آبجي مي گفت "حسني نرو بيرون الان سال تحويل شه فوري مردم ميان عيد گردي ، واستا كمكم كن"،بند يك كتوني را بسته بودم و يه لنگه پا تند تند راه مي رفتم،به درخت انجير كه رسيدم بند آن يكي را هم بستم و گفتم"جايي نمي رم كه الان ميام"به در كه رسيدم حس كردم بند كفش هايم را خيلي سفت بستم،حس محكم بودن و قدرت داشتم،مثل وقت هايي كه براي بازي فوتبال آماده مي شدم،وقتي محكم مي بستم حس بردن از قدم اول با من بود.

سوت زدم تا نادر بياييد،اما اين بار سوتم محكم بود،خيلي انرژي داشتم،قد سالها رقصيدن زير باران شايد

دوچرخه اش را نشانم داد و گفت"حسني بيا با دوچرخه من بريم دوچرخه سواري،سال تحويل شد برگرديم بعد به همه مي گيم از پارساله كه سوار دوچرخه بوديم،يك ســــال ميشه حسني"گفتم نه نه بيا بدو بريم تقي آباد بعد سال كه تحويل شد برگرديم بگيم پارسال تقي آباد بوديم امسال ده خودمون،واييييي نادر " نادر خيره شده بود به ته كوچه ، گفتم "نادر،بريم يه كم سر به سر پسر مرادعلي بذاريم بعد كه مامانش رو فرستاد دم خونه هاي ما بگيم كه اي بابا ما پارسال اذيتش كرديم،الان ديگه پسرهاي خوبي شديم"  "حسني مي گم بيا بريم خونه ما تلويزيون نگاه كنيم،من دوست دارم هميشه موقع تحويل سال اون صداي توپ رو كه مي زنن منفجر ميشه رو گوش كنم" خنديدم و گفتم  "اون كه تو تلويزيونه،داداش عباس مث پارسال واقعنكي قراره موقع سال تحويل با تفنگ سر پر تير بزنه"،همه بچه هاي كوچه را دور خودمان جمع كرديم،از شوق و ذوق هر كداممان دست هايش به هم ماليده ميشد و خنده هايي كه پشت سر هم بوددست توي دست يك حلقه درست كرده بوديم، ،گوهر شاد خانوم ،مادر داوود فرغون به دست داشت از كنارمان رد مي شد،نگاهمان كرد و به زهرا گفت"زهرا حالا كه بچه ها رو دور خودت جمع كردي،بهشون بگو سال داره نو ميشه ديگه شيطوني نكنن،اينقدر تو كوچه بازي نكنن،اره مادر يه كم نصيحتشون كن" زهرا آبجي نادر زير چشمي ما را نگاه مي كرد و چشمك مي زد و مي خنديد و با صداي بلند به گوهرشاد خانوم گفت "چشم زن دايي چشم،بهشون مي گم" به هم نگاه مي كرديم و ريز ريز مي خنديديم.خانوم محمودي مي خنديد و با شوخي و كنايه مي گفت"مخصوصا همين حسنك،اوف،اينقدر پسر خوبيه"چشمانم را برايش گرد كردم و گفتم" اوممممم" قاه قاه مي خنديد و مي گفت "اي از دست تو حسنك"،آمد توي جمع ما ، با دستش چانه مان را مي گرفت و نفري يك بوس صدادار روي لپ مان مي كاشت.آي مي چسبيد آي مي چسبيد

خانه عمه دو طبقه بود،از طبقه دوم توي كوچه ديده مي شد

نشسته بود و هر چند وقت يك بار ساعت را به ما مي گفت،ناقلا گاهي هم گولمان مي زد و مي گفت "الان تجويل ميشه" مي خواستيم جيغ بزنيم كه مي گفت " نه نه اشتباه شد"...

