ماه من

قول داده بودم صورتم

فقط میزبان بوسه های تو باشد و بس

مرا ببخش

پیمان شکستم

باران دیوانه که حرف گوش کن نیست

+ تشکر سیمای عزیز.

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم فروردین ۱۳۹۱ساعت 10:13  توسط توت فرنگي   | 

-داداش حسین سوم دوم راهنمایی قایمکی با دوستاش سیگار می کشید،چند وقت بعد بابام خبر دار شد،یه شب که دور هم جمع بودیم بابا به حسین گفت سیگار کشیدن کار خوبی نیست ولی هر وقت دلت خواست برو سیگار بخر همین جا خونه خودمون بکش،کسی هم کارت نداره،حتی اگر دوست داشتی خودم هم باهات می کشم.از اون روز به بعد داداش تو خونه با خیال راحت سیگار می کشید،همسایه ها و دوستهای بابام اعتراض کردند که چرا می ذاری پسرت سیگار بکشه ؟ ما مراقب بچه هامون هستیم و نمی ذاریم که سیگار بکشن،بابا گفت که تو خونه خودمون سیگار بکشه بهتر از اینه که بره بیرون و با چند تا بچه ارازل خیابونی بکشه ،اونها سیگار که می کشن هیچ هزار تا کار خلاف دیگه هم می کنن،ممکنه این هم توی اون کارهاشون شریک میشه،جای اینکه این همه ترس و لرز داشته باشم و همش فکر کنم ممکنه بره بیرون ودور از چشم من چه کارهای بکنه،پیشم باشه و بدونم چیکار می کنه خیلی بهتره.

-بعد اون باباهای دوستای داداشم همیشه سعی می کردن با کتک زدن مانع سیگار کشیدن بچه هاشون بشن،همش دنبالشون بودن،و با زور می خواستن مانع بشن.

-الان بعد از گذشت خیلی سالها داداشم سیگار رو هم نمی کشه،از نظر حسمی هم خدا رو شکر سالمه،اما همدوره ای هاش اکثرا معتاد به سیگار هستند و البته به خیلی چیزهای دیگه،چند تاشون سابقه دار شدن،خیلی هاشون آواره ان و خونه زندگی درست حسابی ندارن و هزار تا بلای دیگه،خیلی از همکلاسی های من که خوب یادمه همینجوری مخفی سیگار می کشیدن و پدر مادراشون همیشه دنبالشون بودن و با زور می خواستن بچه تربیت کنن هم الان هزار تا خلاف می کنن.

-من هنوز سنی ندارم که خودم رو جای پدر و مادر قرار بدم اما این رو خوب می دونم وقتی یه بچه چه پسر چه دختر بخواد یه کاری رو انجام بده،انجام میده پس چه بهتر که اونقدری باهاش دوست باشیم تا بتونه راحت بیاد به پدر و  مادرش بگه،راحت بیاد به مادرش یا پدرش بگه که فلان پسر به من پیشنهاد دوستی داده،یا اینکه من به فلان پسر شماره دادم.اینکه بدونید و بشناسید بهتر از اینه که گیر یه پسری بیوفته که با احساسش بازی کنه بهش صدمه جسمی و روحی وارد کنه.

+  برای بهمن عزیز دعا کنید.

+ اینجا !

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم فروردین ۱۳۹۱ساعت 18:7  توسط توت فرنگي   | 

فکر کنم 10 سالم بود،رفته بودم که یکی از بره کوچولوها رو بیارم پیش مادرش تا بهش شیر بده بعد ببرم سر جاش(بره ها رو جدا نگه می داشتیم تا یه کم بزرگ شن بعد می بردیم بین بقیه)،یهویی ناهید از پشت با داد و فریاد اومد،داشتم زهره ترک می شدم،گفتم چت شده؟گفت که داشتم با خواهرم نسرین دعوا می کردم کفشم رو پرت کرد خونه آقا برزو،الان هم مامانم رفته بیرون اگه برگرده پوستم رو می کنه،مامان ناهید از اون خانوم های سخت گیر بود،جزو معدود خانوم هایی که توی روستا با بچه هاشون فارسی حرف می زدن،رو همه چی وسواس داشتن،ناهید هم که مامانش رو بهتر می شناخت خیلی ترسیده بود،حالا آقا برزو کی بود ؟یه پیرمرد و پیرزن بودن توی کوچه ما اسم پیر مردِ برزو بود،خونه اشون از اون خونه های وحشتناک با کلی دار و درخت و یه بافت قدیمی،اصلا از خونشون بیرون نمی اومدن،همه بچه ها ازشون می ترسیدن،کسی جرات نداشت اون نزدیکی بازی کنه،اگه توپ کسی می افتاد تو حیاطشون بعد چند دقیقه جنازه توپ رو می نداختن بیرون،همه بچه ها از این پیرمرد و پیرزن یه چهرهای جادوگرانه عین فیلم ها ساخته بودن،کسی زیاد اونها رو نمی دید اگرم می دیدیم همش مشکوک و ترسناک بود،به ناهید گفتم که باید بی خیال کفشش بشه دیدم حسابی ترسیده و نزدیک بود گریه اش در بیاد،گفتم باشه من می رم میارمش،اونم خوشحال شد! حالا مونده بودم چیکار کنم که دست به دامن نادر(دوستم) شدم،نادر هم گفت که از توی حیاط ما می ریم روی دیوارشون اگر نبودن من خودم می رم و کفش رو میارم،(خونه این برزو دقیقا دیوار به دیوار خونه ما بود )....


