اومدم ادامه پست قبل رو بنويسم،ولي خوب هوس كردم بم قبل تر و قبل تر

زندگي تو روستا رو ميشد تو يه كلمه خلاصه كرد و اون "كار" بود،از اين جهت مي گم كه بايد همه اعضاي خانواده يه جورايي كار مي كردند،ادماي روستاي ما يا كشاورز بودن يا گاودار يا كشاورزي و دامداري باهم،و اندك كسايي كه مغازه داشتن.وقتايي كه لازم بود همه توي زمين كشاورزي بايد كار مي كردن،وقتي هم لازم نبود مي رفتن براي كساي ديگه كار مي كردن و دست مزد مي گرفتن،پسر بچه ها هم كه گوسفند چروني،گوسفند هم يه درآمد كوچيكي بود كه ميشد بهش دلخوش كرد.

تو خونه ساعت كوكي نداشتيم كه صبح بيدارمون كنه،شب زود مي خوابيديم كه صبح زود بيدار شيم.

دم غروبي ابرها در هم بود،شاه بي بي خانوم مي گفت امشب حتما بارون مياد،بارون تندي هم مياد،كبري خانوم مادر نادر يه لبخند كوچيكي زد و گفت خدا كنه بارون نياد،صبح قراره با عباس اقا بريم يه كم علف جمع كنيم،اگه بارون بياد كه نميشه تو زمين گلي راه رفت.شاه بي بي خانوم انگار از يه جايي كفري بود،با قيافه درهم مي گفت من مطئنم امشب بارون مياد،نگاه ابرها چقدر درهمه،مثل قيافه علي شيرمحمد،كبري خانوم قهقه اي زد و اروم گفت شما ديگه پير شديد دعواها رو بذاريد برا جوون ها

تو فكر بارون امشب بودم و نگران خرگوش هامون كه كنار درخت انجير لونه كرده بودن و اگر بارون مي اومد لونه اشون پر اب مي شد،سريع دست به كار شدم و اطراف لونه اشون رو با اجر و يه مقدار سنگ و پلاستيك پر كردم تا اب زيادي به سمت لونه اشون نره.

لحاف رو كشيده بودم رو سرم تا خوابم ببره ام نمي برد بر عكس قاسم كه كافي بود سرشو بذاره رو بالش،فورا خوابش مي بره.تو فكر بودم،صداي رعد و برق و خوردن بارون به تشت تو حياط،به چكمه هام كه امروز با شعله اتيش دو تا سوراخاش رو گرفتم و كمي دلهره براي اينكه فردا اب ميره توش يا نه،به خرگوش ها...

بيدار شدم،هوا كمي روشن بود ،اما انگاري خيلي زود بود،چون نه صداي شاه بي بي خانوم بود نه سر و صداي شوهرش،صداي دعواشون رو نمي گم،اونا زود بيدار مي شدن از چهار و نيم به بعد بيدار بودن،پارو كشيدن و تميز كردن زير پاي گاوها،دوشيدن شير،بردن شيرها به پاستوريزه ...

دوباره لحاف رو كشيدم كه بخوام،همين طوري بين خواب و بيداري گذشت

ديگه مي دونستم بايد بيدار شم.بيدار شدم ، فقط من بودم و داداش قاسم

بقيه هم رفته بود سرزمين ها برا كشاورزي  و طبق معمولي خبري از صبحانه نبود،البته يادم نمياد بچگيم چيزي به اسم صبحانه داشتيم

يه نگاه به حياط انداختم،چشام چار تا د،حسابي بارون اومده بود،رفتم دو جفت جوراب پوشيدم،چند تا پيرهن روي هم و يه جاكت كه ابجي فاطمه بافته بود،چكمه ها م رو با كمي ترس پوشيدم،رفتم سراغ گوسفندا و بيرونشون كردم.همه جاي كوچه پر آب بود.گوهر خانوم ظرف شيرش روي سرش بود ،مي گفت حسن تو اين هوا كجا مي بري بدبختا رو،تو اين باد و بارون مگه مي تونن چيزي بخورن،اينو گفت و رد شد،تو دلم گفتم اگه نبرم من بدبخت ميشم !

