دیشب که نشد،اما امروز بهش زنگ زدم.حالشو پرسیدم،گفت خوبم،اما ته صداش یه حسی بود که می گفت خوب نیست،پرسیدم چی شده ؟ ،نگفت،دوباره پرسیدم،با یه بغض سنگین گفت باز هم نتونست خودشو نگه داره و اعتیادش رو شروع کرد.
وای ! انگاری دنیا رو سرم خراب شد.باز اعتیاد شوهرش،باز دعواهای همیشگی،باز بچه هایی که کتک می خورن.
لعنت به این اعتیاد.
پی نوشت:سعی کنید به خاطر خانواده هاتون هم که شده سمت این چیزها نرید.
پی نوشت 2: آبجی دلم برات تنگ شده.حالا که پیش تو نیام،با کی حرف بزنم؟سر به سر کی بذارم..؟
تو خوش باشی ، منم خوشم.حتی اگه دیگه نذاری باهات حرف بزنم.