ايــــــنجا يك بازي بود دعوت كرد،لبيك مي گوييم.گفتند براي وبلاگ دوستاتون اسم انتخاب كنيد !
مستانه : دوستانه ، يا دوستانه با طعم آمپول
افكار افسار گسيخته : تاكسي متر (خودش شبيه متر هست،تاكسي هم دوست داره)
صحن مجلس : 1 + 5
عاشقانه ترين امير اقليم آب و آئينه "اسم وبلاگش دو متر و نيم هست": (شيترا)-اگه گفتييد يعني چي؟
سمفوني حيات ابدي : كدخداي دعا نويس !
خاطره ها : دريچه اي رو به قديم
خانم سر به هوا : بي پرده
بقيه هم كه چيزي به ذهنم نرسيد .
پي نوشت : نيمـــه شعبان هم كه نزديكه،يكي داوطلب شه به نون و نوايي برسيم !
مي گم نه پول سيم كارتشو دارم نه گوشي
مي گه به من چه بايد بخري
مي گم خوب چرا ؟
مي گه صبح بهت زنگ بزنم برام بخندي يه كم انرژي بگيرم
باز غروب بهت زنگ بزنم برام بخندي خستگيم در بره
مي گم چشم :|
_ بابا ميگه : سالها پيش توي زابل طوفان اومد،آب درياچه بالا اومد و يك سري كشته داد،درياچه سيستان رو مردم زابل بهش مي گفتن "درياچه صابري"،خبر مي برن به فرماندار كه صابري كلي ادم كشته رسيدگي كنيد،مي گه چند تا مامور ببريد بياريدش بندازين زندان پدر سوخته رو ! يكي از نظامي ها مي زنه تو صورت فرماندار و ميگه تو چه فرمانداري هستي كه نمي دوني صابري درياچه است نه ادم :)))
_ ديشب رفته بودم تو شهر قدم بزنم يه جا چند تا بچه داشتن عكس هاي يه كانديداي شوراي شهر رو مي كندن،گفتم چرا مي كنيد؟يكي شون گفت اخه عكس معلم مون هست،گفتم ئه اگه معلم تونه پس چرا مي كنيد؟ گفت اخه هميشه ما رو تنبيه مي كنه :)))
جرياني كه 50 سال پيش بوده و هنوز هم شاهد عيني وجود داره رو تحريف كردند و دست بردند،چطور بعضي ها ماجراهاي هزار سال پيش كه توي كشور ما هم نبوده رو اين همه با اطمينان تعريف مي كنند؟
نگاه كه مي كنم مي بينم تاريخ رو خيلي وقت ها متعصبانه و جانب دارانه نوشتند،تعصب هايي كه خسارات سنگيني به خيلي ها زده و مي زنه.
هنوز هم مي بينم كسايي رو كه با خانواده خودشون مشكل دارن،بلد نيستن چطور به خانواده محبت كنند،شب و روز با خانواده در حال جنگ هستند و بد اخلاقي،مدام دچار جنجال و بد گويي مدام فاصله از خانواده،اون وقت ميان و ساعت ها بحث مي كنند كه خلافت حق علي بود يا ابوبكر،اون وقته كه من راهي جز گريه براي اروم شدن خودم نمي بينم.
تو رو خدا به خانواده تون به دوستاتون محبت كنيد حتي اگر بدي مي بينيد.
+ سال 85 معلم تاريخ مون مي گفت الان پيشوا جز ورامين هست،ولي اگر روزي پيشوا شهرستان بشه سر جريان 15 خرداد 42 بين پيشوا و ورامين اختلاف درست ميشه،چون مردم ما هميشه دنبال حاشيه هستند،حالا پيشوا شهرستان شده و مي بينم كه همون اتفاقي كه پيش بيني مي كرد افتاد ( اين هم سندش )!!!
