این روزها انگاری

همه چیز سرد است

حتی نگاه مهربان تو

 

بچه که بودم آنقدر نامهربانی از مردم می دیدم که یکی از بزرگترین آروزهایم این شده بود که روزی برسد همه آدمها با هم مهربان باشند،هیچ کس سر کسی داد نزند،ادم ها با هم دعوا نکنند،کسی به کسی فحش ندهد،خودم همیهش سعی می کردم همیشه طوری باشم که جدای از اینکه خودم مهربان بمانم،تاثیری هم روی دیگران بگذارم،خدا رو شکر در زندگی واقعی نتایجی هم داشت،اما تا وقتی آدم ها همگی تصمیم به مهربان بودن نگیرند،چند نفر مهربان شدن چیزی را درست نمی کند،این ها را نگفتم که از خودم تعریف کنم،این ها رو گفتم و می گویم که من سعی کرده ام مهربان باشم،دیگر اینکه چقدر مهربان هستم را باید دیگران بگویند،همیشه سعی می کردم از احوال دوستانم با خبر باشم،حتی آنهایی که با من فرق دارند،حتی آنهایی که رفتن سمت خلاف و خلافکار شدند،حتی آنهایی که مرد نماندند و آبروی عده ای دختر بی گناه را بردند،همه و همه...تا اینکه رسیدم به دنیای مجازی،اینجا هم سعی کردم محیطی باشد دوستانه،محیطی برای شاد بودن و مهربانی،تا جایی که سعی کنم به دوستان سر می زنم،اگر مناسبتی باشد سعی می کنم کارت تبریکی طراحی کنم،یا برایشان قالب وبلاگ طراحی می کنم،تا اینها باشد هدایایی برای بقای دوستی،برای رواج این دوستی ها،و امروز خوشحالم که دوستان خوبی دارم،دوستانی که امروز جزئی از زندگی من شده اند،گاهی به این فکر می کنم که خیلی ها به خاطر نامهربانی بعضی ادم مزخرف از این دنیای مجازی کوچ می کنند،آدم هایی که بیمار روانی هستند و با نام های مختلف سعی می کنند انواع فحش های رکیک برای یک نفر وبلاگ نویس بفرستند،شاید اگر حتی یک نفر می بود که برای آن ها مهربان بود،دیگر از این دنیای مجازی کوچ نمی کردند،شاید اگر دوستانی مهربانی می داشت دیگر مزاحمت های افراد مریض برایش مهم نبود، چند روز پیش یکی از دوستانم وبلاگی را که دو سال و خورده ای در ان می نوشت،دست نوشته های که ارزش داشت هزاران بار بخوانی و لذت ببری را حذف کرد،تنها دلیل هم این بود که یک نامهربان یا بهتر بگویم یک نامرد برایش مزاحمت ایجاد می کرد،حالا با خودم فکر می کنم چه چیزی گیر آن فدر می آید ؟ یعنی عقده هایش خالی می شود؟ یعنی لذت می برد از اینکه مریض است و کاری جز نوشتن فحش های رکیک ندارد؟ آن روز خیلی ناراحت شدم از بودن همچین آدم هایی،اما بعدش وقتی برای دوستم کامنت گذاشتم و جوابم را داد و گفت برای همیشه حذف کردم و نخواهم نوشت،حس بد تری به من دست داد،دقیقا همان حسی که وقتی کودک بودم و خواهرم هایم رفتن خانه بخت به به سراغ من می آمد،برایش کامنت گذاشتم و از او خواستم که دوباره بنویسد،البته راستش مطمئن بودم دیگر نمی نویسد،آخر آنقدر فحش ها و نامهربانی ها دیده بود که دیگر دلیلی برای بودن در این دنیای مجازی نداشت،اما بعد از آن وقتی جوابم را داد،احساس کردم خوشبخت ترین ادم هستم،احساس کردم خوشبخت ترین هستم چون بهترین دوستان را دارم،مغرور نمی شوم،ولی واقعا احساس خوبی بهم ن دست داد وقتی برایم نوشت:داداش عزیز به احترامت یه وب دیگه زدم،بازم می نویسم،بازم می نویسم واست،اونقدری که دیگه خسته شی و بیرونم کنی.ممنونم ازت.ادم با داشتن چنین دوستانی مگر می شود احساس خوشبختی نکند،مگر دلخوشی بهتر از این هم سراغ  دارید؟این دومین دوستیست که به خاطر درخواست من به وبلاگش جانی تازه می بخشد.

 

+ نوشته شده در  جمعه چهارم آذر ۱۳۹۰ساعت 14:6  توسط توت فرنگي   |