نام:نوشین

شهرت:به دلیل شباهت بی از حد صورتش به گنجشک ما نام او را کلاغ نهادیم.

سن:دقیق نمی دانم 4 یا 5 ، اما به جان شما نباشد به جان آنجلینا جولی،وقتی قاط می زند،یک ملت هم حریفش نمی شوند و هیچ کس یارای مبارزه با او نیست،همان حکایت " چو ده سال شد زان زمین کس نبود ، که با وی تواند نبرد و از این صوبتا آزمود! "

شغل:در حال حاضر رفتن روی اعصاب من ، از همه نوعش،سواره و پیاده،حتی با گاهی با لباس رزم!

محل تولد:مادرش که می گوید ما تهرانی اصیل هستیم،از آلودگی ها و شلوغی های تهران فرار کردیم،و ما هم خنگ تشریف داریم و هیچ وقت از لهجه شان متوجه نمی شویم که تهرانی نیستند و فلان جایی هستند ! والا !

تخصص:بیدار شدن ساعت 6 صبح،و بیدار کردن کلیه اهالی اپارتمان در همان ساعت،گریه کردن به مدت نامحدود،برای مظلوم نمایی،بازی کردن نقش یک دختر مودب و آرام ،البته به مدت چند دقیقه،بعد از آن دیگر طوفانی می شود ،خانه خراب کن.

پرتاب کلیه کفش ها و دمپایی های اهالی آپارتمان در عرض 20 ثانیه،به پایین،برای نشان دادن عصبانیتش.

بازی گل کوچیک به همراه پسر خاله جانش در اتاق دقیقا بالای اتاق من بخت برگشته،در ساعات مختلف از روز یا شب،(بعد از نیمه شب حتی ). زنگ تفریح:یک شب آمدم استراحت کنم،دیدم بله نوشین خانوم دارند حسابی با توپشان بازی می کنند،و کم مانده که سقف بر سر من حقیر فرو آید.

ما هم در کمال عصبانیت ، به درب منزلشان رفتیم.وقتی جویا شدم،مادرش با لخندی ملیح(از ان هایی که هنگام خر کردن همدیگر می زنند) گفت: نوشین که خوابه حسن اقا،شما دارید اشتباه می کنید،بچه ام خیلی وقته خوابیده.نه کار نوشین نیست.

ما هم در دلمان دندان قروچه ای رفتیم و باز هم از سر اجبار در دلمان فرمویدم که :اگر نوشین نیست،لابد شما خودتان و همسر گرام ساعت 11 و خورده ای با دیدن این برنامه "کودکان دیروز" یاد کودکی تان افتاده و دارید کودکی تان را زنده می کنید که از بالای اتاق من صدای توپ بازی می اید. و حالا اصل ماجرا،یعنی قصه من و نوشین خانوم. یک روز مادرش نوشین سراسیمه به منزل ما آمد و گفت که از شهرستان با ما تماس گرفته اند،یک کار ضروری پیش امده باید من و همسرم برویم،نوشین را با دوستانش فرستاده ام تولد فلانی،ما باید فوری برویم.خواهش می کنم اگر زحمتی نیست،هر وقت نوشین را آوردند به خانه تان باورید و مراقبش باشید. تا ما از سفر برگردیم.ما هم گفتیم چشم.و انها رفتند. نوشین بعد از چند ساعتی توسط یکی از مادران دوستانش به آپارتمان ما اورده شد. ماجرا را برایش شرح دادم،شروع کرد به گریه کردن. چشتان رو بد نبید،هر کاری کردم ساکت نشد که نشد. از خید انواع و اقسام هله هوله گرفته تا هر چیزی که به ذعنم رسید از انواع اسباب بازی ها برایش فراهم کردم کردم،نشد که نشد. و حتی بر خلاف میل باطنی،به حرکات موزون هم متوسل شدم،باز هم دیدم ساکت نمی شود که هیچ بد تر هم می شود. نهایت بدبختی من وقتی بود که باید بعد از ظهر سر کار می رفتم. هر چه فکر کردم کار را بپیچانم و مراقب این کودک باشم،وجدان کاری ام اجازه نداد. اما از این طرف هم نگران بودم اگر تنهایش بگذارم در خانه،معلوم نیست چه بر سر خانه بیاید،خانه که چه عرض کنم،می شود ویرانه اگر نوشین بانو چند دقیقه ای بر او بتازد. خلاصه اینکه تصمیم بر ان شد که او را هم ببرم آموزشگاه،همان محل کارم را می گویم. چند دقیقه اول کلی در کلاس آرام بود،شاگردهایم خوششان آمده بود،و هی می گفتن عجب دختر خانمیست،خوش به حال خانواده اش،و هر کسی به نحوی از شیطنت های خواهر زاده ای برادر زاده ای چیزی تعریف می کردند،و آخرش هم یک آفرین نثار نوشین بانوی ما می کردند. از شانس بد من،یک لحظه نوشین از یکی از شاگردها درخواست گرد که گوشیش را جهت بازی کردن به او بدهد،او هم با خیال اسوده گفت:نه دختر عزیزم،گوشی مال بچه نیست،نمیشه بهت بدم. وای که چه شد...زلزله بر پا شد...نوشین خانوم تازه یادش امد که گریه کردن هم بلد است. چنان جیغ و دادی می کرد که آموزشگاه به لرزه شد. هی جیغ می کشید و به این طرف و آن طرف می رفت. از کشیدن سیم های کامپیوتر گرفته تا پرت کردن کیبورد از پنجره ،همین جوری پیش می رفت. وای که چه غوغایی شده بود.مگر می شد آرامش کنی !! هر چه کردیم نشد که نشد،سر و صدایش همه سالن ها را پر کرده بود،همه ریخته بودن جلوی کلاس ما که چه شده ،این صداها برای چیست،و ما هم خجالت زده،دست این نوشین را گرفتیم و گفتیم همگی ما را ببخشید،ادامه کلاس باشد برای جلسه بعد،ما باید تشریفمان را ببریم. آمدیم بیرون.حالا شما تصور کنید آن دختری که آن همه غوغا به پا کرد،بیرون از آموزشگاه کاملا آرام بود و کنارم قدم می زد. نمی دام چرا از این رو به ان رو شد یکهویی،خودم به موضوع شک کردم عجیب. اما گفتم بی خیال،آرام باشد که بهتر است. و بنده زمانی پی به راز این سکوت بردم که نوشین بانو فرمودند:عمو حسنی نو بریم شهر بازی؟ بله دوستان ! ما هم که دل رحم و مهربان،دل بچه را نشکستیم و او را به شهر بازی بردیم،البته کلی هم خوش گذشت.جایتان خالی. و تمام. راستی شاید بپرسید پس چرا در این افشاگری هایم به پسر خاله اش اشاره ای نکردم. راستش را بخواهید،پسر خاله اش آنقدری آرام است که وقتی در خانه باشد اگر او را نبینی،گویی که اصلا کودکی در خانه نیست. هیچ صدایی و حرکتی از خودش برزو نمی دهد.خیلی خیلی ارام است. افشاگری به سر رسید،حسنی به خنده اش نرسید !! :( بچه ها تو رو خدا دعوا رو ادامه ندید.هر چیزی طولانی بشه درد سر میشه. بیاییم با هم مهربون باشیم دور هم بگیم و بخندیم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم مهر ۱۳۹۰ساعت 16:4  توسط توت فرنگي   |