اگر دنياي ما شاد و خوشحاله چون ما خواستيم شاد باشه و اگر دنيا ما غمگينه ما خواستيم غمگين باشد.
دنيا فقط همون چيزي رو بهت ميده كه ازش ميخواي تو غم بخواي خوب بهت غم ميده
اما اگه بهش قشنگ نگاه كني شاد نگاه كني اونم بهت چيزهاي قشنگ ميده.

قشنگ نگاه کن.

+دعام کنید.

+همه آدم ها از بعضی چیزها می ترسن،توی یه چیزی همه مشترکن،اما من که بهش نزدیک می شم هیچ  ترسی ازش ندارم.گاهی هم آرزو می کنم زود تر...


جمعه بیست و هشتم مرداد 1390 | 18:5 | توت فرنگي | | 

دوستان عزيز يک مسابقه براي انتخاب بهترين قالب،حرفه اي تريت قالب و ...
برگذار شده است.
هر کسي توي اين انتخابات مي تواند شرکت کند.
من از شما مي خوام بريد و شرکت کنيد
فقط خواهشا از روي انصاف راي بدهيد
هر قالبي که واقعا لياقت داشت رو بنويسيد.
من 4 تا قالب پيشنهاد مي کنم
قالب انسان راستين
قالب توت فرنگي
قالب مهتاب نصر
قالب چرک نوشته هاي رستاک

قالب خوشجیل و موشجیل

اگر فکر مي کنيد اين قالب ها که من گفتم زيبا هستند و حرفه اي طراحي شده اند،به اين ها راي بدهيد.

همه می تتونن شرکت کنن و رای بدن،حتی اگر وبلاگ نداری باز هم حق رای دارید.

اگر دیدید قالب های ما قشنگ هست لینک این مسابقه رو بذارید و بگید به من رای بهند دوستاتون.

چون وب من زیاد بازدید نداره،شاید کم رای بیارم.ازتون می خوام توی وب هاتون اطلاع رسانی کنید تا به من رای بدن.

آدرس مسابقه: مجتی جوانی


+وقت برای جواب کامنت ها ندارم.بعدا جواب می دم.عزیزانم.رای بدهید ها !


دوشنبه بیست و چهارم مرداد 1390 | 13:53 | توت فرنگي |
من بودم و هزار بغض و یه اتاق ساکت و سرد،که دیگر بخاری نفتی اش برای گرم کردن آنجا به تته پته می افتاد و گرمایش انگار دوست نداشت به بدن من برسد،یا نمی توانست برسد. طبق معمول دفتر مشق هایم جلوی پاهایم،دست هایم گره کرده بود ،رویاهایم را در آغوش می کشیدم،رویاهایی که وقتی غرقشان می شدم،بیرون آمدنش طبق معمول باید با یک پارچ آب یخ عنایت شده از طرف آبجی بزرگه شروع می شد. شب هایی که چشم هایم بر هم نمی شد از فرط درد هایم،آرزو می کردم،خورشید هم حواس پرت شود و زود تر از همیشه طلوع کند. من بودم و یک اتاقک خالی که درها و پنجره هایش مدام تنهایی هایم را بر سرم فریاد می زد،چه می شد کرد؟هیچ،بمانم و مشق هایم را..؟ نه مشق هایم که تمام می شد،اما دفترم را نمی بستم،ورق های قدیمی دفترم میزبان اشک های کودکی بود که روزهایش در حسرت یک شب آرام بود و شب هایش در حسرت یک روز تعطیل به معنای درست،روزی که تا هر وقت دلت خواست آرام بخوابی،و کسی نباشد خوابت را در هم بشکند،هر وقت که عشقت کشید پتوی نازک پشمی را کنار بزنی،آرام و بی دغدغه روی سکوی حیاط خانه بنشینی و به صدای آواز گنجشک های روی درخت توت گوش دهی،آرام آرام بدون کفش به کنار حوض پر از ماهی خانه بروی و صورتت را مهمان مقداری آب سرد زمستانی بکنی.صدای نف نفس زدن های گرگی حواست را پرت کند،بعدش هم پارس کردن گرگی برای گربه کوچولوی همسایه مان.چه لذت عمیقی دارد... وقت سر حال شدی،بروی و برای کفتر هایت دانه بریزی،جوجه های تازه از تخم درامده را بشماری و ذوق کنی... از سر شیطنت برم روی درخت کاج توی کوچه،تا نوکش ککه برسم داد بزنم و آبجی رو صدا کنم...اونم وقتی منو ببینه هوری دلش بریزه و داد بزنه...هوی گامبالوی دیونه اون بالا چیکار میکنی... +دعا باری ماه من یادتون نره.

