داستان کوتاه زندگی [ کلیک کنید ]

+گاهی وقتها آدم کم حرف میشه،دست خودش هم نیست.

+ [ سمفونی مردگان] بخونیدش و نظرتون رو بگید،خوشحال می شم نظرتون رو اونجا ببینم(دیگه تاکید نکنم)

+اون اوایل که تازه گوشی خریده بودم یه بار حافظه اش سوخت،کلی عکس توش داشتم،کامپیوتر هم نداشتم که کپی عکس ها رو داشته باشم،کلی غصه دار شدم،حالا همیشه مراقب داشته هام هستم،برای همین یه پشتیبان از نوشته های وبلاگم و کامنت هاش [ اینجا ] ساختم،حالا هی بیا تهدید کن !  مرتیکه مزخرف


+ نوشته شده در  جمعه سی ام تیر ۱۳۹۱ساعت 22:25  توسط توت فرنگي   | 

سلام

سوم راهنمایی بودم،امتحان ترم دوم کلاس سومی ها رو می گفتن نهایی،سومی های چند تا مدرسه رو توی یه مدرسه امتحان می گرفتن،اون سال قرار شد تو مدرسه ما برگذار شه،فک کنم 8 تا کلاس سوم راهنمایی بودن که قرار شد تو مدرسه ما با هم باشیم،دانش آموز ها زیاد و صندلی ها کم برنامه ریختن که موقع امتحان ها توی هر صندلی یه دانش آموز اولی باشه یه دومی یه سومی تا بشخ از صندلی ها نهایت استفاده رو کرد،اون وقت خیالشون راحت بود که دیگه خبری از تقلب نبود،موقع امتحان من علاوه بر اینکه سوالای خودم رو جواب می دادم کلی هم به اون دوتای کناریم کمک می کردم !

تا حالا سایتی که این قدر اسمش طولنی باشه ندیده بودم ! [ این ]

[ اینجا برید ] یه چند دقیقه ای صبر کنید،دیونه میشه آدم :دی 

[ این ] رو هم ببینید،جالبه !

+ به اینجا هم سر بزنید ،دو تا پست بیشتر نداره،بخونید،براش کامنت هم بذارید،بعدا می گم کیه !

+خیلی بده ادم گیر هکر ناوارد بیوفته،دهن سرورمون رو با اسکن هاشون سرویس کردند،دیونه کردن ما رو ،بلد نیستن مثل آدم هک کنن.



ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم خرداد ۱۳۹۱ساعت 21:52  توسط توت فرنگي   | 



ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم خرداد ۱۳۹۱ساعت 9:31  توسط توت فرنگي   | 

قسمت اول در ادامه مطلب...

وقتی آروم نیستی...وقتی نمی تونی خودت رو آروم کنی دنبال کسی نباش آرومت کنه،احساسات دروغی آدمها ضربه سختی به روحت می زنه،وقتی کسی رو نداری که دوستت داشته باشه خوب کسی رو نداری،اما وقتی کسی رو داشته باشی که دوستت داشته باشه و بعد بفهمی که دوست داشتنش یک دروغ بزرگ بوده،اون وقته که ضربه می خوری،اون وقته که به همه دوست داشتن های عالم شک می کنی،اون وقته که حس تنفر میاد سراغت....مراقب روحت باش.

+ تقسیم شادی ها....راهی به سوی انسانیت گم شده قرن ما 

+[پدیده ای نادر ]


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه نهم خرداد ۱۳۹۱ساعت 19:58  توسط توت فرنگي   | 

صدای گنجشکک ها خواب را از پیرزن گرفت،بیدار شد،طبق معمول باید اول صبح مقداری از شربت سالبوتامول اش می خورد،شربت را سرکشید،حوصله نداشت صبحانه بخورد،می خواست با او حرف بزند،اما نه دیگر خسته شده بود از بس این همه حرف زده بود و جوابی نشنید،از بس درد دل کرده بود و درد دل هایش هم بی جواب،اما نه ته دلش امید داشت،کسی جز او برایش نمانده بود.چه می شد کرد.یادش افتاد دوشنبه است،دوشنبه ها روز قرارش رود،روزی که می دانست باید برود و حرفهای نگفته یک هفته اش را بگوید،کلی حرف برای گفتن داشت،چادرش را برداشت،همان چادر یادگاری،چادری که یاد او را در دلش زنده می کرد،چادری که همیشه می دید با چه شوق و ذوقی دور کمرش می پیچید و عین دخترک ها خانه را تمیز می کرد،چادر را سر کرد و رفت جلوی آینه،سالها بود توی هیچ آینه ای خودش را ندیده بود،همه آینه ها او را نشانش می دادند،چادر کهنه شده بود.چادر را گذاشت و چادر خودش را سر کرد.هوای سرد آزارش می داد،هوای مه آلود برایش سم بود،سرفه های پی در پی شروع می شد،اما مهم نبود،امروز دوشنبه بود،روزی که یک هفته انتظارش را می کشید.توی راه نفسش می گرفت،مجبور بود به دیوارها تکیه کند تا نفسش تازه شود،همه به او سلام می کردند،پیرزن غریب نبود،دخترکی پیرزن را دید،نزدیکش شد،دستش را گرفت و گفت:مادر جان بذار امروز کمکتون کنم،امروز هوا خوب نیست منم باهاتون میام.لبخند تلخ پیرزن یعنی جواب مثبت به دخترک.دست پیرزن را گرفت و راهی شده اند سر قرار.هوا هنوز هم مه آلود بود.رسیدن به قرار.مثل همیشه همان ساعت.حالا وقتش بود که دلتنگی هایش سر باز کنند،حالا وقتش رسیده بود حرف بزند،برای او.چشمهای دخترک کم کم خیس شده بود،نمی دانست چه بگوید،شاید حجم دلتنگی های پیرزن برایش قابل لمس نبود.ساعتها گذشت...وقت دیدار به پایان رسید...پیرزن اما پای رفتن نداشت،دلش می خواست بماند،دلش می خواست همین جا کنار او منزل بسازد و بماند،اما جای ماندن نبود.باید می رفت.

