توت فرنگي

مدرسه ابتدایی ما بیرون از ابادی بود،بعد از اون مزرعه ها شروع می شد وقتی توی حیاط مدرسه بودیم و به سمت جنوب نگاه می کردیم هیچ خونه ای جلوی دید رو نمی گرفت و می تونستیم دور رو ببینیم اون دور دورها کوهستان های جنگلی دیده می شد و چیزی که همه رو جذب و البته کنجکاو می کرد کوهی بود که شبیه بقیه کوه ها نبود،همه کوه هایی که ما دیده بودیم شبیه مثلث یا مثلا حالت یک کله قند بود که هر چی به بالا می رفت عرضش کم می شد ولی این کوه به این شکل بود  یک مثلث که نصف بالاش رو قطع کرده باشی بود،از سرگرمی های ما یکیش این بود که دور هم جمع بشیم یک جا بشینیم و این کوه رو نگاه کنیم و دربارش حرف بزنیم

این عکس رو فروردین امسال گرفتم،تو یکی از کوچه های روستامون وایستاده بودم و کوه رو نگاه می کردم.البته تو عکس خیلی دور دیده میشه ولی خوب عکسه دیگه مثل دید خود ادم نمیشه.اون نقطه قرمز همون کوهه (روی عکس کلیک کنید بزرگ میشه)

این عکس رو هم از اینترنت گرفتم این از نمای نزدیک اون کوه هست  [کلیک کنــــید ]

شروع می کردیم به حرف زدن ، نظر بعضی از  بچه ها این بود که این کوه یه دهانه اتش فشان هست و قبلا از توش کلی اتیش می اومده بیرون ، اینجا بود که همه می ترسیدیم و یکی می گفت اگر دوباره اتیش هاش شروع کنه بیرون اومدن تا زابل آباد(روستای ما) هم می رسه ؟ بعد یکی از بچه ها می گفت اوهو اینو نگاه من شنیدم تا شوروی هم میرسه اتیشاش.

یکی از بچه ها می گفت اونجا یکی از خونه های رستم بوده وقتی با اسب اش می اومده شمال می رفته اونجا استراحت می کرده،می گفتیم چطوری می رفته اون جا ؟بالاست که،می گفت اسبه رستم بوده ها اسب مشدعلی که نبوده ، پروازم می کرده !

یکی از بچه ها می گفت نه من شنیدم اونجا خونه دیوهای غول بوده

یکی دیگه می گفت اره اره منم شنیدم چند تا دیو بودن بعد رستم میاد اونا رو می ندازه بیرون بعد میشه خونه خودش

یکی از بچه ها می گفت من شنیدم سمندون و فامیلاش اونجا زندگی می کنن بعد هر بچه ای که فضولی کنه سمندون اونو برا فامیلاش می بره اونجا که کارگری کنه

یکی از بچه ها می گفت از اونجا که بری پایین  شهر ادم کوتوله هاست ، می گفتیم ادم کوتوله ؟ می گفت اره من شنیدم پشت کوه ها خونه ادم کوتوله هاست،می گفتیم ئههههههه پس بریم ادم کوتوله ها رو نگاه کنیم بعد یکی می گفت نمیشه خیلی دورن ما کوچیکیم باید بزرگ بشیم بعد

این شد که  به هم قول دادیم وقتی بزرگ شدیم بریم اونجا رو کشف کنیم که بالاخره خونه ادم کوتوله هاست یا سمندون یا هر چی ...

اول یا دوم دبیرستان که شدیم همون گروه دور هم جمع شدیم و گفتیم حالا که بزرگ شدیم پس برنامه بچینیم و بریم،رفتیم شهر رامیان از اونجام زدیم دل جنگل بعد از چار پنج  ساعت پیاده روی راه رو گم کردیم شب موندیم فرداش هم هر چی سعی کردیم مسیر رو پیدا نکردیم مجبور شدیم برگردیم

سال بعدش دوباره رفتیم این بار خیلی نزدیک شدیم منتها تو برف و کولاک شدید گیر کردیم به حدی که پاهامون کامل می رفت تو برف، خودمون رو با بدبختی و مکافات تونستیم از اون برف نجات بدیم و برگردیم