+من در عجب ز طایفه ای بر آن کسیکه به .....

+این نوشته ها رو جدی نگیرید ...فقط واسه خوب شدن ماه عزیزم دعا کنید خیلی زیاد.

بعدا نوشت :ماه من پردهاز آن چهره زیبا بردار /تا فلک لاف نیاید که چه ماهی دارد...

یه زنم نداریم !


ادامه مطلب
پنجشنبه بیستم مرداد 1390 | 19:15 | توت فرنگي | | 
ماه من...برگرد...زندگیم بی تو جهنم است....

لحظه لحظه اش می سوزم از درد...از درد زنده بودن و نتوانستن....

ماه من عشق را تو به من آموختی...

بخشیدن را....بزرگ بودن را....

خدایم...ما من را برگردان دیگر هیچ نمی خواهم...هیچ..هیچ....

خدایا به حق این ماه عزیز...ماه منو خوب کن و برش کردون...خدایـــــا....

صدامو  می شنوی...؟ منم...حسن....همون بنده ای که می شناسیش...

حالا ازت می خوام...نمی گم جبران کنی...نه من کاری برات نکردم...خدا....

خدا به من برش گردون....به حق حضرت علی ...به  حق فاطمه زهرا...ماه من رو خوب کن....

خدا جان من عاشقتم...خدا جان برش گردون....


چهارشنبه نوزدهم مرداد 1390 | 10:21 | توت فرنگي |
من نمی دونم یعنی چی ، تو به من بگو.

وقتی میری دکتر متخصص و بعد می فرسته آزمایش.

آزمایش رو می بینه،می گه باید بری یه آزمایش پیشرفته بگیری یعنی چی؟

بعد که میرم جوابش رو بگیرم میگه باید یکی از اعضای خانوادت،مثلا پدر یا مادر جواب رو بگیره .

یعنی چی این حرفش ؟مگه من بچه ام و اینجا مدرسه ابتداییه؟

وقتی آروم میای تو خونه و پچ پچ های داداشی رو می شنوم که آروم داره می گه: یعنی چی؟

مسخره اشو در آوردن ها ! والا یعنی چی؟

پیشنهاد من : نازگل کل گاشت با  این مطلبش  / شرکت در بحث فراموش نشود  / آبجی نازنین ، نوشت هایش را خیلی دوست دارم.


+ادامه مطلب فراموش نشود.

+اگه می خندم دلیل بر شادی من نیست. خنده تلخ من از گریه غم انگیز تر است...

+خدایا ماه من رو خوب کن....ازت خواهش می کنم...تو خوبش کن...قول میدم دیگه هیچی ازت نخوام....

یه زنم نداریم !


ادامه مطلب
سه شنبه هجدهم مرداد 1390 | 10:2 | توت فرنگي | | 
 

 

 پی نوشت:من عسل هستم.نویسنده دوم این وبلاگ.نمی دونم اقای سعادتی کجاست.غیبش زده فعلا.


ادامه مطلب
شنبه پانزدهم مرداد 1390 | 15:8 | توت فرنگي | | 

+آبجی lili بیا دیگه.لا اقل ایمیل هامو جواب بده.

شب نوشت:به دعاتون محتاجم،چند روز آینده چند دادگاه دارم.دعا کنید خوب تموم شه.شاید یه چند مدتی نباشم.

دعا برای هادی جان یادتون نره.


