+نوشته خیلی طولانیست،دوست ندارید نخوانید،اشکال هم ندارد.
خیلی وقت بود سفر نرفته بودم،تقریبا یک سالی می شود،ماه رمضان پارسال
گلستان بودم،بعدش دیگر جای دوری نرفتم،گاهگاهی تهران می امدم،اگر درست یادم
باشد فکر کنم یک بار هم قم رفتم ...تعطیلات عید همه خانواده رفتند سفر و
فقط من ماندم.چند روز پیش خبر فوت یکی از اقوام دور را دادند،پسر جوانی که
تصادف کرده بود،پدر این روزها دیگر وقت و حوصله این سفرها را ندارد،از من
خواست تا به جایش توی مراسم شرکت کنم،باید عجله ای آماده می شدم و می
رفتم،رفتم بلیت فروشی تا بلیت قطار تهیه کنم،گفتم بلیت تهران-گرگان
دارید؟گفت نه برای امشب و چند شب دیگر نداریم،خواستم بیاییم بیرون که صدایم
کرد،گفت:بدون بلیت هم می توانی بروی،یک واگن برای مسافران بین راهی توی
قطار هست می توانی آنجا بنشینی،ساعت 7 رفتم ایستگاه قطار پیشوا،7 و 45 قطار
رسید سوار شدم،راه افتاد...بی حوصله بودم،خوابم هم نمی برد،رفتم پشت پنجره
و بیرون را نگاه می کردم،به استان مازندران که رسید نگاه کردن به بیرون
جالب شد،اکثر مسیر ریل قطار توی کوه بود،یک جاهایی فاصله قطار با دره فاصله
ای حدود یک متر هم کمتر داشت،نگاه که می کردی می ترسیدی،دره های عمیق...
خیلی جاها هم می دیدی قطار رفت توی کوهستانی که کناره هاینجره چسبیده به
کوه بود،خدایش رحمت کند پهلوی را چه کارهایی بزرگی برای مردمش کرده
است،هنوز که هنوز است ریل خط شمال یکی است ، گاهی قطار باید یک ساعت توی
ایستگاه توقف کند تا قطار روبرویی بیایید و برود...کوپه کناری مان چند تا
دختر دانشجوی شنگول و منگول بودند که مدام می گفتند و می خندیدند،تازه به
من هم چیپس دادند :d ،تا صبح خوابم نبرد،یا قدم می زدم یا پشت پنجره بودم و
به بیرون خیره می شدم،فکر کنم ساعت 6 و خورده ای قطار به گرگان رسید،بیرون
که آمدم راننده تاکسی ها مدادم اسم شهرها را می آوردند،عادت به دربستی
گرفتن نیستم،آمدم بیرون و مقداری راه رفتم تا به یک میدان برسم،تاکسی
ایستاد سوار شدم،وقتی پرسید کجا می روی فهمیدم زابلی است،سروع کردم به حرف
زدن البته به زبان زابلی خودمان،رسیدم ایستگاه ماشین هایی که از گرگان به
گنبد می روند،این جور جاها آدمهایی که عجله دارند با تاکسی می روند،آدمهایی
هم که عجله ندارند با مینی بوس،سوار مینی بوس شدم،یک ساعت بعد به گنبد
رسیدم،شهری که هم دوستش دارم هم تنفر،دوستش دارم چون سالها آنجا زندگی کرده
ام،جای جایش برایم خاطره است و البته مزیت هایی که نسبت به خیلی شهرهای
دیگر دارد،مثلا بازارهایش که تا نیمه شب باز است،حتی گاهی بعد از نیمه شب و
یا پارک تفریحی شادی با آن دریاچه اش،که تا نیمه های شب پر از آدمهایی است
که می گونید و می خندند،تنفر دارم به خاطر اینکه اکثر اقواممان در آن شهر
زندگی می کنند و خیلی بد هستند،همیشه حرفهایشان فتنه برانگیز است،به همه بد
می کنند،به خودشان هم،اگر جایی با دختری حرف بزنی فوری خبرش می پیچد که
شما دو تا با هم دوست هستید و فولان و بهمان،هیچ وقت یادم نمی رود حرفهایی
که پست سرم می زدند،غریبه ها نه همین قوم و خویش خودمان،حرف می زنند،وقتی
به هم می رسند کارشان پست سر مردم حرف زدن است،خبرهای جنجالی را به هم می
گویند،(شنیده ای برای دختر فولانی خواستگار آمده؟بیچاره آن خواستگار که خبر
ندارد دختره با فولانی دوست بوده،شنیده ای فولانی زنش را فرستاده خانه پدر
زدن فکر کنم زنش را با یک پسری دیده باشد چند روز پیش خودم زنش را دیدم با
یک پسر غریبه حرف می زدو ...)،آری متنفرم،خیلی هم متنفر...
