-بارون خيلي تنده،بيا اين كافشنو بپوش زود بريم،سرما مي خوريا

__ ئه چرا درش اوردي؟يالا بپوشش،تو هم خيس ميشي خوب

- ما پسرا كه سرما نمي خوريم،خودت بپوش

__راس ميگي؟ واقن ؟

-اره،تازه الان كه سوار دوچرخه بشيم گرم هم مي شم (بخشي از مكالمه توت فرنگي و ماريا :دي )

+ طوطي گفت شنبه بيا پارك فولان جا،گفتم باشه،رفتم كسي نبود منتظر شدم رضا كوشالشاهي اومد،نيم ساعتي بوديم،هم حرف زديم هم يخ ! بعد آقا سعيد اومد،بعدش هم خود طوطي با گرماي وجودش و زبان پر از شوخ طبعيش،از يه طرف تلفن جواب مي داد از يه طرف هم با ما حرف مي زد،كمي بوديم بعد عليرضاي مترو اومد، بعد هم مرجان و زويا،و بعدش هم رضا لطيفي ،رفتيم كافي شاپ،حرف زديم،شوخي كرديم،خنديديم،خاطره گفتيم،همه رقمه همه چيز خوب بود،توي كافي شاپ موش هم ديديم ! چند دقيقه بعد موش يك روباه هم اون طرف كافي شاپ ديديم فقط آقا خرسه موند كه خودش رو به ما نشون نداد ! شب خوب و لذت بخش و دوست داشتني اي،با دوستاي گل.ممنون طوطي جان به خاطر همه چيز.راستي من فهميدم طوطي ها خيلي بهتر از توتي ها هستند :دي

++ آقاي مدرنيته با وبلاگ جديد.


+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم آبان ۱۳۹۱ساعت 21:59  توسط توت فرنگي   | 