مرضيه اين بار بلند شد و دستش را به سمت ما گرفت ، مي شمرد "1 2 3" ما هم تكرار مي كرديم،تا گفت "حالا شدددددددددد" شروع كرديم به جيغ و داد كردن و منتظر بوديم داداش عباس شليك كند،زد اما بدبخانه عمل نكرد،جيغ كشيدن هايمان به قاه قاه خنديدن تبديل شد،داداش عباس سريع دست به كار شد و اين بار امتحان كرد..... "بوووووووووووووووووم" صدايش آنقدر زياد بود كه كفتر هاي همسايه ها به پرواز در آمدند...

_ داداش عباس و تفنگ سر پر 

+ من توي تقريبا هشت نه سالگي  (اسكنر تو دسترس نبود از روي عكس عكس گرفتم-به قالب عكس پشت سرم دقت كنيد)

+من ، همين دو سه روز پيش (گوشي كيفيت نداره خوب،ببه قاب عكس پشت سرم دقت كنيد )

+ خوشحالم از اين كه شماها رو دارم.زندگي داره تند ميره،بهتره به جاي كينه داشتن و تنفر ، مهربون باشيم حتي با اون هايي كه پشت سرمون بد حرف مي زنن،حتي اونايي كه دوستون ندارن.

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام اسفند ۱۳۹۱ساعت 15:22  توسط توت فرنگي   | 

صداي خش خش تلويزيون حسابي كلافه ام كرده بود،چند باري سيمش را نگاه كردم مشكلي نداشت،رفتم توي حياط،كنار گل هاي مريم كه رسيدم چسبيدم به ديوار تا گوش كنم ببينم صداي شاه بي بي خانوم هست يا نه ، ديدم نه انگاري توي حياط اش نيست ، با خيال راحت مي شود از روي ديوار به پشت بام بروم،يك پايم را روي شير تانكر گذاشتم و پاي ديگر را به ديوار،با يك خيز خودم را رساندم رو ديوار،كمي احتياط كردم،اگر شاه بي بي خانوم مي بود باز قشرق راه مي انداخت كه چرا روي ديوار كهنه راه مي رويد،رسيدم پشت بام،چند دور دور آنتن چرخيدم ديدم مشكلي ندارد و سر جايش هست،يك كمي دستكاري كردم بلكه درست شود..... (بقيه در ادامه مطلب،البته طولاني هم هست،حوصله نداشتيد نخونيد)

+ خرابات نشين عزيز تبريك مي گم به خاطر آزموني كه به قول خودت "خوب" شدي.

++ تو بازار بودم،همه مغازه ها ماهي قرمز هم اورده بودن براي فروش،يكي يه مار هم گذاشته بود توي يه تنگ،زنده بود،مي گفت مار سفره هفت سين يادت نره !!!! تازه لاك پشت هم داشت ! چقدر دلم براي حيوون ها سوخت.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم اسفند ۱۳۹۱ساعت 19:2  توسط توت فرنگي   | 

آبجي بزرگه مي گفت همين قدر كه برام مهربونيد و كمكم مي كنيد دوست دارم براي بقيه هم مهربون باشيد.

براي مريض جسمي دارو ميدن تا خوب شه،براي كسي كه روحش كمي دچار گرفتگي هست به نظرم موثر ترين دارو دوستاي خوبشن.

چند هفته قبل مريم گفت كه مي خواد بياد تهران كار داره،خوشحال شدم و گفتم پس يه طوري باشه كه بتونيم ببينيمت،گفت اره من هم همين فكر رو مي كنم و مي خوام شماها رو ببينيم،همون موقع بهش تاكيد كردم كه اگر ميشه اكرم هم باهات بياد،البته شايد بخواييد بدونيد اكرم چيه،ولي خوب نمي گم،شما مياييد مسائل ناموسي تون رو به من بگيد ؟ :)) .... بقيه ادامه مطلب

+ براي ديدن ادرس اسم هايي كه توي متن هست به اينجا بريد  !

