انشای دلم را توصیف تو گذاشته اند

ماه من

....

طفلی دل من

چه بنویسد ؟

....

باید خودت را بیاورم اینجا، نشانشان بدهم...

تا بدانند ماه من را نمی شود توصیف کرد ...

+دلم می خواد برم رو پشت بوم بخوابم ولی نمیشه ! دلم می خواد برم رو درخت کاج،برم بالای بالا نوک درخت وایستم ولی اینجا درخت کاج نداریم،دلم می خواد غروب که میشه برم خودم رو پرت کنم توی چمن زارها،دراز بکشم و آسمون رو نگاه کنم اما نمیشه،پارک های اینجا شده مکانی واسه تجمع یه مشت ارازل که نمیشه نزدیکشون شد ! دلم می خواد با دوچرخه برم بیرون و کلی بچرخم ولی دوچرخه ندارم !

+ این  دیروز برام قرص مسکن آورده بود،ولی عجب قرصایی هستا ! آروم آروم می کنه آدمو !

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم اردیبهشت ۱۳۹۱ساعت 18:13  توسط توت فرنگي   | 

یک وقت هایی هست که شب خوابت نمی برد،دلتنگ نیستی،غم و غصه نداری ، دل نگران مشق های نانوشته نیستی،عاشق نیستی که شب تا صبح از شوق و ذوق خوابت نبرد،توپ فوتبالت هم توی حیاط همسایه نیوفتاده،توی آینه هم پسرک دارد لبخند می زند، اما بی خوابی،خوب که دقت می کنی می بینی سرت درد می کند آن هم بد حور.قرص های آرام بخش را هم که دور ریخته ای،باید بنشینی تا صبح شود....یک وقتهایی مجبوری شب تا صبح با چشمهای باز در انتظار خورشید باشی،صبح که می شود سر درد امانت را بریده است اما هوز لبخند می زنی،یک وقتهایی هم هست که من می خواهم با لبخند قهر باشم اما نمی شود،لباس هایت را با اشتیاق و کمی عجله می پوشی،ته دلت هیچ نگرانی نیست چون صبح ها راحت تر می شود برای سر درد کاری کرد،دست می کنی توی جیبت و پول هایت را در می آوری،کمی شوکه کمی نا امیدی و اخرش باز لبخند....با این 4 هزار تومان کرایه ماشین را حساب کنم یا ویزیت دکتر را ... یا داروهایی را که می نویسد؟ ... لبخند هایت تند تر و تند می شود....
یک وقت هایی فقط و فقط باید به روی سر دردهایت لبخند بزنی.... فقط و فقط لبخند....
+ سایت قالبفا رو هم حمایت کنید خو جای دوری نمی ره :دی
+ یه سری [ لوگو ]  گذاشتم،اگر امکانش بود بذارید توی وبلاگ هاتون.
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت ۱۳۹۱ساعت 14:32  توسط توت فرنگي   | 

 داد معشوقه به عـــــــــاشق پيغام
كه كند مـــــــــــــادر تو با من جنگ
هر كجا بيندم از دور كـــــــــــــــــند
چهره پر چين و جبين پــــــر آژنگ
با نگاه غضب آلــــــــــــــــــــود زند
بر دل نازك من تير خــــــــــــدنگ
از در خانه مرا طـــــــــــــــــرد كند
همچو سنگ از دهن قـــــــلماسنگ
مادر سنگ دلت تا زنــــــــــده ست
شهد در كام من وتست شـــــــرنگ
نشوم يك دل و يك رنگ تــــــو را
تا نسازي دل او از خــــــــون رنگ
گر تو خواهي به وصالم بــــــــرسي
بايد اين ساعت بي خـــوف و درنگ
روي و سينه ي تنــــــــــــگش بدري
دل برون آري از آن سينـه ي تــنگ
گـــــــــرم وخونين به منش باز آري
تا بـــــــرد زآينه ي قلبــــــــــم زنگ
عــــــــاشق بي خـــــــــــرد ناهنجار
نه بل آن فاسق بي عصمت و نــنگ
حــــــــرمت مادري از يـــــــاد ببرد
خيره از بـــــــــــاده و ديوانه زبنگ
رفت و مـــــــــادر را افكند به خاك
سينه بـــــــدريد و دل آورد به چنگ
قصد سر منزل معشوق نــــــــــــمود
دل مـــــــــادر به كفش چون نارنگ
از قضا خورد دم در به زمــــــــــين
و انـــــــــدكي سوده شد او را آرنگ
وآن دل گرم جـــــــــان داشت هنوز
اوفتاد از كف آن بي فــــــــــــرهنگ
از زمين باز چو برخـــــــاست نمود
پي بــــــــــــــــــــــرداشتن آن آهنگ
ديد كز آن دل آغشته به خـــــــــــون
آيد آهسته بـــــــــــــــرون اين آهنگ
آه دست پسرم يافت خــــــــــــــراش
آه پاي پسرم خــــــــــــورد به سنگ

