بعدازظهر پاییزی،توی تاکسی،حوصله سر رفته ی من و اعصاب همیشه خورد راننده که از زن و زمین و زمان گله مند است و معلوم نیست باز دیشب سر چه چیزی با همسرش دعوا کرده که حالا رانندگی می کند و پرحرفی که از من به شما نصیحت هیچ وقت به زن هایتان رو ندهید،اگر بدهید سوارتان می شوند،مدام حرف می زد و سعی می کرد من را هم به حرف بیاورد اما من فقط لبخند می زدم،حسابی حوصله ام سر رفته بود و کلافه بودم،رفتم سراغ گوشی و برای بچه مسلمون یک تک بیتی از ضیایی فارسی فرستادم !

-زاهد از گوشه ی منبر چه زنی این همه لاف / آنکه پیش از تو قدم زد به سرش نجار است

بداهه برایم نوشت :

--وانکه زیبنده آن سنگ لحد شد خط او / نه خط و خالِ بتُ تیشه ی آن حجار است 

من هم بداهه برایش نوشتم :

-این خط و خال که اندر رخ من می بینی/همه از حرم نگاه مه آن دلدار است - مه منظورم همون چشم هست،دیگه ببخشید باید وزن ور جور می کردم :d

وقتی دید گرفتار وزن شدم و به سختی جور کردم نوشت :

--وزن و حجمیست به دل کو به غزل راه نیافت / آنکه درگیر چنین قافیه شد بیکار است

برایش نوشتم :

- تو زدی قافیه را زود ، و من فهمیدم / آنکه در شعر شده همره من استاد است

نوشت :

-- ز چنین نام که بر همره خود بنهادی / دل فغان دارد از آن داد که پُر بیداد است

نوشتم :

-چه کنم دوست سخن را دل من گفت نه من / شاید زان روز که دیده است تو را بیمار است  - بیمار منظور همون مجنون هست !:d

بعدش هم بچه مسلمون پیری را بهانه کرد و ادامه نداد !گوشی را گذاشتم توی جیبم،راننده هنوز حرف می زد و می گفت جوون که بودم همه دخترها خاطرخوام بودن،ولی من سادگی کردم و اینو گرفتم،حیف من که این همه براش کار می کنم،حیف من که زندگیم رو خرج این زن کردم و می کنم ! با خودم گفتم وقتی می بینم مرد ها نز زن هایشان و زن ها از شوهرهایشان گله دارند پس فرقی نمی کند تو با کدام دختر ازدواج کرده ای،با هر کسی ازداج می کردی یک روزی می رسید و این گلایه ها را داشتی،ریشه خیلی از مشکلات خودمان هستیم !
+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم مهر ۱۳۹۱ساعت 11:38  توسط توت فرنگي   |