای زمستانی و هوای گرفته هم مضاعف دلمردگی را افزون می کرد،دستها سرد و بند کفشی که با مشقت بسته می شد ، پاهایی که دل راه رفتن نداشت مثل ماشینی که در روزهای زمستان سخت استارت می خورد ، قدم می زدم توی خیابان و یادم نمی آمد قرار بود کجا بروم مثل دختری که موهایش را شانه می کند،دامن گلدار می پوشد و آن روسری رنگارنگ را به سر می کند،رژ لب می زند بعد یادش می افتد که  قرار نیست کسی به خانه بیاید،،یادم افتاد که پارک جای خوبیست و می شد دلتنگی را برای چند لحظه ای فراموش کرد ، مثل حس پرنده ای که وزنه به پای دارد و چند لحظه ای می نشیند روی زمین تا سنگینی وزنه روی زمین باشد ، از وقتی ان چند تماس اشتباهی مسخره باعث شد برایم سابقه کیفری درست شود مثل مارگزیده ها شدم و خیلی از شماره ها را جای ثبت کردن حفظ کردم.شماره اش را می گیرم 0911... نگاهم به صفحه گوشی بود که فهمیدم جواب داد فوری گفتم "براش کاری انجام نمیدم میگی خانم داداشته خوبیت نداره،کارشو انجام میدم میگی اشتباه از خودت بوده براشون انجام دادی حالا گبر افتادی،تو بگو من چیکار کنم ؟من پول دادم تعمیر کردم دادم بهشون بعد خراب شده دوباره حالا میگن از اول درست نکرده بودی،خوب بعد اومدن اینا دعوا کردن با هم قهرکرده رفته بعد میگن همش به خاطر توئه تو اصن چیکاره ای که گوشی شون رو بردی درست کنی چرا دخالت می کنی تو زندگی شون ؟تو خاهر بزرگتر تو بگو من چیکار کنم ؟ الو می شنوی؟ بیا اومدم دو کلمه باهات درد دل کنم معلوم نیست می شنوی نمی شنوی " صدایی از ان ور گوشی می اید اما متفاوت و شوکه کننده ، می گوید "صدات رو می شنوم ولی خواهرت نیستم ، حوصله شنیدن درد دل رو هم دارم "  مکث می کنم  " ببخشید اشتباه گرفتم" صدای ان طرفی می گوید اشتباه گرفتی ولی قطع نکن ، تو می خواستی حرف بزنی صداتم که گرفته است بگو می شنوم ، دوباره عذرخواهی و تلفن را قطع می کنم.پیام می فرستم و یک معذرت خواهی دیگر ، جواب می دهد "اگه نبخشم چی؟" جواب می دهم "نمی دونم" ، جواب می دهد "همون قدر که تو مزاحم من شدی منم باید مزاحمت بشم" ، زنگ می زند و شروع می کند به حرف "ادما گاهی وقتا مشکلات روشون فشار میاره برای همین شاید حرف زدنشون باعث ناراحتیت بشه،بزن به پای مشغله های زیادی شون،بزن به پای اینکه شاید بلد نیستند خوب حرف بزنند،بزن به پای اینکه شاید یاد نگرفتند مهربان برخورد کنند..." ، چقدر ارام حرف می زد ، ارام شدم مثل تشنه ای که یک لیوان اب سرد به دستش می دهند.ان تلفن اشتباهی ان ادم اشتباهی پشت،خط خیلی چیزها شد ،دور است اما مراقب ، مثل پدری که رد شدن بچه اش از خیابان را تماشا می کند،دور است اما مهربان ، مثل خورشیدی که دور است و گرما می دهد،همیشه در کنار صبح بخیر یک پیشنهاد جذاب دارد ، یک روز می گوید برو قدم بزن،یک روز می گوید برو پشت بام نرمش کن،یک روز می گوید لباس گرم بپوش و مسافت های زیادی را بدو ! شب ها مدام از غذا و سفره می پرسد ، مراقب است که چیز مضر نخورم ، می گوید خیار بخور اما بدون نمک ، نان بخور اما کم ، برنج اصلا نخور...  شب بخیر گفتن هاش با حرف های ارام تمام می شود .................


+ دیروز همه اهل منزل رفتن مسافرت،فقط من موندم ، حالا من یه خونه خالی در اختیار دارم  یا به قول بچه ها مکان :دی ، بچه مردم اگر از دست رفت بدونید تقصیر اوناست که منو نبردن،منو اینجا گذاشتن و یک خونه خالی :)) ، شاید منم چند روز دیگه برم ، فعلا که اولین مقصد گرگان رو در نظر دارم.


شنبه دوم فروردین 1393 | 20:54 | توت فرنگي | | 

 البته اول اش این رو نوشتم بعد تغییر کرد

" حالا چند ساله که چشمام ، نگاه نازتو دیده / اگه تو پیش من باشی،همه روزای من عیده "


+ عیده همه مبارک


پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1392 | 21:41 | توت فرنگي | |