-بارون خيلي تنده،بيا اين كافشنو بپوش زود بريم،سرما مي خوريا

__ ئه چرا درش اوردي؟يالا بپوشش،تو هم خيس ميشي خوب

- ما پسرا كه سرما نمي خوريم،خودت بپوش

__راس ميگي؟ واقن ؟

-اره،تازه الان كه سوار دوچرخه بشيم گرم هم مي شم (بخشي از مكالمه توت فرنگي و ماريا :دي )

+ طوطي گفت شنبه بيا پارك فولان جا،گفتم باشه،رفتم كسي نبود منتظر شدم رضا كوشالشاهي اومد،نيم ساعتي بوديم،هم حرف زديم هم يخ ! بعد آقا سعيد اومد،بعدش هم خود طوطي با گرماي وجودش و زبان پر از شوخ طبعيش،از يه طرف تلفن جواب مي داد از يه طرف هم با ما حرف مي زد،كمي بوديم بعد عليرضاي مترو اومد، بعد هم مرجان و زويا،و بعدش هم رضا لطيفي ،رفتيم كافي شاپ،حرف زديم،شوخي كرديم،خنديديم،خاطره گفتيم،همه رقمه همه چيز خوب بود،توي كافي شاپ موش هم ديديم ! چند دقيقه بعد موش يك روباه هم اون طرف كافي شاپ ديديم فقط آقا خرسه موند كه خودش رو به ما نشون نداد ! شب خوب و لذت بخش و دوست داشتني اي،با دوستاي گل.ممنون طوطي جان به خاطر همه چيز.راستي من فهميدم طوطي ها خيلي بهتر از توتي ها هستند :دي

++ آقاي مدرنيته با وبلاگ جديد.


+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم آبان ۱۳۹۱ساعت 21:59  توسط توت فرنگي   | 

يكي از چيزهايي كه آزارم مي داد بيلبورد هايي كه روشون بنر تسليت بود،شما تصور كن از تاكسي پياده مي شدم مي ديدم رو برو يه تابلو 3 متر در 4 متر زدن كه فولاني ما را در غم خود شريك بدانيد،از طرف آقاي فولاني،از اونجا تا وسط شهر كه مي رفتم بين راه كلي از اين بيلبوردها بود كه روشون بنر تسليت بود،اين چيزها به نظر من يه بار رواني منفي به ادم منتقل مي كنه،مردم هزار و يك مشكل دارن،اين چيزها رو هم همش ببينند خو ديگه واويلا،از اون طرف هم از نظر من اين چيزها اسراف حساب ميشه.يه بنر سه در چهار به قيمت چاپخونه هاي شهر ما ميشه 60 هزار تومن،اجاره ده روزه بيلبورد هم 100 هزار تومن!!يه نامه نوشتم و انداختم توي صندوق فرمانداري،جواب ندادند،چند بار ديگه نوشتم جواب ندادند،يه بار ديگه نوشتم و اين بار كلي از مردم امضا گرفتم،از يه سري معلم ها و كارمند هاي شهر،نامه رو دادم شهرداري،چند روزي گذشت و جواب دادند،گفتن فولان تاريخ بيا براي صحبت.گفتم كسايي كه كه كارشون معرفي دين و تبليغ دين هست فقط بلدن به مردم روضه خوندن براي امام حسين و ابولفضل و... يا دعا كردن براي اومدن مهدي رو ياد بدن،من هم كه نمي تونم برم به تك تك مردم بگم كه آي مردم همين كه كلامي به كسي تبريك يا تسليت بگيد كافيه،ديگه لازم نيست براي چاپلوسي وسط شهر بنر بزني و پست جديد آقاي فولاني رو تبريك بگي !!! اما شما كه اختيارات داريد مي تونيد با يه سري دستورات جلوي اين اسراف ها رو بگيريد.چند دقيقه اي حرف زديم.گفتند جلسه مي ذاريم مطرح مي كنيم ببينيم چي ميشه.چند روز پيش خبر دادن كه به شركت هاي تبليغاتي ابلاغيه زدن كه ديگه كسي اجازه نداره روي بيلبورد هاي توي شهر بنر تسليت يا تبريك نصب كنه.كلي خوشحال شدم.بعضي جاها مردم رو بايد مجبور كرد.

+خيلي خسته ام،انگاري روحم كيلومترها راه رفته و حالا خسته و كوفته است.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم آبان ۱۳۹۱ساعت 12:13  توسط توت فرنگي   | 

-آقاي توت فرنگي شما چرا توي وبلاگت در مورد مسائل روز دنيا نمي نويسيد ؟

--آخه من به مسائل شب بيشتر علاقه دارم !!