سوار
اتوبوس شدم و رفتم روستا،بعدش هم رفتم خانه خواهرم،هوا خیلی گرم بود حسابی
ادم عرق می کرد،چند دقیقه ای استراحت کردم،نزدیک ظهر رفتم خانه پدر آن کسی
که فوت کرده بود برای عرض تسلیت،چند دقیقه ای تو خانه شان بودم.بیرون که
آمدم توی خیابان چند تا از دوستان را دیدم،صدایم کردند رفتم و کمی همکلام
شدم،حرفشان از فوت کردن آن بنده ی خدا بود،یکی می گفت خلافکار بوده حق مردم
زده اش،یکی می گفت زنش را کتک می زده زنش هم نفرینش کرده که این بلا سرش
آمده،می بینید؟مردم آنجا به مرده ها هم رحم نمی کنند،پشت سر مرده ها هم حرف
می زنند.
رفتم خانه آبجی،برق رفته بود،گرما آزارم می داد،خسته
راه بودم و خوابم گرفته بود،دراز کشیدم که بخوابم،چند دقیقه ای چشمانم
بسته بود،حس کردم برق آمده است و پنکه روشن شده است،کمی نفس راحتی کشیدم،یک
لحظه چشمهایم باز شد،دیدم خواهر زاده ام مریم
[ عکس مریم-سمت راستی ]
یک جارو دستی به دست گرفته و دارد برای من باد می زند،آنقدر ذوق کرده بودم
که حس می کردم خوشبخت ترین ادم هستم به خاطر داشتن این خواهر زاده های
دوست داشتنی.
فردایش مراسم سوم بود،قرآن خوانی و بعد هم افطار.
شب
که آمده ام خانه خواهرم به یکی از دوستان وبلاگی پیامک دادم که وقت داری
ببینمت ؟سلامم را که طبق عادت گاه گاهی اش جواب نداد و فوری پرسید:"مگه
کجایی؟" گفتم همین دور و برا،گلستان هستم می خوام ببینمت" گفت:"آره بیا
ببینیم همدیگرو"قرار شد پس فردا به گرگان بروم و ببنمش.
شب
برایم پیامک فرستاد که ساعت چند می آیی،گفتم صبح زود،مثلا 9 و خورده ای،گفت
خوب اگر امکان دارد طوری بیا که ساعت دوازده اینجا باشی،کلی برنامه چیده
ام برای فردا.خوشحال شدم از اینکه دوستی برای دیدنم خوشحالی می کرد.
ساعت یازده و خورده ای رسیدم گرگان،هوا خیلی خیلی گرم بود،گفت فولان جا پیاده شو،من هم می آیم
رفتم
یک درخت گیر اوردم تا چند دقیقه ای که کنار خیابان هستم گرمایش آزارم
ندهد،گرچه هوای شرجی شمال سایه و غیر سایه سرش نمی شود و بالاخره عرق می
کنی.