_ يكي از دوست هاي قديمي زنگ زد و گفت خونه ام رو اوردم جايي كه شما هستيد خوشحال مي شم ببينمت من اينجا كسي رو نمي شناسم يه كم بچرخيم تو شهر،رفتم پيشش،بهش زنگ زدم با خانومش اومد،سلام عليك كرديم و احوال كسايي رو كه مي شناسيم پرسيديم،خانومش يه چن ثانيه زل زد بهم و گفت حسني ! يه كم كه دقت كردم ديدم مي شناسمش،خيره شده بوديم به هم،دوباره گفت حسني و زد زير خنده،نتونستم جلوي خنده ام رو بگيرم،چند دقيقه اي خنديديم،هم خجالت مي كشيدم و هم مي خنديدم،رفيقم گفت جريان چيه بگيد من هم بخندم! همون طوري كه مي خنديد گفت حسني شوهر بچگي هاي من بود !!!!! اين بار سه تايي حسابي زديم زير خنده!
_ سيزده چهارده ساله بودم،گوسفندا رو برده بودم كنار رودخونه،چند تا خانواده كه از ماشين و تيپ و لباسشون مشخص بود پولدار بودن اومدن پيكنيك،بساط پهن كردن،تيش به راه كردن و بگو بخند داشتن،چند تاشون هم وسطي بازي مي كردن،يه بار توپشون افتاد سمت من،يكي از دخترا اومد برش داره،يه نگاهي بهم انداخت،گفت افغاني افغاني لنگ كفش ايراني،دوباره رفت سر بازيش،بعد به دوستاش منو نشون داد و مي خنديدن،چيزي نگفتم.چند دقيقه اي گذشت دختره اين بار دنبال توپ كنار رودخونه رفت،پاش سر خورد و پرت شد تو آب،هم عمق اب زياد بود هم سرعتش،همين طوري اب داشت اينو با خودش مي برد،خانوادش هم كنار رودخونه مي دويدن و داد و بيداد مي كردن،مرداشون چار پنج تايي بودن ولي هيچ كدوم جرات نكرد بزنه به اب،جريان اب خيلي ترسناك بود،نگاهم به خانوادش بود گفتم هر لحظه است كه يكي شون مي پره تو اب و كمكش مي كنه ديدم خبري نشد،چكمه هامو در اوردم و با سرعت دويدم سمت شون،همين طوري كه مي دويدم جاكتم رو در اوردم و پرت كردم،دو تا پيرهن ديگه هم داشتم اونا رو هم در اوردم و پرت كردم،رسيدم بهشون،زن هاشون گريه و داد و بيداد مي كردن،مرد هاشون هم دختره رو صدا مي زدن،سرعتم زياد بود،همين طوري شيرجه زدم به اب،جريان اب خيلي تند بود و به سختي مي شد توش شنا كرد،رفتم سمتش گرفتمش،خيلي ترسيده بود،طوري منو گرفت كه ممكن بود جفتمون غرق شيم،ازش جدا شدم اما با يه دستم هواشو داشتم،اين سري طوري رفتم سمتش كه نتونه منو بگيره،گرفتمش،با يه دست و پاهام شنا مي كردم،با بدبختي تونستم بيارمش بيرون!طوريش نشده بود فقط خيلي ترسيده بود! هم به من خيره شده بودن منم كه لخت كلي سرخ شدم :دي ، دختره رو يه كم نگاه كردم،اولش دلم خواست يه چيايي بگم،بعد گفت نه نگم بهتره،يه لبخند زدم و رفتم سراغ كارم
_ امروز دنبال فالگير مي گشتم،تو گوگل جستجو كردم به [ اين وبلاگ ] رسيدم،[ اين هم سندش ] حالا ايشون منكر ميشه و ميگه من فال نمي گيرم،شما بگيد من چيكار كنم با اين آدم ؟
+ از وقتي وبلاگ دارم دوستايي پيدا كردم كه تو خيلي مشكلات كمكم كردن،بعضي دوستا اينقدر خوبن كه ميشه همه جوره روشون حساب باز كرد، تولدت مبارك رفيق ،هر وقت تهران جايي كار دارم قبلش مسير رفت و برگشت رو ازش مي پرسم،خيلي ازش ادرس مي پرسما خيلي،فك كنم اگر پيام هاي ارساليم بهش رو چك كنم همش سوال در مورد ادرس باشه
_ دم دماي غروبه و پسره تو خونه نشسته،خواهرش مياد و به مامانش ميگه مامان اون مانتو جديده كه گرفتم كو؟امشب قراره مهسا بياد دنبالم بريم خونه فاطمه اينا درس كار كنيم،پسره مي شنوه و ميگه امشب؟خواهرش مي گه اره،پسره ميگه بيخود! همين جا بشين درست رو بخون،چه معني ميده شب بري بيرون،دختره ميگه بيرون نمي رم كه مي رم خونه دوستم،پسره ميگه بيرون يا خونه دوست چه فرقي مي كنه اجازه نميدم شب بري بيرون ! دختر رو چه به شب بيرون رفتن ! بهش زنگ بزن بگو مريضم نمي تونم بيام !