و جمعيت 25 نفره اي كه صداي خنده هايشان سالن را مي لرزاند :)))

اين موزيك كدوم كارتون هست ؟

+ نوشته شده در  شنبه ششم آبان ۱۳۹۱ساعت 15:37  توسط توت فرنگي   | 

ديروز،يك روز پاييزي و البته كمي سرد،اول صبحي بيدار شدم و رفتم كمي پياده روي،لذت بخش است توي هواي سرد نرمش كني،چند دور،اطراق ميدان فوتبال محله چرخيدم،حسابي كه سرحال شدم آمدم خانه،هميشه وقتي قرار است يك دوست را ببينم توي دلم كلي ذوق و شوق دارم و البته كمي اضطراب،آماده شدم و راه افتادم، سوار تاكسي شدم،توي تاكسي كه بودم فهميدم آدم اگر آهنگ هاي 12 سال پيش ليلا فروهر را گوش بدهد خيلي بهتر از اين آهنگ هاي اجق وجق امروزي هست كه ذهن را ارام نمي كند كه هيچ بدتر گند مي زند توي اعصاب آدم،اصلا معلوم نيست اين شعرهاي درب و داغون را از كجا مي اورند ! 

مترو خلوت بود،يك اتفاقي افتاد كه خيلي خوشحال شدم،پسر و دختري با هم بودند،كنارشان جاي خالي بود،رفتم،نگاهم به صفحه لپ تاپش افتاد،ديدم دارد وببلاگ مستانه را مي خواند،هم ذوق كردم هم هول شدم و اصلا حواسم نبود كمي پرس و جو كنم ببينم مي شناسمش يا نه !

 رسيدم بازارتهران،رفتم كمي بچرخم تا دوستم بيايد،چند دقيقه اي بودم كه دوست خوبم رسيد،رفتيم توي بازار،كمي خريد داشت،كلي توي بازار و مغازه ها چرخيديم،كلي حرف زديم،از همه چيز،چيزهاي جالبي براي لذت بردن توي بازار بود،خوب كه فكر مي كنم مي بينم ديدن دوست برايم خيلي لذت بخش است،لذتي كه نمي شود وصف كرد و بايد  ديد.چند ساعتي چريخيدم . كلي حرف زدم،چاي خورديم.ظهر شد،يك چيزي گرفتيم و رفتيم توي يك بوستان كوچك كه دورمان پر كلاغ بود نشستيم و خورديم.روز خوبي بود خيلي خوب.

آستاره عزيز ممنون به خاطر روز زيبايي كه برايم رقم زدي.

+ نوشته شده در  جمعه پنجم آبان ۱۳۹۱ساعت 9:40  توسط توت فرنگي   | 

بعدازظهر پاییزی،توی تاکسی،حوصله سر رفته ی من و اعصاب همیشه خورد راننده که از زن و زمین و زمان گله مند است و معلوم نیست باز دیشب سر چه چیزی با همسرش دعوا کرده که حالا رانندگی می کند و پرحرفی که از من به شما نصیحت هیچ وقت به زن هایتان رو ندهید،اگر بدهید سوارتان می شوند،مدام حرف می زد و سعی می کرد من را هم به حرف بیاورد اما من فقط لبخند می زدم،حسابی حوصله ام سر رفته بود و کلافه بودم،رفتم سراغ گوشی و برای بچه مسلمون یک تک بیتی از ضیایی فارسی فرستادم !

-زاهد از گوشه ی منبر چه زنی این همه لاف / آنکه پیش از تو قدم زد به سرش نجار است

بداهه برایم نوشت :

--وانکه زیبنده آن سنگ لحد شد خط او / نه خط و خالِ بتُ تیشه ی آن حجار است 

من هم بداهه برایش نوشتم :

-این خط و خال که اندر رخ من می بینی/همه از حرم نگاه مه آن دلدار است - مه منظورم همون چشم هست،دیگه ببخشید باید وزن ور جور می کردم :d

وقتی دید گرفتار وزن شدم و به سختی جور کردم نوشت :

--وزن و حجمیست به دل کو به غزل راه نیافت / آنکه درگیر چنین قافیه شد بیکار است

برایش نوشتم :

- تو زدی قافیه را زود ، و من فهمیدم / آنکه در شعر شده همره من استاد است

نوشت :

-- ز چنین نام که بر همره خود بنهادی / دل فغان دارد از آن داد که پُر بیداد است

نوشتم :