رسید،یک دختر با صورتی گرد و البته شاد،کمی احوالپرسی
کردیم و بعدش هم سوار تاکسی شدیم،رفتیم یک رستوران،گر چه من صبحانه ام را
دیر خورده بودم و میل نداشتم ولی رفتیم دیگر،غذا گرفتیم،کلی حرف زدیم،از
همه چیز و همه جا پولش را هم او حساب کرد،وقتی غذا را داشتیم روی میز می
چیدیدم قاشق و چنگالم روز مین افتاد،گفتم:"بر می دارم با دستمال تمیزش می
کنم"،گفت:"برو یه قاشق دیگه بیار"،،گفتم نه بابا همینا رو تمیز می کنم،گفت
بهت می گم برو یه قاشق دیگه بیار پسر،خوب کمی هول شده بودم،آدم وقتی کلا
توی عمرش دو سه باری رستوران رفته باشد هول می شود دیگر،کمی می ترسد
هر چقدر حرف می زدیم تمامی نداشت
می گفت:"حسن تو چقدر مظلوم هستی،آدم دلش نمیاد اذیتت کند"
خوشحال
بودم،برای آدم هایی مثل من این جور چیزها خوشحال کننده است،همین که بروی
یک دوست را ببینی،دعوتت کند به یک ناهار،بروی و با او غذا بخوری،همه و همه
اش خوشحال کننده است و تا حدودی از حسرت هایت را کم می کند
کلی گفتیم و خندیدیم
غذایمان
را که خوردیم،دوست خوبم گفت:"بذار یه کم فکر کنم ببینم کجا میشه رفت "
بعدش به یک دوستی زنگ زد که حاجی صدایش می کرد،کمی سوال و جواب برای پیدا
کردن یک جای خوب
آخرش تصمیم بر این شد برویم
[ ناهار خوران ] سوار تاکسی راهی ناهار خوران شدیم
می گفت:"ای بابا،تو چقدر کم حرفی حسن؟خوب یه کم حرف بزن"
مهربان
و صبور حرف می زد،لحنش پر از صمیمیت بود،خوشحال بود از داشتن این دوست و
خوشحال تر به خاطر بودن با این دوست،صمیمتش با من طوری بود که انگار بارها و
بارها من را دیده
رسیدیم ناهار خوران،ظاهرا دوستم هم طفلی چند
وقتی بود آنجا نرفته بود،می خواستم برویم بالا توی کوه اما راهش را بلد
نبودیم ، کمی گشتیم تا پیدا شد
زدیم به دل کوه و جنگل،کمی که
بالا رفتیم دوستم خسته شد،گفت کمی بنشینیم خستگیم رفع شود بعد برویم،نشستیم
حرف زدیم،محو صمیمتش شده بودم،کم حرف می زدم و بیشتر گوش می کردم
چند
دقیقه ای گرم صحبت بودیم که یکهو دوستم گفت:"نیرو انتظامی"،دیدیم یک مامور
نیروی انتظامی دارد از بالا به سمت پایین می رود،ما را ندید،ما هم فوری از
هم جدا شدیم،از نزدیکمان گذشت،من رفتم یک سمت و دوست هم رفت یک سمت،برای
پیامک فرستاد برو پایین من هم می آیم،رفتم پایین،مامور نیروی انتظامی به یک
دختر گیر داده بود آخرش هم سوارش کردند و رفتند،ما هم که اوضاع را دیدیم
بی خیال گردش شدیم و برگشتیم به شهر،دوستم می گفت پارک هم نمی شود
رفت،اوضاع همین است،این ها همه جا هستند،چند دقیقه ای توی شهر کار
داشت،کارش که تمام شد کمی حرف زدیم، گفتم اشکالی ندارد همین که دیدمت کافی
بود من می روم دیگر،ساعت سه شده بود،با هم راهی ایستگاه تاکسی های گنبد
شدیم،گفتم "خوشحال شدم دیدمت،ممنون به خاطر امروز"،با خنده خداحافظی کردیم.
راهی گنبد شدم،این بار رفتم خانه عمه ام،حسابی گرم بود،شب توی حیاط خوابیدم،حسابی چسبید
تصمیم
به برگشت گرفته بودم که خبر فوت یکی دیگر از اقوام را دادند،نمی شناختمش
اما به خاطر پدر و مردم داری هایش قرار شد بمانم،پزرگ زاده و کدخدا زاده
باشی همین است دیگر باید مردم داری را به جا بیاوری.