++ عيدي قالبفا


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم اسفند ۱۳۹۱ساعت 22:28  توسط توت فرنگي   | 

_شبي مجنون به ليلا گفت كاي محبوب بي همتا / تو را عاشق شود پيدا ولي مجنون نخواهد شد (حافظ)

+ به صحرا هست عاشق بي شمار اما / يكي را دل چو مجنون لاله در هامون نخواهد شد

_شمار عاشقان ما شده چون رود در ايران/همه سو پر ز رود اما يكي كارون نخواهد شد  (به شعرم نخندي )

+ اگر خندم به شعرت زهر گردد كام من زيرا / كه شيرين تر ز شعرت نزد من قندون نخواهد شد

_تو شيريني براي من مثال همره ناياب / پر از يار است موسي را يكي هارون نخواهد شد

+ به موسا طور سينا آيتي از نور يزدان شد / به من جز نور ياران روشن اين كانون نخواهد شد

_تو دارايي و ثروتمند،پر از آداب و معرفت / مثال مرد دارايي كه چون قارون نخواهد شد

+ تو بگذر توتيا،بگذار شامم را زنم بر تن / روان شعرت چو آب اما،در اين دم نون نخواهد شد ;)

• _ من

• +  بچه مسلمون

+ فقط اولي مال حافظ هست،بقيه اش بداهه گفته شده.



برچسب‌ها: شعر, بچه مسلمون, مشاعره
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم اسفند ۱۳۹۱ساعت 21:6  توسط توت فرنگي   | 

گريه كه سن و سال نمي شناسد،گاهي لازم ترين كار است،مثل وقتي كه بعد از ظهر مي روي سراغ سر رسيدت تا روزمره هايت را ثبت كني كه كجا رفتي،كه را ديدي...،مي بيني سر رسيد سر جايش نيست،سراغش را مي گيري،مي فهمي سر رسيدت و سر رسيد هاي سال هاي قبل و هر چه كتاب و دفتر داشتي را انداخته اند دور....حتي آن كتاب هاي تخصصي كه كلي برايش پول داده اي تا براي كنكور اماده شوي....

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم اسفند ۱۳۹۱ساعت 22:16  توسط توت فرنگي   | 

در بين زن هاي آبادي كمتر كسي پيدا مي شد كه سواد خواندن نوشتن داشته باشد،زن هاي آبادي آن روزها  دختركان سالهاي قديم ده هاي زابل بودند،ده هايي كه كيلومترها با شهر فاصله داشته،جايي كه پدرهايشان درس خواندن بچه ها را كاري بيهوده مي دانستند،اما او سيكل داشت،وقتي جايي كه هيچ كس سواد نداشته باشد و تو سيكل داشته باشي لابد امتياز حساب مي شود ديگر،راستي يادم رفت... منظورم معصومه خانوم است،همان كه خانه شان نزديك به ما بود اما آن طرف كوچه كنار خانه عباس آقا كه معروف بود به عباس ابراهيم.تا جايي كه يادم هست معصومه خانوم اولين زني بود كه به بچه هايش گفته بود او را "مامان" صدا بزنند،دخترهايش را نمي گذاشت با دخترك هاي كوچه بازي كنند،دلش مي خواست بچه هايش هميشه تر و تميز و اتو كشيده باشند...

نادر دوچرخه برادر بزرگش را آورده بود توي كوچه تا تمرين كنيم،چند تا سنگ بزرگ توي كوچه بود،يكي دوچرخه را نگه مي داشت و يكي ديگر مي رفت روي سنگ تا پاهايش به دوچرخه برسد و سوارش شود،بعد هول مي داديم و مراقب بوديم،گاهي در حد چند قدم كه مي رفت دوچرخه كج مي شد و مي افتاد،گاهي هم خوش شانسي بود و كمي راه مي رفت و كلي دل ادم به ذوق مي امد ،نوبت داوود شده بود تا سوار شود كه صداي شاه بي بي خانوم از پنجره آمد و داد مي زد "مگه شما خواب نداريد سر ظهري پشت پنجره مردم سر و صدا مي كنيد؟"دوچرخه را برداشتم تا برويم آن طرف تر،چشمم به مردي افتاد كه داشت مي آمد توي كوچه،غريبه بود،كمي منتظر شديم تا نزديك شود،مردي با ريش بلند و قيافه ي ژوليده و يك كت خاكستري رنگ درب و داغون،چند تا كتاب توي يك دستش،يك كيف هم روي دوشش،نگاهمان ميخ كوب شده بود روي آن مرد و رفتارش،شاه بي بي خانوم آرام از پنجره گفت:دعا نويس است،قبلا هم آمده بود اينجا،براي عروس بيگم خياط هم اين بود كه دعا نوشت و بچه دار شد !! 

