گفته بود جواب آزمایش ها را از ساعت 4 به بعد می دهند،گفتم ساعت 3 بروم بهتر است،کفش هایم دیگر خیلی از قیافه افتاده است فکر کنم 7-8 ماهی می شود دارمشان،ساعت 3 راه افتادم،یکی دو دقیقه منتظر تاکسی شدم دیدم خبری نیست گفتم پیاده بزنم بروم بهتر است،به بازار که رسیدم رفتم کفش فروشی دوستم،اکثر کفش های از این هایی هست که آدم یاد خورجین قاطر می افتد بسکه رنگی رنگی است و هزار چیز هم آویزانشان هست،دو سه مدل کفش ساده داشت،یک مدل را انتخاب کردم با تخفیف شد 15 هزار تومان،راهی آزمایشگاه شدم هم می خواستم تند بروم هم آرام،بلاتکلیفی خیلی بد است،جواب را گرفتم مطب دکتر هم همان نزدیکی بود ،نشانش دادم،حدس می زدم همان حرفهای همیشگی باشد... که بود... او حرف می زد من لبخند،آمدم بیرون منشی اش که مرا می شناخت احوالم را جویا شد و برگه را گرفت،می پرسید ...می گفتم با همان لبخند،گفت :آقای سعادتی تا حالا کسی بهت گفته این لبخندت آدم رو حرص میده ؟
شب شد،برگشتم خانه،یک وقتهایی هست که آرام نیستی،برمی گردی خانه تا آرام شوی و نمی شوی،آرام شدن پیشکش این خانه ها یک وقتهایی چنان تنهایی را محکم می کوبد توی سرت که دلت می خواهد بروی و توی کوچه یک فرش پهن کنی،بنشینی زیر نور ماه -ما هم که عاشق ماه -به خوشبختی فکر کنی،به خوشبختی ها فکر کردن آدم را آرام می کند.
شب دلگیری بود،کمی دلگیر تر از شب های دیگر،یاد گرفته ام از دلگیری شب نمی شود فرار کرد باید با او مدارا کنی تا زجرت ندهد،ساعت 10 بود راهی کوچه شدم،شبگردی شاید راه حلی می بود برای کم شدن سنگینی شب دلگیر،خیابان ها شلوغ بود،رفتم به سمت بازار که این ساعت از شب خیلی خیلی شلوغ است،رسیدم بین ازدحام رفت و امد ها ، موزیک پلیرم را روشن کردم و با [ این آهنگ سوسن ]  راه افتادم بین ادمها...  (متن ترانه ).
آنقدر راه رفتم که به انتهای شهر رسیدم،بعد از شهر کویر است،شب های کویر را دوست دارم،انگار این  کابوس خفه کننده دلتنگی تمامی نداشت،قدم می زدم و [ این آهنگ ]  را گوش می دادم... (متن آهنگ)
این جور وقتها آدم دلش می خواهد کسی باشد-دوستی رفیقی- که با حرف بزند،زنگ بزند بگوید سلام دوستم ، امشب حالم گرفته استفخوب نیستم،کمی حرف بزنند تا این دلتنگی کهمعلوم نیست از کجا امده تنهایش بگذارد
اما برای من که همیشه می خندم،پشت تلفن از همان اول تا آخرش می خندم و شوخی می کنم سخت است که زنگ بزنم و بگویم دلم گرفته است فولانی...
ساعت ده و نیم شده بود،گوشیم را برداشتم ...احمد،نه طفلکی احمد این روزها فکرش مشغول پروژه دانشگاهش هست،نادر ...سرباز است،محمدشب کار است،محمود این وقت شب کشیک پادگان است،امید و سعید و جواد شب با هم کار می کنند و شب کارند،مسعود  هیچ وقت تا این ساعت بیدار نمی ماند،یوسف هم که هر وقت زنگ می زنی جواب سلام را نداده می خواهد بیمه عمر به ادم بفروشد!،با امین  نمی شود درد دل کرد،بهرام از وقتی زن گرفته با ادم صمیمی حرف نمی زند،بهروز که برای ارشد می خواند،سارا از صبح تا غروب دانشگاه است شب ها باید استراحت کند،الهام هم که هیچ وقت باورش نمی شود دل من بگیرد و هر چه بگویم می خندد،مریم هم می گوید من با پسرها حرف نمی زنم!آن یکی مریم هم که همیشه با او خندیده ام اصلا نمی دانم چطور می شود سر صحبت را باز کنم و بگویم خوب نیستم،سمیه مهمانی امده و کار دارد،آوا دانش آموز و است و توی فکر کنکور،با رباب هم نمی توانم از دلتنگی حرف بزنم...
اینکه دلتنگی هایت را برای کسی نگویی گاهی خوب است،چون می دانی کسی دیگر را غمگین نکرده ای...
تا ساعت 12 توی کویر بودم بعد هم برگشتم ، توی راه یک جا گوشی ام را کوبیدم به دیوار فقط شیشه اش شکست،ماشالا چقدر این 1280 ها محکم هستند...
+یاد گرفتم اگر امروز به کسی خوبی کردم فردا فراموش کنم اون کارم رو
+ و   [ یک آهنگ از فریدون فروغی ] برای دوست خوبم خرابات نشین و چشمهای زیبایش
+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام شهریور ۱۳۹۱ساعت 14:50  توسط توت فرنگي   | 

ماه من 

حرف  خداحافظی که می شد

می ترسیدم 

از "تنهــا" شدن...