پسر عمه
ام توی حیاطش یک حوض ساخته بود،چند روز قبلش رفته بود رودخانه و کمی ماهی
گرفته بود برای حوض،همه اش ریزه میزه بودند،قرار شد برویم رودخانه برای
ماهی گیری.چادر دختر عمه را بردیم تا به عنوان تور ماهیگیری استفاده
کنیم،بار اول من و پسر عمه ام رفتیم،با همان چادر کلی ماهی بزرگ
گرفتیم،کارمان که تماش شد به یاد قدیم رفتم کمی آبتنی کنم،رفتم روی لبه
رودخانه و شیرجه زدم توی آب،بدبختانه عمقش خیلی کم بود حسابی حالم گرفته
شد،برگشتیم و ماهی ها رو توی حوض انداختیم.دفعه بعدی خانومش هم با ما
آمد،این بار دیگر سه نفر بودیم،دو نفر تور را نگه می داشتیم و یک نفر هم
ماهی ها را به سمت تور فراری می داد،کمی ماهی گرفتیم و البته یک عدد لاک
پشت.روز خوبی بود،حسابی به همه مان خوش گذشت،رودخانه...پاتوق تنهایی های
کودکیم،هر بار با کسی دعوایم می شد یا قهر می کردم می رفتم کنار
رودخانه،شده بود پاتوقم،جایی که آرامم می کرد.
توی این چند روز قرار شد یکی دیگر از دوستان وبلاگی را م ببینم که نشد :( خیلی ناراحت شدم،دوست داشتم ببینمش.
یک
سری دستور از بالا(پدرم)آمد که باید به یک سری از مشکلات قوم و خویش
رسیدگی کنم،یکی را دلداری بدهم،یکی را تهدید کنم،با یکی تند حرف بزنم و
بگویم مراقب رفتارش باشد و ...
مراسم ختم آن نفر دومی هم برگذار شد.رفتم....
بعدش
هم دیگر عزم رفتن کردم،ساعت 5 و خورده ای غروب با کلی دلتنگی از آبجی و بچه
هایش خداحافظی کردم،خیلی بد است ادم به خاطر بی پولی دیر به دیر عزیزانش
را ببیند،مثلا یک سال ....
حسابی دلم گرفته بود،مثل همیشه،جدا شدن همیشه برای من یک دنیا دلتنگی دارد...اما چه می شود کرد؟باید رفت...
رفتم
گرگان،توی راه به دوست وبلاگی پیامک دادم،کمی حرف زدیم،ایستگاه قطار که
رسیدم دیدم قطار رفت....(این هم اخر و عاقبت پیامک بازی با یک دوست :d ) ،
رفتم اطلاعات،گفت یک قطار دیگر برای تهران هست که ساعت 10 دقیقه به 9 حرکت
می کند،گفتم خوب خدا رو شکر که هست.
یک ساعت و خورده ای باید منتظر می شدم،رفتن پیاده روی تا حسابی خسته شوم
سوار
قطار شدم،هوا حسابی گرم بود،هوای گرم شرجی حسابی آدم را آزار می دهد،قطار
راه افتاد هوا خنک نشد که نشد...تا صبح خوابم نبرد دلم گرفته بود.صبح ساعت 7
رسیدم ایستگاه پیشوا....
---------
راستی شاید یه
همین زودی ازدواج کنم،البته شاید،فکر کنم اسمش مهناز است،البته دقیق نمی
دانم چون هر بار که سراغم می آید یک اسم دارد،ده سال از من بزرگتر است،چند
تا خانه دارد،یکی توی گلستان،یکی زاهدان یکی هم رفسنجان،کلی هم ملک و املاک
دیگر دارد،آدم خطرناکیست،از کسی کینه داشته باشید حسابی روزگارش را تلخ می
کند،صابونش چند باری به تنم خورده،حسابی هم خورده،پارسال حسابی زجرم
داد،همه اش تاوان کارهای نکرده بود،تاوان ندانم کاری های دیگران،خسته می
شدم...کاری هم از دستم بر نمی آمد،پای خانواده در میان بود...
+ یکی از دلایلی که پسرها به دخترها اعتماد نمی کنند اینه که دخترها به پسرها زود اعتماد می کنند (نظر شخصی)
قبلا هم گفته بودیم که یک دنیا با هم فاصله داریم
+
یک دنیا فاصله دارم....