گذاشتم؟ببخشید،سرمو  انداختم پایین و مثلا شرمنده نشون دادم خودمو،اما داشتم لبخند می زدم.گفت بدو بیا بغل آبجی،کیفو آویزون کردم به شاخه درخت انجیر،و دویدم سمتش،بغلم کرد،یه چند بار دور خودش منو چرخوند،رفتیم کنار حوض،روی لبه حوض منو نشوند،یه ذره آب زد به صورتم تا سرحال بیام،از بس سرد بود به نفس نفس افتادم،رفتیم خونه.کیفمو باز کرد و با یه لحن کودکانه پرسید:امروز چقدر مشق باید بنویسی جوجو؟صورتمو به هم ریختم،تا فک کنه ناراحتم از مشق های زیاد و گفتم:واسه امروز مشق زیاد دارم،گفت:کمکت می کنم زودی بنویسیم،گفتم:اما همشو تو مدرسه نوشتم،یه قهقه زدم،افتاد دنبالم،دویدم سمت حیاط،دنبالم بود،می چرخیدم دور حوضمون و اونم دنبالم،آب بازیمون شروع شد و حسابی خیسش کردم،دیگه جون نداشتم،گفت:می کشتم حسنییییییی،دویدم بیرون حیاط،دیدم پیرزن همسایه نشسته و داره با تسبیه اش ذکر می گه،تا ما رو دید،گفت حسنی باز چه شیطونی کردی؟بدو بیا پیش من ،نمی ذارم  زهرا اذیتت کنه،سریع رفتم پیشش گفتم:بی بی ببین منو می خواد بزنه،بی بی گفت:چیکارش داری بچمو؟هر دو تامون خسته شدیم،نشستیم کنار بی بی،آبجی گفت:سلام بی بی جون،من اون طرف بی بی نشسته بودم،آبجی چش غره می رفت و آروم می گفت می کشمت حسنی،منم زبونمو براش در می آوردم،همیشه خودمو پیش بی بی مظلوم نشون می دادم،گفتم بی بی،بی بی،بی بی،گفت:هوی..سرمو خوردی بچه،بگو چی می خوای؟گفتم بی بی  یه فال بگیر ببین این زهرا کی شوهر می کنه،من از دستش خلاص شم؟بی بی خندید و گفت قربونت بشم من خودم شوهرش می دم.از یه طرف آبجی خجالت می کشید و از یه طرف زیر چشمی منو تهدید می کردبغلم کرد و رفتیم خونه،کیفو که باز کرده بود برداشت،رو پاهاش نشسته بودم،گفت چون امروز شیطونی کردی به خاطر هر نمره بیست که گرفتی 5 تا بوست می کنم،قیافمو در هم ریختمو و گفت:عیب نداره هر چی تو بگی،آخه همیشه واسه هر بیست منو بیست بار ماچ می کرد،چشاشو شیطونی کرد(عاشق این تیپ آبجی بودم) با یه خنده گفت:حالا که دعا کردی زود شوهر کنم،واس هر کدوم 30 تا ماچت می کنم،محکم گردنشو چسبیدم و گفتم وووی،یه ماچ گنده از لپش گرفتم،گفت:بدجنس کندیش،ولم کن.بوساتو نگه دار واس ناهید خانومی که امشب باید بری پیشش و ریاضی بهش یاد بدی...

+ نوشته شده در  جمعه هفتم مرداد ۱۳۹۰ساعت 13:13  توسط توت فرنگي   |