جلوي بعضي خانه ها مكث مي كرد،در مي زد و يك چيزهايي مي گفت،ما هم هي نگاهش مي كرديم

رسيد به خانه معصومه خانوم،كمي حرف زد،ديديم بعد از چند دقيقه اي رفت توي حياط،نادر مي گفت برويم پشت ديوار ببينيم چه مي گويند؟ گفتم به ما چه اصلا ! دوچرخه را بگير نوبت من است ، سرگم بازي مان شديم،بعد از چند دقيقه اي كه فكر كنم از بيست دقيقه بيشتر مي شد آن مرد ژوليده بيرون آمد،به جاي اينكه طبق معمول به سمت آخر كوچه برود برگشت و به سمت جاده اصلي آمد،اين بار تند تند مي رفت،درب هيچ خانه اي را هم نزد.

بازي مان تمام شد و رفتيم خانه هايمان

كنار حوض نشسته بودم و داشتم پاهايم را آب مي زدم،دمپايي هايم را پوشيم تا به سمت خانه بروم كه از توي كوچه سر و صدايي بلند شد،بي حوصله بودم نرفتم ببينم چه خبر است،اما ديدم هي بيشر و بيشتر مي شد،رفتم سمت درب حياط،در را باز كردم،ديدم معصومه خانوم دارد داد و بيداد مي كند و به سمت خيابان اصلي روستا مي دود،زن ها دورش جمع شده بودند و حرف مي زدند،مي گفت"طلاهام رو برد،طلاهام نيست،اگه عبدالله بفهمه منو مي كشه،اي خدا"،رفتم نزديكشان،نفس نفس مي زد و مي گفت"طلاهام رو برد،طلسم شدم،همه النگو هام رو برد"... بلند شد و دويد به سمت خيابان اصلي اما از رفتن مرد ژوليده خيلي گذشته بود،وقتي كاملا نااميد شد نشست و ماجرا را براي زن هاي كوچه تعريف كرد گفت :

صداي درب آمد،باز كردم،گفت دعا مي نويسم،هر دعايي،بخت باز كني،دعاي ذليل كردن دعايـ... حرفش را قطع كردم و گفتم شوهرم به من توجه نمي كند،فكر كنم شهر كه مي رود سركار كسي ديگر را پيدا كرده و با او خوش است كه رفتارش عوض شده،گفت مي توانم دعا بنويسم اگر كسي سر راهش هست مريض شود!! گفتم نه مي تواني كاري كني محبتش به من زياد شود؟ گفت "آره مي توانم"

دعوتش كردم توي حياط،وسط حياط يك فرش كهنه انداختم،برايش چايي اوردم،كمي حرف زد

گفت كسي طلسم اش كرده با تو بد شود،بايد طلسم را خنثي كنم و يك دعا براي محبت بنويسم

بايد كمكم كني و هر چيزي مي خواهم بياوري ، اول چادرم را خواست،شروع كرد به خواند يك چيزهايي شبيه دعا،روي چادرم فوت مي كرد،بعد گفت يك پيراهن از شوهرت را بياور،براي پيراهن هم دعا خواند...چند چيز ديگر هم خواست،آخرش هم گفت طلاهايت را بياور،دعاي اصلي را بايد روي آن ها بخوانم.طلاهايم را توي يك دستمال گذاشتم و دستمال را تا كرد و گره زد ، شروع كرد به خواندن دعا،اين بار خيلي خواند و فوت كرد،گفت برو براي نبات بياور...رفتم نبات اوردم،داشت روي دستمال دعا مي خواند،گفت روي طلاهايت هم دعا خواندم اين دستمال را بگير و بگذار گوشه خانه،تا چند ساعتي باز نكن تا طلسم عمل كند و محجبت توي خانه پخش شود بعد اگر خواستي باز كن

گرفتم و گذاشتم توي طاقچه،يك مقداري هم پول دادم

خداحافظي كرد و رفت.طبق حرفش منتظر شدم تا طلسم محبت را پخش كند....