روزتان مبارک مادر های عزیز. 

+ پروین عزیز چاپ کتاب هات رو تبریک می گم،برات آرزوی موفقیت دارم

+ رستاک جان یک سالگی وبلاگت رو تبریک می گم.

+یه وقتهایی لازمه آدم کمی بیشتر و دقیق تر به زندگیش نگاه کنه و دلخوشی هایی رو برای خودش پیدا کنه،یکی از دلخوشی های من اینه که بعد از ظهرها دست [ اینو ]  می گیرم می برمش پارک،خیلی لذت داره خیلی.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم اردیبهشت ۱۳۹۱ساعت 10:22  توسط توت فرنگي   | 

چند روز پیش رستاک بهم گفت توتی شمبه چیکاره ای؟ می تونی بیایی بریم نمایشگاه ؟بریم غرفه کودک و نوجوان D:  گفتم که شاید شنبه کار داشته باشم،اگر نداشتم بهت خبر میدم بعد گفت اگه پنجشنبه برنامه نداشتم بهت میگم بیایی با هم بریم،بعد گفت که من خبرش رو بهت میدم اگه شد بریم غرفه کودک و نوجوان شیطونی کنیم D:  کلا تاکید اساسی به غرفه کودک داشت رستاک.دیشب بهم گفت که فردا کلاس ندارم،می تونی ساعت ده بیایی بریم ؟ گفتم بعلــــــــــــــــــــــــــه . اون وقت جایی هم که قرار گذاشت کنار بلیت فروشی توی ایستگاه مترو بود.امروز صبح با کلی دوق و شوق و نفس تو سینه حبس و اینا آماده شدم که برم،الان من بگم خوشحال بودم خوب شما نمی تونید بفهمید که چـــــــــقدر !ولی خیلی ذوق داشتم،یه چند دقیقه مونده بود 10 زنگ زد و گفت که یه 6-7 دقیقه دیگه می رسم،من رسیدم،رفتم کنار بلیت فروشی وایستم،یه چند دقیقه ای بودم بعد دیدم رستاک اومد،اون وقت از بس خوشحال بودم خو یهو هنگ کردم،سلام احوالپرسی گرمی کردیم و رستاک گفت بریم دیگه،به رستاک گفتم:می گم یه سوال؟ من توی این کوله پشتی ات جا نمی شم؟ D: گفت توتییییییییییی ! رفتیم غرفه کودکان شیطونی کنیم،داخل غرفه کودکان که شدیم رستاک گفت توتی بیا ببرمت یه جا که روی صورت بچه ها نقاشی می کشن بگم که این پسرمه یه نقاشی رو صورتش بکشید D: ،یه خانومه بود که رو صورت بچه ها نقاشی می کرد،بعد یه دونه از طرح هاش کفشدوزک بود رستاک گفت اونو بگم رو صورت بکشه ولی یه کم تغییر بده اون کله اش رو نذاره بعد میشه شبیه توت فرنگی D: کلی تو غرفه کودکان دور زدیم و شیطونی کردیم،تازه رستاک می گفت برم من اون بادکنک ها رو بترکونم کسی هم نفهمه D: [ اینو ] که دیدیم یاد ف@طمه افتادیم گفتیم یه عکس ازش بندازیم.[ این ]   هم منم :دی  تو غرفه کودکان خیلی خیلی چرخیدیم،خیلی خوب بود،هیجان داشت.بعد رفتیم که بریم شبستان سمت غرفه های عمومی ولی رستاک گفت گشنمه بریم اول ناهار بخوریم بعد بریم اون سمت،رفتیم ناهار بگیریم هی رستاک می گفت چی می خوری؟! گفتم هر چی تو می خوری خو فرقی نداره،رستاک حساب کرد ، بعد خو چه معنی داره اصن من حساب کنم ؟ :دی کلی گشتیم تا یه چمن و یه سایه درخت گیر بیاریم این ناهار رو بخوریم،یه سایه خنک گیر آوردیم،رفتیم نشستیم و شروع به خوردن ناهار،حسابی چسبید این ناهار،کلی هم با هم حرف زدیم [ اینم عکس ناهار خوردنمون ]

