کله صبح بیدار شدم،رفتم یه کم پیاده روی،بعد یه چند تا سگ عزیز و دوست داشتنی هم حسابی بهم حال دادند و افتادن دنبالم ! فکر کنم دیدن که من زیاد ورزش و نرمش کردنم خوب نیست خواستند بهم کمک کنن در امر دویدن گویا ! از همین جا ازشون کمال تشکر رو دارم فقط به این عزیزان دل بگم که یه نفری هم میشه یه آدم رو دنبال کرد حالا چه کاریه سه تایی دنبال کنید ؟ سکته داددی منو !!!
آماده شدم و راه افتادم برم نمایشگاه،اون وقت چون من کلا رو مود شانس بودم امروز،راننده هم از همون لحظه اول که نشستم تا اون لحظه اخر از مزایایی مجردی حرف زد و از متاهلی بد گفت !بعد هی هم وسط حرفهاش ازم می پرسید تصمیم به ازدواج که نگرفتی؟من می گفتم نه هنوز خیلی زوده! بعد این سوال رو یه 4-5 باری فکر کنم پرسید،کلا من هم که عادت همیشه ام هست اصلا تو تاکسی زیاد حرف نمی زنم چون اگه حرف بزنی دیگه کلا همه جو گیر میشن! حتی بارها مشاهده کردم که رئیس جمهور رو هم عزل کردن و یه جدید رو روی کاراوردن،توی همین تاکسی ها D:
رسیدم مترو،همون اول صبح حسابی شلوغ بود! مترو بهشتی پیاده شدمرفتم به سمت قرار :دی اونم چه قراری،فقط دبیر عزیز بود.یه چند دقیقه ای حرف زدیم بعد یوهویی یه ماشین اون ور خیابون واستاد بعد دیدم داره داد میزنه ! گفتم استغفر الله داره فحش میده ما رو :دی میترای عزیز بود بعد رفت که دور بزنه از بس ترافیک بود و نشد که دور بزنه کلا دیگه نشد که برگرده ! باز خوب شد کلی برای هم دست تکون دادیم.توی همین حین که متتظر میترا بودیم نویسنده وبلاگ خاطره ها که عزیز من هم هست اومد،کلی خوشحال شدیم از دیدنش.من که حسابی خوشحال شدم.
کلا استقبال این بار بچه ها بی نظیر بود ! از بس اومده بودن من نمی تونستم بشمرم D:
بعد از هم جدا شدیم،من طبق قرار قبلی که با دکتر مهدی موسوی عزیز گذاشته بودم رفتم غرفه انتشارات فصل پنجم،دکتر نیومده بوده،یه کم منتظر شدم بعد اومد یه سلام علیکی کردیم از بس شلوغ شد غرفه اصلا نمی شد که حرف بزنیم،گفتم دکتر این همه کتاب رو باید امضا کنی کارت در اومده ! خندید و گفت باید مهر درست کنم D: .توی چند ساعتی که بود حسابی کتابش فروش رفت،کتابی که خیلی ها حتی نمی دونستن اصن درباره چی هست و فقط و فقط به خاطر معروفیتدکتر موسوی می خریدن و می دادن امضا کنه،اینکه فروش رفت خوبه ولی کاش...کاش ایرانی ها با ادبیات بیشتر انس بگیرن.بعدش هم فاطمه اختصاری عزیز اومد اما دیگه حسابی غرفه فصل پنجم شلوغ شده بود.
+ گاهی وقتها بعضی چیزها باعث می شود حس
کنی سر بار هستی، مثلا وقتی از وقت کار خودت می زنی برای دوستانت وقت می
ذاری و براشون کاری انجام می دی،اما وقتی ازشون چیزی می خوای و برای حرفت
ارزشی قائل نیستن !چیز خاصی نخواستم فقط خواستم ببینمتون،دلم پکید از تنهایی ! همین ! اما ....