سلام.جسته گریخته بعضی هاتون خبر داشتید که من یه مدتی دادگاه داشتم و این حرفها.زیاد واسه کسی توضیح ندادم که چی شده بود،لازم هم نبود که توضیح بودم.تقریبا فکر کنم حول و حوش 30 مرداد بود که توی یکی از همین جلسات دادگاه حکم زندانی بهم خورد و رفتم زندان،سابقه دار هم شدم،پرونده یه پرونده ادم ربایی بود،ادم ربایی که رئیس پاسگاه مرزی.یه کسی که خودش واسه خودش برو بیایی داره توی منطقه خودش.وقتی رفتم زندان فکر کردم فقط یه حکم بازداشت ساده است که می خوان تنبیه ام کنن،خودشون می دونن من که بی گناهم.چون بی گناه بودم،شاید بگید هر مجرمی رو میگیرن میگه من بی گناهم،ولی من نه من بی گناه بودم،من و چه به آدم ربایی،اونم وقتی که اتفاق توی شمال بیوفته و من تهران باشم.بدبختی من این بود که همون روزی که این قضیه میشه از گوشی من چند بار بچه برادرم به اون طرف زنگ می زنه،طرف از اقوام نزدکیمون هست،منم شمارش رو داشتم و اولین مخاطب گوشیم بود.هیچ چیزی نشده بود فقط چند ثانیه تلفن وصل بوده و تمام.بعد از دو ماه از اون اتفاق واسم احضاریه اومد و منم که اطمینان داشتم بی گناهم فوری خودمو معرفی کردم.قاضی یه جوان بیست و هفت هشت ساله بود.اصلا به حرفهام اهمیتی نداد و حکمش رو داد.رفتم زندان،اما خیالم راحت بود که بی گناهم،داداشم هم باهام بود،خیلی توی دادگاه سعی کرد که نفرستنم زندان،اما قاضی گوش نمی داد،بعدا معلوم شد دوست صمیمی شاکی من بوده.با خنده رفتم زندان.اما وقتی اونجا بودم و شنیدم پرونده های آدم ربایی 10 سال یا بیشتر حبس داره،دلم می لرزید،یخ می کردم.شب اول سخت گذشت.توی یه چهار دیواری،به خاطر گناه نکرده،فقط به خاطر یه مشت بدبینی های مزخرف که پشت سر هم ردیف میشد.روز بعدش روز ملاقات  نبود،اما اسمم رو خوندن،رفتم پشت شیشه،حس بدی بود،توی صروت داداش قاسم غمی موج می زد،بهش خندیدم . گفتم چیزی نیست میگذره داداشم،به من سخت نمی گذره.پرسیدم چی شد؟ گفت حسنی نمی خوام ته دلت رو خالی کنم اما واقعیت رو باید بدونی،یخ کردم،ترسیدم،نمی دونستم چی شده،گفت حسنی من اونقدری به خودم مطمئن بودم که فکر می کردم امروز آزادت می کنم،هر جا که تونستم رفتم،اما به این زودی نمی تونم بیارمت بیرون،باید صبر داشته باشی،ببین حسن می میارمت بیرون،قول میدم بهت،اما به این زودی نمیشه.گفتم چرا،گفت این یه پرونده در هم پیچیده است،یه پرونده که اصلا هیچ ربطی به تو نداره،اما...اما این پرونده خیلی وقته بازه،پرونده درگیری هایی بین خیلی از نظامی ها،و حالا این پرونده واسه بسته شدن یه قربانی می خواد،گفتم یعنی چی؟گفت حسن این ها با خودشون مشکلاتی دارن،کارشون به دادگاه های مقام بالا رسیده،واسه تبرئه شدن خودشون باید یه کسی توی این پرونده مجرم بشه،یه قربانی،این ها قبل اینکه تو دادگاهی بشی از دادستانی استان حکم گرفتن،حکم مجرم بودنت رو قبل از اینکه بیای دادگاه صادر کردن،گفتم مگه میشه،گفت آره  اونها این کار رو کردن،رو حکم دادستان استان هیچ حکمی نمیاد،هیچ حکمی.