81 سيل اومد و اوضاع كشاورزي مون خراب شد،مدتي كه گذشت بابا رفت تهران كار پيدا كرد،82 بود كه گفت شما هم بياييد،از وقتي اينو شنيده بودم ديونه شده بودم،دلم مي خواست بشينم يك هفته پشت سر هم گريه كنم،فكرش ازارم مي داد،هي دعا مي كردم بابا پشيمون بشه كه نشد !
شب رفته بودم پشت بوم بخوابم،داشتم به تهران فكر مي كردم،مي دونستم تهران هديه تهراني داره،نيكي كريمي داره،ماهايا پطروسيان،پارسا پيروزفر رو بگو،هديه تهراني كه همه پسردخترا عاشقش بودن،تو هر خونه اي يكي دو تا پوستر ازش پيدا مي شد،منم يه دونه پيدا كرده بوديم زده بودم به كمد.
بالاخره روز رفتن شد و بليت گرفتن،غروب بود و مثل هميشه اين قسمت كوچه كه ما بوديم شلوغ بود،همسايه ها اومده بودن خداحافظي،من بچه حساسي بودم ولي اكثر اوقات مي تونستم گريه نكنم،مي تونستم جلوي گريه ام رو بگيرم ولي اون روز نشد كه نشد،يه چيزي وايستاده بود تو گلوم،درد مي كردسريع رفتم تو ماشين نشستم تا اگر گريه ام اومد كسي نبينه،شهناز خانوم اومده بود كنار ماشين نگام كرد و گفت چقدر عجله داري حسن،بيا بيرون خداحافظي كن،من كشيد سمت خودش و ماچم كرد،گفت بيا بيرون،رفتم اما به سختي،مدام براي خودم دليل مي اوردم كه بخندم،خداحافظي تموم شد و نشستيم تو ماشين،چند روز قبلش حسين با يكي دعواش شده بود و طرف رو حسابي زده بود براي همين به ماشين گفتيم از راه هاي پرت و بيراهه بره به ترمينال،رسيديم ترمينال،عباس آقا شوهر آبجيم مي گفت من از خدامه يكي بهم بگه برو مسافرت،چرا گريه مي كني حسني،مي دونستم اين با مسافرت فرق داره،مسافرت كجا بود،سال به سال مي شد جايي نمي رفتيم،عيد هم كه مي شد از گنبد مي رفتيم گرگان خونه يكي دو تا اقوام،والا ! :دي اتوبوس حركت كرد،شب بود خوابم نمي برد همش فكر مي كردم همش دعا مي كردم همش صلوات مي فرستاد م كه خدا ما برسيم اونجا دو سه روز بمونيم بعد بابا بگه اينجا به درد نمي خوره و برگرديد گنبد.تا صبح زجر كشيدم تواتوبوس،اتوبوسي كه همه با خيال راحت خواب بودن.صبح رسيديم ترمينال شرق،از اونجا تيكه تيكه سوار ماشين تا برسيم به جايي كه بابا خونه گرفته بود اسم جاش صالح آباد بود،جنوب تهران،كل وسايلي كه ما با خودمون به عنوان اسباب اثاثيه خونه اورده بوديم يه تلوزيون 14 اينچ بود كه هنوزم همون رو استفاده مي كنيم :دي ، بابا ما رو برد تو خونه.حالا بذاريد از خونه براتون بگم،يه حياط با يه سرويس خونه شيك كه مال صابخونه بود و به ما ربطي نداشت :دي ،يه مغازه بود كه دربش قفل بود،يه دونه اندازه همون مغازه پشتش بود كه فكر كنم انباري مغازه هه بوده يه زماني،بعد مكان زندگي ما همون مغازه و اون انباريه بود :دي . اون وقت صابخونه يك پيرزن ترك بود كه فارسي بلد نبود،چند تا پسر داشت كه پسرهاش معتاد بودن،من نمي دونستم تو تهران هم كسي معتاد ميشه :دي .هر وقت نماز مي خوندم يه ساعت دعا مي كردم كه برگرديم،ديدم نه برگشتني دركار نيست و مدرسه ثبت نام شديم،ولي باز هم همش دعا مي كردم،مدرسه ها باز شد و رفتيم مدرسه،كلاس 21 نفر دانش اموز داشت كه 18تاشون ترك بودن.البته فارسي حرف مي زدن با هم.مدام وسط كلاس اجازه مي گرفتم و مي رفتم بيرون،چرا ؟ برم بيرون صورتم رو بشورم و يه كم گريه كنم تا يهويي وسط كلاس گريه ام نگيره.نتونستم عادت كنم،سخت بود خوب،تو روستا به دنيا بيايي ،بزرگ بشي،روستايي كه كم كم هزار خانوار داره و همشون رو بشناسي،هميشه بيرون از خونه باشي،هميشه پيش دوستات باشي،شبا توي كوچه دختر پسراي همسايه ها جمع بشن و يه گوشه كوجه بشينن حرف بزنن.بعد حالا بيايي يه جايي كه كسي رو نمي شناسي،ادماش فرق دارن،تو رو نمي شناسن.