رفتم دستمال را باز كردم...طلاهايم نبود به جايش چند تا ميخ و پيچ و مهره بود....


+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم اسفند ۱۳۹۱ساعت 12:40  توسط توت فرنگي   | 

من شيفت بعد از ظهر بودم و داداش شيفت صبح ، صبح من گوسفند ها رو برده بودم چرا ، بعد از ظهر كه قرار بود داداش گوسفند ها را ببرد پدد پيغام داده بود كه امروز نوبت آب با ماست و من دست تنها هستم،يكي بيايد كمك،داداش هم رفته بود


گوسفند ها را سپرده بود دست كاظم پسر شيرعلي،از شانس بد همان روز چند تا موتوري آمده بودن سمت كاظم و ترسانده بودنش،كاظم هم تنها بوده كاري از دستش بر نمي آمده،كلي هم ترسيده بود،يكي از گوسفند هاي ما را دزديده بودند.يك گوسفند خيلي بزرگ كه قيمتش هم زياد بود.براي ما كه دارايي مان همين ها بود از دست دادن يك گوسفند خيلي بود ! خبر كمي بين همسايه ها پيچيد.قربانعلي مي گفت مي شود دزد را پيدا كرد،گفتيم چطور؟گفت يك نفر در فولان شهر هست كه از اين كارها مي كند،چند روز قبل نوه شيرمحمد را برده بودند،توي آينه ديده بود كه چطوري ماشين پدرش را دزديده اند،اما صورت دزد را نديده !!!!مي گفت مي تواند توي آينه نشان دهد كه چه كسي گوسفند را دزديده،فقط بايد پيشش بروي،يك بچه زير 14 سال هم ببري،آينه اش فقط به بچه ها نشان مي دهد ! كلي مثال زد و با اطمينان توضيح داد كه مي تواند، پدر باور كرد و قرار شد برويم.
با ميني بوس رفتيم علي آباد،كمي هم پياده روي داشت تا به خانه طرف رسيديم.
توي خانه اش پر از ادم بود ، يك دختر نشسته بود و سوال مي پرسيد ، پدر ماجرا را مطرح كرد،يك ساعتي معطل شديم،نوبت به ما رسيد كه پيشش برويم،رفتيم،كمي حرف زد،بعدش هم گفت كه امروز حالم موكل حالش خوب نيست،يك روز ديگر بياييد! موكل منظورش جني بود كه با او  دوست بود  !!!!
چند روزي گذشت،حسابي هوا باراني بود،رفتيم علي آباد،چند دقيقه اي بوديم تا دعاهايش تمام شود،رفتيم پيشش تا حرف بزنيم،گفت امروز بارانيست،موكل رفته است دانه هاي باران را بشمارد،تا موكل نباشد نمي توانم كاري كنم ، يك روز ديگر رفتيم،گفت وفات است ، موكل عزادار است و نمي تواند كمك كند !
يك روز ديگر رفتيم،گفتند برو توي آن اتاق تا آماده ات كنند،يك دختر خودكار به دست كلي روي دست هايم متن هاي عربي و فارسي نوشت،ده دقيقه اي طول كشيد،همه جاي دست هايم را پر از نوشته كرده بود ! نوبت رسيد و رفتم توي اتاق فرد اصلي! آينه را ديدم،يك آينه كاملا معمولي كه رويش را سياه رنگ كرده بود،مردي مسن بود،تقريبا بالاي 70،شروع كرد به خواندن يك چيزهايي به عربي،لا به لاي حرف هايش اسم من و پدر را هم مي آورد،نيم ساعتي طول كشيد تا خواند،بعد انگشتش را گذاشت روي آينه،گفت نگاه كن،مي بيني ان جدول را؟گفتم نه ، گفت خوب نگاه كن دارد موتور سوار مي آيد به سمت گوسفند ها،مي بيني،گفتم نه !باز شروه كرد به خواندن آن جمله هاي عربي اش،خواند و خواند،باز شروع كرد به توضيح دادن كه نگاه كن من دارم توي آينه مي بينم،تو هم بايد ببيني،مي بيني؟گفتم نه اين كه تغييري نكرده !! باز چند باري  شروع كرد به خواندن و من هيچ نديدم ! هي مي گفت نگاه كن من دارم مي بينم،پس چرا تو نمي بيني؟گفتم چيزي نيست كه ببينم ! گفت اگر امكان دارد يك روز ديگر بياييد !!!! كه ديگر نرفتيم... خودمانيم اوضاع مالي ملا خيلي خوب بود،هميشه خانه اش شلوغ بود و آدم هايي كه براي باز شدن گره هايشان آمده بودند...