تو دادگاهی نشدی توی استان ولی حکم برات دادن.دستمون جایی بند نیست.یخ کردم یخ کردم یخ کردم.خشکم زد،داداشی گفت نگران نباش میارمت بیرون فقط به این زودی نمیشه.پرونده خیلی پیچیده است،ما هم کسی رو نداریم بی گناهیت ثابت بشه.اصلا این ها کاری ندارن تو گناه کار بودی یا نه،این ها واسه پرونده قربانی می خواستن،وقتی دیدن همون روز حادثه شماره تو هم افتاده،گفتن کی از این بهتر،کسی که شاکی می دونه کسی رو نداره تا بتونه خودش رو خلاص کنه.اما نه داداش غمت نباشه،من هستم،من آزادت می کنم،بعد این همه عمر دیگه اونقدری اعتبار دارم که بتونم داداشمو بیارم بیرون.گفتم راهش چیه من خلاص شم،گفت نمی دونم،دارم سعی می کنم،معلوم نیست به این زودی نتیجه بده،باید محکم باشی و صبر کنی،تحمل کن داداش اگرم نتونستم داداش حسین علی داره میاد،غمت نباشه،بدونن حسینعلی اومده این ورها آزادت می کنن،غمت نباشه،هیچی غمت نباشه..نمی دونم چرا اینجوری شد،ولی حالا که شده.نباید امیدمون رو از دست بدیم.محکم باش داداشی.گفتم از م چه خبر؟گفت خیلی بهت زنگ می زنه من گوشی رو خاموش کردم،فعلا کسی خبر دار نشه بهتره،بذار من تمرکز کنم،به وقتش که بیارمت بیرون به م هم بگو همه چیز رو،گفتم دلم برای صداش تنگ شده،خندید و گفت،نگران نباش میای بیرون ایشالا،برات چند تا کارت تلفن می فرستم،کار داشتی زنگ بزن.این جا هم حواست باشه با کسی حرف نزنی،بری خودت درد سر درست نکنی داداشم،باشه؟وقت ملاقات تموم شده،دلم می خواست یه دنیا حرف بزن با داداشم،بهش بگم چقدر سخته اینجا.بهش بگم چقدر زجرآوره بین یه مشت سیگاری و معتاد و دزد باشی،بین یه مشت ارازل که کاری جز سیگار کشیدن و مزخرف گفتن بلد نیستن،ماه رمضان بود،اما همه سیگار می کشیدن،من هم که یه آسمی خس خسو.مونده بودم اون وسط چیکار کنم.سخت بود،خیلی سخت،وقتی فکر می کردم و یادم می اومد گرفتار چه بلایی شدم داغون می شدم.رفتم زنگ بزنم به عزیزم،برنمی داشت،بدبختی این بود هر کسی روزی 3 دقیقه فقط وقت داشت زنگ بزنه.وقتی سه دقیقه می رفت باید منتظر می شدی تا فردا ساعت 1 بعد از ظهر.ساعت 1 تلفن ها باز می شد.باز هم فقط 3 دقیقه وقت داشتی.چند روز پشت سر هم به "م" عزیزم زنگ زدم تا برداشت،حرف زدم و بهش گفتم نگران من نباش.گوشیم خاموشه ولی من زندانم،تا چند روز دیگه آزاد میشم.وسط حرفهامون یهو تلفن رو پسره قطع کرد،فهمیدم سه دقیه ام تموم شد.اه چقدر بد بود.سخت بود.یه روز دیگه به داداش حسنعلی زنگ زدم،سلام که کردم فوری گفت چطوری مرد؟گفتم خوبم،گفت داداشی غصه نخور یه چند روزی رفتی اون تو واسه تنوع میارمت بیرون،هیچی نگفتم،گفت این حکم و قاضی و این ها رو ولش کن،شده باشه زندون رو خراب کنم،میارمت بیرون،حرفهاش دلگرمم می کرد.قرنطینه 4 تا سالن داشت،یه سالن مال نوجون ها تا 18 سال،یه سالن مهریه و این چیزها،یه سالن مواد،یه سالن هم که من بودم،قتل و آدم ربایی و ضرب و شتم.