باد شروع به وزیدن کرد،برگ درختان به پرواز در امده بودند...دخترک اما فقط نگاه می کرد...و مراقب بود روسری اش را باد نبرد....

چند لحظه بعد پیرزن نگاهی به سنگ کرد و گفت:دوشنبه منتظرم باش جگر گوشه ام.میام پیشت.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم آذر ۱۳۹۰ساعت 12:52  توسط توت فرنگي   | 

ستاره ها را دنبال می کردم،خودم بودم و خودم،کمی ته دلم از خوشحالی فراری بودم،شادی دنبال کردن ستاره ها را وقتی دوست داشتم که من بودم و برادرهایم،امشب باید تنها با ستاره ها حرف بزنم،شب های تابستان آدم ممکن است تشنه شود،از نردبان چوبی آدم پایین تا برای خودم کمی آب ببرم،چند تکه یخ توی پارچ آب انداختم و آمدم توی حیاط ،رفتم روی نردبان یک دست به نردبان و یک دست هم پارچ آب،تلو تلو خوردنهایش نه دلم را لرزاند اما من که به این بالا رفتن ها عادت داشتم....

چشمهایم را بسته بودم و فکر می کردم،توی ابرها دقیق می شدم و گاهی زیر لب دعایی... تا ابرها تیره و تار شوند و بعدش هم  باران بیاید و مدرسه ها را تعطیل کنند،توی همین فکر بودم که صدای درب حیاط بلند شد،به لبه بام نزدیک شدم گوشه که دیدم مادر توی حیاط است و به سمت درب می رود،تاریک بودفهر چه نگاه کردم نفهمیدم،فقط فهمیدم مردی است که دارد با مادر حرف می زند،حرفهایشان که تمام شد مادر به سمت دالان رفت،دلم طاقت نیاورد،رفتم تا بپرسم که بود،مادر که طبق معمول با چند قدم راه رفتن به نفس نفس می افتاد با صدای بردیه گفت:آ"قا جواب بود،گفت بابات پیغوم داده که امشب هم برا آبیاری می مونه سر زمین ها،ولی چیزی نداره برا خوردن،گفته که شاید تا فردا غروب هم نتونه بیاد خونه"

گفتم که : آخه مادر من این آقا جواد این موقع شب از زمین ها برگشته ؟مگه میشه آخه ؟ کی جرات داره این موقع شب برگرده؟گفت نه بعد از ظهر پیش بابات بوده،بابات هم همون موقع بهش گفته،تو راه  این قارقارک  وامونده اش خراب میشه،اینم می بردش شهر درستش کنه دیگه اینه که الان از شهر اومده و به ما گفت.مامان طفلی هی راه می رفت و زیر لب پچ پچ می کرد،می گفت آخه این موقع شب برم در خونه کدوم مسلمون رو بزنم برا بابات چیزی ببره؟رفت توی خانه و با چادر برگشت،نگاهش کردم،گفت میرم خونه آقا شیرعلی ازش خواهش کنم ببینم می تونه بره سر زمین ها یانه؟ !

زهرا داشت لباس هایش رو می شست و زیر لب ترانه ای  زمزمه می کرد ! مامان نزدیک در رسید...زهرا یکهو صدا زد مامان مامان واستا ، مامان آقا شیرعلی که ماشینش خرابه،من خودم دم غروبی که رفته بودم پیش معصومه خانوم واسه رب بار گذااشتن کمکش کنم شهناز خانوم اومد یه کم پول قرض بگیره،می گفت باید برن تعمیرکار از شهر بیارن برا ماشین آقا شیرعلی!

ساکت و آروم عین یک مجسمه ایستاده بودم و فقط نگاه می کردم،مادر آهی از ته دلش می کشید و راه می رفت! زهرا می گفت:مامان جان حالا چی میشه صبح خروس خون براش غذا ببریم؟آخه این موقع شب  کسی پیدا نمیشه که بخواد کمکمون کنه،تازشم آخه کی این وقت شب جرات می کنه بره سر زمین ها؟ماشین دارهاش شب ها جرات ندارن از این جاده لعنتی برن چه برسه به بقیه.

مادر گفت:یعنی تو بابات رو نمی شناسی؟نمی دونی اگه فردا بیاد این جا چه داد و بیدادی راه می ندازه،تو که بابات رو می شناسی،باید تا یه هفته هی سرکوفت هاش رو گوش کنیم،من که به جهنم،این همه ساله تحملش می کنم برا شماها میگم که دوست ندارم اوقاتتون رو تلخ کنه...


+ نوشته شده در  جمعه ششم خرداد ۱۳۹۰ساعت 20:45  توسط توت فرنگي   |