بعدش رفتیم قسمت ناشرهای دانشگاهی یه چند تا کتاب تخصصی رستاک برای دوستش خرید،بعدش رستاک رفت آب معدنی گرفت،آی که آب خنک توی اون گرما چسبید.بعدش رفتیم سمت ناشران عمومی یه کم بچرخیم ،بعدش در همین حین زن داداشم زنگ زد و گفت که یه چند تا رمان برام بخر ، اون وقت تو هر غرفه ای می رفتیم رستاک می گشت ببینه اسم کتاب ها توشون "عشق" داره D: میگفت خوبه همین رو بخریم براش ! کلی گشتیم یه چند تایی پیدا کردیم که توشون کلمه عشق بود ! خریدیم،کلی هم همینجوری توی غرفه ها چرخیدیم،خرید که تموم شد اومدیم که بریم دیگه،بعد گفتم بذار یه کم خستگی در کنیم،رفتیم روی چمن ها یه نیم ساعتی نشستیم و گپ زدیم،از همه چیز،از رشته پزشکی و درسهاش،تا بدبختی های من از دست اقوام نزدیکمون :دی و غیبت و یاد کردن دوستهای وبلاگیمون بعد اونجا که نشسته بودیم همش هی اعلام  می کردن فللان بچه پیدا شده یا فلان بچه 5 ساله گم شده ، بعد کلی هم می گفت ما به مردم می گیرم که یه شماره ای چیزی توی جیب بچه هاتون بذارید،ینی رستاک حرصش گرفته بودافمی گفت باید همچین مامان هایی رو له کرد ، چقدر بی مسئولیتن حتما می رن کتاب های عاشقانه بخرن بچه هاشون رو یادشون می ره،خیلی اسم بچه گم شده اعلام می کرد .الان من موندم که چجوری به شما بگم که رستاک چقدر مهربون و نازنین هست! یعنی هر چی که من بگم کم گفتم،اصن بحث دوستی و تعارف و نون قرض دادن نیست رستاک از اون دختر مهربونی که من تصور می کردم بی نهایت بیشتر مهربون تره.به من که امروز حسابی خوش گذشت از بس این دختر مهربون بود و خنده رو.بعدش که کلی حرف زدیم راهی شدیم برگردیم،اون وقت تو مترو هم باز کلی وقت داشتیم و حرف زدیم.تازه یه کتاب خیلی خیلی ناز هم بهم هدیه داد،چون گوشی دوربین دار ندارم نشد عکسشو بگیرم ایشالا بعدا عکسشم می ذارم،مناجات نامه خواجه عبد الله انصاری بود.اگر چیزی جا مونده بود می نویسم حتما.

یه جمله ای رو که من فکر کنم یه 6-7 باری گفتم این بود که : رستاک من تو اون کوله پشتیت جا میشما !!! اگه گفتید رستاک جوابمو چی می دادی؟؟

رستاک جان مرسی به خاطر اینکه یه روز خیلی خوب رو به من هدیه دادی،هیچ وقت یادم نمی ره.