پنجشنبه سیزدهم مرداد 1390 | 11:48 | توت فرنگي |
مث همیشه آروم و بی سر و صدا بیدارم کرد.همیشه قبل از من بیدار میشه،بعدش منو ناز می کنه و بیدارم می کنه.رفتم صوترمو شستم،یه صبحونه کامل و زیبا،خوردم و رفتم سر کار،شروع کردم به کار.حوصله نداشتم،اما با دیدن بچه ها سرحال می شدم،بچه هایی که دوست داشتن یاد بگیرن و همیشه سوال پیچم می کردن،می گفتیم و می خندیدیم،به تمرین هایی که پر از غلط غلوط بود،به بچه هایی که خودشون به اشتباهاتشون می خندیدن،به من که گاهی سوتی می دادم.شب شد،کلاس هام تا شب طول کشید،تاریک شده بود،بهش پیام دادم دارم میام خونه،عادت کرده بودم روزی چند بار از خودم بهش خبر بدم،می دونستم نگرانمه،مخصوصا که این اواخر یه کم وخیم تر دشه بود و گاهی سر کلاس هم بیهوش می شدم،حق داشت نگرانم باشه،تموم شد و برگشتم.توی راه بهم پیام داد یه کم سریع تر بیا،یه کم حالم خوب نیست.ترسیدم،فکر کردم باز حالش به هم خورده،بهش زنگ زدم،برداشت و گفت نترس خوبم،فقط گفتم که زود تر بیای،خیالم راحت شد،توی آینه خودمو دیدم،وای رنگم پریده بود،وقتی حالش خوب نبود،رنگ روی صورتم نمی موند،می باختم،خودمو،همه چیزمو،همه چیزم؟ همه چیزم که اونه.یه ذره عجله کردم تا برسم خونه،سر راه دیگه مث همیشه نگه نداشتم دم گل فروشی تا مث هر روز براش یه شاخه گل تازه براش بگیرم،نزدیک شدم به خونه،تا چشام به یه گل فروشی افتاد،یهو هوس کردم یه گل بگیرم براش ، رفتم و باز وسواس چند تا گل انتخاب کردم،چند تا شاخه اش مث همیشه بنفش بود،بنفش رو دوست داره.
رفتم خونه،کلید داشتم،ولی دوست داشتم در رو خودش باز کنه،چشای ناز و مهربونش همیشه خستگی کار رو از من می گرفت،کافی بود یه بار توی چشاش نگاه کنم،وقتی نگاش می کنم یه جوری چشاش واسم ناز م یکنه،و من عاشق این حالت چشماش هستم.زنگ رو زدم،منتظر بودم بیاد پایین،وقتی می دونست منم،می اومد پایین،اما نیومد،فقط در رو باز کرد،نگران شدم.ترسیدم،تند رفتم بالا،کلید رو انداختم و در خونه رو باز کردم،همه جا تاریک بود،صداش زدم،نفسی..! نفسی..! نیستی خونه عزیزم؟ جواب نداد،یه کم ترسیدم،رفتم لامپ رو روشن کنم،که دیدم توی تاریک یهو یه نوری روشن شد،نور یه فندک،خیره شدم به سمت نور،یه شمع رو روشن کرد،یه نفس راحت کشیدم.گفتم نفسی ترسوندی منو.
رفتم جلو،وای،یه میز پر از گل،با یه نظم خاصی،یه کیک شبیه کیک تولد،کلی شمع کنارش که تک تک روشنون کرد،خواستم حرف بزنم،با دستاش بهم اشاره کرد هیس...!یه لبخند ملیح.. با دستاش با اشاره بهم فهموند بشینم روبروش نگاش کردم،چشاشو ازم برگردوند و برام ناز کرد،رفتم تو فکر،آخه اینا یعنی چی؟ تولدمه ؟ نه تولد من که خیلی مونده،تولد خودشه؟ نه تولد خودش هم مونده که،تازه تولد خودش که باید من براش جشن بگیرم،نه اون،سالگرد ..... ،نه اونم نیست،تاریخش رو دقیق حفظم این ماه نیست که،گیج شدم،سالگرد آشناییمونه؟ نه اون هم که این ماه نبود،بیشتر گیج شدم،نگاش کردم دستاشو تو هم گره زد و گذاشت زیر چونش،چشاشو ناز می کرد و سرشو برام تکون می داد،یه لبخند ملیح روی لباش بود،گفتم چی شده نفسی؟ اینا واسه چیه؟ شونه هاشو انداخت بالا و من باید می فهمیدم که قصد نداره بهم بگه،دل تو دلم نبود،هر چیزی که به ذهنم رسید پرسیدم،ولی نشد که نشد.
آخرش گفت:امروز،یه روز مث بقیه روزها،یه روز دوست داشتنی برای تو که دوستت دارم و دوستم داری،یه روز که بهت یادآوری کنم،همه زندگیم در تو خلاصه میشه،و وقتی تو خوب و خوشحال باشی،من هم خوب و خوشحالم حسنی جانم! دوستت دارم.منم گفتم:اوهوم،همیشه کنارتم نفسی.

پی نوشت:رمضان مبارک،خواستم یه پست واسه ماه رمضان بذارم،ترسیدم کسی باورش نکنه،ایشالا چند روز دیگه می ذارم.

