کنگره رفتن رستاک منو یاد یه خاطره انداخت.

یه روز تو بوتیک داداش بودم که یه خانواده اومدن برای خرید،یه چند لحظه ای بودن بعد شروع کرد به حرف زدن و پرسیدن از من که دیدم بعلههه این خانواده پاکستانی هستند،پدر خانواده یه چیزهایی می گفت منم که بلد نبودم همینجوری هاج و واج مونده بودم،طرف که دید حرفهاش رو نمی فهمم بهم گفت:اردو جنتاهه؟،سرمو به نشانه نه تکون دادم،کل خانواده هی می خندیدن،بعد چشمشون هم عجیب گرفته بود و اصرار داشتن خرید کنن،بعد این وسط یه مشتری دیگه اومد که بلوچ بود،شروع کردم باهاش حرف زدن که یهو دیدم پدر خانواده داره بال بال میزنه دقت که کردم فهمیدم که بلوچی می فهمه، کلی ذوق کردم،اما بیشتر که دقت کردم دیدم می فهمه ولی نمی تونه حرف بزنه،بعد من هر چی بلوچی حرف می زنم اون جوابم رو به اردو میده،بعد بقیه خانواده هم همش می خندیدن به ما دو تا که نمی تونیم به راهی جاده ای اتوبانی چیزی برای ارتباط با هم پیدا کنیم و درست درمون حرف بزنیم،بعد یه دفعه دیدم دختر خانواده که خیلی هم کوشولو بود ازم پرسید انگلیسی بلدی؟بعد خو من با همون بلوچی هش گفتم که یه چیزهایی می فهمم،بعد دیدم عینهو بلبل شروع کرد به انگلیسی حرف زدن،خو اینجای ماجرا بود که یه کم خیالم راحت شد،اون انگلیسی حرف می زد و من جوابش رو به بلوچی می دادم.چند ساعتی موندن تو بوتیک و حسابی با هم حرف زدیم.

اون وقت دختره نامرد این وسط هر ده دقیقه یه بار می پرسید که واقعا شما نمی تونی انگلیسی حرف بزنی؟ منم می گفتم نه خو نمی تونم.

آخرش ازم پرسید مگه تو مدرسه بهتون انگلیسی یاد نمیدن؟درس انگلیسی ندارید ؟بعد ایتجا بود که فهمیدم این دختره که 13 سالش هم بود انگلیسی حرف زدن رو توی مدرسه یاد گرفته،یعنی همونطور که به ما توی مدرسه یاد میدن و هیچی یاد نمی گیریم،به اینا یاد میدن و همشون هم خیلی قشنگ یاد می گیرین! یه همچو نظام آموزشی داریم ما ! والا ! 

-دیشب داداش زنگ زد که به سرش زده زن بگیره،بعد گفتم خو مبارکه،گفت خو زنگ زدم بهت بگم یه دختره رو دیدم می خوام بیایی تو هم ببینیش ببینم نظرت چیه ؟ گفتم تو می خوای زن بگیری چرا من ببینم؟گفت خو نظر تو تو مهمه برام،باید ببینیش آشنا بشی بعد نظرت رو بگی،اون وقت من اون لحظه تو فضا بودم!

+ نوشته شده در  شنبه نهم اردیبهشت ۱۳۹۱ساعت 20:52  توسط توت فرنگي   |