دستام درگیر درست کردن زیپ پلیور بد قلقم بود که هرزگاهی عزمشو جزم می کرد بام ناسازگار شه و من حرص بخورم که باز این زیپ زوار در رفته داره فیلم در میاره و دلش می خواد قفسه سینه ام بشه میزبان شب های کویری پر از سوز سمنان که وقتی می خورد به تنم خودمو جمع می کردم و قدم هامو بلندتر ور می داشتم تا سریع برسم به خوابگاه

با حرص زیپ رو بالا پایین می کردم،تو ذهنم حساب کتاب های هزار تومن پونصد تومن وول می خورد و پیش خودم می گفتم اگه این هفته بمونم خوابگاه دو تا 900 تومن از کرایه قطار برام می مونه و دوتا پوصند تومن هم کرایه های تو شهری تاکسی ها،بالا پایین می کردم و می گفتم نه بازم نمیشه،کمه،اگه این هفته نرم و هفته بعدشم نرم و پنشنبه جمعه که سلف دانشگا تعطیله رو بیام یه ماست بگیرم برا دو روز خوب میشه،دو روزشو می تونم درس بخونم یه روزشم برم یه کم تو شهر تراکت پخش کنم و یه 5-6 هزار بم بدن و خرج نکنم دیگه حتما می تونم کتاب ساختمان داده ها رو بخرم از این منت های هر دفعه ی استاد خلاص شم

دکتر ! دکتر ! دکتتتتتر هووو ! صدای میلاد بود،"کجایی دکتر؟ نکنه داری باز نقشه می کشی بری زاهدان قاچاق کنی ؟به مام بگو ناجنس،"  خنده ام گرفته بود "اره،می خوام برم 50 کیلو تریاک بیارم بفروشم پولدار شم،میایی؟ " شونه اشو به نشونه غرور یه تکونی داد و گفت "اره که میام،فقط الان دارم می رم بلیت بگیرم برا توام بگیرم ؟"  "نه من نمیام،دستت درد نکنه"  ، بچه های اتاق،غیر منو و مجید همه رفتن

از سلف که برمی گشتم روز داشت نفسای آخرشو می کشید و از اون ور شب اومده بود شیفت اش رو تحویل بگیره ،رسیدم اتاق و دیدم مجید لباساشو پوشیده با اشاره سر و چشم ازش پرسیدم کجا ؟ گفت "پیش دوستم شب می مونم، فردا شبم شاید موندم"  گفتم "برو پسر،فقط اینکه کمتر بکش " ،اتاقو مرتب کردم،تخت ها رو هم ، گرفتم خوابیدم تا شب رو سر کنم،چار شمبه هم تموم شد و رسیدم به شب.9 شب بود و داشتم خیابونای ساکت سمنان رو گز می کردم که رفیقم زنگ زد،اومد پیشم و دو تایی شروع کردیم به دوویدن تا گرم شیم
میدون سعدی که رسیدیم یکی بهش زنگ زد،حرفش که تموم شد گفت میای شب بریم خونه دوستم ؟گفتم بریم
خنده رو بود و قد دراز،سمانه رو می گم،دختر خاله اشم هم خونه ای ایش بود ، آسیه

خونه اینقد بزرگ بود که بخاری یارای گرم کردنشو نداشت ،نشستیم دور هم و حرف ها شروع شد ، نوبت به من رسید گفتم درس می خونم اینجا ، تا گفتم درس ، آسیه  گفت به به دانشگاه و دخترای خوشگلو آی آی آی ، دستامو گره دادم و گفتم "دانشکده ما پسرانه است ! " اونا کلی حرف برا گفتن داشتن و پشت سر هم حرف می می زدن ، به حرفاشون گوش می دادم و گاهی یه لبخند ، تو ذهنم پر از اعداد و ارقامی بود که انگار رو یه تشک ابری بپر بپر می کنن و جیغ می کشیدن

تلفن سمانه زنگ خورد ، حرف زد،تموم شد،به رفیقم گفت که باید برم پیش دوستم،ابزار کارهاش دست منه بدون اینا نمی تونه فردا بره سرکارش،دوستم و سمانه اماده شدن برن،به ما هم گفتن شما دو تا بمونید یه نیم ساعت دیگه بر می گردیم،خدافظی کردن و رفتن ،آسیه نشست رو پله ها " چقدرم سرده هوا" گفتم "اره سرده بریم تو" رفتیم تو خونه ، چند دقیقه ای با تلویزیون سرگرم شدیم که تلفنش زنگ خورد ، سمانه بود می گفت "ماشین روشن نمیشه،هم اتاقی دوستمم امشب رفته شهرشون اینم اصرار داره پیشش بمونیم،اگه تونستیم راش بندازیم میاییم اگرم نشد دیگه شب می مونیم فردا هم که پنشنبه است و شرکت تعطیله،به هادی میگم زنگ بزنه به  بگه شب پیشت باشه تنها نباشی"  ، ده دقیقه گذشت،زنگ زد "هر کاری کردیم روشن نشد می مونیم ما"