درخواست:بیاییم در این روزها و شب های عزیز برای عزیزانمان دعا کنیم.هادی جان داداش یکی از دوستان رو هم دعا کنید،خدا ایشالا به همه مریض ها شا بدهد.


چهارشنبه دوازدهم مرداد 1390 | 6:3 | توت فرنگي | | 
مدرسه تموم شد،کیفمو برداشتم و دویدم سمت در،دوستام همیشه می گفتن حسنی صب کن با هم بریم،اما من دوست نداشتم زیاد منتظرش بذارم،می دویدم سمت خونه،با یه شوق خیلی قشنگ،توی مسیر به هر درختی می رسیدم،می پریدم و چند تا برگ ازش می کندم،راهم دور بود،اما قشنگ،کوچه باغ های پر از درخت و گل،اما من تند می گذشتم،رسیدم دم حیاط،می دونستم وقتی ساعت از 12 می گذره آبجی میاد و روی سکو می شینه تا من از راه برسم،رسیدم دم در،نفس نفس می زدم،آب دهنم رو قورت دادم و گفتم :سلام،اومد جلو،یه چش غره بهم رفت و اشاره کرد به ساعت مچی اش که همیشه به دست راستش می بست و گفت:7 دقیقه دیر کردی کوچولو،چشامو شیطونی و لوس کردم و گفتم:بازم منتظرت ......

بقه در ادامه مطلب

+پی نوشت:آبجی lili کجایی تو؟دلمون برات تنگ شده،یه خبری از خودت بده.


ادامه مطلب
جمعه هفتم مرداد 1390 | 13:13 | توت فرنگي | | 

یادت هست..؟

همیشه می گفتی:

نگاه مهربانت را دوست دارم

و هیچ گاه فراموشش نمی کنم

مگر بمیرم و نباشم

گفتم هیس...از مرگ نگو...

حالا سالهاست نگاهم هست...تو رفتی...خریداری هم نیست...

______________________

پی نوشت:متاسفم برای دانشگاه های کشورمون،یه کلاسم 6 تا شاگرد دارم،3 تا لیسانس نرم افزار،2 تا فوق دیپلم،یکی هم دانشجو،من هم که دیپلم دارم،وقتی بهشون یاد میدم می بینم هیچی بلد نیستن،واقعا توی دانشگاه های ما چی یاد می دن؟

من همه تقصیرها رو گردن اساتید نمی ندازم،دانشجو ها هم باید از استاد بخوان که بهشون یاد بده،ولی متاسفانه اکثریت می پرسن ولی اساتید چیزی برای یاد دادن نداره،جز یه مشت جزوه های تئوری که به درد هیچی نمی خوره.

به نظر شما مقصر اصلی کیه؟

لینک نامربوط:یه زنم نداریم!  نویسنده می خواهیم!

یه عکس از خودم و عشقم گذاشتم توی ادامه مطلب،خواهشا پسرها در خواست رمز نکنن،چون عشقم یه خورده بی حجاب هست نمی تونم رمز بدم!


ادامه مطلب
چهارشنبه پنجم مرداد 1390 | 14:53 | توت فرنگي | | 


ادامه مطلب
سه شنبه چهارم مرداد 1390 | 21:1 | توت فرنگي | | 

گاهی باید خودمو تحویل بگیرم...و از خودم عکس بذارم! :دی

دیشب..نمی دونم ساعت چند بود...فقط می دونم از نیمه شب گذشته بود...دلم گرفته بود...

رفتم پشت بوم..دست کشیدم روی موهام...یه اه کشیدم....گفتم:چقدر تنهام من...

گفت:دستاتو بده من..دستامو گرفت...گفت هنوزم تنهایی..گفتم نه...نه...منو ببخش..که حواسم به تو نبود...تو همدم منی..تو مونس منی...یه تبسم زیبا..یه شادی...اینقدر شاد شدم از داشتنش...که حد نداشت...


ادامه مطلب
دوشنبه سوم مرداد 1390 | 13:56 | توت فرنگي |
 

به نظر شما مناسب ترین مهریه ؟؟؟؟؟


1. 14 سکه به نیت 14 معصوم
2. سکه به تعداد سال تولد عروس خانم
3. 1 شاخه نبات و کلام الله مجید و سفر مکه
4. شما بگید؟؟؟؟

پیشنهاد:ختم قرآن شرکت کنید! فرصت کم است!


شنبه یکم مرداد 1390 | 16:9 | توت فرنگي | |