+ یکی از خصوصیات آدم های با معرفت هم اینه که بی معرفتی دوستش رو به روش نمیاره،وقتی به دوست بی معرفتت میگی سلام بی معرفت یادت باشه تو هم آدم با معرفتی نیست.(نظر شخصی)

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت ۱۳۹۱ساعت 20:57  توسط توت فرنگي   | 

-سوار تاکسی شدم،سه تا مسافر خانوم نشسته بودن،چون مسیرم کوتاه بود همون لحظه که سوار شدم خواستم کرایه ام رو حساب کنم،پول رو دادم به راننده بعد می پرسه : یه نفری؟حالا من هیچی یه خنده ای کردم ولی اون خانوما مرده بودن از خنده اون پشت!

-از ورامین داشتم می رفتم پیشوا،ایستگاه آخر تاکسی نگه داشت پیاده شدم،به محض اینکه پیاده شدم یه راننده اومد نزدیک گفت :ورامین می ری بشین بریم!!! حالا خوبه همین الان پیاده شدم ! خودشم دید !

-دانشگاه که بودم وقتی توی خیابون راه می رفتی تاکسی هایی هم که از روبرو می اومدن برات بوق می زدن و نگه می داشتن و منتظر می شدن مسیرت رو بگی !!

-یه بارم یکی از بچه های کلاسمون که خودش مال همون شهر بود گفت که اگه دربستی گرفتید سعی کنید وقتی سوار تاکسی می شید به طرف بگید:سلام داییییییییی! اکثرا راننده ها وقتی اینجوری برخورد کنی کمتر ازت می گیرن! البته این سلام دایی 50% درصد کار هست حالا اگر بعدش تونستید گرم گرفتید و طرف هم توی مکالمه اش بهتون گفت:چاکر داییییی!بدونید که 70% کار انجام شده و کرایه نصفه ازتون می گیره! دیگه بستگی به هنر خودتون داره!

اولش ما فکر کردیم سر به سرمون می ذاره اما بعد گفتیم یه بار امتحان کنیم،یه روز من و میلاد و محمد و حامد رفتیم بیرون،من گفتم بچه ها بذارید یه امتحان بکنیم ببینیم چی میشه! تاکسی نگه داشت،سوار شدیم ،من آخرین نفر سوار شدم تا در رو بستم گفتم سلام داییییییییییییییییییی ! خوبی شما؟راننده گفت:چاکر داییییییی،شما چطوری؟ خوبی خوش خاریییییییی دایییییییییی ؟؟ اینجوری که جواب منو داد یهو میلاد زد زیر خنده اصن منفجر شده بود ! می گفت حسن این که همین الان 80 درصد رو هم رد کرد،داشتیم از خنده منفجر می شدیم،مسیر طولانی بود من هم هی همینجوری سعی می کردم یه خورده با همون لهجه خودشون باهاش گرم بگیرم.وقتی رسیدیم اومدم حساب کنم مگه حالا می گرفت؟؟؟هی می گفت نه بابا این حرفها چیه ما که با هم رفیقیم و اینا! بعد من هی سعی می کردم خنده هام رو نگه دارم ولی بچه ها کلن ریسه می رفتن از خنده،محمد گفت حسن ببین بنده خدا رو چیکار کردی کردی که الان می خواد یه چی هم دستی بهمون بده !!!! آخرشم با هزار بدبختی بهش دادیم! مسیری که دربستی 4 هزار تومان بود رو ازمون هزار  و پونصد تومان گرفت بنده خدا ! خدا خیرش بده !

+بی شخصیتی که شاخ و دم نداره،همین که در جواب دلسوزی و و حرف یه دوست بگی به تو چه ینی شخصیت نداری دیگه،بعضی ها ارزش این رو ندارن که اسم دوست رو بذاری روشون وقتی حتی نمی دونن دوستی یعنی چی ! وقتی یه دوست حرفی می زنه انتظار داره برای حرفش ارزش قائل شیم نه اینکه تا این حد بی تفاوت.

+ ایــنجا ! البته هنوز تکمیل نیست.تازه شروع کردیم.اگر ایده ای طرحی داشتید مطرح کنید خوشحال میشم.

