قرار بود که جایی نرم،ساعت حدود 11 بود که گوشیم زنگ خورد،برداشتم زن داداشم بود احوالم رو پرسید و بعد گفت که کجایی؟ گفتم خونه،گفت که بیا پیایین،( کلی تعجب کردم آخه اونها که شمال بودن بعد الان میگه بیا پایین!!! ) رفتم پشت پنجره دیدم که اِ زنداداش پایین بعد گفت که امادشو بریم بیرون،پایین که رفتم سلام علیک کردیم،داداشم با خنده گفت حسنی من اگه اون کامپیوترت رو نشکستم!!!بعد فمیدم که بله پست وبم رو کسی خونده و به گوششون رسونده،اون وقت زنداداش هم داداش طفلی رو مجبور کرده بود که بیان و سیزده رو اینجا باشن،کلی ذوق کردم،یه لحظه با خودم گفتم خوشبخت ترین آدمم من با این خانواده خوبی که دارم.بعدش رفتیم بیرون همه جا شلوغ بود،زنداداش گفت بریم سمت روستاها بالاخره یه جای خوب گیر میاد،رفتیم و رفتیم تا یه جای خلوت و خیلی دنج گیر آوردیماز اون طرف هم دوستای زن داداشم با خانواده هاشون اومدن حسابی شلوغ شد،کلی خوش گذشت،جای همتون خالی،البته اینم بگم که رودخونه ای چیزی نداشت! آخه توی منطقه کویری رودخونه اش کجا بود؟؟! ولی خوش گذشت،کلی وسطی بازی کردیم،اون وقت موقع گره زدن سبزه کلی سبزه به نیت بچه ها گره زدم که اخرش خودم هم خسته شدم و امارشون از دستم در رفت،حسابی یاد همه بودیمD:

+ یاسمین در حال گره زدن به نیت شما مجرد های محترم !

+ وقتی عکاس توی سبزه زار ها می افتد !

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم فروردین ۱۳۹۱ساعت 22:14  توسط توت فرنگي   |