(قسمت دوم )

زهرا با صدایی که لا به لای لحنش کلی آه و حسرت بود گفت:ما هم مجبوریم تحمل کنیم دیگه،چه میشه کرد مامان جان،ما هم براموون عادت شده هر چند روز یه بار سرکوفت و منت گوش بدیم

سر تا پای مامان دلشوره بود،از این سر حیاط به آن سر حیاط می رفت و می آمد،از آشوب دلش اما کسی خبر نداشت،چه می گذشت در دل صاف و ساده اش؟به چه فکر می کرد؟...

ترس توی چشمانش موج می زد،ترس از تلخ کامی،ترس از منت و سرکوفت های مردانه،ترس از واژه ای به نام مرد...

زهرا کارش تمام شده بود،نشسته بود لب حوض و زل زده بود به آسمان،سکوت عجیبی بود.مامان پر از دلشوره قدم قدم زنان توی حیاط،زهرا لب حوض و چشم به آسمان با سنگ هایی که از توی حوض برداشته بود خودش را سرگرم می کرد،من هم که توی سرم پر شده بود از فکر ،پر از  راه و چاره که هر کدامشان به نحوی به بن بست می رسید،توی عالم کودکی خودم با فکرهای عجیب و غریب بارها و بارها برای پدر غذا بردم،اما کمی که بیشتر فکر می کردم انگار چیزی داد می زد ایست..... ورود ممنوع...

کمی که به آن جاده لعنتی فکر می کردم همه فکرهایم دورش خط قرمز کشیده می شد.

مامان گفت:پاشو بریم تا سرکوچه ببینم چی میشه،شاید یکی پیدا شد،زهرا نگاهش رو به سمت مامان برگردادند:آخه مادر من چرا اینقدر نگرانی تو؟چیزی نمیشه،الان پیش هر کی هم بری نمی تونه کمک کنه.

ای بابا،حالا توکل به خدا می رم شاید یکی تو رودربایستی شد و کمک کرد

مامان رو به من گفت :دِ بیا دیگه چیکار می کنی تو،بیا بریم تا سر کوچه.

کوچه تاریک بود و خلوت،رسیدیم سر کوچه،مامان گفت:بریم دم خونه عباس آقا،وسیله داره،شاید بتونه کاری بکنه

در زدم،انگار خواب بودند،چند باری در زدم ولی باز هم خبری نشد،کمی معطل شدیم،این بار محکم تر در زدم،انگار صدای پایی از توی حیاط شنیده می شد،در باز شد،خودش بود عباس آقا با صورت همیشه خندانش.سلام علیک کردیم،مادر برایش تعریف کرد که چه شده.

عباس آقای همیشه مهربان گفت:شما برید خونه من آماده می شم و میام،هر چی هست آماده کنید براش ببرم.

مامان گفت:الهی خدا از برادری کمتون نکنه عباس آقا،خدا شما رو همیشه سلامت نیگه داره،عباس آقا الان برید کی می رسید اونجا ؟

عباس آقا که انگار نمی توانست هیچ وقت با خنده حرف نزند گفت:والا شب که از جاده روخونه نمیشه رفت،اگه روز باشه باز آدم میگه یه چیزی،،البته همون روز رو هم جنگلبانی  میگه که از این جاده رفت و امد نکنید،اما کیه که گوش بده.

آره داشتم می گفتم اگر روز بود از جاده روخونه می رفتم که 4-5 دقیقه ای فقط راهه،اما الان که شبه باید از جاده سازمان دولتشاهی برم،اونم دو سه ساعتی طول می کشه.من الان اماده می شم میام.

مامان خوشحال بود ،قدم هایش تندتر و تندتر می شد.

به خانه که رسیدیم مامان و زهرا سریع یک چیزی آماده کردند و توی بقچه گذاشتند تا عباس آقا بیاید،من هم که کاری نداشتم،رفتم روی لبه حوض نشستم.منتظر شدیم عباس آقا آمد،کمی حرف زدیم و بعد راهی شد...

توی فکر خوابیدن بودم اما انگار دل و دماغ بالا رفتن از نردبان را نداشتم،وقتی برادرها نبودند شوق و ذوق پشت بام خوابیدن کم می شد...

پاهایم انگار نای تکان خوردن نداشت،حس خوبی نبود،انگاری ته دلم قد یک دنیا دلتنگ بودم،توی همین فکرها بودم که صدا در آمد،گذر لحظه ها رو حس نکرده بودم،گویا نیم ساعتی بود که توی حیاط نشسته بودم،راه افتادم به سمت در،صدای موتور بود،درب را که باز کردم عباس آقا بود،گفت : مامانتو صدا بزن بیاد دم در.

-سلام همشیره،پل خراب شده،نمیشه از جاده دولتشاهی رفت،راه دیگه ای هم نیست،فقط می مونه جاده روخونه که اونم شب نمیشه رفت،همین غروب پریروز کنار جاده روخونه ای گرگ ها حمله کردن به گله حکیم قزلجه،خودش رو مردم با هزار بدبختی نجات می دن.

مامان لبخندی زد و گفت:عب نداره،دست شما درد نکنه عباس آقا،شرمنده این وقت شب شما رو هم اذیت کردم....

+ عذر خواهی بابات تاخیر در گذاشتن قسمت دوم،کمی حال روحی خوبی ندارم.قسمت بعدی که فکر کنم آخری هم باشه رو فردا می ذارم.

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم خرداد ۱۳۹۱ساعت 9:31  توسط توت فرنگي   |