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم اردیبهشت ۱۳۹۱ساعت 18:56  توسط توت فرنگي   | 

کله صبح بیدار شدم،رفتم یه کم پیاده روی،بعد یه چند تا سگ عزیز و دوست داشتنی هم حسابی بهم حال دادند و افتادن دنبالم ! فکر کنم دیدن که من زیاد ورزش و نرمش کردنم خوب نیست خواستند بهم کمک کنن در امر دویدن گویا ! از همین جا ازشون کمال تشکر رو دارم فقط به این عزیزان دل بگم که یه نفری هم میشه یه آدم رو دنبال کرد حالا چه کاریه سه تایی دنبال کنید ؟ سکته داددی منو  !!!

آماده شدم و راه افتادم برم نمایشگاه،اون وقت چون من کلا رو مود شانس بودم امروز،راننده هم از همون لحظه اول که نشستم تا اون لحظه اخر از مزایایی مجردی حرف زد و از متاهلی بد گفت !بعد هی هم وسط حرفهاش ازم می پرسید تصمیم به ازدواج که نگرفتی؟من می گفتم نه هنوز خیلی زوده! بعد این سوال رو یه 4-5 باری فکر کنم پرسید،کلا من هم که عادت همیشه ام هست اصلا تو تاکسی زیاد حرف نمی زنم چون اگه حرف بزنی دیگه کلا همه جو گیر میشن! حتی بارها مشاهده کردم که رئیس جمهور رو هم عزل کردن و یه جدید رو روی کاراوردن،توی همین تاکسی ها D:

رسیدم مترو،همون اول صبح حسابی شلوغ بود! مترو بهشتی پیاده شدمرفتم به سمت قرار :دی اونم چه قراری،فقط دبیر عزیز بود.یه چند دقیقه ای حرف زدیم بعد یوهویی یه ماشین اون ور خیابون واستاد بعد دیدم داره داد میزنه ! گفتم استغفر الله داره فحش میده ما رو :دی میترای عزیز بود بعد رفت که دور بزنه از بس ترافیک بود و نشد که دور بزنه کلا دیگه نشد که برگرده ! باز خوب شد کلی برای هم دست تکون دادیم.توی همین حین که متتظر میترا بودیم نویسنده وبلاگ خاطره ها  که عزیز من هم هست اومد،کلی خوشحال شدیم از دیدنش.من که حسابی خوشحال شدم.

کلا استقبال این بار بچه ها بی نظیر بود ! از بس اومده بودن من نمی تونستم بشمرم D:

بعد از هم جدا شدیم،من طبق قرار قبلی که با دکتر مهدی موسوی عزیز گذاشته بودم رفتم غرفه انتشارات فصل پنجم،دکتر نیومده بوده،یه کم منتظر شدم بعد اومد یه سلام علیکی کردیم از بس شلوغ شد غرفه اصلا نمی شد که حرف بزنیم،گفتم دکتر این همه کتاب رو باید امضا کنی کارت در اومده ! خندید و گفت باید مهر درست کنم D: .توی چند ساعتی که بود حسابی کتابش فروش رفت،کتابی که خیلی ها حتی نمی دونستن اصن درباره چی هست و فقط و فقط به خاطر معروفیتدکتر موسوی می خریدن و می دادن امضا کنه،اینکه فروش رفت خوبه ولی کاش...کاش ایرانی ها با ادبیات بیشتر انس بگیرن.بعدش هم فاطمه اختصاری عزیز اومد اما دیگه حسابی غرفه فصل پنجم شلوغ شده بود.

+ گاهی وقتها بعضی چیزها باعث می شود حس کنی سر بار هستی، مثلا وقتی از وقت کار خودت می زنی برای دوستانت وقت می ذاری و براشون کاری انجام می دی،اما وقتی ازشون چیزی می خوای و برای حرفت ارزشی قائل نیستن !چیز خاصی نخواستم فقط خواستم ببینمتون،دلم پکید از تنهایی ! همین ! اما ....

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم اردیبهشت ۱۳۹۱ساعت 21:15  توسط توت فرنگي   | 

قرار ما روز جمعه نمایشگاه کتاب [ توضیحات ]

خوشحال میشم توی جمع ما باشید.

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم اردیبهشت ۱۳۹۱ساعت 14:58  توسط توت فرنگي   | 



ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم اردیبهشت ۱۳۹۱ساعت 0:1  توسط توت فرنگي   | 

کنگره رفتن رستاک منو یاد یه خاطره انداخت.