-چه کنم دوست سخن را دل من گفت نه من / شاید زان روز که دیده است تو را بیمار است  - بیمار منظور همون مجنون هست !:d

بعدش هم بچه مسلمون پیری را بهانه کرد و ادامه نداد !گوشی را گذاشتم توی جیبم،راننده هنوز حرف می زد و می گفت جوون که بودم همه دخترها خاطرخوام بودن،ولی من سادگی کردم و اینو گرفتم،حیف من که این همه براش کار می کنم،حیف من که زندگیم رو خرج این زن کردم و می کنم ! با خودم گفتم وقتی می بینم مرد ها نز زن هایشان و زن ها از شوهرهایشان گله دارند پس فرقی نمی کند تو با کدام دختر ازدواج کرده ای،با هر کسی ازداج می کردی یک روزی می رسید و این گلایه ها را داشتی،ریشه خیلی از مشکلات خودمان هستیم !
+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم مهر ۱۳۹۱ساعت 11:38  توسط توت فرنگي   | 

ساعت 00:20

-حسنی می دونستی من خیلی عاشقتم ؟

--روز هم میشه ابراز علاقه کرد خواهر من ! تو خواب نداری احیانا ؟

-آخه من بسکه دوست دارم دیونه شدم دیگه،اصن تو می دونی چقدر دوست دارم ؟

--نه نمی دونم !

-حیف شارژ ندارم و گرنه بهت زنگ می زدم می گفتم چقدر دوست دارم

--شارژ چند تومنی می خوای ؟!!

-یه 5 تومنی هم بفرستی کافیه،خیلی دوست دارما


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم مهر ۱۳۹۱ساعت 19:50  توسط توت فرنگي   | 

داشت برای مادرم تعریف می کرد که :دو هفته پیش پسرم دچار تشنج شد بعد گفتند که جن زده شده باید ببریمش پیش فولانی تا دعا بنویسه خوبش کنه،رفتم و دعا گرفتم دو سه روزی دعا رو بستم به پیراهن پسرم،اما خوب نشد ،دوباره رفتم پیشش این دفعه گفت یه گوسفند بخردی بیارید من قربانی کنم و بدم به جن ها بعد ازشون بپرسم که چرا دست از سر پسر شما بر نمی دارند،رفتیم یه گوسفند خریدیم و بردیم بهش دادیم،گوسفند رو کشت و بعدش گفت امشب می ذارمش توی حیاط تا جن ها بیان ببرنش بعد باهاشون حرف بزنم،صبح رفتیم گفت که جن ها اومدن قربانی رو بردند بعد هم گفتند که پسر شما روی یکی از جن ها که کافر هم هست آبجوش ریخته معلوم نیست که ولش کنه یا نه !

به نظر شما رمال ها و دعا نویس ها خیلی زرنگن یا مردم ما ساده ؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم مهر ۱۳۹۱ساعت 20:33  توسط توت فرنگي   | 

رفتم دانشگاه تسویه کنم یه برگه بهم داد گفت برو این مبلغ رو بریز بعد بیا تسویه کن،یه نگاهی کردم،بعد گفتم:عذر می خوام ما که روزانه دولتی بودیم،چرا باید اینقدر هزینه بدیم ؟ گفت نامه اومده گفتن باید این مبلغ رو بپردازید تا بتونید تسویه کنید !

دلم خوش همه جا می گفتم دولتی قبول شدم ! هم کلاسی های دوره دبیرستان رفتن ازاد و راحت مدرک گرفتن من دولتی قبول شدم و... هیچی به هیچی ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم مهر ۱۳۹۱ساعت 18:1  توسط توت فرنگي   | 