+ بي پولي يعني [گوشيت] خراب شه پول نداشته باشي درستش كني،رايتر سيستمت خراب شه پول نداشته باشي بدي تعمير كنن،يا يه دست دوم بخري،رايتر اضافه نداريد ؟،رفتم [دو تا ماهي] خريدم پول نداشتم تنگ بخرم براشون
+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم اسفند ۱۳۹۱ساعت 0:17  توسط توت فرنگي   | 

با نادر خداحافظي كردم،هوا سرد بود ،آنقدري كه دستهايمان  را بيرون نياورديم تا براي خداحافظي دست بدهيم،رفتم توي حياط،جيمي از گوشه حياط دم تكان مي داد،بيچاره هر وقت من را مي ديد مي آمد و كمي بازي مي كرد، سرما جيمي را هم بي حوصله كرده بود

كمي تند تر رفتم سوي خانه،كتاب هايم را كه كه طبق معمول با كش به  هم مي بستم تا از هم جدا نشود،گذاشتم توي راهرو،بند كفش هايم را باز مي كردم و روي دست هايم ها مي كردم

كتاب ها را گذاشتم زير بغل،شانه ام را زدم به درب هال و بازش كردم،مي خواستم با صداي بلند مادر را سلام بدهم كه ديدم با جهره اي كمي درهم كنار يخچال نشسته و تسبيح توي دستش مي چرخد

فكر كردم چون هوا سرد است مثل هميشه آسم اش باز اذيتش كرده ، اما نه انگاري خبرهايي بود،نزديك تر شدم،جرات پرسيدن نداشتم،فقط نگاهش كردم

با صداي ارام و مظلومانه اي گفت برو خونه عمت،امشب اونجا بمون،سريع برو ، تا حرفش تمام شد صداي پدر بلند شد : صد بار بهت گفت طرفداري اين پسرات رو نكنن،من هر چي رشته مي كنم تو پنبه مي كني،هزار بار بهت گفتم ول كن از اين خونه چن روزي برو بذار تا من اينا رو با روش خودم ادم كنم

تنم حسابي لرزيد،خواستم برگردم سمت حياط،كه پدر رسيد،اول نگاهم كرد،بعد گفت : ديروز بعد از ظهر گوسفندا رو كجا برده بودي بچروني؟ زبانم بند آمده بود،نمي شد حرف زد ، حسابي رنگ و رويم پريده بود

گفتم پشت رودخونه،سمت زمين هاي مختارزاده،تا اين را گفتم يكي خواباند زير گوشم و گفت چرا دروغ ميگي ؟  كمربند ر دور دستش مي پيچيدفگفت : خان محمد ديروز تو رو پشت خونه هاي زمانيان ديده،پسره احمق اونجا تمام آت آشغاله،تمام پلاستيكه،اونجا برده بودي كه چي بشه ؟ ها؟ و يكي ديگر خواباند توي صورتم ! بهت گفته بودم گوسفند پلاستيك بخوره نفله ميشه،نگفته بودم ، و يكي ديگر،گفتم من نبودم،گفتم كه من خيلي وقت است كه آن طرف ها نرفته ام! خان محمد حسابي پرش كرده بود.جرات حرف زدن نداشتم،مي دانستم هر حرفي كه براي دفاعم بزنم ضرباتش محكم تر مي شود،مثل هميشه....