کارم شده بود برم و روی تخت بخوابم و خاطراتم رو مرور کنم.هر روز صداش توی گوشم بود.حرفهای قشنگش.یاد مادرم می افتادم اشکام می اومد.واسه تک تک بچه های نت دعا می کردم.هر کاری می کردم روزم بگذره نمیشد.سخت بود جایی که هیچ کسی رو نشناسی و هیچ کسی هم هم فکرت نباشه.یه مشت لات که جز حرفهای سکسی زدن بلد نبودن.از بس بهشون فشار می اومد اون تو صبح تا شب داستان های سکسی واسه هم تعریف می کردن و می خندیدن.خلافهاشون رو تعریف می کردن.اما من چی؟ اون وسط چی می تونستم بگم؟چ چه خاطره ای از خلاف کاری هام داشتم براشون تعریف کنم؟ من کسی که لب به سیگار نزده تا این سن،اون وسط چه حرفی واسه گفتن داشت.حرف نمی زدم،گوش هم نمی کردم،اما وقتی بودم کنارشون،صداشون می اومد،از سر اجبار می شنیدم چی میگن.از تک تک حرفهاشون متنفر بودم،بدم می اومد.زجر می کشیدم اون وسط.هیچ هم صحبتی نبود که حرف منو بفهمه یا حرفی بزنه که من بفهمم.روزها می گذشت،خیلی سخت و دیر.هر روزش 10 روز بود برام.نه من بچه نبودم که از زندانی شدن بترسم یا از زندگی تا امید شم،اما وقتی شنیدم پرونده ام چه خبره دیگه داغون شدم.بدترین این بود که بین ادمهایی بودم که اصلا از جنس من نبودن.آدم هایی که تفریحشون فحش دادن ناموس های همدیگه بود.شب ها خوابم نمی برد،همش تو فکر بیرون بودم،تو فکر یه عزیزی که چشم انتظارمه،تو فکر مادرم که بهش نگفته بودن من کجام،به فکر زن داداشم که داداش گفت از وقتی تو رفتی خون گریه می کنه،تو فکر کسی که اگه دوستم داشت و اگه حرف نمی زدم باهاش غصه اش می گرفت.به فکر داداشم که بغضش رو مخفی می کرد تا من دلم نلرزه.تو فکر شاگردهام،تو فکر بچه های مجازی اینترنت که اگه ببین من نیستم دلشون هزار راه میره فکرشون،به فکر کسایی از بچه های نت که می دونستن من مریضم و هر لحظه ممکنه اتفاقی برام بیوفته.فکر تک تک این چیزها و این ادم ها داغونم می کرد.اما چه می شد کرد،من اونجا بودم،پشت دیوارهای بزرگ که دستم به هیچ جایی نمی رسید جز یه تلفن که روزی سه دقیقه حق داشتی ازش استفاده کنی.
شنبه گذشت،یک شنبه گذشت،دیگه داداش نیومد،تا چهار شنبه که نوبت ملاقات فقط زن ها حق داشتن بیان ملاقات،وقتی اسمم رو خوندن جون گرفتم،بدو دبو رفتم اتاق ملاقات،پشت شیشه های لعنتی،آبجی بود،سلام کردم،بغضم گرفته بود.شروع کردیم به حرف زدن،بهم امید می داد،می گفت داداش نگران نباش ،همه چی درست میشه،فقط باید صبور باشی،فعلا نمیشه واسه پرونده کاری کرد،یخ کردم،گفتم یعنی بازم باید بمونم،گفت چاره ای نیست داداش،گفتم حکمم؟ حکمم چیه؟من بازداشت موقتم یا زندانی؟گفت موقتی،نترس داداش،خبرش به همه جا رسیده،من نمی خواستیم کسی بدونه،اما خبرش همه جا رسیده ، فعلا پرونده ات پر سر و صدا شده،معلوم نیست چی بشه.اما فقط چند روزی صبر کن همه چی درست میشه.قاسم گفت میارمت ییرون نگران نباش.خیلی حرف زدیم.اما لحظه به لحظه یخ می کردم از حرفها.
