آبجي مي گفت "حسني نرو بيرون الان سال تحويل شه فوري مردم ميان عيد گردي ، واستا كمكم كن"،بند يك كتوني را بسته بودم و يه لنگه پا تند تند راه مي رفتم،به درخت انجير كه رسيدم بند آن يكي را هم بستم و گفتم"جايي نمي رم كه الان ميام"به در كه رسيدم حس كردم بند كفش هايم را خيلي سفت بستم،حس محكم بودن و قدرت داشتم،مثل وقت هايي كه براي بازي فوتبال آماده مي شدم،وقتي محكم مي بستم حس بردن از قدم اول با من بود.

سوت زدم تا نادر بياييد،اما اين بار سوتم محكم بود،خيلي انرژي داشتم،قد سالها رقصيدن زير باران شايد

دوچرخه اش را نشانم داد و گفت"حسني بيا با دوچرخه من بريم دوچرخه سواري،سال تحويل شد برگرديم بعد به همه مي گيم از پارساله كه سوار دوچرخه بوديم،يك ســــال ميشه حسني"گفتم نه نه بيا بدو بريم تقي آباد بعد سال كه تحويل شد برگرديم بگيم پارسال تقي آباد بوديم امسال ده خودمون،واييييي نادر " نادر خيره شده بود به ته كوچه ، گفتم "نادر،بريم يه كم سر به سر پسر مرادعلي بذاريم بعد كه مامانش رو فرستاد دم خونه هاي ما بگيم كه اي بابا ما پارسال اذيتش كرديم،الان ديگه پسرهاي خوبي شديم"  "حسني مي گم بيا بريم خونه ما تلويزيون نگاه كنيم،من دوست دارم هميشه موقع تحويل سال اون صداي توپ رو كه مي زنن منفجر ميشه رو گوش كنم" خنديدم و گفتم  "اون كه تو تلويزيونه،داداش عباس مث پارسال واقعنكي قراره موقع سال تحويل با تفنگ سر پر تير بزنه"،همه بچه هاي كوچه را دور خودمان جمع كرديم،از شوق و ذوق هر كداممان دست هايش به هم ماليده ميشد و خنده هايي كه پشت سر هم بوددست توي دست يك حلقه درست كرده بوديم، ،گوهر شاد خانوم ،مادر داوود فرغون به دست داشت از كنارمان رد مي شد،نگاهمان كرد و به زهرا گفت"زهرا حالا كه بچه ها رو دور خودت جمع كردي،بهشون بگو سال داره نو ميشه ديگه شيطوني نكنن،اينقدر تو كوچه بازي نكنن،اره مادر يه كم نصيحتشون كن" زهرا آبجي نادر زير چشمي ما را نگاه مي كرد و چشمك مي زد و مي خنديد و با صداي بلند به گوهرشاد خانوم گفت "چشم زن دايي چشم،بهشون مي گم" به هم نگاه مي كرديم و ريز ريز مي خنديديم.خانوم محمودي مي خنديد و با شوخي و كنايه مي گفت"مخصوصا همين حسنك،اوف،اينقدر پسر خوبيه"چشمانم را برايش گرد كردم و گفتم" اوممممم" قاه قاه مي خنديد و مي گفت "اي از دست تو حسنك"،آمد توي جمع ما ، با دستش چانه مان را مي گرفت و نفري يك بوس صدادار روي لپ مان مي كاشت.آي مي چسبيد آي مي چسبيد

خانه عمه دو طبقه بود،از طبقه دوم توي كوچه ديده مي شد

نشسته بود و هر چند وقت يك بار ساعت را به ما مي گفت،ناقلا گاهي هم گولمان مي زد و مي گفت "الان تجويل ميشه" مي خواستيم جيغ بزنيم كه مي گفت " نه نه اشتباه شد"...

مرضيه اين بار بلند شد و دستش را به سمت ما گرفت ، مي شمرد "1 2 3" ما هم تكرار مي كرديم،تا گفت "حالا شدددددددددد" شروع كرديم به جيغ و داد كردن و منتظر بوديم داداش عباس شليك كند،زد اما بدبخانه عمل نكرد،جيغ كشيدن هايمان به قاه قاه خنديدن تبديل شد،داداش عباس سريع دست به كار شد و اين بار امتحان كرد..... "بوووووووووووووووووم" صدايش آنقدر زياد بود كه كفتر هاي همسايه ها به پرواز در آمدند...

_ داداش عباس و تفنگ سر پر 

+ من توي تقريبا هشت نه سالگي  (اسكنر تو دسترس نبود از روي عكس عكس گرفتم-به قالب عكس پشت سرم دقت كنيد)

+من ، همين دو سه روز پيش (گوشي كيفيت نداره خوب،ببه قاب عكس پشت سرم دقت كنيد )

+ خوشحالم از اين كه شماها رو دارم.زندگي داره تند ميره،بهتره به جاي كينه داشتن و تنفر ، مهربون باشيم حتي با اون هايي كه پشت سرمون بد حرف مي زنن،حتي اونايي كه دوستون ندارن.

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام اسفند ۱۳۹۱ساعت 15:22  توسط توت فرنگي   |