از آگاهی احضاریه اومده بود که فلان روز خودتون رو معرفی کنید.کمی ترسیدم،بسکه این جور جاها بد رفتاری و بی عدالتی دیدم کمی می ترسم،به دوستم خانم تاجیک زنگ زدم و گفتم فردا می رم آگاهی حواست باشه اگر مشکلی بود و نگهم داشتند یه طورایی کمکم کنی.رفتم گفتند برید پیش فلانی،رفتم،بازپرس بود ،یه سری مشخصات پرسید از خودم و خانواده ام،بعدش هم گفت جرم شما فروش وی* پ*ی ان هست،جا خوردم،گفتم ولی من این کار رو نمی کنم،گفت سند و مدرک داریم که فولان سایت به اسم شماست،گفتم نه من همچین سایتی ندارم،این دامنه رو من دو سال پیش ثبت کردم و تحویل دادم موضوعش هم گرافیک بود حالا اگر اون این چیزها می فروشه دیگه من خبر ندارم،گفت به ما ربطی نداره ما شما رو می شناسیم این سایت هم به اسم شما ثبت شده،گفتم خوب درسته من ثبت کردم ولی دست من نیست،شما برید پیگیری کنید از کدوم شهر بروز میشه،اصلا برید قسمت خریدش ببنید شماره حساب کی هست ؟ من نیستم که،هر چی گفتم حرف خودش رو می زد،پرونده رو تکمیل کرد و گفت می فرستمت دادسرا اونجا تکلیف معلوم میشه،چند دقیقه ای بودم تا بفرستنم دادسرا یهو یکی اومد احوالپرسی کرد،دیدم همکلاسی دوران دبیرستانم هست،کلی حرف زدیم،بهش گفتم چرا اینجام،رفت با بازپرس حرف زد بعد اومد گفت که من حرف  زدم و کارت خودم رو به عنوان ضمانت گذاشتم تا چند روز دیگه برای دادگاه،اونجا هم خودم باهات میام حل میشه.

+آقا گوشیم خرابه خو بیاد گلریزون کنید من یه گوشی بخرم

+ نوشته شده در  شنبه یکم مهر ۱۳۹۱ساعت 19:37  توسط توت فرنگي   | 

گفته بود جواب آزمایش ها را از ساعت 4 به بعد می دهند،گفتم ساعت 3 بروم بهتر است،کفش هایم دیگر خیلی از قیافه افتاده است فکر کنم 7-8 ماهی می شود دارمشان،ساعت 3 راه افتادم،یکی دو دقیقه منتظر تاکسی شدم دیدم خبری نیست گفتم پیاده بزنم بروم بهتر است،به بازار که رسیدم رفتم کفش فروشی دوستم،اکثر کفش های از این هایی هست که آدم یاد خورجین قاطر می افتد بسکه رنگی رنگی است و هزار چیز هم آویزانشان هست،دو سه مدل کفش ساده داشت،یک مدل را انتخاب کردم با تخفیف شد 15 هزار تومان،راهی آزمایشگاه شدم هم می خواستم تند بروم هم آرام،بلاتکلیفی خیلی بد است،جواب را گرفتم مطب دکتر هم همان نزدیکی بود ،نشانش دادم،حدس می زدم همان حرفهای همیشگی باشد... که بود... او حرف می زد من لبخند،آمدم بیرون منشی اش که مرا می شناخت احوالم را جویا شد و برگه را گرفت،می پرسید ...می گفتم با همان لبخند،گفت :آقای سعادتی تا حالا کسی بهت گفته این لبخندت آدم رو حرص میده ؟
شب شد،برگشتم خانه،یک وقتهایی هست که آرام نیستی،برمی گردی خانه تا آرام شوی و نمی شوی،آرام شدن پیشکش این خانه ها یک وقتهایی چنان تنهایی را محکم می کوبد توی سرت که دلت می خواهد بروی و توی کوچه یک فرش پهن کنی،بنشینی زیر نور ماه -ما هم که عاشق ماه -به خوشبختی فکر کنی،به خوشبختی ها فکر کردن آدم را آرام می کند.
شب دلگیری بود،کمی دلگیر تر از شب های دیگر،یاد گرفته ام از دلگیری شب نمی شود فرار کرد باید با او مدارا کنی تا زجرت ندهد،ساعت 10 بود راهی کوچه شدم،شبگردی شاید راه حلی می بود برای کم شدن سنگینی شب دلگیر،خیابان ها شلوغ بود،رفتم به سمت بازار که این ساعت از شب خیلی خیلی شلوغ است،رسیدم بین ازدحام رفت و امد ها ، موزیک پلیرم را روشن کردم و با [ این آهنگ سوسن ]  راه افتادم بین ادمها...  (متن ترانه ).
آنقدر راه رفتم که به انتهای شهر رسیدم،بعد از شهر کویر است،شب های کویر را دوست دارم،انگار این  کابوس خفه کننده دلتنگی تمامی نداشت،قدم می زدم و [ این آهنگ ]  را گوش می دادم... (متن آهنگ)
این جور وقتها آدم دلش می خواهد کسی باشد-دوستی رفیقی- که با حرف بزند،زنگ بزند بگوید سلام دوستم ، امشب حالم گرفته استفخوب نیستم،کمی حرف بزنند تا این دلتنگی کهمعلوم نیست از کجا امده تنهایش بگذارد
اما برای من که همیشه می خندم،پشت تلفن از همان اول تا آخرش می خندم و شوخی می کنم سخت است که زنگ بزنم و بگویم دلم گرفته است فولانی...
ساعت ده و نیم شده بود،گوشیم را برداشتم ...احمد،نه طفلکی احمد این روزها فکرش مشغول پروژه دانشگاهش هست،نادر ...سرباز است،محمدشب کار است،محمود این وقت شب کشیک پادگان است،امید و سعید و جواد شب با هم کار می کنند و شب کارند،مسعود  هیچ وقت تا این ساعت بیدار نمی ماند،یوسف هم که هر وقت زنگ می زنی جواب سلام را نداده می خواهد بیمه عمر به ادم بفروشد!،با امین  نمی شود درد دل کرد،بهرام از وقتی زن گرفته با ادم صمیمی حرف نمی زند،بهروز که برای ارشد می خواند،سارا از صبح تا غروب دانشگاه است شب ها باید استراحت کند،الهام هم که هیچ وقت باورش نمی شود دل من بگیرد و هر چه بگویم می خندد،مریم هم می گوید من با پسرها حرف نمی زنم!آن یکی مریم هم که همیشه با او خندیده ام اصلا نمی دانم چطور می شود سر صحبت را باز کنم و بگویم خوب نیستم،سمیه مهمانی امده و کار دارد،آوا دانش آموز و است و توی فکر کنکور،با رباب هم نمی توانم از دلتنگی حرف بزنم...
اینکه دلتنگی هایت را برای کسی نگویی گاهی خوب است،چون می دانی کسی دیگر را غمگین نکرده ای...
تا ساعت 12 توی کویر بودم بعد هم برگشتم ، توی راه یک جا گوشی ام را کوبیدم به دیوار فقط شیشه اش شکست،ماشالا چقدر این 1280 ها محکم هستند...
+یاد گرفتم اگر امروز به کسی خوبی کردم فردا فراموش کنم اون کارم رو
+ و   [ یک آهنگ از فریدون فروغی ] برای دوست خوبم خرابات نشین و چشمهای زیبایش
+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام شهریور ۱۳۹۱ساعت 14:50  توسط توت فرنگي   | 

