دلم نمي خواست در مورد محرم چيزي بنويسم ،گاهي وقت ها هم بد نيست كاري بكني كه دلت نمي خواهد،محرم كودكي هايم را خوب به ياد دارم،مي رفتيم مسجد براي سينه زني،صف اول بچه ها را راه نمي داند،چون بچه بودي بايد مي رفتي صف هاي آخر.اگر قرار بود كسي نذري بدهد و غذاهايش كم بود اول بچه ها را بيرون مي كردند،ما هم سرمان را مي انداختيم پايين و مي رفتيم پي كارمان ! روز نهم مردم جمع مي شدند و با ماشين ها مي رفتند يك روستايي و انجا دسته تشكيل مي شد و زنجير مي زدند،روز دهم هم به همين منوال مي رفتند امامزاده ! ما از كله صبح كلي ذوق داشتيم كه مي خواهيم با دسته برويم،مي رفتيم انجا جلوي مسجد،ماشين ها مي امدند،سوار كه مي شدي به زور مي گفتند بچه ها بيايند پايين!و بزرگ ها را سوار مي كردند،و چه كسي مي فهمد بچه 7-8 ساله اي كه با كلي ذوق امده همراه دسته برود را از ماشين مي اورند پايين و مي گويند تو را نمي بريم،چقدر بغض سراغش مي ايد ؟ مي گفتند بچه ايد،لباس مشكي نداريد،زنجير نداريد،پس نبايد با دسته بياييد!!

شاه بي بي خانم مي گفت خوش به حال فولاني كه براي امام حسين نوحه مي خواند و من يادم مي امد كه ديشب توي مسجد همان فولاني با يكي يقه به يقه شد كه "مادر فولان فولان شده تو كه ديشب دو تا نوحه خوندي امشب نوبت منه پدر..." ، با بچه ها جمع مي شديم توي كوچه بازي كنيم و آن يكي اقاي فولاني تا ما را مي ديد توپمان را پاره مي كرد و كلي بد و بيراه مي گفت و اگر كسي را مي گرفت كتك هم مي زد كه"چرا جلوي حياط من بازي مي كنيد" بعد شب كه مي شد توي مسجد روضه مي خواند كه "اخ اخ مي خواي برات از مظلوميت عباس بگم؟" تا اين را مي گفت صداي هاي هاي گريه كردن مردم مي رفت به اسمان ! يك شب به عباس اقا گفتم اين اقاي فولاني اقاي بدي است ما بچه ها را كتك مي زند،فورا گفت "نه هر كي برا امام حسين روضه بخونه گريه كنه ادم خوبيه،تو بچه اي عقل ات نمي رسه،نمي فهمي اين چيزا رو"

از همان وقت ها بود كه ديگر اين بساط هاي خودنمايي و دو رويي هاي مردم را دوست نداشتم،يكي بود كه با پارتي بازي و دوز و كلك زمين هاي چند تا از مردم محل را بالا كشيد پولدار شد،ماه رمضان كه مي شد افطار نذري مي داد ! محرم كه مي شد نذري مي داد !  يكي بود كه وقتي گوسفند ها را مي بردم كنار خانه اش كه زمين خالي بود بچرند مي امد داد و بيداد مي كرد و نمي ذاشت،مي گفت اينجا كنار (!) خانه من است پس علف هايش هم مال من است! محرم كه مي شد صف اول تسبيح به دست بود و اخر مجلس كه مي شد رو به مردم مي كرد و به اولي و دومي و سومي لعنت مي فرستاد ! يكي بود كه شب هاي محرم مي رفت سمت خادم مسجد و پول هايش را در مي اورد و رو به مردم مي گفت "بياييد كمك كنيم كه امسال بهتر از هر سال بتونيم عزارداري كنيم" ان وقت موقعي كه قرار بود براي كوچه ها لامپ بگذارند كه شب ها زن و دختر مردم نترسند از اين كوچه هاي تاريك،براي هزار تومن پول هزار تا بهانه مي اورد كه ندارم! ندارم ! و نمي داد !!! خود نمايي است كه بروي زير يك چيزي به نام علم و از فشار و دردي كه داري تحمل مي كني به بچه طفلكي كه امده دستش را به پارچه بكشيد بگويي "توله سگ مگه نمي بيني من زير علمم ؟" ، خود نمايي است كه زنجيرت را انقدر بلند كني كه بخورد توي سر و كله مردم و به جاي معذرت خواهي طلبكار هم باشي كه مگر نمي بيني اينجا هيئت رد ميشه ؟ ! دو رويي است كه تمام سال سوار موتور توي كوچه ها ويراژ بدهي و تا به دخترها برسي بگويي "جوون،بخورمت خوشگله،چه جيگريه اين" و ارامش را از دختر طفلك بگيري،بعد محرم كه شود بزني سر و كله ات را با چاقو و قمه پاره پوره كني و بگويي كه عاشق امام حسين هستي ! 


+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم آبان ۱۳۹۲ساعت 15:27  توسط توت فرنگي   | 

کمد جای خوبیست

برای لباس های گرم

وقتی دلم 

به آفتاب چشم های تو

ایمان دارد

---------

روزهایی که نیستی

آینه هم دیوانه می شود

چه برسد به من

نگاهش که می کنم

به جای من "تو" را نشانم می دهد!

+ با تشکر از دوستانی که من باب پست قبل در خصوصی از من پذیرایی کرده و فوحش کاری نمودند D -:

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم آبان ۱۳۹۲ساعت 19:39  توسط توت فرنگي   | 



ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه دهم آبان ۱۳۹۲ساعت 15:25  توسط توت فرنگي   | 

یک قاب در این خانه ی ما خالی ز عکس است

لبخندی بزن بانو و یک لحظه بگو ســيب

+  تولدت مبارک ماه

+ تو یک سال پیش

+ نوشته شده در  جمعه سوم آبان ۱۳۹۲ساعت 19:59  توسط توت فرنگي   |