غروب چهارشنبه دیدم اسممو خوندن،اسم منو و خیلی های دیگه رو،خوندن و گفتن قراره ببرنشون بند،بند جایی بود که زندانی هایی که براشون حکم از 5 سال به بالا بود می بردن،بهش می گفتن اندرزگاه یک،اندرزگاه دو مال زن ها بود،اندرزگاه 3 هم مال کسایی که حکمشون کمه مثلا زیر دو سال و این حرفها.این چیزها رو روزی ده بار شنیده بودم از زبون زندونی ها.می گفتن بند جای خطرناکیه،اکثرا حکمشون 10 سال و بیست ساله.ترسیدم،ولی خوب چه می شد کرد،باید می رفتم،مجبور بودم.تازه داشتم به بچه های قرنطینه عادت می کردم،لاقل به همون ادم هاش.ولی بردن دیگه.غروب بود،رفتیم بند،هیچ کدوم از اونهایی که توی قرنطینه بودم با من نبودن،چند تایی بودن بردنشون سالن دیگه ای.وقتی وارد بند شدم یه لحظه کپ کردم.یکی رو دیدم تموم صورتش پر از زخم بود،یه هیولای واقعی،تموم بدنم لرزید،خیلی قیافه بدی داشت.شکل اون زیاد بودن.خیلی ترسیدم.آخه من کسی که تو عمرش این جور جاها نبوده،وای،حالم بد می شد. چاره چی بود،باید می موندم.وکیل بند گفت برو فلان اتاق رفتم.اتاقش 20 تا تخت داشت و زندونی هاش 40 تا بودن.راستی قرنطینه رو نگفتم وضعش چجوری بود،یه سالنی که ما بودیم 40 تا تخت داشت ولی امارمون 194 تا بود،شما فکر کن چی میشه.به زور کنار هم می خوابیدیم.موقع خواب سرت رو یه ذره تکون می دادی م یخوردی به بغلی.تو بند رفتم یه گوشه اتاق نشستم و کز کردم.بدبختی این بود هر کسی تازه می اومد تک تکشون سین جینش می کردن،اسمت چیه،اهل کجایی،جرمت چیه،حکمت چیه،چرا خلاف کردی،قاضی پرونده ات کیه،چندمین خلافته،و هزار تا سوال دیگه که اگه جواب ندی بهشون بر می خوره و اذیتت می کنن،کسی هم نیست اعتراض کنی.مجبور بودم حرف بزنم و بگم.شب اول بند هم خیلی سخت بود،می ترسیدم برم سرویس بهداشتی،قرنطینه زندانبان داشت که همیشه تا صبح توی سالن ها می چرخید،ولی توی بند کسی نبود،شنیده بودم توی بند خیلی چیزها اتفاق می افته،شنیده بودم توی بند به کسایی که تازه واردن و قیافه اشون هم به بچه ها می خوره،تجاوز میشه.قرنطینه که بودم خیلی ها بهم گفتن ،گفتن حواست رو جمع کن تو قیافت به خلاف نمی خوره،هیچ خالکوبی رو بدنت نداری،حواست رو جمع کن کسی بهت تجاوز نکنه،یاداوری این حرفها تنم رو می لرزوند،تیکه تیکه می شدم از درد.مدام توی دلم با خدا حرف می زدم،مدام می گفتم خدا چرا من اینجام،چرا من باید ثانیه به ثانیه بلرزم از ترس.می گفتم خدا خودت که می دونی تا این لحظه زندگیم دست به دختری نزدم،بارها و بارها دوستام بهم گفتن بیا بریم فلان جا،فلان دختر رو اوردیم بیا تا صبح خوش باشیم،تو هم یه فیضی ببر،اما نرفتم،خودت شاهدی خدا که نرفتم،جا نماز اب نمی کشم،اما منم تفکر خودم رو دارم،تفکر من اینه که دلم می خواد وقتی با دختری برم زیر یه سقف من فقط و فقط مال اون باشم،یعنی قبل اون به هیچ کسی دست نزده باشم،خودت می دونی بارها و بارها موقعیتش بود و من نرفتم،کاری نکردم،بارها و بارها هم اتاقی هام خلاف می کردن و می اوردن خونه،من یک قدم هم نرفتم اون سمت،خدا من می ترسم،خدا من نمی خوام کسی بهم تجاوز کنه،نمی خوام خدا.خیلی درد داشت،وسط یه مشت غول باشی که همشون از سر و شکلشون خلاف می باره،وای بند خیلی وحشتناک بود.سرویس هاش آخر سالن بود،یه جای ترسناک،وقت اذان شد،دلو زدم به دریا و رفتم وضو گرفتم،رفتم نماز خونه.توی نمازخونه بعد نماز یه نفر صدام کرد،یه چیزهایی پرسید،با دوستش هم حرف می زد،از حرفهشون معلوم بود چششون منو گرفته،قشنگ از حرفهاشون معلوم بود که نقشه دارن واسم،اما وقتی فهمیدن من مال سالن اونها نیستم دیگه چیزی نگفتن،تازه گفتن بهتره با وکیل بند حرف بزنیم بیاریمش سالن خودمون.