+ شهر دوچرخه ها چقدر دوست داشتينه
زندگي تو روستا رو ميشد تو يه كلمه خلاصه كرد و اون "كار" بود،از اين جهت مي گم كه بايد همه اعضاي خانواده يه جورايي كار مي كردند،ادماي روستاي ما يا كشاورز بودن يا گاودار يا كشاورزي و دامداري باهم،و اندك كسايي كه مغازه داشتن.وقتايي كه لازم بود همه توي زمين كشاورزي بايد كار مي كردن،وقتي هم لازم نبود مي رفتن براي كساي ديگه كار مي كردن و دست مزد مي گرفتن،پسر بچه ها هم كه گوسفند چروني،گوسفند هم يه درآمد كوچيكي بود كه ميشد بهش دلخوش كرد.
تو خونه ساعت كوكي نداشتيم كه صبح بيدارمون كنه،شب زود مي خوابيديم كه صبح زود بيدار شيم.
دم غروبي ابرها در هم بود،شاه بي بي خانوم مي گفت امشب حتما بارون مياد،بارون تندي هم مياد،كبري خانوم مادر نادر يه لبخند كوچيكي زد و گفت خدا كنه بارون نياد،صبح قراره با عباس اقا بريم يه كم علف جمع كنيم،اگه بارون بياد كه نميشه تو زمين گلي راه رفت.شاه بي بي خانوم انگار از يه جايي كفري بود،با قيافه درهم مي گفت من مطئنم امشب بارون مياد،نگاه ابرها چقدر درهمه،مثل قيافه علي شيرمحمد،كبري خانوم قهقه اي زد و اروم گفت شما ديگه پير شديد دعواها رو بذاريد برا جوون ها
تو فكر بارون امشب بودم و نگران خرگوش هامون كه كنار درخت انجير لونه كرده بودن و اگر بارون مي اومد لونه اشون پر اب مي شد،سريع دست به كار شدم و اطراف لونه اشون رو با اجر و يه مقدار سنگ و پلاستيك پر كردم تا اب زيادي به سمت لونه اشون نره.
لحاف رو كشيده بودم رو سرم تا خوابم ببره ام نمي برد بر عكس قاسم كه كافي بود سرشو بذاره رو بالش،فورا خوابش مي بره.تو فكر بودم،صداي رعد و برق و خوردن بارون به تشت تو حياط،به چكمه هام كه امروز با شعله اتيش دو تا سوراخاش رو گرفتم و كمي دلهره براي اينكه فردا اب ميره توش يا نه،به خرگوش ها...
بيدار شدم،هوا كمي روشن بود ،اما انگاري خيلي زود بود،چون نه صداي شاه بي بي خانوم بود نه سر و صداي شوهرش،صداي دعواشون رو نمي گم،اونا زود بيدار مي شدن از چهار و نيم به بعد بيدار بودن،پارو كشيدن و تميز كردن زير پاي گاوها،دوشيدن شير،بردن شيرها به پاستوريزه ...
دوباره لحاف رو كشيدم كه بخوام،همين طوري بين خواب و بيداري گذشت
ديگه مي دونستم بايد بيدار شم.بيدار شدم ، فقط من بودم و داداش قاسم
بقيه هم رفته بود سرزمين ها برا كشاورزي و طبق معمولي خبري از صبحانه نبود،البته يادم نمياد بچگيم چيزي به اسم صبحانه داشتيم
يه نگاه به حياط انداختم،چشام چار تا د،حسابي بارون اومده بود،رفتم دو جفت جوراب پوشيدم،چند تا پيرهن روي هم و يه جاكت كه ابجي فاطمه بافته بود،چكمه ها م رو با كمي ترس پوشيدم،رفتم سراغ گوسفندا و بيرونشون كردم.همه جاي كوچه پر آب بود.گوهر خانوم ظرف شيرش روي سرش بود ،مي گفت حسن تو اين هوا كجا مي بري بدبختا رو،تو اين باد و بارون مگه مي تونن چيزي بخورن،اينو گفت و رد شد،تو دلم گفتم اگه نبرم من بدبخت ميشم !