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم فروردین ۱۳۹۱ساعت 20:32  توسط توت فرنگي   | 

گاهی وقتها دلم می خواهد یک دل سیر بخوابم،گاهی وقتها دلم می خواهد شب را تا دیر وقت بیدار باشم و صبح زود هم بیدار شوم،آدم است دیگر یک وقتهایی دلش یک چیزهایی می خواهد،مثلا نماز را گاهی وقتها می خوانم اما آن گاهی وقتها را از روی عشق می خوانم نه عادت روزمره،با دلم می خوانم نه با زبانم،با عشق زمزمه می کنم نه آن طور که بنشینم و حفظ کردنی ها یم را مثل طوطی تکرار کنم...

شعر نوشت:روی به محراب نهادن چه سود؟دل به بخارا و بتان طراز / ايزد تو وسوسه ی عاشقی از تو پذيرد، نپذيرد نماز

+ دانلـــود

+ تشکر از کلاکی عزیز،نوشته های توی هدر دستخط قشنگ ایشون هست.
+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم فروردین ۱۳۹۱ساعت 20:34  توسط توت فرنگي   | 

قرار بود که جایی نرم،ساعت حدود 11 بود که گوشیم زنگ خورد،برداشتم زن داداشم بود احوالم رو پرسید و بعد گفت که کجایی؟ گفتم خونه،گفت که بیا پیایین،( کلی تعجب کردم آخه اونها که شمال بودن بعد الان میگه بیا پایین!!! ) رفتم پشت پنجره دیدم که اِ زنداداش پایین بعد گفت که امادشو بریم بیرون،پایین که رفتم سلام علیک کردیم،داداشم با خنده گفت حسنی من اگه اون کامپیوترت رو نشکستم!!!بعد فمیدم که بله پست وبم رو کسی خونده و به گوششون رسونده،اون وقت زنداداش هم داداش طفلی رو مجبور کرده بود که بیان و سیزده رو اینجا باشن،کلی ذوق کردم،یه لحظه با خودم گفتم خوشبخت ترین آدمم من با این خانواده خوبی که دارم.بعدش رفتیم بیرون همه جا شلوغ بود،زنداداش گفت بریم سمت روستاها بالاخره یه جای خوب گیر میاد،رفتیم و رفتیم تا یه جای خلوت و خیلی دنج گیر آوردیماز اون طرف هم دوستای زن داداشم با خانواده هاشون اومدن حسابی شلوغ شد،کلی خوش گذشت،جای همتون خالی،البته اینم بگم که رودخونه ای چیزی نداشت! آخه توی منطقه کویری رودخونه اش کجا بود؟؟! ولی خوش گذشت،کلی وسطی بازی کردیم،اون وقت موقع گره زدن سبزه کلی سبزه به نیت بچه ها گره زدم که اخرش خودم هم خسته شدم و امارشون از دستم در رفت،حسابی یاد همه بودیمD:

+ یاسمین در حال گره زدن به نیت شما مجرد های محترم !

+ وقتی عکاس توی سبزه زار ها می افتد !

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم فروردین ۱۳۹۱ساعت 22:14  توسط توت فرنگي   | 

-وسط مهمونی توی یه جمع شلوغ برگشه میگه ناراحتی نداره که،خودم برات یه دختر خوب پیدا می کنم پسرم ! این پسرم آخر رو یه جوری دلسوزانه گفت که اصن خودم دلم برای خودم کباب شد! بعد این دختر خانوم یه شیش سالی از من کوچیکترن!

-وقتی خانواده آدم پیشش نباشن بعضی چیزها براش بی معنی میشن،مثل سال جدید و تعطیلات و مسافرت رفتن،سال تحویل تنها بودم،تو این چند روز تعطیلی از شهر خودمون بیرون نرفتم،اکثر روزها رو هم تو خونه بودم و پای کامپیوتر،فردا هم که خانواده نیستند می شینم پای این نت و پیش خانواده مجازی.

-البته لازم به ذکره که من به این راحتی ها غصه دار نمیشم و نمیام برای همچین چیزی خودم رو غمگین کنم و برم تو لاک خودم،حالا امسال اینجوری بود ولی همیشه که اینجوری نیست،خدا رو چه دیدی عید سال بعد شاید با زن و بچه هام رفتم 13 بدر D:

-پیامک زده که : طلاق بگیرم باهام ازدواج می کنی؟!!!!

