و اما افشاگری.


نام:حسن

نام خانوادگی:سعادتی

سطح تحصیلات:دیپلم

شغل:تدریس

محل تولد :گنبد کاووس،بیمارستان نه ها ! تو بیابون ! :دی

سن:20 و خورده ای،البته خودش انگار می کند و می گوید 15 سال دارد ! عجب !

زندگی نامه وی:او کودکی خود را در یکی از روستاهای حوالی شهرستان گنبد کاووس گذارنده است.خودش می گوید دوران خیلی خوبی بود،به ما خوش می گذشت،اما گاهی لا به لای حرفهایش می شود فهمید کودکی اش سخت بوده،نداری و این صوبتا !

از همان کودکی کار می کرده،کشاورزی،گوسفند چرانی و غیره و غیره...:دی

در کودکی پسری بس زرنگ بود ،البته در درستهایش که زبانزد همه معلمانش می بود،نمره هایش هم خیلی خوب.

با اینکه هیچ وقت ،زمانی برای درس خواندن نداشت،اما خدا به او یک حافظه قوی داده بود که اگر هر چیزی را یک یا دو دور مطالعه می کرد کافی بود و حفظ می شد.

حتی بعضی ها می گویند بارها و بارها به دلیل نداشتن وقت انشاء ننوشته است و رفته سر کلاس،همینجوری بداهه شروه به خواند همانا و بیست گرفتن هم همانا.

نقاشی اش در کودکی نسبت به دوستان آنقدری بهتر بود که همیشه زنگ نقاشی،7-8 تا از نقاشی های همکلاسی هایش را می کشید،و البته خیلی اوقا فی سیبل الله کار می کرد و چیزی در قبلا نقاشی هایش نمی خواست تا برایش انجام دهند.

می گویند وی هیچ وقت هیچ چیزی را از روی دست دوستانش تقلب نمی کرده،اما برای رساندن تقلب یکه تاز میدان بوده.از لحاظ شیطنت بسیار شلوغ بوده،به طوری که میگویند گاهی روی میزهای معلمان بد اخلاقش میخ ها ،و چسب هایی کار می کذاشته تا از ما تحت معلمانش پذیرایی کند.

اما در این سالها هیچ وقت هیچ کسی نفهمیده که این کارها را وی انجام داده،وقتی کودکی نمره هایش عالی باشد ،هیچ وقت کسی فکر نمی کند که شر هم می تواند باشد! :دی

البته گاهگاهی شیطنت هایش که در ملاء عام بوده است،بر مردمان روشن است.

از قبیل شکستن شیشه های همسایه ها،پنچر کرد ماشین ناظم مدرسه راهنمایی،هدایت کردن یک عدد سگ به مدرسه راهنمایی جهت به هم ریختن نظم مدرسه و تعطیل شدنش در یک روز بارانی،کشیدن نقشه های جور وا جور برای تعطیل کردن مدرسه ها در روزهاس سرد،مانند شایعه پراکنی هایی که "فلانی مدرسه تعطیله یه وخت خر نشی بری " ، یا اینکه گاهی هم تهدید هایی مثل "هوی بشونم رفتی مدرسه دیگه بهت تقلب نمی رسونما،خود دانی" و گاهی تهدید به ضرب و شتم حتی !

خدمتتان عارض شوم که،ترساندن دخترکان زبان دراز هم سن و سالش ، از طریق راه های مختلف،مانند پرتاب قورباغه و انواع جک و جانور رویشان. :دی

و اما از مهربانی هایش برایتان بگویم.

از بچگی همه او را دوست داشتن،تپل هم بود دوست داشتنی تر می شد.

طبق گفته ها خیلی مواقع دختران همسایه وی را می بردند و ساعت ها از شیرین زبانیش لذت برده و می خندیدند.

از همان دوران طفولیت شیرین زبان بوده خیلی زیاد.

از بس که وی را دوست داشتند  وی را "حسنی "صدا می زدند.مهربانی هایش را همه دیده بودند.

هر چند شیطنت داشت اما هیچ گاه دل کسی را نمی رنجاند،پدر بزرگش را خیلی دوست می داشت.

هیچ وقت حرفهای رکیک از او شنیده نمی شد،هیچ وقت حرف تندی به کسی نمی زد،با عصبانیت مخالف بود.

در کار کردن کوشا بود،حتی زمانی که امتحان داشت.

طبق اسناد و مدارک وی از همان کلاس اول ابتدایی تا سوم دبیرستانش همیشه در کلاس شاگرد اول بود.

خیلی کم در می خواند،به ظوری که وقتی اولیای وی به مدرسه مراجعت می کردند،می گفتند که "پسر ما که درس نمی خونه،صبح تا غروب یا بازی میکنه،یا سر کاره،ما هر چی میگیم بخون،نمی خونه،چجوری این همه نمره هاش خوبه"
طبق گفته های مادرش،زمان کودکی حسنی را خیلی کم می دیده اند ،چون همیشه کسانی بوده اند که می بردندش منزلشان تا با او بازی کنند.

کم کم وقتی بزرگ شد،از بس مهربان بود همه دخترها با او مهربان بودند،و بعدها نام وی را گامبالو گذاشتند !

:دی

وقتی از او درباره کودکی اش می پرسیم می گوید"ببین هر کسی تو زدنگی خوشی هایی داره،ناخوشی هایی هم داره،خاطره های خوب هم داره،خاطره های بد هم داره،حالا کم و زیادش مهم نیست،مهم اینه که زندگی با همین خوشی و نا خوشی هاست که معنا پیدا می کنه.شاید خیلی ها وقتی توی فقر هستند از زندگی شون بنالن،اما همونها هم روزهای خوشی دارن،باید قشنگ نگاه کنیم.باید خوشی ها رو هم ببینیم.من روزهای سخت داشتم،روزهای خوش هم داشتم،روزهایی بوده که هیچ کسی پیشم نبوده،روزهایی رو هم داشتم که همه رو داشتم.به نظر من آدمها باید سعی کنن،دوربین نگاهشون رو به یشتر روی خوشی ها تنظیم کنن،و خوشی هاشون رو ثبت کننزندگی یعنی همین."


این قسمت زندگی نامه ادامه دارد.....

و می رویم سراغ ظاهر :

قد: کوتوله ! یک متر و 58 سانت‌!

ابروها:مشکی،و البته آنقدر نازک هست که خیلی ها می گویند "ای شیطون ،ابروهاتو می گیری؟" و او می گوید،"نه به خدا،هینجوری نازک هست و گاهی دورش می ریزه،فکر می کنید من می گیرم"

رنگ پوست:گندمی :دی ! خو سیاه و سبزه نیستم که  !

و اما یک مشکل دیگر لبهای همیشه روشنش که چه در عکس و غیر عکس همگان می گویند "حسنی،برق لب میزنی؟" و او می گوید:نه والا،من کرم به زور میزنم به صورتم برف لب بزنم!"

موهایش:گاهی خیلی کوتاه است و گاهی هم خیلی بلند.هر زمان جو می گیرد تا یک مدت یک مدل می گردد،و بعد از آن مدلش را عوض میکند،هیچ وقت تیپ موهایش ثبات ندارد.

به عکسهای آخر مراجعه شود می بینید!

تیپ لباس هایش همیشه ساده هست و هیچ گاه دلش نمی خواهد دنبال مد روز باشد.هر لباسی که به نظرش خوشگل بود میوشد.


آقا خسته شدیم از بس افشاگری کردیم ادامه اش باشد برای آینده  :دی

به خدا می سپارمتان!


+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم شهریور ۱۳۹۰ساعت 0:26  توسط توت فرنگي   |