نزديك باغ كه شديم رفتم جلوي گوسفندا،احتياط مي كردم تو زمين هاي مردم نرن،با سر و صدا بهشون مي فهموندم كه دنبالم بيانمن جلو بودم و سگم هم پشت سر گوسفند ها مي اومد،سرعتم رو تند تر كردم تا زود تو به يه جايي برسم،صداي زن دادخدا بود كه مي اومد سمت من ،فك مي كرد اوردم تو زمين هاي اونا،لا به لاي داد و بيداد هاش يه فحش هايي هم مي داد اما نمي دونم به كي !
نگام به گوسفندا بود،هي سعي مي كردم حس كنم ببينم تو چكمه هام اب رفت يا نه،سرد بود اونقدري سرد كه مشخص نبود سرماش از رفتن اب تو چكمه است يا هوا !
از ابادي مون خيلي دور شدم،يه جاي خيلي سر سبز و خلوت رسيدم،همون جا وايستادم تا بچرن،دنبال مجالي بودم كه چن دقيقه اي بشينم و گز گز پاهام خوب شه اما همه جا خيس بود،و البته نمي شد يه جا نشست،نم نم بارون داشت كمي تند تر مي شد
دنبال گوسفندا راه مي رفتم و گاهي به چوب دستيم تكيه مي دادم،سگ طفلي طاقت بارون رو نداشت رفته بود سمت خونه هاي نو ساز كنار ديوار
چند ساعتي گذشت.ديدم يه اقايي چتر به دست داره مياد سمتم،يه دختر هم همراهش بود،مي گفت دخترم اين سگ رو مي خواد،گفتم سگ مال منه و نمي تونم به شما بدمش،اولش شيرين زبوني مي كرد و مي گفت تو سگ مي خواي چيكار،يا مي گفت خوب تو يه سگ ديگه بگير،سگ زياده.كوتاه نيومدم.دخترش مدام سر و صدا مي كرد و گاهي هم بد و بيداره مي گفت،خيلي مغرور بود،مرده گفت من تو شهرداري رفيق دارم اگر بهشون بگم كه تو گوسفند هات رو بردي تو بلوار هاي كنار شهر چند تا از گوسفند هات رو ازت مي گيرن و بايد جريمه بدي،گفتم من كه نبردم،گفت من مي گم كه تو و گوسفندات رو توي بلوار ديدم
حسابي ترسيدم،اگه همچين چيزي مي شد پدرم حسابي منو كتك مي زد،گفتم باشه سگ مال شما.رفت سمت سگ ،سگم به سمتش حمه كرد،ترسيد و گفت كه خودت بگيرش برام بيار.گفتم باشه من ميارمش تو حياط تون هر جا خواستيد مي بندمش.
صداش كردم دنبالم اومد،گفتم بايد سريع بريم چون گوسفند هام پراكنده مي شن.رفتيم تو حياطش،يه زنجير و طناب اورد تا ببندم گردن سگ.من هم طناب رو بستم دور گردن سگ و زنجير رو هم بستم به يه گوشه حياط شون.تشكر كرد و گفت وايستا برات غذا بيارم،گفتم نمي خوام و رفتم سمت گوسفندا
گوسفندا رو جمع كردم و راه افتادم به سمت خونه.گوسفندا خودشون داشتن مي رفتن،كمي كه دور شديم ول كردم تا خودشون برن،من يه كم برگشتم به عقب،شروع كردم به سوت زدن ، پست سر هم سوت زدم
يه نفس گرفتم و دوباره سوت زدم،خيلي دور بودم،سعي كردم صدام رو ببرم بالاتر وسوت بزنم
ديدم از ديوار پريد پايين و داره مياد سمتم.لبخند نشست رو لبام
طناب دور گردنش رو شل بسته بودم !
+ سرعت اينترنت خون به جگر ادم مي كنه
+ [ تبليغات اينترنت پرسرعت رايتل ]