چیزی نگفتم و رفتم.رفتم اتاق تا بخوابم.کدوم خواب؟ تا صبح بیدار بودم.همش توی فکر بیرون بودم،خودم رو سرگم می کردم تا شب گذره رو صبح بشه.سحر واسه سحری خوردن بقیه بیدار شدن،من که بیدار بودم،خوابم نبرده بود.شب سختی بود.خیلی سخت.پنجشنبه شد،صبح پنجشنبه با یکی از هم اتاقی هام هم صحبت شدم،به نظر ادم خوبی بود،با هم حرف زدیم.رفتیم تو هواخوری حرف بزنیم.یکی از همون هیکلی ها بود،اما خیلی خوشتیپ بود،حرف زدنش معلوم بود ادم خوبیه.شروع کردیم به صبحت و از خودم براش گفتم.بهم دلداری می داد،مرد خوبی بود،آخر صحبت هام از ترسم گفتم،خندید،گفت نترس پسرم،تو از امروز میشی هم خرج من،من و 4 تا از بچه های اتاق هم خرجیم،تو هم بیا پیش من.از چیزی هم نترس.تو عین پسرمی کسی جرات نمی کنه بهت چپ نگاه کنه.وقتی فهمید شغلم تدریسه خوشش اومد،گفت منم دخترم تدریس می کنه.گفت نترس چیزی نمیشه.بیا بریم تو اتاق.رفتیم.یه ذره خیالم راحت بود اما نه کاملا بازم می ترسیدم.اونجا دعوا زیاد میشد.یهو میدیدی سر و صدا شد وقتی می رفتیم می دیدم یکی رو زدن لت و پارش کردن و رفتن.زندونی ها با هم دعوا می کردن.مخم سوت می کشید.حالا این ها همه یه طرف ترس آگاهی رفتن یه طرف،هر روز تعدای رو می آوردن که میگفتن بردن آگاهی واسه اعتراف گرفتن،یکی کتفش در رفته بود،یکی فلج شده بود.خیلی وضع افتضاحی بود.می ترسیدم.می گفتن اونقدر می زنن تا به کار نکرده اعتراف کنی.می گفتن اونقدر می زنن تا بهت ثابت کنن و زیر اعترافت رو امضا کنی بعدشم دیگه ده سال حبس.آدم ربایی جرم کمی نبود.سنگین بود این چیزها برام.فکرش منو می شکست.داغونم می کرد.تا اینکه یکشنبه داداش اومد ملاقات،حرف زدیم.گفت پیگیر کارت هستم،خیلی های دیگه هم پیگیرن،قاضی کم آورده،نمی تونه ادامه بده،به همین زودی آزاد میشی اما قبل می برنت اگاهی واسه تحقیقات،ترسیدم،گفتم اگاهی که میگن اینجوریه،گفت نترس،من با رئیس اگاهی حرف زدم کسی کاریت نداره.هیچ اعترافی هم قرار نیست ازت بگیرن.فقط می برن واسه تحقیقات.یخ می کردم بازم.نمی دونستم چجوری روزهام می گذره.بدتر و بدتر می شد.کم کم داشتم روانی می شدم.هر جا می رفتم یه مدل آزارم می داد.توی اتاق حرفهای مزخرفشون نمی ذاشتم بخوابم،حرفهایی که با هم می زدن،همش سکس،سکس،سکس اه....می رفتم توی هواخوری،بوی گند سیگار خفه ام می کرد،نماز خونه هم فقط ساعات نماز باز بود و بقیه وقتها نمی شد بری.رفتم که حموم کنم دیدم طرف نشسته داره خودارض*ایی می کنه.اه حالم به هم می خورد.متنفر می شدم از آدمها.یعنی آدم ها اینقدر کثیفن و  من نمی دونستم.کم آورده بودم.روانی شده بودم.اما مجبور بودم بسازم.تا اینکه دوشنبه اسممو خوندن،رفتم،یه نفر رو فرستاده بودن منو ببره آگاهی،رفتم آگاهی یه کم سین جین کرد،فرستاد منو توی بازداشتگاه.باز زندون لااقل روزه می گرفتم افطار درست درمون داشت،اینجا دو تیکه پنیر بهم داد و افطار کردم.البته بعدش داداش واسم غذا آورد.شبش توی آگاهی نگه داشتنم،تا صبح با دستبند بودم،زجر بود،هر جوری می خواستم استراحت کنم دستبند به دستام فشار می آورد،فقط واسه نماز یه لحظه دستام رو باز کرد.وای شب سختی بود.بعد از ظهر ساعت 3 و نیم به قید ضمانت آزاد شدم.یه نفس راحتی کشیدم.
ادامه دارد....

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم آذر ۱۳۹۰ساعت 12:11  توسط توت فرنگي   |