بعد دانشگاه قبول شدم رفتم سمنان باز هم همون حس خفگی و غربت دوباره شروع شد ، سال 92 رفتم کرج واحد های باقی مونده ام رو بگذرونم با اینکه هر روز می رفتم و می اومدم اما همون چند ساعتی که بین کلاس ها بیکار بودم باز همون حس دلتنگی با یه فشار عمیق خفه کننده همرام بود،برا همین اون زمان خالی بین کلاس ها رو اونقدر خیابونا رو بالا پایین می کردم تا زمان بگذره،ولی برام عادت نشد،
سال 93 کاشان قبول شدن تا برم این سری دیگه از کابوس درس خلاص شم و این کوفتی رو بگیرم،رفتم کاشان کلاس ها شروع شد و مام می رفتیم سر کلاس تا اینکه یه روز یکی از بچه ها گفت دلم برا خونه تنگ شده ، یهو یادم افتاد عه من یه شهر دیگه ام با این تفاوت که الان نه حس غربت دارم نه خفگی ! یا من بزرگ شدم یا کاشان غربت نیست نقطه سر خط !
اگر خلاصه بخوام حوادث روزهای گذشته رو براتون بگم اینکه ترم اول یه درسی رو شدم 9 ، اعتراض زدم گفت برگه ات رو میارم ببین ، اورد دیدم شدم 9.5 ، ولی 10 نداد ! در صورتی که یکی دیگه رو داده بود ! البته من ترم بعد که گرفتم شدم 20 
بعد اینکه اینجا کلی خارجکی می بینیم و کلی باهاشون حرف می زنیم،طفلی ها چقدرم ساده پوشن با قیافه های ساده نه مثل ما که سی جامون عمل شده 
بعدترش اینکه هر ترم کلی ریاضی می دن به خورد ما به طوری که من جایی ریاضی ببینم خودمو می زنم به مردن
بعدتر تر اینکه خواهرزادم که کلاس اولیه اومد پیشم حروف البفا بهش یاد بدم دیدم چقدر عجیب غریب شده مثلا قدیم ما قدیم اینو "ـه" می گفتیم ه آخر چسبان ولی الان رفته جزو بخش بندی "عه" e
یکی نیست بگه خو یه طور یاد بدین مام بتونیم با بچه ها کار کنیم
فعلا همینا