يه وانتي اومده بود و داد مي زد "گوجه سبز" و من پيش خودم مي گفتم اين تهراني ها هم ادماي عجيبي ان،گوجه وقتي سبز هست و نرسيده رو مي چينن كه چي بشه ؟ گوجه بايد برسه قرمز بشه كه بشه خورد،آخه گوجه سبز رو كه نميشه خورد !
گاهي بيرون مي رفتم اما چيزي نبود كه سرگرمم كنه دوباره بر مي گشتم خونه،تهران براي گشتن و روز گذرندن خيلي جاها داره كه راحت هم ميشه رفت و برگشت ولي من نمي دونستم و بلد نبودم.
تو خونه هم كه بودم همش حوصله ام سر مي رفت،يهويي مي نشستم و تعداد روزهايي كه مونده تا عيد بشه رو مي شمردم،اين شمردن رو سرباز هايي كه تو شهرهاي ديگه خدمت مي كنن خوب مي فهمن.روزها خيلي دير رد مي شد خيلي دير چون مدام مي شمردم.
بالاخره عيد شد،من و داداش قاسم رفتيم گنبد،خيلي خوشحال بودم،روزها به خوبي رد مي شد،اما باز موقع برگشتن مي شدم مثل همون موقعي كه اولين بار اومديم.
تابستون رسيد،رفتم سركار،يه پلي هست به اسم پل صنيع خاني،از سمت فرهنگسراي بهمن كه بخواي بري سمت بهشت زهرا اين پل توي مسيره،اطرافش چمن هست،يه لباس سبز تنم ، يه شيلنگ دستم و چمن ها رو آبياري مي كردم،چمن هاي كنار اتوبان دست من بود،روز ها كمي زود مي گذشت،ماشين ها رو نگاه مي كردم،گاهي اتوبان ترافيك مي شد،ماشين ها رو نشون مي كردم و ساعت مي زدم ببينم بعد نيم ساعت يه ماشين چقدر رفته جلو ! ترافيك هاش خيلي بد بود :دي
تابستون تموم شد،از اين خونه خسته شده بوديم،صاب خونه اش هميشه منت مي ذاشت و دو تا انگشتش رو نشون مي داد و به تركي مي گفت كه من خونه رو به دو نفر اجاره دادم ولي شما چهار نفر شديد،اخه بابا گفته بود منم و خانومم،ولي من و داداشم هم بوديم.ديگه قرار داد كه تموم شد افتاديم دنبال خونه جديد،با پول ما خونه پيدا نمي شد.رفتيم سمت ورامين يه شهر كوچيكي به اسم پيشوا....
+ ببخشيد ديگه خيلي زياد شد.
+ آخرشم يه هديه تهراني نيكي كريمي چيزي رو نديديم اصن اين چه تهراني بود كه من اينا رو نديدم :دي دريغ از يك گوهر خير انديشي ثريا قاسمي :دي
+
نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت ۱۳۹۲ساعت 21:30 توسط توت فرنگي
|