یه روز تو بوتیک داداش بودم که یه خانواده اومدن برای خرید،یه چند لحظه ای بودن بعد شروع کرد به حرف زدن و پرسیدن از من که دیدم بعلههه این خانواده پاکستانی هستند،پدر خانواده یه چیزهایی می گفت منم که بلد نبودم همینجوری هاج و واج مونده بودم،طرف که دید حرفهاش رو نمی فهمم بهم گفت:اردو جنتاهه؟،سرمو به نشانه نه تکون دادم،کل خانواده هی می خندیدن،بعد چشمشون هم عجیب گرفته بود و اصرار داشتن خرید کنن،بعد این وسط یه مشتری دیگه اومد که بلوچ بود،شروع کردم باهاش حرف زدن که یهو دیدم پدر خانواده داره بال بال میزنه دقت که کردم فهمیدم که بلوچی می فهمه، کلی ذوق کردم،اما بیشتر که دقت کردم دیدم می فهمه ولی نمی تونه حرف بزنه،بعد من هر چی بلوچی حرف می زنم اون جوابم رو به اردو میده،بعد بقیه خانواده هم همش می خندیدن به ما دو تا که نمی تونیم به راهی جاده ای اتوبانی چیزی برای ارتباط با هم پیدا کنیم و درست درمون حرف بزنیم،بعد یه دفعه دیدم دختر خانواده که خیلی هم کوشولو بود ازم پرسید انگلیسی بلدی؟بعد خو من با همون بلوچی هش گفتم که یه چیزهایی می فهمم،بعد دیدم عینهو بلبل شروع کرد به انگلیسی حرف زدن،خو اینجای ماجرا بود که یه کم خیالم راحت شد،اون انگلیسی حرف می زد و من جوابش رو به بلوچی می دادم.چند ساعتی موندن تو بوتیک و حسابی با هم حرف زدیم.

اون وقت دختره نامرد این وسط هر ده دقیقه یه بار می پرسید که واقعا شما نمی تونی انگلیسی حرف بزنی؟ منم می گفتم نه خو نمی تونم.

آخرش ازم پرسید مگه تو مدرسه بهتون انگلیسی یاد نمیدن؟درس انگلیسی ندارید ؟بعد ایتجا بود که فهمیدم این دختره که 13 سالش هم بود انگلیسی حرف زدن رو توی مدرسه یاد گرفته،یعنی همونطور که به ما توی مدرسه یاد میدن و هیچی یاد نمی گیریم،به اینا یاد میدن و همشون هم خیلی قشنگ یاد می گیرین! یه همچو نظام آموزشی داریم ما ! والا ! 

-دیشب داداش زنگ زد که به سرش زده زن بگیره،بعد گفتم خو مبارکه،گفت خو زنگ زدم بهت بگم یه دختره رو دیدم می خوام بیایی تو هم ببینیش ببینم نظرت چیه ؟ گفتم تو می خوای زن بگیری چرا من ببینم؟گفت خو نظر تو تو مهمه برام،باید ببینیش آشنا بشی بعد نظرت رو بگی،اون وقت من اون لحظه تو فضا بودم!

+ نوشته شده در  شنبه نهم اردیبهشت ۱۳۹۱ساعت 20:52  توسط توت فرنگي   | 


آزمودم عقل دور اندیش را / بعد از این دیوانه سازم خویش را

+ دوستانی که می تونن توی دورخوانی نمایشگاه کتاب حضور داشته باشن اعلام کنند،فعلا روزش مشخص نیست که بعدا اطلاع می دم.

اگر مشتاق دیدن یک عدد توتی هستید حتما بیایید ! :دی ما که مشتاق دیدن خیلی شما دوستان عزیز و گل هستیم.

+ آهنگ مورد علاقه من !


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه سوم اردیبهشت ۱۳۹۱ساعت 17:32  توسط توت فرنگي   | 

اگر ماهی از سال بودم :اسمش مهم نیست سعی می کردم روزهای قشنگی رو برای آدما رقم بزنم.

....

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه دوم اردیبهشت ۱۳۹۱ساعت 14:20  توسط توت فرنگي   |