دیشب حالم خوب نبود.دلم گرفته بود.دلم می خواست پیش خواهرم باشم و یه دل سیر باهاش حرف بزنم و مثل همیشه با حرفهای قشنگش منو آروم کنه.آبجی بزرگم همیشه حرفهاش راجع به زندگی قشنگه و  به دل می شینه.رو حرفهاش که فکر می کنم همه چیز خوب میشه.

دیشب که نشد،اما امروز بهش زنگ زدم.حالشو پرسیدم،گفت خوبم،اما ته صداش یه حسی بود که می گفت خوب نیست،پرسیدم چی شده ؟ ،نگفت،دوباره پرسیدم،با یه بغض سنگین گفت باز هم نتونست خودشو نگه داره و اعتیادش رو شروع کرد.

وای ! انگاری دنیا رو سرم خراب شد.باز اعتیاد شوهرش،باز دعواهای همیشگی،باز بچه هایی که کتک می خورن.

لعنت به این اعتیاد.

پی نوشت:سعی کنید به خاطر خانواده هاتون هم که شده سمت این چیزها نرید.

پی نوشت 2: آبجی دلم برات تنگ شده.حالا که پیش تو نیام،با کی حرف بزنم؟سر به سر کی بذارم..؟

تو خوش باشی ، منم خوشم.حتی اگه دیگه نذاری باهات حرف بزنم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم شهریور ۱۳۹۰ساعت 18:40  توسط توت فرنگي   |