اول نوشت:معذرت از بچه های کوچه ها.من پست مشترک رو فردا می ذارم.
حکایت:
آورده اند شیخ توت فرنگی خرقانی از عارفان بلاگستان روزی از روزها به واسطه تلخ کامی های روزگار در منزل ابوی خود در حال نبشتن شعری بود بس طویل در وصف خداوندگار.برادر وی هر چه هنر در دستان خود داشت را برای شیخ هویدا نمود تا بلکه گشایشی در کار آید و لبخندی بر لبهای شیخ مهر شود اما شیخ شادمان نگشت که هیچ برادر وی نیز به همان حال افسردگی شیخ دچار شد.شیخ فرمود :من مست و تو دیوانه/ما را که برد خانه
روزها بگذشت،تنی چند از مریدان شیخ گرد هم جمع امدند و جملگی خواستار یافتن چاره ای برای شیخ شدند.
چاره جستن مریدان همانا و فزون شدن درماندگی شان همانا.باری یک به یک مریدان از این امر نا امید گشتند.تا اینکه یکی از مریدان بانگ برداشت که چه نشسته اید،چاره درد شیخ نزد مولانا شمس مازندرانی می باشد و بس.اینگونه گشت که مریدان آهنگ منزل مولانا کردند.
باز پرسید از مریدان حال شیخ/باز گفتندش همه احوال شیخ
با مریدان گفت ای تر دامنان/در وفاداری نه مردان نه زنان
گر شما بودید یار شیخ خویش/یاری او را چه نگرفتید پیش
شرمتان باد آخر این یاری بود ؟/ حق گزاری و وفاداری بود ؟
جمله گفتند آنچه گفتی بیش از این/بارها گفتیم با او پیش از این
عزم آن کردیم تا با او به هم/هم نفس باشیم در شادی و غم
مولانا اندکی خاموش گشت تا چاره ای بیاندیشد.بعد از کمی درنگ سخن برآورد که ای مریدان ،گر شما در پی درمان درد شیخ خویش می گردید شاد باشید که چاره وی را یافتم.چندی پیش از دوستان شیخ ، احوالش را جویا شدم،گفتند که چند روزیست که ماه نو گشته اما شیخ را درهم و دیناری نیست از برای خراج شارج اینترنت خویش،لیک شما که مریدان وی می باشید درنگ نکنید و به منزلهای خویش شتافته و در پی گرد اوری درهم از برای شیخ باشید.من نیز شما را ملازمت کرده،افتد که عازم اقلیم پارسیان شویم و سپس به منزلگه ملای پارسی خداوندگار اینترنت پارس انلاین شتافته و دست به دامن وی،اتصال اینترنت شیخ توت فرنگی را خواستار شویم.خبر اتصال اینترنت شیخ زبان به زبان گشت و فصل آخر به سمع شیخ رسید.شیخ بسی شادمان گشه و از پی روشن کردن رایانه خود برآمد بلکه فرجی افتد و از این حال برون گردد،شیخ پس از بالا آمدن ویندوز به سراغ دربار فایرفاکس شتافت و وبگاه خویش را باز نمود.چندی در اقلیم وبگاه های بروز شده گذر همی نمود تا چمشانش بر نام مدرنعلی خان روشن گشته،فی الفور به آن وبگاه مراجعت نمود.مدرنعلی خان در نبشته ای از اهالی بلاگستان دعوت همی کرده و خواستار این امر شده بود که ای اهل بلاگستان تصاویری از دوران طفولیت خویش را بر مردم آشکار کنید.شیخ نیز مشتاق این کار امد.به گالری تصاویر خود مراجعت و عکسی را گزینش و در همان وقت و تاریخ تصویر وی را بر وبگاه خود حک نمود،بعد از آن به یکی از وبگاه های دیگر مراجعت و کامنتی بس طنز آمیز بر صفحه کامنت دانی او بگذاشت.شب بگذشت و صبح پدید امد...شیخ خشنود و شادان به وبگاه خود مراجعت نمود و مشاهدت کرد که شخصی "رستاک" نام بر عکس وی نظراتی بس فیلسوفانه نگاشته،شیخ از مشاهده این کامنت بسی خوشحال گشت و با خدای خود به راز و نیاز نشست که بار تعالی شکرت که اینترنت ما وصل شدندی و ما هی برای خشنودی حال خود به اینترنت کانکت شدندی،شکر.
+سند آن نبشته رستاک !
در ان روز بین شیخ توت فرنگی و رستاک سخنانی بس دل انگیز رد و بد گشت.شیخ این نکته دریففت که رستاک فردی گشاده روی می باشد و در معرفت و رندی کسی به مشابهتش یافت می نشود.بعد از آن تاریخ شیخ توت فرنگی که خود مریدان بس عالم و فرهیخته دارا بود ، خود مرید رستاک گشته و به مسلک وی روی اورد.
شیخ از برای این آغاز دوستی شعری کتابت نمود بدین گونه:
گر بر سر چشم ما نشینی / بارت بکشم که نازنینی .
روزها گذشت،شیخ و رستاک همچنان با هم عطوفت داشته و بین شان رشته دوستی محکمی همی باشد ، که حتی بعضی ها روایت کرده اند که در اقلیم های مختلف گاهی مردمان به این دوستی ها رشک می ورزند.
+++ واهههه خسته شدم ! فردا 26 آذر تولدت مبارک رستاک.سعی کردم متن خوبی بنویسم ولی نمی دونم چقدر موفق بودم.خوب به این سبک نوشتن خیلی سخته و هر کسی نمی تونه مثل تو بنویسه.
+کادوی من : دبلیو دبلیو دبلیو نقطه رستاک نقطه این ! :دی
+
نوشته شده در جمعه بیست و پنجم آذر ۱۳۹۰ساعت 20:32 توسط توت فرنگي
|