همه چيز از آن شبي شروع شد كه حسين و محبوبه تا نيمه هاي شب بيرون ماندند،بعد حسين برگشته بود اما محبوبه از ترس به خانه اش نرفته بود و شب را بيرون مانده بود،صبح چند تا زن از اقوام محبوبه آمدند خانه ما كه دختر ما را كجا قايم كرده ايد ؟ اهل خانه ما هم از همه جا بي خبر كه دختر شما؟ما قايم كرده ايم ؟گفتند همه مي دانند حسين و محبوبه دوست بودند،محبوبه ديروز غروب رفته بيرون و هنوز نيامده ! حرف ها زبان به زبان شد تا به پدر رسيد،پدر هم همه چيز را از چشم مادر مي ديد،مي گفت«بايد الان بفهمم؟يك ساله حسين با اين دختره دوست شده،الان كه گندش در اومده بايد بفهمم؟» كم كم قضيه بالا گرفت و همه جا حرف از حسين و محبوبه بود.هر چه مي گفتيم مادر هم تقصيري ندارد،او هم خبر نداشته ،باور نمي كرد،همان شب اول با كلي عصبانيت شيشه ترشي را پرت كرد سمت مادر،بعدش هم بلند شد و شروع به كتك كاري،هر چيزي دم دست بود را توي سر و كله مادر خورد مي كرد،هر چه مي كردم جلويش را بگيرم نشد،من را هم مي زد،آخرش مادر تشنج كرد،تشنج اش با بقيه فرق داشت،يك هويي مي افتاد،خميازه مي كشيد،موهايش را مي گرفت و محكم مي كشيد،دست هايش كه مشت مي شد كسي نمي توانست باز كند،قدرتش از مرد ها هم بيشتر مي شد.چند دقيقه اي گذشت تا آرام شد.پدر خواب بود و من بيدار با چشم هاي پر خون.مي رفتم مدرسه و فكرم توي خانه جا مانده بود،دقيقه به دقيقه ساعت مچي كامپيوتري را كه عباس از بندر لنگه آورده بود را مي كردم تا ظهر شود،مي ترسيدم وسط روز هم پدر به خانه برگردد.،عباس سربازي بود و حسين كله شق هم حرف گوش نمي كرد،يك روز شنيدم حسين را چاقو زده اند،باور نكردم،نفهميدم چطور به خانه رسيدم،درست بود،عموي محبوبه به حسين گفته بود اگر جرات داري بيا فولان جا،اين هم با چند تا از رفيق هايش رفته بود،رفيق هايش تا ديده بودند دعوا جدي است كشيده بودند كنار،عموي محبوبه و دوستانش حسابي حسين را زده بودند،با زنجير،با مشت و لگد و آخر سر هم سه ضربه چاقو،دنيا روي سرمان خراب شده بود،گوشه گوشه حياط صداي گريه بود،همه منتظر بوديم كسي از بيمارستان بياييد و خبري از حسين بياورد،همه چيز درهم شده بود،يك طرف مردم تعصبي،يك طرف پسرهاي مغرور كه دعوا كردن و چاقو كشي ملاك برتري بود.شب خبر آوردند حسين حالش خوب است،چند روزي بايد استراحت كند،مادر تا آن موقع بارها و بارها تشنج كرد.پدر اما باز هم مادر را مقصر مي داسنت،مي گفت اگر شما قبلا چند ماه قبل به من مي گفتيد جلوي حسين را مي گرفتم،نه آبروي آن دختر مي رفت،نه حسين را چاقو مي زدند،و باز شروع مي شد همان كتك زدن ها و گريه كردند ها،يك وقت هايي روزي چند بار پدر عصباني مي شد و مادر طفلي را به باد كتك مي گرفت.روزها مي گذشت و اوضاع آرام نمي شد،طاقت ديدن اين چيزها را نداشتم،با ديدن گريه هاي مادر هزار بار مي مردم،توي اتاق نشسته بودم،همه چيز عجيب بود،من تنها بودم اما مدام جلوي چشمم آدم ها راه مي رفتند،به فكرم رسيد خودم با بكشم،اگر مي مردم همه چيز برايم تمام مي شد و ديگر نه گريه اي مي ديدم نه كتكي،نه چوبي كه بر سر زن بي دفاعي خورد مي شود،روز اول هر چه فكر كردم نشد،با خودم گفتم تا شب صبر كنم شايد همه چيز ارام شود،اما به محض امدن پدر به خانه همه چيز مثل قبل مي شد،روز شده بود،رفتم سراغ مرگ موش ها،توي خانه هميشه داشتيم،كليد كمد با نداشتم با پيچ گوشتي ها بازش كردم،توي يك چيزي قوطي شكل بود،بازش كردم،گذاشتم توي دستم نگاهش كردم،به سمت دهانم آوردم كه بخورم يك لحظه ديدم آبجي بزرگه ايستاده بود،مثل همان آدم هايي كه وقتي تنها بودم جلويم راه مي رفتند،همه چيز عجيب بود،درب حياط قفل بود،امكان نداشت كسي بتواند بياييد داخل و من نشنوم،ايستاده بود و نگاهم مي كرد،بي حرف،بي حركتي....حواسم پرت شد،پرت پرت،چند دقيقه اي من هم ساكت و بدون حركت بودم،يك لحظه يك چيزي انگاري منفجر بشود در درونم رخ داد و اشك هايم آمد،گريه كردم....قرص ها را گذاشتم توي كمد،يك پتو كشيدم روي صورتم و توي تاريكي گريه كردم.... گريه كردم ...