سری بعدش یه کوهنورد خبره باهامون اومد،این سری رو خوب پیش رفتیم تا نزدیکای دیواره هم رفتیم ولی حمله گرگ باعث شد اون ادم خبره  زخمی شه و باز مجبور شدیم برگردیم

یکی دو بار بی مشکل تا پای دیواره رفتیم ولی دیواره ظاهرا یه چیزی حدود 200 متر بیشتر ارتفاع داشت که بدون تجهیزات نمی تونستیم بریم بالا و هر بار وسط راه به مشکل بر می خوردیم

هیچی دیگه یه روز یهویی به ذهنم رسید تو نقشه های گوگل ارث اونجا رو پیدا کنم و ببینم بالاخره چی هست اونجا ما این همه تلاش کردیم و نرسیدیم شاید این طوری ببینم چه خبره

با این صحنه مواجه شدم  [کلیک کنید]

دیدم این کوه که سوراخ نداره ، توش چاله نیست ، نه اتش فشان نه شهر ادم کوتوله ها نه خونه سمندون اصلا رویاهام رو به هم زد بسوزه پدر تکنولوژی که رویاهای بچه رو نابود می کنه هعییییی

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم مهر 1393ساعت 20:0  توسط توت فرنگي   | 

زکیه   [تولدت مبارک] ، آرزوی روزهای خوب و قشنگ برات دارم.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم مهر 1393ساعت 14:23  توسط توت فرنگي  

-تو بعضی از دانشگاه های دولتی ادم میتونه سوار ماشین زمان بشه یه دور بره تو تاریخ و برگرده،تو یکی از سایت های کامپیوتر یه مانیتور بود که پشتش زده بود 1994 یعنی مال بیست سال پیش ! سالم و سرحال کار می کرد دیدن ویندوز 8 تو همچو مانیتوری بامزه بود،از لحاظ ظاهری قدیمی تر از این هم مانیتور چند تایی بود که من نگاه نکردم ببینم برای سال چنده.

-داشتم تلویزیون می دیدم یکی از شبکه های استانی سریال "هوش سیاه" رو نشون می داد،تو اون چند دقیقه ای که دیدم فهمیدم هدف اصلی فیلم اینه که پلیس ایران رو خیلی پیشرفته و بروز نشون بده.یه بار دکتر خرابات نشین درباره اینکه تو فیلم ها وقتی یه مریض رو تو بیمارستان نشون میدن سوتی پزشکی خیلی دارن نوشته بود. حالا این سریال هم یه همچین حکایتی داشت،مثلا یه جا شخصیت اصلی رفت تو خونه یکی،اون ازش پرسید از کجا خونه منو پیدا کردی؟برگشت گفت از رو IP ایت ! بعد اینجا بود که من فهمیدم همین چیزها رو به خورد مردم میدن که هر چند روز یه بار یه کامنتی با این مضمون ها برام میاد که "میشه از روی ای پی کسی رو پیدا کرد؟" یا "میشه از روی ای پی ادرس کسی رو گیر اورد ؟ " ،یا مثلا طرف میگفت ایمیل شو پیدا کردم،میگفت خوب رمزشم گیر بیار دو دقیقه ای میگفت گیر اوردم! امنیت سرویس های ایمیل هم که هیچی دیگه !

- نمی دونم چرا بعضی ها وقتی می بینن توی یه جمعی هستند و اطرافیان درباره تخصص شون اطلاعی ندارن شروع می کنند خودشون رو غول نشون دادن،قربونت برم تو خودت رو خیلی حرفه ای نشون بدی بهت پول میدن ؟ طرف میگفت ای بابا هک ایمیل که کار همیشگیمه روزی چند تا رو هک می کنم  بقیه هم کلی تحسین می کردن که ئههههه چقدر بلدی،منم فقط گوش می دادم بعد دیدم هی بس نمی کنه یه کاغذ در اوردم روش ادرس ایمیل نوشتم گفتم این مال خودمه رمزشو یادم رفته رمزشو برام گیر بیار،دیگه از اون موقع هر وقت منو می بینه سعی می کنه به یه سمتی فرار کنه هم کلام نشیم،مگه مجبوری خو ؟

-یه برنامه ای هم تو تلویزیون دیدم درباره وایبر حرف می زدن بعد مدام هم می گفتن و تاکید می کردن که وایبر رو اسرائیلی ها راه اندازی کردن پس چیز بدیه و جیزه،ولی هیچ جای برنامه نگفتن که وایبر رو هفت هشت ماهه که یک شرکت ژاپنی خریده !!!!