گذاشتم تا هر چه دلش مي خواهد بگويد و هر چقدر دلش مي خواهد بزند،آخر سر هم گفت: يكي از گوسفند ها امروز به خودش مي پيچيد،چون از اون ور رفتي حتما پلاستيك خورده،برو گم شو نبينمت

در هال را هم بست،خودم را رساندن كنار حوض تا حون هاي لبم را آبي بزنم.انگاري بي حال بودم،دستم را به درخت انجير گرفتم و گوشه حياط را نگاه كردم ، جيمي را ديدم كه داشت برايم دم تكان مي داد

تكيه كردم به درخت انجير،شب تند تند داشت مي رفت،كم كم همسايه ها به خواب مي رفتند و لامپ هايشان را خاموش مي كردند.فقط گاه گاهي صداي پارس سگ ها تلنگري مي زد

چشمهايم را به زور باز نگه داشته بودم،خواب مي امد و مي رفت

رفتم توي انباري،همان جايي كه كاه ها را نگهداري مي كرديم ، روي يك كيسه نشستم،پر از خواب بودم كه دراز كشيدم و چشمها خودش بسته شده بود.

تعجب كردم،ماه نسا آن طرف تر از من روي يك كيسه نشسته بود و نگاهم مي كرد،گفت:چرا اون جا خوابيدي؟بيا كنار من بخواب گرمت كنم كوچولو ، نفهميدم چطور راه افتادم،اما ديدم كنارش هستم،دستهايش دور گردنم،چشمهايم بسته بود و مي گفتم :آبجي صبح يه كم زود تر بيدارم كني مشق هام رو ننوشتم،گفت:با بوس يا با پارچ آب يخ ؟....غرق شدم توي گرماي آغوشش،آن شب سرد برايم حسابي گردن شده بود،خيلي آرام بودم،آرامتر از وقتي كه روي تشك هاي پر از پنبه مي خوابيدم،خودم را اين ور كردمزير بدنم كي نا هموار بود و هي آزارم مي داد،خوب كه نگاه كردم صبح شده بود،از آن صبح هايي كه هواي روستا حسابي گرگ و ميش بود،،تنم درد نمي كرد،خستگي نداشتم،مگر مي شد شب را جايي گرم بخوابي و خسنگي بماند؟ آبجي گنارم نبود،گفتم شايد براي نماز كه رفته همانجا توي خانه مانده

از انباري بيرون امدم،با انگشت ها چشمهايم را نوازش مي كردم تا باز شود ...گوشه حياط جيمي را ديدم كه براي دم تكان مي داد.

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم اسفند ۱۳۹۱ساعت 22:27  توسط توت فرنگي   | 

روز سومي بود كه ساكن تهران شده بوديم،اول صبح بود،رفتم مغازه گفتم : آقا برف داريد ؟ 

پرسيد: چي؟

گفتم :برف،برف داريد؟

با يه چهره پر از تعجب گفت: بـــــرف؟

گفتم:آره ديگه برف

باز هم با كلي تعجب پرسيد:مگه برف هم مي فروشن؟ !

يه نگاهي توي مغازه انداختم،ديدم دم دست نيست بهش نشون بدم،برگشتم خونه!

به نظرتون من چي مي خواستم بخرم ؟

+ جشنواره توليد كتاب صوتي

+ بازي وبلاگي پرواز با هزار توماني

+ بازارچه خيريه

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم اسفند ۱۳۹۱ساعت 18:12  توسط توت فرنگي   | 

فكر كنم كلاس دوم ابتدايي بودم كه سر كوچه مان يك مغازه اي باز شده بود ،توي مغازه چند تا تلويزيون و چند تا دستگاه ديگر كه مي گفتند اتاري،بود!ما كه روستايي بوديم و براي بار اول بود كه مي ديديم!