حالا تو رفته ای و من

 "تنها" نیستم

خیانت کرده ام به تو و مهربانی هایت

روزها "یادت"

شب ها "خیالت "

همدم تنهایی های من شده اند

+یکی بیاد این پست رو گردن بگیره (1)

----------------------------------------------------

نسیم ، چه در چشمهای  پسرک دیده ای که اینگونه دیوانه وار دوستش داری و التماس آغوشش را می کنی ! بگذر و برو،این آغوش را برای کسی نساخته اند ! راستی شما در چشمهای پسرک چه می بینید ؟



+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم شهریور ۱۳۹۱ساعت 14:19  توسط توت فرنگي   | 

حتما درباره حسین بن منصور حلاح(که اکثرا توی شعرها به اسم منصور،یا حلاج ازش اسم می برن) یه چیزهایی شنیدین،حسین بن منصور از عارف های قرن سوم بوده،یه وقتی اونقدری توی علم و عرفان پیشرفت می کنه که میاد و می گه "انا الحق" یعنی من حق هستم،و درباره این حرفش هم کلی توضیح میده و این چیزها،دانشمند ها و عارف های دیگه می گن که حسین کافر شده و کفر می گه،بعد از مدتی هم حکم کشتنش رو میدن،می گن این که کافر شده باید بکشیمش.
روزی که می خواستند بکشنش مردم رو هم جمع می کنن و می گن بیایید شما هم بهش سنگ بزنید تا توی کشتن این کافر شریک باشید،مردم هم جمع می شن و کلی به طرفش سنگ می ندازن،جنید یکی از دانشمندهای اون دوره که استاد دوران کودکی حسین بوده هم توی جمع بوده،جنید می دونسته که حسین گناهی نکرده،بلکه حرفی زده که برای این مردم قابل هضم نیست،اما به خاطر ترس از حکومت و مردم و حالا حرفهایی که بعدا بگن که جنید طرفدار حسین  بود و گرنه بهش سنگ می زد و اینا،تصمیم می گیره با مردم شریک بشه،می ره و از یه جا یه تیکه گل نرمی رو بر می داره و می ره نزدیک حسین،گل رو پرت می کنه به سمتش،به محض اینکه گل می خوره بهش حسین صداش در میاد و می گه:"آخ"،مردم همه متعجب می شن،می گن ما این همه سنگ زدیم صدات در نیومد جنید یه گل بهت زد صدات در اومد !!!
حسین می گه:شما غریبه هستید،از چیزی اطلاع ندارید،بهتون گفتند این کافر شده شما هم اومدید سنگ بزنید اما جنید من رو خوب می شناسه،اون استاد منه،دوست منه،عزیز منه،شما هر چقدر بزنید درد نداره اما وقتی عزیز ادم بزنه درد داره...آدم از همه انتظار داره الا عزیزانش...

+مراقب عزیزانتون باشید،باهاشون با مهربانی رفتار کنید

+ از دشمنان برند شکایت به دوستان/چون دوست دشمنست شکایت کجا بریم

+ دیروز تولد پانی بود،مبارک باشه ،شرمنده پانی جان که نتونستم بیام،گفتم که شب برگشتن به ورامین سخته کمی
امشب هم جشن نامزدیه مهرآسا هست ، مبارک باشه،همیشه خوشبخت باشی
+چند تا سوال +18 دارم،کی داوطلب میشه ازش بپرسم ؟ :دی،دعاتون می کنما
+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم شهریور ۱۳۹۱ساعت 22:54  توسط توت فرنگي   | 

بعضی ها برای فرار از تنهاییشان دوستت دارند

بعضی ها برای اینکه لایق دوست داشتن هستید دوستت دارند

بعضی ها پشت دوست داشتنشان قصد و غرض دیگری مخفی کرده اند

بعضی ها هم بی دلیل دوستت دارند

بعضی ها ...

بعضی ها ...

(جای خالی رو شما پر کنید)

و خوب یادتون باشه همه این ها پتانسیل اینکه یه روز دوستتون نداشته باشند رو دارند...

+اساس یه رابطه خوب اعتماد هست،اگر دیدید نیست گل بگیرید همچین رابطه ای را(نظر شخصی)

+ نوشته شده در  شنبه چهارم شهریور ۱۳۹۱ساعت 20:22  توسط توت فرنگي   | 

آدمهای اطرافم سه دسته ان

دسته اول اونایی هستند که فکر می کنن من پسر خوبی ام

دسته دوم اونایی هستند که مطمئن هستند من پسر خوبی ام

دسته سوم هم اونایی هستند که به دو دسته بالا لایک می زنن

+ سایت [ کمک به زلزله زدگان آذربایجان ] فیلتر شد

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم شهریور ۱۳۹۱ساعت 22:45  توسط توت فرنگي   | 

خیلی وقت بود سفر نرفته بودم،تقریبا یک سالی می شود،ماه رمضان پارسال گلستان بودم،بعدش دیگر جای دوری نرفتم،گاهگاهی تهران می امدم،اگر درست یادم باشد فکر کنم یک بار هم قم رفتم ...تعطیلات عید همه خانواده رفتند سفر و فقط من ماندم.چند روز پیش خبر فوت یکی از اقوام دور را دادند....
ادامه مطلب....

+راستی عکسی که روی درخت کاج بودم کاملا واقعیه.چرا باور نمی کنید ؟

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم شهریور ۱۳۹۱ساعت 13:30  توسط توت فرنگي   |