- یکی پیامک فرستاد:شما قالب وبلاگ هم طراحی می کنید؟گفتم آره،نوشت که هدرشو طوری طراحی کنید که مخاطبم بدونه ازش متنفرم ولی دوستش دارم.حالا من این تنفرشو چطوری طراحی کنم ؟؟

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم مهر 1393ساعت 14:21  توسط توت فرنگي   | 

نشسته بودم روی پشته ی خاک و راه رفتن ملخ ترسناک را نگاه می کردم،ملخی سبز رنگ  وحشتناک بود،عمو راهنما می گفت ملخ نیست زن مار است،بچه های ده هم گفته بودند این هازن مار هستند،از عمو راهنما سراغ عباس را گرفتم گفت حتما جایی استراحت می کند ، تا هوا روشن است برو آبادی خورشید می رود، زود تر بلند شو برو بچه جان قبل غروب اگر از رودخانه رد نشوی برایت سخت است برو.نگاه خورشید دیده می شد.تند تند راه افتادم از مزرعه که دور شدم یادم افتاد قره سو(یک چاله ی  کم عمق بود شبیه آبگیر،که هم نیزار داشت هم مار ! ) غروب ها ترسناک می شود باید زود تر از ان گذشت.قره سو را با خیال راحت رد کردم و ماری ندیدم.هنوز نگاه افتاب دیده میشد کمی که راه رفتم درخت های کاج کنار زمین حاجی بای جانِ ترکمن را از دور دیدم 5 دقیقه بعد از زمین هایش رودخانه بود خیالم راحت بود که راهی نمانده نگاه افتاب دیده می شد و من سرگرم دنبال کردن سنجاقک ها شده بودم نفهمیدم چقدر اما انگار زیاد مشغول شنجاقک ها شده بودم نگاه افتاب داشت سایه می شدتا درخت ها راهی نبود سریع رسیدم،بعد از درختها باید رودخانه می بود که نبود،تازه فهمیدم اشتباه فک کرده بودم و برای رسید به رودخانه باید بیست دقیقه ای راه بروم.نگاه افتاب تمام شده بود و هوا سایه باران بود،می دویدم و تمام نمی شد دیگر حتی خبری از سایه هم نبود حالا شب امده بود با نگاه ترسناکش.دمپایی هایم را گرفته بودم توی دستم که تند تر بشود دوید،رسیدم به اول سراشیبی رودخانه،مهتابی بودن شب امید قشنگی بود و داشت فریاد می زد نترس اگر افتاب نیست مهتاب که هست و می توانی راه کم عمقی برای رد شدن پیدا کنی،همان جایی که فکر می کردم کم عمق است چند تا سگ ایستاده بودند گفتم حتما سگ های ابادی ترکمن ها هستند اب که بخورند حتما می روند پی کارشان نشستم تا بروند اما نرفتند یکی شان سمت من را نگاه می کرد،برگشتم بالا،از انجا که بیشتر نگاه کردم دیدم همه شان شبیه همند اگر سگ نباشند به سمت ابادی نمی روند و به سمت بالا می ایند نگاهم به پایین بود که چند تایشان توی تاریکی گم شدند،یا من را دیده بودند یا ندیده بودند در هر صورت ارام ارام از انجا دور شدم و شروع کردم به سمت چپ دویدن هر چه دورتر بهتر،گفتم حالا که دور شده ام یک گوشه قایم شوم مخصوصا که حالا به اب زده بودم خودم را و  از ان ور رودخانه امده بودم این ور رودخانه که ابادی بود، پشت سرم را که نگاه کردم فهمیدم من را دیده اند که این طور تند تند به این سمت می ایند دمپایی ها را پرت کردم و دویدم به امید رسیدن به درختی نفس نفس زنان می دویدم که روشنایی چراغی را دیدم نزدیک تر که رسیدم دیوار را می دیدم اما انگار دیوار بلند دیده میشد یک لحظه ایستادم نفسم بیاید سرجایش بشود تند تر بدوم،مکث کردم ،دیوار بلند دیده می شد،خیلی نزدیکم شده بودند دوباره دویدم،رسیدم جلوی خانه قد من کوتاه بود و داشتند می رسیدند هر چه می پریدم دستم به بالا نمی رسید نزدیک و نزدیک تر شدند رفتم سمت در تا محکم خود را بزنم به در صدایی امد صدای در بود باز شد پرت شدم داخل و در را بستم با تمام توان چسبیده بودم به در فک می کردم الان خودشان را به در می زنند و در باز می شود،پیرزن قد بلندی که در را باز کرده بود می خندید و می گفت نترس نترس نترس،وقتی ارام تر شدم رفتم توی خانه،نگاهم روی دیوارهای خانه بود و ذهنم توی رودخانه،همه چیز خانه در هم ریخته بود انگار پیرزن حوصله مرتب کردن ندارد،شیشه ها شکسته دیوار ها خراب،گفتم خاله چرا دور از ابادی هستی؟گفت اینجا زمین های خودمانه خانه هم نزدیک زمین باشه بهتره.گفتم تنها ؟ گفت پسرم اسماعیل توی "کوچک" زندگی می کند من اینجا.گفتم اسماعیل موتور ساز که بعد از تعاونی است ؟گفت نه خانه اسماعیل من چسبیده به مدرسه باباطاهر است یک مغازه هم دارد کنارش توی ان کوچه فقط اسماعیل مغازه دارد.گفت ترکمن که نیستی نه ؟گفتم زابلی ام! جا انداخت و گفت بخاب فردا هوا که روشن شد برو.اگر از کوچک رد شدی و مغازه اسماعیل را پیدا کردی بگو شایلان خانم مادرت گفت برایم مربای انجیر بیار.توی خانه خیلی سرد بود نفهمیدم کی خوابدیم  کی  صبح شد،مدرسه باباطاهر را بلد بودم رفتم توی مغازه گفتم با اقا اسماعیل کار دارم پسر شایلان خانم،گفت اسماعیل نیست کارت را بگو اسماعیل که بیاید می رسانم بهش،گفتم شایلان خانم گفت که برایم مربای انجیر بفرستید ، گفت شایلان خانم ؟شایلان خانم که چند سال است فوت کرده ...