همه چيز از آن شبي شروع شد كه حسين و محبوبه تا نيمه هاي شب بيرون ماندند،بعد حسين برگشته بود اما محبوبه از ترس به خانه اش نرفته بود و شب را بيرون مانده بود،صبح چند تا زن از اقوام محبوبه آمدند خانه ما كه دختر ما را كجا قايم كرده ايد ؟ اهل خانه ما هم از همه جا بي خبر كه دختر شما؟ما قايم كرده ايم ؟گفتند همه مي دانند حسين و محبوبه دوست بودند،محبوبه ديروز غروب رفته بيرون و هنوز نيامده ! حرف ها زبان به زبان شد تا به پدر رسيد،پدر هم همه چيز را از چشم مادر مي ديد،مي گفت«بايد الان بفهمم؟يك ساله حسين با اين دختره دوست شده،الان كه گندش در اومده بايد بفهمم؟» كم كم قضيه بالا گرفت و همه جا حرف از حسين و محبوبه بود.هر چه مي گفتيم مادر هم تقصيري ندارد،او هم خبر نداشته ،باور نمي كرد،همان شب اول با كلي عصبانيت شيشه ترشي را پرت كرد سمت مادر،بعدش هم بلند شد و شروع به كتك كاري،هر چيزي دم دست بود را توي سر و كله مادر خورد مي كرد،هر چه مي كردم جلويش را بگيرم نشد،من را هم مي زد،آخرش مادر تشنج كرد،تشنج اش با بقيه فرق داشت،يك هويي مي افتاد،خميازه مي كشيد،موهايش را مي گرفت و محكم مي كشيد،دست هايش كه مشت مي شد كسي نمي توانست باز كند،قدرتش از مرد ها هم بيشتر مي شد.چند دقيقه اي گذشت تا آرام شد.پدر خواب بود و من بيدار با چشم هاي پر خون.مي رفتم مدرسه و فكرم توي خانه جا مانده بود،دقيقه به دقيقه ساعت مچي كامپيوتري را كه عباس از بندر لنگه آورده بود را مي كردم تا ظهر شود،مي ترسيدم وسط روز هم پدر به خانه برگردد.،عباس سربازي بود و حسين كله شق هم حرف گوش نمي كرد،يك روز شنيدم حسين را چاقو زده اند،باور نكردم،نفهميدم چطور به خانه رسيدم،درست بود،عموي محبوبه به حسين گفته بود اگر جرات داري بيا فولان جا،اين هم با چند تا از رفيق هايش رفته بود،رفيق هايش تا ديده بودند دعوا جدي است كشيده بودند كنار،عموي محبوبه و دوستانش حسابي حسين را زده بودند،با زنجير،با مشت و لگد و آخر سر هم سه ضربه چاقو،دنيا روي سرمان خراب شده بود،گوشه گوشه حياط صداي گريه بود،همه منتظر بوديم كسي از بيمارستان بياييد و خبري از حسين بياورد،همه چيز درهم شده بود،يك طرف مردم تعصبي،يك طرف پسرهاي مغرور كه دعوا كردن و چاقو كشي ملاك برتري بود.شب خبر آوردند حسين حالش خوب است،چند روزي بايد استراحت كند،مادر تا آن موقع بارها و بارها تشنج كرد.پدر اما باز هم مادر را مقصر مي داسنت،مي گفت اگر شما قبلا چند ماه قبل به من مي گفتيد جلوي حسين را مي گرفتم،نه آبروي آن دختر مي رفت،نه حسين را چاقو مي زدند،و باز شروع مي شد همان كتك زدن ها و گريه كردند ها،يك وقت هايي روزي چند بار پدر عصباني مي شد و مادر طفلي را به باد كتك مي گرفت.روزها مي گذشت و اوضاع آرام نمي شد،طاقت ديدن اين چيزها را نداشتم،با ديدن گريه هاي مادر هزار بار مي مردم،توي اتاق نشسته بودم،همه چيز عجيب بود،من تنها بودم اما مدام جلوي چشمم آدم ها راه مي رفتند،به فكرم رسيد خودم با بكشم،اگر مي مردم همه چيز برايم تمام مي شد و ديگر نه گريه اي مي ديدم نه كتكي،نه چوبي كه بر سر زن بي دفاعي خورد مي شود،روز اول هر چه فكر كردم نشد،با خودم گفتم تا شب صبر كنم شايد همه چيز ارام شود،اما به محض امدن پدر به خانه همه چيز مثل قبل مي شد،روز شده بود،رفتم سراغ مرگ موش ها،توي خانه هميشه داشتيم،كليد كمد با نداشتم با پيچ گوشتي ها بازش كردم،توي يك چيزي قوطي شكل بود،بازش كردم،گذاشتم توي دستم نگاهش كردم،به سمت دهانم آوردم كه بخورم يك لحظه ديدم آبجي بزرگه ايستاده بود،مثل همان آدم هايي كه وقتي تنها بودم جلويم راه مي رفتند،همه چيز عجيب بود،درب حياط قفل بود،امكان نداشت كسي بتواند بياييد داخل و من نشنوم،ايستاده بود و نگاهم مي كرد،بي حرف،بي حركتي....حواسم پرت شد،پرت پرت،چند دقيقه اي من هم ساكت و بدون حركت بودم،يك لحظه يك چيزي انگاري منفجر بشود در درونم رخ داد و اشك هايم آمد،گريه كردم....قرص ها را گذاشتم توي كمد،يك پتو كشيدم روي صورتم و توي تاريكي گريه كردم.... گريه كردم ... 


+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم آبان ۱۳۹۱ساعت 11:33  توسط توت فرنگي   | 

چند روز پيش به يكي از دوستام گفتم از صفحه نمايشت عكس بگير ببنيم چرا تنظيمات رو انجام ميدي درست عمل نمي كنه،هر كاري كرد نتونست،قبلا هم زياد پيش اومده بود كه بچه ها نتونن عكس بگيرن و نشونم بدن.براي كسايي كه تو كامپيوتر تازه كارن يه كم دنگ و فنگش زياد به نظر مي رسه.يه يه ذره سواد برنامه نويسي كه دارم يه برنامه كوچولو نوشتم و به دوستم دادم تا بتونه از صفحه عكس بگيره و نشونم بده.بعدش ديشب نشستم يه كم روش كار كردم.گفتم بذارم اگر كسي خواست از صفحه نمايشش عكس بگيره با اين خيلي راحت ميشه گرفت.كافيه برنامه رو اجرا كنيد،بعد بريد به صفحه اي كه مي خواييد ازش عكس بگيريد،بعد دكمه "عكس بگير" رو بزنيد،خودش عكس مي گيره خودش هم ذخيره مي كنه.عكس هاي توي درايو C ،و توي پوشه print-screen ذخيره ميشن.يه نكته اي هم من توي برنامه لحاظ كردم اينه كه عكسي كه مي گيره حجمش رو مياره پايين.تا راحت بتونيد آپلود كنيد.