حتما درباره حسین بن منصور حلاح(که اکثرا توی شعرها به اسم منصور،یا حلاج ازش اسم می برن) یه چیزهایی شنیدین،حسین بن منصور از عارف های قرن سوم بوده،یه وقتی اونقدری توی علم و عرفان پیشرفت می کنه که میاد و می گه "انا الحق" یعنی من حق هستم،و درباره این حرفش هم کلی توضیح میده و این چیزها،دانشمند ها و عارف های دیگه می گن که حسین کافر شده و کفر می گه،بعد از مدتی هم حکم کشتنش رو میدن،می گن این که کافر شده باید بکشیمش.
روزی که می خواستند بکشنش مردم رو هم جمع می کنن و می گن بیایید شما هم بهش سنگ بزنید تا توی کشتن این کافر شریک باشید،مردم هم جمع می شن و کلی به طرفش سنگ می ندازن،جنید یکی از دانشمندهای اون دوره که استاد دوران کودکی حسین بوده هم توی جمع بوده،جنید می دونسته که حسین گناهی نکرده،بلکه حرفی زده که برای این مردم قابل هضم نیست،اما به خاطر ترس از حکومت و مردم و حالا حرفهایی که بعدا بگن که جنید طرفدار حسین  بود و گرنه بهش سنگ می زد و اینا،تصمیم می گیره با مردم شریک بشه،می ره و از یه جا یه تیکه گل نرمی رو بر می داره و می ره نزدیک حسین،گل رو پرت می کنه به سمتش،به محض اینکه گل می خوره بهش حسین صداش در میاد و می گه:"آخ"،مردم همه متعجب می شن،می گن ما این همه سنگ زدیم صدات در نیومد جنید یه گل بهت زد صدات در اومد !!!
حسین می گه:شما غریبه هستید،از چیزی اطلاع ندارید،بهتون گفتند این کافر شده شما هم اومدید سنگ بزنید اما جنید من رو خوب می شناسه،اون استاد منه،دوست منه،عزیز منه،شما هر چقدر بزنید درد نداره اما وقتی عزیز ادم بزنه درد داره...آدم از همه انتظار داره الا عزیزانش...