+رودخونه ای که ازش می نویسم

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم مهر 1393ساعت 22:4  توسط توت فرنگي   | 

 آنقدر گرمی

که تغییر فصل را

از هوای ابری فهمیدم

نه سرمایش ...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم مهر 1393ساعت 15:43  توسط توت فرنگي   | 

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم مهر 1393ساعت 19:21  توسط توت فرنگي   | 

دیروز [ کاچی ] پرسید:چطور میشه عکسی رو سیاه سفید کنیم طوری که برخی از قسمت های دلخواه از عکس مون رنگی بمونن.البته خودش هم این کار رو انجام داده بود منتهی کمی ناراضی بود.گفتم حالا که من برای کاچی آموزش رو ساختم اینجا هم به اشتراک بذارم شما هم یاد بگیرید.

خوب طبق این عکس مشخصه که ما یک عکس رنگی داریم می خواییم سیاه سفید بشه اما رنگ لب هاش همون رنگ خود عکس بمونه.برای این کار افزونه ها و نرم افزارهای خاصی هم هست منتها یکی از سریع ترین راه هاش استفاده از فتوشاپه.

من این کار رو با دو روش سریع و البته خیلی شبیه هم ، انجام دادم.اگر میخوایید یاد بگیرید دانلود کنید(برای پخش باید روی سیستم تون فلش پلیر نصب باشه،البته با پلیرهای ویدئویی هم امکان داره پخش بشه)

دانلود روش اول

دانلود روش دوم

---------------

دانلود روش دوم،اینبار با عکس این کوچولو

اگر انجام دادید نتیجه رو برام بذارید ببینم تونستم خوب یاد بدم یا نه

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم مهر 1393ساعت 19:22  توسط توت فرنگي   | 

من : فک کن چهار تا گردو داری می خوای بین من و خودت به صورت مساوی تقسیم کنی،چند تاشو می دی به من ؟

مهدیه : چارتاشو

من : چرا چارتا ؟

مهدیه : من گردو دوست ندارم !

من : مثلا  گردو دوست داری،می خوای مساوی بین من و خودت تقسیم کنی،چند تاشو می دی به من ؟

مهدیه : چارتاشو !