+ جانم به این لبخندت/ عاشقتم .

+ بچه خوشگل که میگن اینــه !

+ و یک  کامنت تهدید آمیز. مدتی بود کامنت تهدید آمیز نداشتم.

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم فروردین ۱۳۹۱ساعت 19:40  توسط توت فرنگي   | 

یادش بخیر،زمانی کسی بود که  برایم بستنی قیفی می خرید تا راضی شوم و یک شب در آغوشش بخوابم،از همان بستنی قیفی ها که فقط یک رنگ و یک طعم داشت،آغوشش امن بود...امنِ امن

+ دانلود کنید / یه حرفهایی ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم فروردین ۱۳۹۱ساعت 17:57  توسط توت فرنگي   | 

- یه گروه از اطرافیانم هستند که اگر خبرشون رو نگیرم،بعد یه مدت بهم پیام میدن و شروع پیامشون هم با کلمه بی معرفت هست،مثلا می گه:سلام بی معرفت! یادی از ما نمی کنی،یا اینکه سلام بی معرفت تو که ما رو فراموش کردی گفتم یه احوالی ازت بگیرم.

-به گروه دیگه اشون وقتی بعد یه مدت خبرشون رو بگیرم توی جواب فوری می نویسن که : چی شده یادی از ما کردی،فکر می کردم کلا من رو فراموش کردی،حالا در صورتی که خود من هیچ وقت خبر کسی رو که بگیرم گله ای نمی کنم شاید به شوخی چیزی بگم ولی گله و شکایتی نمی کنم.

کمی حساسیت ها رو کم کنید،اگر خبر کسی رو می گیرید بدون منت،گلایه و شکایت باشه،کمی حرف زدن هاتون رو شیرین تر کنید.زندگی داره با سرعت باد می گذره،چرا خودتون با دستهای خودتون برای خودتون غم می تراشید؟اینکه آدم به خودش تلقین کنه وقتی کسی خبرش رو نمی گیره پس آدم مهمی نیست یا اینکه کسی دوستش نداره،چیزی جز اضافه شدن غم به غم هاتون نداره.

[ غم و غصه همیشه هست،منتظر شادی نباش شادی رو خودت بساز اگر نمی تونی شادی بسازی لااقل غم رو از خودت دور کن ]

+ [ تقویم -فروردین ماه ] هدیه من به شما دوستای خوبم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم فروردین ۱۳۹۱ساعت 1:10  توسط توت فرنگي   | 

همیشه سعی می کردم تو درسهام نمره های عالی بگیرم نه اینکه نمره های عالی رو دوست داشته باشم نه،از نمره های کم متنفر بودم،می دونستم وقتی نمره کم بیارم شاید بابام ناراحت شه،اما نمره های خوب خوشحالش می کرد،گر چه هیچ وقت به خاطر بیست گرفتنم هیچ هدیه ای بهم ندادند اما نمره های من همیشه عالی بود،یه وقتهایی خسته می شدم از این همه نمره بیست گرفتن،همکلاسیام وقتی یه 17 یا 18 ای چیزی می گرفتن کلی تشویق می شدن،مامان هاشون براشون دفترهای خوشگل موشگل می خریدن و فردای اون روز سر صف مدرسه می دادن بهشون،اما من همیشه به همون کارتهای صد آفرین و هزار آفرین بسنده می کردم،همون هایی که آمارشون از دستم در رفته بود،همون هایی که گاهی با عقده پارشون می کردم و با اشک دوباره چسب می زدم،همیشه بیست می گرفتم تا نذارم کسی ناراحت شه،اما هیچ وقت کسی به خاطر بیست گرفتن خوشحالم نکرد،الان که سنم از بیست رد شده وقتی کسی بهم هدیه ای میده به جای همه اون سالهایی که حسرت هدیه گرفتن رو داشتم و با هزار تا حسرت و غم و غصه به هدیه های بقیه نگاه می کردم،ذوق می کنم،خوشحال می شم و با خودم می خندم،وقتی کسی میاد و حالم رو می پرسه جای همه اون سالهای بچگی که نگام همیشه پر از غصه بود و کسی نبود نازم رو بکشه از ته دل شادی می کنم.

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم فروردین ۱۳۹۱ساعت 14:56  توسط توت فرنگي   | 


پرسیدم رو به راهی ؟

گفت : اگه بدونم از کدوم راه میاد....  (رها )

+ عکس فروردین 90

+ نوشته شده در  شنبه پنجم فروردین ۱۳۹۱ساعت 12:19  توسط توت فرنگي  






+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم فروردین ۱۳۹۱ساعت 14:32  توسط توت فرنگي   |