صداي خش خش تلويزيون حسابي كلافه ام كرده بود،چند باري سيمش را نگاه كردم مشكلي نداشت،رفتم توي حياط،كنار گل هاي مريم كه رسيدم چسبيدم به ديوار تا گوش كنم ببينم صداي شاه بي بي خانوم هست يا نه ، ديدم نه انگاري توي حياط اش نيست ، با خيال راحت مي شود از روي ديوار به پشت بام بروم،يك پايم را روي شير تانكر گذاشتم و پاي ديگر را به ديوار،با يك خيز خودم را رساندم رو ديوار،كمي احتياط كردم،اگر شاه بي بي خانوم مي بود باز قشرق راه مي انداخت كه چرا روي ديوار كهنه راه مي رويد،رسيدم پشت بام،چند دور دور آنتن چرخيدم ديدم مشكلي ندارد و سر جايش هست،يك كمي دستكاري كردم بلكه درست شود،از روي ديوار كه آمدم پايين صداي در آمد،با صداي بلند گفتم "كنار ديوار رو نيگاه يه نخ هست كه يه تيكه چوب هم سر نخ هست،همونو بكش در باز ميشه،كارم داشت و گفت بياد دم در، صداي فاطمه بود احتمالا مي خواست سراغ نادر را بگيرد،يا شايد باز افسانه شيطنت كرده و مرغ و خروس هايشان را توي كوچه ول كرده،رفتم در با باز كردم،گفت"مهمون داريم نمي تونم تنهاشون بذارم،برو اينا رو برام بخر دستت درد نكنه".پول را گرفتم و رفتم به سمت مغازه.به مغازه كه رسيدم يك آقايي را ديدم كه داشت بيرون مي آمد،كت و شلواري با موهاي لخت و بلند،دختر محمد مغازه دار مي گفت نمي شناسي؟گفتم نه نديدمش! گفت پسر ملاباقر است،خيلي سال پيش رفته تهران درس بخواند بعدش هم همانجا مانده،با خودم گفتم عجب!! چه ادم باكلاسي كه تهران درس خوانده.مي گفت به خوشتيپي و خوش پوشي اش كسي را نديده ام،خوش به حال الهام اسكندري،گفتم چرا خوش به حال الهام؟كمي من من كرد و گفت "مگه نشنيدي؟اومده خواستگاري الهام ديگه".خريد ها را توي يك پلاستيك مشكي بزرگ ريختم و بردم به فاطمه دادم.فردايش موقع بازي وسطي سكينه با الهام حرف مي زد،ما هم نشسته بوديم و گوش مي داديم،الهام مي گفت من كه نمي شناسمش،پدر و مادرم هم كه فقط به لباس هايش نگاه مي كنند به مدركش كه فوق ليسانس است،به اينكه تهران زندگي مي كند،اما من...چاره اي جز موافقت با آنها ندارم،چند روز پيش گفتم براي ازدواج اماده نيستم آنقدر بد و بيراه گفتم و كتكم زد كه دلم مي خواست كاش مي مردم و دختر اين ها نمي بودم،اخرش يك لبخند زد و گفت بايد ساخت ديگه...

چند ماه گذشت،الهام با همان پسر ملاباقر ازدواج كرد،عروسي پر خرجي بود،دو سه روزي ده ماندند و بعدش راهي تهران شدند.بعد از آن كسي از ان ها خبر نداشت.پنج شيش سالي گذشته بود كه از دختر عبدالله شنيديم الهام برگشته ده،خانه پدرش نرفته بود،امده بود خانه كبري خانوم اينا.آبجي زهرا رفت پيشش تا بياوردش خانه.توي خانه كه رسيد شروع كرد به گريه،دل پر دردي داشت،مي گفت پدرم را نمي بخشم،پدرم بود كه خام پول داري اش را خورد،پدرم بود كه بدبختم كرد،شروع كرد از آن اول تعريف كردن مي گفت:رفتيم تهران،يك خانه خيلي بزرگ اجاره كرده بود،حقوقش خيلي خوب بود،اما اخلاقش،از همان روزهاي اول بد اخلاقي هايش شروع شد،مدام سوال مي كرد كه قبلا از او خواستگار داشته ام يا نه،مي گفت شنيده ام دوست پسر داشته اي،اسمش چي بوده؟!معلوم نبود اين حرف هايش را از كجا در مي اورد اما مدام حرفهايش آزارم مي داد،مي گفت غير ممكن است دختري به سن شماها با پسري دوست نشده باشد،مي گفت بي اجازه حق نداري حتي مغازه هم بروي،اينجا تهران است،هر چيزي خواستي به خودم بگو.مدام توي خانه زنداني بودم،بد دهن بود و مدام حرف هاي زشت مي زد،مي گفتم اينجا براي من شهر غربت است،چرا نبايد بيرون بروم؟چرا نبايد همسايه ها را بشناسم؟،مي گفت غربت كجا بود،پس من اينجا چه كاره ام؟،شب ها دير مي آمد.مدام سيگار مي كشيد.بازار كه مي رفتيم مدام نگاهش به اطراف بود و مي گفت هزار بار گفتم يك لباسي بپوش كه مردم نگاهت نكنند!خيلي وقت ها به مغازه دار ها گير مي داد كه چرا به من نگاه مي كنند؟! شب كه مي آمديم اوقات تلخي مي كرد و حتي كتكم مي زد كه تو فقط مال مني نبايد كسي نگاهت كند !...شب ها مدام تلفن خانه را چك مي كرد!خيلي وقت ها تا دير وقت بيرون بود.هر جا دعوتمان مي كردند خودش مي رفت و هميشه به دروغ مي گفت كه همسرم مريض است و نمي تواند بيايد...زندگي نبود كه جهنم بود....زندگي نبود كه جهنم بود...ابجي زهرا مي گفت اينكه با سواد است،فوق ليسانس دارد ! لبخند زد و گفت : زندگي نبود كه جهنم بود...


+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم اسفند ۱۳۹۱ساعت 19:2  توسط توت فرنگي   |