من : این دفعه چرا چارتا ؟

مهدیه : چون حوصله ندارم تق تق تق گردو بشکنم

من : مثلا گردو دوست داری،حوصله هم داری تق تق بشکنی،حالا بین من و خودت تقسیم کنی،چند تاشو میدی به من ؟

مهدیه : چارتاشو

من : این دفعه دیگه چرا چارتاشو  میدی به من؟؟؟؟

مهدیه : چون  گردو بشکنی سرت گرم شه اینقد از من سوال نپرسی الان باب اسفنجی شروع میشه من رفتم

من :

(بعد از اینکه دید باب اسفنجی اخرشه و بهش نرسید،برگشت پیشم )

من :از اول شروع می کنیم،چارتا گردو داری،می خوای بین من و خودت مساوی تقسیم کنی،چند تاشو میدی به من؟

مهدیه : هیچی

من : چرا هیچی؟؟؟؟؟

مهدیه : بــــــــــــــاب اسفنجی رو نذاشتی نگاه کنم گردو هم می خوای دایی؟؟؟؟؟؟؟؟؟

من :

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم مهر 1393ساعت 22:42  توسط توت فرنگي   | 

رفتم عابر بانک موجودی بگیرم،گزینه اعلام موجودی رو که زدم دیدم نوشت "موجودی کافی نیست" تعجب کردم اخه این پیغام رو فقط وقتی نشون میده که بخوای پول بگیری موجودی کافی نباشه میگه کافی نیست، منکه پول نمی خواستم بگیرم می خواستم ببینم چقدر تو کارتمه مثلا باید می نوشت یک میلیارد ریال :دی ، گفتم شاید این عابربانک قاطی کرده رفتم یه عابر بانک دیگه اونجام زدم اعلام موجودی،دیدم نوشت موجودی کافی نیست گفتم نکنه کارت من یه بلایی سرش اومده که اینا هی اینو میگن اومدم اینترنتی چک کنم ببینم چقدره تو حسابم که با

[ این صحنه ]   رو برو شدم اون وقت یادم افتاد عابربانک ها برای اعلام موجودی یه 120 تومن کارمزد کم می کنن.

با این همه پول من علاوه بر اینکه دست به خیرم و می خوام به شماها وام بدون کارمزد بدم می خوام یه دونه گوشی با دوربین 5 مگاپیکسل هم برای خودم بخرم

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم مهر 1393ساعت 20:31  توسط توت فرنگي   | 

درس خوندن رو همیشه دوست داشتم ولی یه وقتایی انگیزه می اومد پایین یه وقتایی می رفت بالا بعد از اون اخراج شدنم از دانشگاه انگیزه ام هی می رفت پایین هی می رفت پایین ولی خوب یه جوری کشیدمش بالا و گفتم بذار دوباره ازمون بدم ببینم چی میشه،89 ازمون دادم و قبول شدم رفتم ثبت نام کردم بعد یه نامه گرفتم که بیام واحدهایی که گذروندم رو ببرم تطبیق بدن،اینجا که اومدم گفت بخشنامه آموزش رایگان و فولان و بهمان اومده،شما باید هزینه این ترم هایی که گذروندید رو با نرخ شبانه بدید تا ریز نمرات به شما بدیم ! یه چیزی حدود 800 تومن می شد این دور اون در زدم دیدم نخیر جور نمیشه.اون موقع من تو یه شرکت ISP کار می کردم که ماهی 80-90 تومن بهمون می داد ! دیدم نمیشه بی خیالش شدم.پارسال دوباره به سرم زد گفتم من هر جا کار می کنم اینا که مدرک تحصیلی دارن حقوقشون از من بیشتره بذار منم یه بار دیگه شانسمو امتحان کنم ببینم چی میشه.چند تا کتاب ادبیات گیر اوردم گفتم همینا رو می خونم می رم کنکور میدم دیگه! کنکور دادم نتیجه اش اومد و  [ این ]  شد .خوشحال شدم گفتم حالا خوب اون 800 تومن رو دارم می رم واحدا رو می گیرم و میام ثبت نام می کنم.همه چی خوب بود تا اینکه موقع ثبت نام گفتن قانونه تطبیق واحد 5 سال هست و شما شیش سال پیش درستون رو شروع کردید ! هیچی دیگه خورد تو ذوقم! کلی التماس زاری خواهش گفتن نامه می زنیم ببینیم چی میشه.حالا دلیل این بحث 5 سال 6 سال چیه ؟ گفتن که سر فصل دروس شده !

