من شيفت بعد از ظهر بودم و داداش شيفت صبح ، صبح من گوسفند ها رو برده بودم
چرا ، بعد از ظهر كه قرار بود داداش گوسفند ها را ببرد پدد پيغام داده بود
كه امروز نوبت آب با ماست و من دست تنها هستم،يكي بيايد كمك،داداش هم رفته
بود
گوسفند ها را سپرده بود
دست كاظم پسر شيرعلي،از شانس بد همان روز چند تا موتوري آمده بودن سمت كاظم
و ترسانده بودنش،كاظم هم تنها بوده كاري از دستش بر نمي آمده،كلي هم
ترسيده بود،يكي از گوسفند هاي ما را دزديده بودند.يك گوسفند خيلي بزرگ كه
قيمتش هم زياد بود.براي ما كه دارايي مان همين ها بود از دست دادن يك
گوسفند خيلي بود ! خبر كمي بين همسايه ها پيچيد.قربانعلي مي گفت مي شود دزد
را پيدا كرد،گفتيم چطور؟گفت يك نفر در فولان شهر هست كه از اين كارها مي
كند،چند روز قبل نوه شيرمحمد را برده بودند،توي آينه ديده بود كه چطوري
ماشين پدرش را دزديده اند،اما صورت دزد را نديده !!!!مي گفت مي تواند توي
آينه نشان دهد كه چه كسي گوسفند را دزديده،فقط بايد پيشش بروي،يك بچه زير
14 سال هم ببري،آينه اش فقط به بچه ها نشان مي دهد ! كلي مثال زد و با
اطمينان توضيح داد كه مي تواند، پدر باور كرد و قرار شد برويم.
با ميني بوس رفتيم علي آباد،كمي هم پياده روي داشت تا به خانه طرف رسيديم.
توي
خانه اش پر از ادم بود ، يك دختر نشسته بود و سوال مي پرسيد ، پدر ماجرا
را مطرح كرد،يك ساعتي معطل شديم،نوبت به ما رسيد كه پيشش برويم،رفتيم،كمي
حرف زد،بعدش هم گفت كه امروز حالم موكل حالش خوب نيست،يك روز ديگر بياييد!
موكل منظورش جني بود كه با او دوست بود !!!!
چند روزي
گذشت،حسابي هوا باراني بود،رفتيم علي آباد،چند دقيقه اي بوديم تا دعاهايش
تمام شود،رفتيم پيشش تا حرف بزنيم،گفت امروز بارانيست،موكل رفته است دانه
هاي باران را بشمارد،تا موكل نباشد نمي توانم كاري كنم ، يك روز ديگر
رفتيم،گفت وفات است ، موكل عزادار است و نمي تواند كمك كند !
يك
روز ديگر رفتيم،گفتند برو توي آن اتاق تا آماده ات كنند،يك دختر خودكار به
دست كلي روي دست هايم متن هاي عربي و فارسي نوشت،ده دقيقه اي طول كشيد،همه
جاي دست هايم را پر از نوشته كرده بود ! نوبت رسيد و رفتم توي اتاق فرد
اصلي! آينه را ديدم،يك آينه كاملا معمولي كه رويش را سياه رنگ كرده
بود،مردي مسن بود،تقريبا بالاي 70،شروع كرد به خواندن يك چيزهايي به
عربي،لا به لاي حرف هايش اسم من و پدر را هم مي آورد،نيم ساعتي طول كشيد تا
خواند،بعد انگشتش را گذاشت روي آينه،گفت نگاه كن،مي بيني ان جدول را؟گفتم
نه ، گفت خوب نگاه كن دارد موتور سوار مي آيد به سمت گوسفند ها،مي
بيني،گفتم نه !باز شروه كرد به خواندن آن جمله هاي عربي اش،خواند و
خواند،باز شروع كرد به توضيح دادن كه نگاه كن من دارم توي آينه مي بينم،تو
هم بايد ببيني،مي بيني؟گفتم نه اين كه تغييري نكرده !! باز چند باري شروع
كرد به خواندن و من هيچ نديدم ! هي مي گفت نگاه كن من دارم مي بينم،پس چرا
تو نمي بيني؟گفتم چيزي نيست كه ببينم ! گفت اگر امكان دارد يك روز ديگر
بياييد !!!! كه ديگر نرفتيم... خودمانيم اوضاع مالي ملا خيلي خوب بود،هميشه
خانه اش شلوغ بود و آدم هايي كه براي باز شدن گره هايشان آمده بودند...
+ بي پولي يعني [
گوشيت]
خراب شه پول نداشته باشي درستش كني،رايتر سيستمت خراب شه پول نداشته باشي
بدي تعمير كنن،يا يه دست دوم بخري،رايتر اضافه نداريد ؟،رفتم [
دو تا ماهي] خريدم پول نداشتم تنگ بخرم براشون
+
نوشته شده در یکشنبه سیزدهم اسفند ۱۳۹۱ساعت 0:17 توسط توت فرنگي
|