+مراقب عزیزانتون باشید،باهاشون با مهربانی رفتار کنید

+ از دشمنان برند شکایت به دوستان/چون دوست دشمنست شکایت کجا بریم

+ دیروز تولد پانی بود،مبارک باشه ،شرمنده پانی جان که نتونستم بیام،گفتم که شب برگشتن به ورامین سخته کمی
امشب هم جشن نامزدیه مهرآسا هست ، مبارک باشه،همیشه خوشبخت باشی
+چند تا سوال +18 دارم،کی داوطلب میشه ازش بپرسم ؟ :دی،دعاتون می کنما
+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم شهریور ۱۳۹۱ساعت 22:54  توسط توت فرنگي   | 

خیلی وقت بود سفر نرفته بودم،تقریبا یک سالی می شود،ماه رمضان پارسال گلستان بودم،بعدش دیگر جای دوری نرفتم،گاهگاهی تهران می امدم،اگر درست یادم باشد فکر کنم یک بار هم قم رفتم ...تعطیلات عید همه خانواده رفتند سفر و فقط من ماندم.چند روز پیش خبر فوت یکی از اقوام دور را دادند....
ادامه مطلب....

+راستی عکسی که روی درخت کاج بودم کاملا واقعیه.چرا باور نمی کنید ؟

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم شهریور ۱۳۹۱ساعت 13:30  توسط توت فرنگي   | 

آبجی بزرگه زنگ زد،بعد سلام احوالپرسی گفت حسنی اگه گفتی امروز چی شد؟ گفتم خو من چه بدونم چی شد،گفت اه بی ذوق،امروز یه دختره دیدم اوف اصن محشر،گفتم خوب،گفت دختر چیه اصن تو بگو جواهر،اینقدر ناز و خانوم بود ینی محشرا،یه کم با ذوق گفتم خوب... ! گفت وای خیلی مهربون صمیمی با کمالات ، یعنی همه چی تموما،گفتم خوب ... چیکار کردی؟ گفت ئه دست کم گرفتی منو ؟ کلی با خودش و مامانش حرف زدم و دوست شدیم،تک دختر هم هست فقط یه داداش کوچولو هم داره  حسنی خیلی مهربون بودا،گفتم به به ... اصن خواهر خوب که میگن ینی تو،اصن تو باید جواهر شناس می شدی،گفت خوبه خوبه این همه هندونه نذار زیر بغلم،گفتم خوب بعدش چیکار کردی؟ بعدش با دختره رفتم پیاده روی،کلی باهاش حرف زدم،هر چی حرف می زدم بیشتر می فهمیدم چقدر دختر خوبیه،بعدش هم کم کم بحث رو کشوندم به سمت ازدواج و اینا،گفتم ایولا ، تو که بگی خوبه خوب لابد خوبه دیگه ،گفت اره من خانوادش رو هم کم و بیش می شناسم،پشت تلفن کلی ذوق کردم،گفتم خوب دیگه چی گفتید؟ آبجی گفت هیچی دختره که مشکلی نداره،فقط گفت باباش میگه باید پسر خونه داشته باشه،گفتم خوب تو چی گفتی؟ گفت :بهش گفتم که مشکلی نیست داداش من خونه داره،گفتم وا آبجی من خونه ام کجا بود آخه ؟ گفت تو رو نمی گم که قاسم رو می گم !
من   :| سکوت به همراه کمی ضد حال
آبجی  :)))))))) کلی خنده های شیطانی
بهش گفتم : تو گیر من نمی افتی؟ ینی من می دونم و تو....
+ شعر نوشت : کمند مهر چنان پاره کن که گر روزی / شوی ز کرده پشیمان بهم توانی بست
+ می خوام فردا مشاعره انلاین بذارم ، کسی پایه هست ؟
++ راست می گه خوب
+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم تیر ۱۳۹۱ساعت 22:30  توسط توت فرنگي   | 

چند روز پیش یکی از دوستام گفت سایتش به مشکل برخورده و خواست کمکش کنم،من هم گفتم که فایل هایی که error داره رو برام بفرست تا ببینم چه ایرادی داره،برام فرستاد،من هم نشستم و شروع کردم به پیدا کردن اشکال هاش،بعدش هم یه سری کدهاش رو کلا پاک کردم و از اول نوشتم،آخرش هم تست کردم دیدم که هیچ اشکالی نداره و درست اجرا میشه،رفتم که براش ایمیل کنم هر کاری کردم ایمیل ها باز نشد،بهش گفتم،اون هم گفت که ضروریه و باید سریع بفرستم چون سایتش کلا بالا نمیاد و ارور میده،بعد بهم گفت که برو توی فولان انجمن بعد از طریق پیغام خصوصی برام بفرست کدش رو،من هم رفتم و فرستادم.دوباره زنگ زد و گفت که کد کار نمی کنه و بازم error میده.گفتم بهش که من تست کردم و هیچ مشکلی نداشته حتی چند بار هم تست کردم،گفت کار نمی کنه،دوباره نشستم و کلی نیگاش کردم و باز بعد نیم ساعت براش فرستادم،بازم گفت کار نمی کنه،کلافه شدم گفتم که اون رمزت رو بده من برم ببینم چرا کد رو می فرستم برات به دست تو که می رسه مشکل داره میشه !!