خوب این فقط در حد حرفه و گرنه هیچی عوض نشده بود.سرفصل ها همون سرفصل ها کتاب هایی که استاد ها به عنوان منبع معرفی می کردن دقیقا همون کتاب ها ! هیچی دیگه به صورت تق و لق گفتن حالا بیا یه سری واحد میدیم بشین بخون ببینیم چی میشه.مهر 92 درس خوندن شروع شد رفت و امد خیلی سخت بود هم سخت بود هم هزینه بر.از خونه تا داخل شهر 500 تومن از داخل شهر تا ورامین 1000 تومن از ورامین تا شهر ری 2500 تومن که بعدها شد 3000 تومن از اونجا دوباره سوار مترو می شدم تا گلشهر کرج از اونجا باز تا دانشگاه ازاد 850 تومن باز از دانشگاه ازاد تا دانشکده ما 500 تومن ! جمعا چقد شد ؟حالا همینو برا برگشتن در نظر بگیر.

حالا خوابگاه هم نمی دادن،که چی؟ساکن استان تهرانی  قانونشه! خبر نداره که بابا یه ساعت تا تهران فاصله داریم دو قدم از خونه برم اون ور تر می تونم با سوسمارهای کویر سمنان بای بای کنم!.من ساعت می زدم از خونه که می رفتم بیرون تا می رسیدم دانشگاه می شد سه ساعت و نیم! ولی می گفتن خوابگاه بی خوابگاه.بعد که دیدم سخته گفتم گاهی برم پیش بابام که سمت چیتگر کار می کرد.اونجا هم همیشه نمی شد رفت ولی خوب همونم غنیمت بود هر بار که اونجا می بودم یه سه تومن صرفه جویی می شد.خیلی وقتها کلاس 8 صبح رو دیر می رسیدم بعضی استادها راه می اومدن بعضی ها هم که دیر می رسیدی حتی 10 دقیقه دیگه راه نمی داد سر کلاس و می گفت غیبت کامل می زنم بعدشم حذفت می کنم ! می گفتم راه دوره می گفت دوره که دوره شما باید سر وقت اینجا باشی اومدی که درس بخونی باید بیایی یاد بگیری ! می گفتم این کتابی که شما به ما گفتی من فقط 3 فصل شو تو طول ترم درس میدم من قبلا پاس کردم اونم با 8 فصل!شما مسئله بده از هر فصلی من نتونستم حل کنم از الان حذف کن،می گفت من به این چیزا کار ندارم قانون کلاسمه ! رسید وقت کاراموزی گفتن حتما باید محل اش کرج باشه،گشتم جایی رو پیدا نکردم گفتم نمیشه تهران باشه ؟گفتن نهفگفتم تهران به من نزدیک تره بعد جا برای کار اموزی هم راحت تر می تونم پیدا کنم کرج کسی رو نمی شناسم!‍گفتم نه رفتم گشتم بازم نشد.بعضی هاشم با ساعت های من جور نمی شد من 23 واحد گرفته بودم همش کلاس بودم ! باز گفتم نمیشه تهران ؟ گفتن قانونشه ! رسید وقت ارائه پروژه ، گفت موقع ارائه پروژه همراه خودتون لپ تاپ بیارید ! گفتم لپ تاپ ندارم اخه گفت قانون درس من اینه ! خوب بعضی بچه ها لطف کردن گفتن بیا لپ تاپ ما رو ببر ولی تاریخش رد شده بود. اقوام و خانواده هم که ماشالا انقدر لطف دارن به ادم تا می بینن بعد سلام می گن درست تموم شد ؟مدرک گرفتی؟مدرک گرفتی؟مدرک گرفتی؟ :(

هیچ جای این قانون ها از حق ادمیزاد حرف نزدن ؟ هیچ جاش از درک کردن شرایط سخت ادما ننوشتن؟حق زندگی کردن حق مشکل داشتن حق نفس کشیدن

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم مهر 1393ساعت 14:53  توسط توت فرنگي   | 

مطالب قدیمی‌تر