نزديك باغ كه شديم رفتم جلوي گوسفندا،احتياط مي كردم تو زمين هاي مردم نرن،با سر و صدا بهشون مي فهموندم كه دنبالم بيانمن جلو بودم و سگم هم پشت سر گوسفند ها مي اومد،سرعتم رو تند تر كردم تا زود تو به يه جايي برسم،صداي زن دادخدا بود كه مي اومد سمت من ،فك مي كرد اوردم تو زمين هاي اونا،لا به لاي داد و بيداد هاش يه فحش هايي هم مي داد اما نمي دونم به كي !

نگام به گوسفندا بود،هي سعي مي كردم حس كنم ببينم تو چكمه هام اب رفت يا نه،سرد بود اونقدري سرد كه مشخص نبود سرماش از رفتن اب تو چكمه است يا هوا !

از ابادي مون خيلي دور شدم،يه جاي خيلي سر سبز و خلوت رسيدم،همون جا وايستادم تا بچرن،دنبال مجالي بودم كه چن دقيقه اي بشينم و گز گز پاهام خوب شه اما همه جا خيس بود،و البته نمي شد يه جا نشست،نم نم بارون داشت كمي تند تر مي شد

دنبال گوسفندا راه مي رفتم و گاهي به چوب دستيم تكيه مي دادم،سگ طفلي طاقت بارون رو نداشت رفته بود سمت خونه هاي نو ساز كنار ديوار

چند ساعتي گذشت.ديدم يه اقايي چتر به دست داره مياد سمتم،يه دختر هم همراهش بود،مي گفت دخترم اين سگ رو مي خواد،گفتم سگ مال منه و نمي تونم به شما بدمش،اولش شيرين زبوني مي كرد و مي گفت تو سگ مي خواي چيكار،يا مي گفت خوب تو يه سگ ديگه بگير،سگ زياده.كوتاه نيومدم.دخترش مدام سر و صدا مي كرد و گاهي هم بد و بيداره مي گفت،خيلي مغرور بود،مرده گفت من تو شهرداري رفيق دارم اگر بهشون بگم كه تو گوسفند هات رو بردي تو بلوار هاي كنار شهر چند تا از گوسفند هات رو ازت مي گيرن و بايد جريمه بدي،گفتم من كه نبردم،گفت من مي گم كه تو و گوسفندات رو توي بلوار ديدم

حسابي ترسيدم،اگه همچين چيزي مي شد پدرم حسابي منو كتك مي زد،گفتم باشه سگ مال شما.رفت سمت سگ ،سگم به سمتش حمه كرد،ترسيد و گفت كه خودت بگيرش برام بيار.گفتم باشه من ميارمش تو حياط تون هر جا خواستيد مي بندمش.

صداش كردم دنبالم اومد،گفتم بايد سريع بريم چون گوسفند هام پراكنده مي شن.رفتيم تو حياطش،يه زنجير و طناب اورد تا ببندم گردن سگ.من هم طناب رو بستم دور گردن سگ و زنجير رو هم بستم به يه گوشه حياط شون.تشكر  كرد و گفت وايستا برات غذا بيارم،گفتم نمي خوام و رفتم سمت گوسفندا

گوسفندا رو جمع كردم و راه افتادم به سمت خونه.گوسفندا خودشون داشتن مي رفتن،كمي كه دور شديم ول كردم تا خودشون برن،من يه كم برگشتم به عقب،شروع كردم به سوت زدن ، پست سر هم سوت زدم

يه نفس گرفتم و دوباره سوت زدم،خيلي دور بودم،سعي كردم صدام رو ببرم بالاتر وسوت بزنم

ديدم از ديوار پريد پايين و داره مياد سمتم.لبخند نشست رو لبام

طناب دور گردنش رو شل بسته بودم !

+ سرعت اينترنت خون به جگر ادم مي كنه

+ [ تبليغات اينترنت پرسرعت رايتل ]

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم خرداد ۱۳۹۲ساعت 17:55  توسط توت فرنگي   |