رفتم چک کردم،وقتی کد رو دیدم یعنی منفجر شدم از خنده :))))

جان من شما نگاه کنید کدی که [ این جوری ] به دست کسی برسه چجوری آخه باید کار کنه ؟!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم تیر ۱۳۹۱ساعت 17:14  توسط توت فرنگي   | 

دیدیم دور دور اعتراف کردنه و بازارش خیلی داغ شده، از توتی اجازه گرفتیم تو بلاگش اعتراف نامه بزاریم و بعد هم هیچ که هیچ.....

اعتراف می کنم
1- اکثر دوستای خوبم و کسایی که باهاشون راحتم و می تونم باهاشو حرف بزنم پسرن...نی می دونم چوجوریاس اما با دخترهای زیادی دوست نیستم.
2- اصلا نمی تونم مثل یه خانم لباس بپوشم، همش باید اسپورت باشم، واسه یه برنامه ای که مجبور می شم خانم باشم اونقدر کلافه می شم که آخرش می زنم بیرون....
3- کار خبر رو دوست دارم اما اونقدر توش غرق شدم که دارم خودمم می شم خبر
4- معتادم به نت ، معتادم به نوشتن اما دیگه اصلا حسش نیست....فقط یه هوسه که میاد و میره
5- عاشق اینم که یکی بهم هدیه بده هر چی هم پر زرق و برق تر بهتر( توجه داشته باشید تولدم نزدیکه :دی)
6- عاشق اینم با یه آقا برم بیرون و دستمو بگیره و از خیابیون ردم کنه و کمکم کنه مثلا از روی جوب آب بپرم یا توی زمستون حواسش باشه زمین نخورم.
7- هلاک تعریف و تمجیدم، اینکه نگاه ها رو به خودم جلب کنم، هر چی تعداد نگاه بیشتری به من باشه و توجه بیشتری جلبم بشه حالم بهتره( روانی نیستم خب)
8- یکی از فانتزی هام داشتن یه پسر چشم ابرو مشکی و تخسه، به اسم آرش، حالا باباش اصلا مهم نیست.
9- دوست پسر و دوست پسر زیاد داشتم، عاشق هم زیاد داشتم اما فقط یه نفر منو تا الان زنده نگه داشت که بد جور دلمو هم شکست.
10- اعتراف می کنم از این بچه سوسولام که از کار کردن بیزارم و اگه تامین مالی بشم اصلا حاضر نیستم کار کنم.
11- عاشق اینم که یه 206 سفید داشته باشم( البته آققای دوست پسر داشته باشن) بعد آهنگ رز صحرایی از استینگ رو بزاریم شب باشه بریم النگدره دور دور.
12- هلاک اینم که نوازش بشم مثل گربه
13- گفتم گربه یادم اومد از آب و خیس شدن هم بدم میاد:دی
14- اخلاق گربه ای ای هم دارم
15- من خسته شدم شما چی؟؟؟؟:دی
مرسی توتی عزیز من

+ اسی بلک سابق.

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم تیر ۱۳۹۱ساعت 22:30  توسط توت فرنگي   | 

بعضی از بچه ها شروع کردند به اعتراف کردن،ما هم گفتیم بیاییم کمی اعتراف کنیم.

-توی عمرم فقط یک بار به کافی شاپ رفتم،اون هم یک دوستی من رو برد و چایی خوردیم فقط،یه کافی شاپ هست اینجا اسمش هم توت فرنگی هست خیلی دوست دارم برم ولی هنوز نشده !

-هیچ وقت به سینما نرفته ام !

-گاهی وقتها نیمه شب می روم گوشه خانه و گریه می کنم تا سبک شوم.

-یک بار توی ترمینال اونقدر خواهر بزرگم رو ماچ کردم که بعد که کارمون تموم شد دیدم همه ملت دارن نگاهمون می کنن :|

-یه بارم داداشم رو آوردم مدرسه مدیر ظالممون رو حسابی زد.