تصوير برنامه

[دانلود برنامه]

+ به ما گفتن بگو ما هم مي گيم : توي مسابقه عكس هاي كوچولو ها، تو اين گروه شماره 1024 ، تو اين گروه شماره 1035 ,و شماره 1039، و تو اين گروه هم شماره 1050 و 1043

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم آبان ۱۳۹۱ساعت 15:31  توسط توت فرنگي   | 

به يك خدا جهت قرار دادن من در پيشوني نوشت دختر همسايه نيازمنديم - با نمونه كار

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم آبان ۱۳۹۱ساعت 15:24  توسط توت فرنگي   | 

يكي از چيزهايي كه آزارم مي داد بيلبورد هايي كه روشون بنر تسليت بود،شما تصور كن از تاكسي پياده مي شدم مي ديدم رو برو يه تابلو 3 متر در 4 متر زدن كه فولاني ما را در غم خود شريك بدانيد،از طرف آقاي فولاني،از اونجا تا وسط شهر كه مي رفتم بين راه كلي از اين بيلبوردها بود كه روشون بنر تسليت بود،اين چيزها به نظر من يه بار رواني منفي به ادم منتقل مي كنه،مردم هزار و يك مشكل دارن،اين چيزها رو هم همش ببينند خو ديگه واويلا،از اون طرف هم از نظر من اين چيزها اسراف حساب ميشه.يه بنر سه در چهار به قيمت چاپخونه هاي شهر ما ميشه 60 هزار تومن،اجاره ده روزه بيلبورد هم 100 هزار تومن!!يه نامه نوشتم و انداختم توي صندوق فرمانداري،جواب ندادند،چند بار ديگه نوشتم جواب ندادند،يه بار ديگه نوشتم و اين بار كلي از مردم امضا گرفتم،از يه سري معلم ها و كارمند هاي شهر،نامه رو دادم شهرداري،چند روزي گذشت و جواب دادند،گفتن فولان تاريخ بيا براي صحبت.گفتم كسايي كه كه كارشون معرفي دين و تبليغ دين هست فقط بلدن به مردم روضه خوندن براي امام حسين و ابولفضل و... يا دعا كردن براي اومدن مهدي رو ياد بدن،من هم كه نمي تونم برم به تك تك مردم بگم كه آي مردم همين كه كلامي به كسي تبريك يا تسليت بگيد كافيه،ديگه لازم نيست براي چاپلوسي وسط شهر بنر بزني و پست جديد آقاي فولاني رو تبريك بگي !!! اما شما كه اختيارات داريد مي تونيد با يه سري دستورات جلوي اين اسراف ها رو بگيريد.چند دقيقه اي حرف زديم.گفتند جلسه مي ذاريم مطرح مي كنيم ببينيم چي ميشه.چند روز پيش خبر دادن كه به شركت هاي تبليغاتي ابلاغيه زدن كه ديگه كسي اجازه نداره روي بيلبورد هاي توي شهر بنر تسليت يا تبريك نصب كنه.كلي خوشحال شدم.بعضي جاها مردم رو بايد مجبور كرد.