بچه ها مي رفتند پول مي دادند و بر اساس پولي كه مي دادند وقت داده مي شد تا آتاري بازي كنند.ما كه پول براي اين چيزها نداشتيم گاهي فقط چند دقيقه اي بازي بقيه بچه ها را نگاه مي كرديم.يك روز زن همسايه مان كلي عصباني شده بود و مي گفت كه اين مغازه اتاري بازي بچه هايم را از كار و زندگي انداخته و درس نمي خوانند،مي گفت بايد فكري كنم !مي گفت اگر بشود:_ چند تا از بچه هاي روستا را پول مي دهم شبانه مغازه اش را خراب كنند _يا اينكه بروم شهرداري و شكايت كنم كه اين مغازه جواز كسب ندارد بايد بسته شود، _ يا با اهالي كنار مغازه هماهنگ كنم تا اعتراض كنند و شكايت كه اي داد اي هوار اين مغازه خيلي سر و صدا دارد، اگر هم نشد آخر سر با زور جلوي پسرهايم را مي گيريم تا نروند! از مدرسه كه بياييند درب را به رويشان قفل كنم !روي راه حل هاي اول زياد نمي شود حساب كرد،پس متوسل مي شد به همان زنداني كردن!

مطئنا شما هم مي دانيد كه اگر هر كدام از راه هاي بالا را در پيش مي گرفت باز هم راه در رويي وجود داشت ! مثلا اينكه به بهانه درس خواندن بياييند بيرون و بروند كلوب آتاري،يا اينكه وقتي درب را قفل مي كرد با ترفند هايي قفل را باز مي كردند

حالا شده حكايت اينترنت و وب ها و فيلترينگ،قرار بود فقط سايت هايي كه حاوي مطالب غير مجاز بود فيلتر شوند،اما رفته رفته فيلترينگ همه گير تر شد و خيلي از وب ها فيلتر شدند،حتي خيلي از سيستم هاي وبلاگدهي خارجي را هم در اين روند فيلترينگ،فيلتر كردند،تا جايي كه خيلي از وب سايت هايي كه كارشان قرار دادن فايل هاي گرافيكي براي گرافيك كار ها بود هم به خاطر اينكه چند تايي عكس بين آن همه عكس بود كه با سليقه شان جور در نمي امد را فيلتر كردند.شبكه هاي اجتماعي هم در امان نبودند و خيلي هايشان فيلتر شد !

حالا بياييم نگاه كنيم آيا شبكه هاي اجتماعي كه فيلتر شد ديگر كاربر ايراني ندارد ؟دارد! چون هميشه راهي براي دور زدن و در رفتن از محدوديت ها هست !وقتي مي شود با يك هزينه كم به سايت ها دسترسي داشته باشي پس مي شود نتيجه گرفت كه چندان هم تاثير جالبي نداشته ! فقط اين وسط كاربرها مجبور هستند گاهي يك هزينه هايي بدهند !

خوب كه نگاه مي كنم مي بينم خيلي از فيلتر كردن ها بر اساس سليقه است،در بين وب سايت هاي ايراني مثلا سايت پارس تولز را چند مدت پيش فيلتر كردند،بعد از كلي پيگيري بعد از چند هفته رفع فيلتر شد،وقتي يك سايت ايراني در دسترس كاربران ايراني نباشد كلي از رتبه اش در بين وب سايت ها كم مي شود،كم شدن رتبه تاثير مستقيمي روي تبليغات دارد،وقتي رتبه ات افت كند بايد تعرفه تبليغات را هم اجبارا پايين بياوري! مطمئنا كسي كه فيلتر مي كند نمي داند چقدر بايد زحمت كشيد و وقت گذاشت تا يك وب سايت داراي رتبه خوبي شود،يا اينكه مي دانند و برايشان مهم نيست ! يك تيم بايد كلي وقت بگذارند،كلي زحمت بكشند تا سايت شان رشد كند و داراي به رتبه خوبي برسد

به نظر من آن زنداني كردن و اين مدل فيلتر كردن راه حل مناسبي نيست،كاش به جاي اين گونه برخورد ها شيوه ي بهتري در پيش بگيرند !



+ نوشته شده در  شنبه پنجم اسفند ۱۳۹۱ساعت 19:2  توسط توت فرنگي   | 

ماه من

خيالت كافيست

براي بي خيال شدن از پزشك خانواده....

+ نوشته شده در  جمعه چهارم اسفند ۱۳۹۱ساعت 13:51  توسط توت فرنگي   |