-خونه همسایه داشتم به دختر کوچیکشون ریاضی درس می دادم بعد پاک کن اش تموم شد رفت بخره،من هم تو اتاق بودم،بعد خواهر بزرگش اومد تو خونه،متوجه من نشد،چند دقیقه که گذشت رفتم به سمت حال تا ببینمش بعد دیدم داره کارهای بد بد می کنه بعد رفتم از پنجره پشتی پریدم رفتم بیرون،زنبور م منو نیش زد !

-دوست ِ دختر زیاد دارم ولی دوست دختر ندارم،گاهی دلم می خواد داشته باشم 

-وقتی از گنبد کاووس اومدیم تهران توی اتوبوس کلا گریه می کردم ! آخرش دیگه اشک کم اوردم فقط هق هق می کردم

-از پسرهایی که به دروغ به هر دختری می رسن می گن تو اولین نفر و تنها ترین کسی که من دوستش دارم بدم میاد ! رک و راست بگو داشتی نمی میری که !

-از کسایی که وقتی یه سوال می پرسی توی جواب دادن سعی دارن خودشون رو یه آدم حرفه ای و باسواد نشون بدن و شما رو هم یه آدم بی سواد خوشم نمیاد.

-از کسایی که تهران نشین بودن رو با کلاسی می دونن و فکر می کنن که از بقیه برترن خوشم نمیاد ! همچنین کسایی که لهجه دار بودن یک نفر رو سوژه برای تمخسر می کنن.

-گاهی دلم می خواد همخوابگی رو تجربه کنم.

+خیلی چیزها یادم بود یهویی همه اش پرید،شاید توی یه پست دیگه نوشتم.

+ نوشته شده در  جمعه دوم تیر ۱۳۹۱ساعت 23:12  توسط توت فرنگي   | 

بازم تولد :دی

چقدر این خردادی ها زیادن :)

تولدت مبارک کتایون جون ...

برات آرزوی سلامتی دارم و آرامش... آرامشی که فکر کنم خیلی وقته ازت دور شده.آرامشی که منم دنبالشم....

+ آقای آرام همون پرشان خودمون.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم خرداد ۱۳۹۱ساعت 17:39  توسط توت فرنگي   | 

تولد بهانه قشنگیه برای یه یاد هم بودن،یه کم دور و برمون رو نگاه کنیم می بینیم که همه یه جورایی از زندگی گله دارن،ما هم جز همون "همه" هستیم،ما هم گله می کنیم،گاهی وقتها هم دلیلی برای شاد بودن پیدا کردن خوبه،یه دلیل کوچیک برای اینکه یه چند دقیقه ای شاید باشیم و شایدمون رو هم تقسیم کنیم،امروز تولد مریم (مهرآسا)هست،مریم رو خیلی دوست دارم،خیلی برام عزیز هست،نمی خوام اینجا ازش تعریف کنم،اما بودن بعضی آدمها اینو به آدم ثابت می کنه که هستند کسایی که نسبت فامیلی باهات ندارن اما از خانوادت هم بهت نزدیک ترن،چند روز دیگه هم تولد  آبجی کتایون جونم هست که اونم به وقتش تبریک می گم بهش.

تولدت مبارک آبجی مریم عزیز.

+تولدت مبارک زمستانه عزیز،چقدر زیاد شد تولد ها :دی

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم خرداد ۱۳۹۱ساعت 15:1  توسط توت فرنگي   | 

شایعه است که تولد یک عدد [ ساعت 25 ] هست ! اما من که باور نکردم،شما هم باور نکید ! :دی

اون نوشته های توی هدر وبلاگم دستخط خوشگل ساعت 25 عزیز هست.

تولدت مبارک رفیق  خیلی خیلی مهربون.

+

+

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم خرداد ۱۳۹۱ساعت 0:18  توسط توت فرنگي   | 

این هم ادرسی که گذاشته بود ! 

مراقب باشید.گاهی وقتها ادم گول این جور فیک پیج ها رو می خورن و رمز ایمیلشون لو میره! شما گول نخورید !

+ دفعه قبل یه تیتر زدم "هک نشید" خوشبختانه بعد از 5-6 ساعت آدرس رو فیلتر کردند ! حالا ببینم این بار چی میشه !

++ بعد تر نوشت [7 ساعت بعد ]: فیلتر نشد ولی ظاهرا هاستی که این فایل ها روش بود رسیدگی کرده و اکانت طرف رو بسته ! دستشون درد نکنه !

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم خرداد ۱۳۹۱ساعت 17:15  توسط توت فرنگي   |