یه تیکه سیمان از دیوار می کَند،می ذاشت لای یه کاغذ و از دیوار 7-8 متری پرتش می کرد اون طرف

چند دقیقه به آسمون چشم می دوخت و منتظر می شد

یه نفر از اون طرف دوباره پرتش می کرد این طرف ، این بار توش همراه سنگ یه ته سیگار روشن هم بود 

+از  خاطرات زندان

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم بهمن ۱۳۹۰ساعت 20:23  توسط توت فرنگي   |