با نادر خداحافظي كردم،هوا سرد بود ،آنقدري كه دستهايمان را بيرون نياورديم تا براي خداحافظي دست بدهيم،رفتم توي حياط،جيمي از گوشه حياط دم تكان مي داد،بيچاره هر وقت من را مي ديد مي آمد و كمي بازي مي كرد، سرما جيمي را هم بي حوصله كرده بود
كمي تند تر رفتم سوي خانه،كتاب هايم را كه كه طبق معمول با كش به هم مي بستم تا از هم جدا نشود،گذاشتم توي راهرو،بند كفش هايم را باز مي كردم و روي دست هايم ها مي كردم
كتاب ها را گذاشتم زير بغل،شانه ام را زدم به درب هال و بازش كردم،مي خواستم با صداي بلند مادر را سلام بدهم كه ديدم با جهره اي كمي درهم كنار يخچال نشسته و تسبيح توي دستش مي چرخد
فكر كردم چون هوا سرد است مثل هميشه آسم اش باز اذيتش كرده ، اما نه انگاري خبرهايي بود،نزديك تر شدم،جرات پرسيدن نداشتم،فقط نگاهش كردم
با صداي ارام و مظلومانه اي گفت برو خونه عمت،امشب اونجا بمون،سريع برو ، تا حرفش تمام شد صداي پدر بلند شد : صد بار بهت گفت طرفداري اين پسرات رو نكنن،من هر چي رشته مي كنم تو پنبه مي كني،هزار بار بهت گفتم ول كن از اين خونه چن روزي برو بذار تا من اينا رو با روش خودم ادم كنم
تنم حسابي لرزيد،خواستم برگردم سمت حياط،كه پدر رسيد،اول نگاهم كرد،بعد گفت : ديروز بعد از ظهر گوسفندا رو كجا برده بودي بچروني؟ زبانم بند آمده بود،نمي شد حرف زد ، حسابي رنگ و رويم پريده بود
گفتم پشت رودخونه،سمت زمين هاي مختارزاده،تا اين را گفتم يكي خواباند زير گوشم و گفت چرا دروغ ميگي ؟ كمربند ر دور دستش مي پيچيدفگفت : خان محمد ديروز تو رو پشت خونه هاي زمانيان ديده،پسره احمق اونجا تمام آت آشغاله،تمام پلاستيكه،اونجا برده بودي كه چي بشه ؟ ها؟ و يكي ديگر خواباند توي صورتم ! بهت گفته بودم گوسفند پلاستيك بخوره نفله ميشه،نگفته بودم ، و يكي ديگر،گفتم من نبودم،گفتم كه من خيلي وقت است كه آن طرف ها نرفته ام! خان محمد حسابي پرش كرده بود.جرات حرف زدن نداشتم،مي دانستم هر حرفي كه براي دفاعم بزنم ضرباتش محكم تر مي شود،مثل هميشه....
گذاشتم تا هر چه دلش مي خواهد بگويد و هر چقدر دلش مي خواهد بزند،آخر سر هم گفت: يكي از گوسفند ها امروز به خودش مي پيچيد،چون از اون ور رفتي حتما پلاستيك خورده،برو گم شو نبينمت
در هال را هم بست،خودم را رساندن كنار حوض تا حون هاي لبم را آبي بزنم.انگاري بي حال بودم،دستم را به درخت انجير گرفتم و گوشه حياط را نگاه كردم ، جيمي را ديدم كه داشت برايم دم تكان مي داد
تكيه كردم به درخت انجير،شب تند تند داشت مي رفت،كم كم همسايه ها به خواب مي رفتند و لامپ هايشان را خاموش مي كردند.فقط گاه گاهي صداي پارس سگ ها تلنگري مي زد
چشمهايم را به زور باز نگه داشته بودم،خواب مي امد و مي رفت
رفتم توي انباري،همان جايي كه كاه ها را نگهداري مي كرديم ، روي يك كيسه نشستم،پر از خواب بودم كه دراز كشيدم و چشمها خودش بسته شده بود.
تعجب كردم،ماه نسا آن طرف تر از من روي يك كيسه نشسته بود و نگاهم مي كرد،گفت:چرا اون جا خوابيدي؟بيا كنار من بخواب گرمت كنم كوچولو ، نفهميدم چطور راه افتادم،اما ديدم كنارش هستم،دستهايش دور گردنم،چشمهايم بسته بود و مي گفتم :آبجي صبح يه كم زود تر بيدارم كني مشق هام رو ننوشتم،گفت:با بوس يا با پارچ آب يخ ؟....غرق شدم توي گرماي آغوشش،آن شب سرد برايم حسابي گردن شده بود،خيلي آرام بودم،آرامتر از وقتي كه روي تشك هاي پر از پنبه مي خوابيدم،خودم را اين ور كردمزير بدنم كي نا هموار بود و هي آزارم مي داد،خوب كه نگاه كردم صبح شده بود،از آن صبح هايي كه هواي روستا حسابي گرگ و ميش بود،،تنم درد نمي كرد،خستگي نداشتم،مگر مي شد شب را جايي گرم بخوابي و خسنگي بماند؟ آبجي گنارم نبود،گفتم شايد براي نماز كه رفته همانجا توي خانه مانده
از انباري بيرون امدم،با انگشت ها چشمهايم را نوازش مي كردم تا باز شود ...گوشه حياط جيمي را ديدم كه براي دم تكان مي داد.
+
نوشته شده در یکشنبه ششم اسفند ۱۳۹۱ساعت 22:27 توسط توت فرنگي
|