+خيلي خسته ام،انگاري روحم كيلومترها راه رفته و حالا خسته و كوفته است.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم آبان ۱۳۹۱ساعت 12:13  توسط توت فرنگي   | 

فكر كنم توي كتاب رياضي دبستان بود كه يه سري شكل رو مي دادن و مي گفتن كه شكل هاي مرتبط رو با خط به هم وصل كنيد،توي امتحان هم زياد مي اومد.عكس بچه ها و مامان هاشون رو گذاشتم،ببينم مي تونيد حدس بزنيد كدوم بچه ي كدوم مامان هست ؟

براي ديدن عكس توي اندازه بزرگ،روي عكس كليك كنيد

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم آبان ۱۳۹۱ساعت 19:1  توسط توت فرنگي   | 

مهندسي اجتماعي: خيلي خلاصه اگر بخوام بگم ميشه گفت گول زدن و فريب دادن هدف.يعني فرد هكر مياد با يك سري حرفها شما رو فريب ميده و وبلاگ يا ايميل يا حتي سيستم شخصي رو هم هك مي كنه.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه نهم آبان ۱۳۹۱ساعت 19:37  توسط توت فرنگي   | 

-آقاي توت فرنگي شما چرا توي وبلاگت در مورد مسائل روز دنيا نمي نويسيد ؟

--آخه من به مسائل شب بيشتر علاقه دارم !!

و جمعيت 25 نفره اي كه صداي خنده هايشان سالن را مي لرزاند :)))

اين موزيك كدوم كارتون هست ؟

+ نوشته شده در  شنبه ششم آبان ۱۳۹۱ساعت 15:37  توسط توت فرنگي   | 

ديروز،يك روز پاييزي و البته كمي سرد،اول صبحي بيدار شدم و رفتم كمي پياده روي،لذت بخش است توي هواي سرد نرمش كني،چند دور،اطراق ميدان فوتبال محله چرخيدم،حسابي كه سرحال شدم آمدم خانه،هميشه وقتي قرار است يك دوست را ببينم توي دلم كلي ذوق و شوق دارم و البته كمي اضطراب،آماده شدم و راه افتادم، سوار تاكسي شدم،توي تاكسي كه بودم فهميدم آدم اگر آهنگ هاي 12 سال پيش ليلا فروهر را گوش بدهد خيلي بهتر از اين آهنگ هاي اجق وجق امروزي هست كه ذهن را ارام نمي كند كه هيچ بدتر گند مي زند توي اعصاب آدم،اصلا معلوم نيست اين شعرهاي درب و داغون را از كجا مي اورند ! 

مترو خلوت بود،يك اتفاقي افتاد كه خيلي خوشحال شدم،پسر و دختري با هم بودند،كنارشان جاي خالي بود،رفتم،نگاهم به صفحه لپ تاپش افتاد،ديدم دارد وببلاگ مستانه را مي خواند،هم ذوق كردم هم هول شدم و اصلا حواسم نبود كمي پرس و جو كنم ببينم مي شناسمش يا نه !

 رسيدم بازارتهران،رفتم كمي بچرخم تا دوستم بيايد،چند دقيقه اي بودم كه دوست خوبم رسيد،رفتيم توي بازار،كمي خريد داشت،كلي توي بازار و مغازه ها چرخيديم،كلي حرف زديم،از همه چيز،چيزهاي جالبي براي لذت بردن توي بازار بود،خوب كه فكر مي كنم مي بينم ديدن دوست برايم خيلي لذت بخش است،لذتي كه نمي شود وصف كرد و بايد  ديد.چند ساعتي چريخيدم . كلي حرف زدم،چاي خورديم.ظهر شد،يك چيزي گرفتيم و رفتيم توي يك بوستان كوچك كه دورمان پر كلاغ بود نشستيم و خورديم.روز خوبي بود خيلي خوب.

آستاره عزيز ممنون به خاطر روز زيبايي كه برايم رقم زدي.

+ نوشته شده در  جمعه پنجم آبان ۱۳۹۱ساعت 9:40  توسط توت فرنگي   | 

يك سال گذشت

نه تو آمدي

نه خيالت رفت

.

.

بگذريم ، تولدت مبارك :)

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم آبان ۱۳۹۱ساعت 23:37  توسط توت فرنگي   | 

كلاغ را نمي دانم

اما من هنوز

به تو نرسيده ام ...

+ اخطار امنيتي !

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم آبان ۱۳۹۱ساعت 23:55  توسط توت فرنگي   |