اسیه گفت "بلن شو بریم بگردیم ببینیم مغازه باز گیر میاد یه کم چیز میز بگیریم یه چی درس کنم بخوریم" با سر و چشم به زیپ پلیور اشاره کردم و گفتم "خرابه این زپرتی صب کن" گفت "کاپشن منو بپوش یه کم درازه عب نداره" گفتم "این که آرتینه ایه" گفت " چی چی؟"  گفتم "چیزه،یعنی دخترانه است" گفت برو بابا شبه کسی نمی بینه بهتره اینه که از سرما کله پاشی"

شامو که خوردیم مشغول شستن ظرفا شد،منم کف اتاق دراز کشیدم و نگام به سقف بود،نصف ذهنم دو دو تا چارتای خریدن کتاب بود،نصفشم فکرایی که مدام وول می خورد و می گفت یعنی میشه امشب من و اون ؟ چطوری بهش بگم؟نه با گفتن نمیشه باید با اشاره بفهمونم بهش،با اشاره ؟ چطوری ینی؟اوم صب کن صب کن بذار فک کنم این پسرا چطوری با اشاره می فهمونن؟ای بابا من که ندیدم اشاره هاشون رو،با اشاره سخته،باید یه طوری خودم رو بزنم بهش،دستم رو،شونم رو،یه طوری که فک کنه حواسم نبود اره شاید این طوری بتونم بهش بفهمونم

چای خوش عطری دم کرده بود.روبروم نشست و گرم حرف شدیم.باهاش حرف می زدم اما فکرم یه جای دیگه بود رفت لباس راحتی پوشید،اومد دراز کشید  وسط خونه،گفتم "می رم یه کم تو حیاط بشینم یه کم نفسم گرفته"

شبای سرد کویر که سوزش تا استخونات می رفت،زوزه های شبانه شغالها که مثل یه ماشین زمان منو می برد به بچگی ها،هم اتاقیایی که می گفتن این پسره دیونه است نصب شب میشینه وسط حیاط خابگاه و صدای شغال گوش میده !

شونه هامو جمع کردم،دستامو ها می کردمو و از این سوز و سرما لذت می بردم که صدام زد "بیا تو حرف بزنیم وصله ام سر رفته"

گوشه های پلیور رو گرفتم و به هم چسبوندم،اروم ارومک قدم بر می داشتم و تو ذهنم "برم ار کنارش رد شم و یه طوری دست بزنم به سینه اش،شاید این طوری متوجه شد که دلم می خواد امشب "

داشت تو اشپز خونه راه می رفت سریع رفتم سمتش رفتم جلو ،اومد رد شه خودمو کشیدم کنار،دوباره برگشت سمت اشپزخونه و مشغول شستن یه چیزهایی شد،گفتم "برم پشت سرش یه طوری دستمو بزنم به شونه اش" بهش نزدیک شدم خیلی نزدیک،برگشت نگام کرد،خودمو باختم،دلم می لرزید و خشکم زده بود،هیچی نگفت،نگاش کردم،یه چشمک و یه لبخند تحویلم داد،چشمکش خیالمو راحت کرد،یه کم راه رفتم ، دوباره رفتم سمت اشپزخونه گفتم "آسیه" و لبخند زدم ، برگشت نگام کرد و هیچی نگفت فقط یه چشمک و یه خنده تحویلم داد 

تو دلم اتیش بود،هم گرم می کرد هم می سوزند،سریع رفتم تو حیاط یه کم بشینم،خیلی سرد بود اما از باد سوزناک خبری نبود،دستامو ها می کردم ، زوزه شغال ها نهیب می زد به حواسم که معلوم نبود کجا می دوید "از موهاش شروع کنم؟یا اول دستاشو بگیرم؟" ،برگشتم تو اتاق،کارش تموم شد،اومد و دراز کشید،پلیور زوار در رفته ام رو در اوردم و گذاشتم کنار دیوار،کنارش تکیه دادم خودمو  و دستمو بردم سمت موهاش "اول موهاشو ناز کنم،بعد دس بزنم به لباش" ،چشام افتاد به گوشیم و دیدم صفحه اش روشن شد،رفتم و برش داشتم،صفحه اشو باز کردم "1 پیام جدید " بازش کردم

"در خلوت شب من و تو بودیم / بی آنکه سراغ کس بگیریم
اندیشه در این که بوسه ها را / هی داده دوباره پس بگیریم "

. نقطه

+ عکس شماره 119 (آیکون پارتی بازی)

+ نوشته شده در  جمعه دهم آبان ۱۳۹۲ساعت 15:25  توسط توت فرنگي   |