نادر دوچرخه برادر بزرگش را آورده بود توي كوچه تا تمرين كنيم،چند تا سنگ بزرگ توي كوچه بود،يكي دوچرخه را نگه مي داشت و يكي ديگر مي رفت روي سنگ تا پاهايش به دوچرخه برسد و سوارش شود،بعد هول مي داديم و مراقب بوديم،گاهي در حد چند قدم كه مي رفت دوچرخه كج مي شد و مي افتاد،گاهي هم خوش شانسي بود و كمي راه مي رفت و كلي دل ادم به ذوق مي امد ،نوبت داوود شده بود تا سوار شود كه صداي شاه بي بي خانوم از پنجره آمد و داد مي زد "مگه شما خواب نداريد سر ظهري پشت پنجره مردم سر و صدا مي كنيد؟"دوچرخه را برداشتم تا برويم آن طرف تر،چشمم به مردي افتاد كه داشت مي آمد توي كوچه،غريبه بود،كمي منتظر شديم تا نزديك شود،مردي با ريش بلند و قيافه ي ژوليده و يك كت خاكستري رنگ درب و داغون،چند تا كتاب توي يك دستش،يك كيف هم روي دوشش،نگاهمان ميخ كوب شده بود روي آن مرد و رفتارش،شاه بي بي خانوم آرام از پنجره گفت:دعا نويس است،قبلا هم آمده بود اينجا،براي عروس بيگم خياط هم اين بود كه دعا نوشت و بچه دار شد !!
جلوي بعضي خانه ها مكث مي كرد،در مي زد و يك چيزهايي مي گفت،ما هم هي نگاهش مي كرديم
رسيد به خانه معصومه خانوم،كمي حرف زد،ديديم بعد از چند دقيقه اي رفت توي حياط،نادر مي گفت برويم پشت ديوار ببينيم چه مي گويند؟ گفتم به ما چه اصلا ! دوچرخه را بگير نوبت من است ، سرگم بازي مان شديم،بعد از چند دقيقه اي كه فكر كنم از بيست دقيقه بيشتر مي شد آن مرد ژوليده بيرون آمد،به جاي اينكه طبق معمول به سمت آخر كوچه برود برگشت و به سمت جاده اصلي آمد،اين بار تند تند مي رفت،درب هيچ خانه اي را هم نزد.
بازي مان تمام شد و رفتيم خانه هايمان
كنار حوض نشسته بودم و داشتم پاهايم را آب مي زدم،دمپايي هايم را پوشيم تا به سمت خانه بروم كه از توي كوچه سر و صدايي بلند شد،بي حوصله بودم نرفتم ببينم چه خبر است،اما ديدم هي بيشر و بيشتر مي شد،رفتم سمت درب حياط،در را باز كردم،ديدم معصومه خانوم دارد داد و بيداد مي كند و به سمت خيابان اصلي روستا مي دود،زن ها دورش جمع شده بودند و حرف مي زدند،مي گفت"طلاهام رو برد،طلاهام نيست،اگه عبدالله بفهمه منو مي كشه،اي خدا"،رفتم نزديكشان،نفس نفس مي زد و مي گفت"طلاهام رو برد،طلسم شدم،همه النگو هام رو برد"... بلند شد و دويد به سمت خيابان اصلي اما از رفتن مرد ژوليده خيلي گذشته بود،وقتي كاملا نااميد شد نشست و ماجرا را براي زن هاي كوچه تعريف كرد گفت :
صداي درب آمد،باز كردم،گفت دعا مي نويسم،هر دعايي،بخت باز كني،دعاي ذليل كردن دعايـ... حرفش را قطع كردم و گفتم شوهرم به من توجه نمي كند،فكر كنم شهر كه مي رود سركار كسي ديگر را پيدا كرده و با او خوش است كه رفتارش عوض شده،گفت مي توانم دعا بنويسم اگر كسي سر راهش هست مريض شود!! گفتم نه مي تواني كاري كني محبتش به من زياد شود؟ گفت "آره مي توانم"
دعوتش كردم توي حياط،وسط حياط يك فرش كهنه انداختم،برايش چايي اوردم،كمي حرف زد
گفت كسي طلسم اش كرده با تو بد شود،بايد طلسم را خنثي كنم و يك دعا براي محبت بنويسم
بايد كمكم كني و هر چيزي مي خواهم بياوري ، اول چادرم را خواست،شروع كرد به خواند يك چيزهايي شبيه دعا،روي چادرم فوت مي كرد،بعد گفت يك پيراهن از شوهرت را بياور،براي پيراهن هم دعا خواند...چند چيز ديگر هم خواست،آخرش هم گفت طلاهايت را بياور،دعاي اصلي را بايد روي آن ها بخوانم.طلاهايم را توي يك دستمال گذاشتم و دستمال را تا كرد و گره زد ، شروع كرد به خواندن دعا،اين بار خيلي خواند و فوت كرد،گفت برو براي نبات بياور...رفتم نبات اوردم،داشت روي دستمال دعا مي خواند،گفت روي طلاهايت هم دعا خواندم اين دستمال را بگير و بگذار گوشه خانه،تا چند ساعتي باز نكن تا طلسم عمل كند و محجبت توي خانه پخش شود بعد اگر خواستي باز كن
گرفتم و گذاشتم توي طاقچه،يك مقداري هم پول دادم
خداحافظي كرد و رفت.طبق حرفش منتظر شدم تا طلسم محبت را پخش كند....
رفتم دستمال را باز كردم...طلاهايم نبود به جايش چند تا ميخ و پيچ و مهره بود....