+ گفت تند تند اپ كنيد ما هم مي گيم چشم

_ يكي از دوست هاي قديمي زنگ زد و گفت خونه ام رو اوردم جايي كه شما هستيد خوشحال مي شم ببينمت من اينجا كسي رو نمي شناسم يه كم بچرخيم تو شهر،رفتم پيشش،بهش زنگ زدم با خانومش اومد،سلام عليك كرديم و احوال كسايي رو كه مي شناسيم پرسيديم،خانومش يه چن ثانيه زل زد بهم و گفت حسني ! يه كم كه دقت كردم ديدم مي شناسمش،خيره شده بوديم به هم،دوباره گفت حسني و زد زير خنده،نتونستم جلوي خنده ام رو بگيرم،چند دقيقه اي خنديديم،هم خجالت مي كشيدم و هم مي خنديدم،رفيقم گفت جريان چيه بگيد من هم بخندم! همون طوري كه مي خنديد گفت حسني شوهر بچگي هاي من بود !!!!! اين بار سه تايي حسابي زديم زير خنده!


_ سيزده چهارده ساله بودم،گوسفندا رو برده بودم كنار رودخونه،چند تا خانواده كه از ماشين و تيپ و لباسشون مشخص بود پولدار بودن اومدن پيكنيك،بساط پهن كردن،تيش به راه كردن و بگو بخند داشتن،چند تاشون هم وسطي بازي مي كردن،يه بار توپشون افتاد سمت من،يكي از دخترا اومد برش داره،يه نگاهي بهم انداخت،گفت افغاني افغاني لنگ كفش ايراني،دوباره رفت سر بازيش،بعد به دوستاش منو نشون داد و مي خنديدن،چيزي نگفتم.چند دقيقه اي گذشت دختره اين بار دنبال توپ كنار رودخونه رفت،پاش سر خورد و پرت شد تو آب،هم عمق اب زياد بود هم سرعتش،همين طوري اب داشت اينو با خودش مي برد،خانوادش هم كنار رودخونه مي دويدن و داد و بيداد مي كردن،مرداشون چار پنج تايي بودن ولي هيچ كدوم جرات نكرد بزنه به اب،جريان اب خيلي ترسناك بود،نگاهم به خانوادش بود گفتم هر لحظه است كه يكي شون مي پره تو اب و كمكش مي كنه ديدم خبري نشد،چكمه هامو در اوردم و با سرعت دويدم سمت شون،همين طوري كه مي دويدم جاكتم رو در اوردم و پرت كردم،دو تا پيرهن ديگه هم داشتم اونا رو هم در اوردم و پرت كردم،رسيدم بهشون،زن هاشون گريه و داد و بيداد مي كردن،مرد هاشون هم دختره رو صدا مي زدن،سرعتم زياد بود،همين طوري شيرجه زدم به اب،جريان اب خيلي تند بود و به سختي مي شد توش شنا كرد،رفتم سمتش گرفتمش،خيلي ترسيده بود،طوري منو گرفت كه ممكن بود جفتمون غرق شيم،ازش جدا شدم اما با يه دستم هواشو داشتم،اين سري طوري رفتم سمتش كه نتونه منو بگيره،گرفتمش،با يه دست و پاهام شنا مي كردم،با بدبختي تونستم بيارمش بيرون!طوريش نشده بود فقط خيلي ترسيده بود! هم به من خيره شده بودن منم كه لخت كلي سرخ شدم :دي ، دختره رو يه كم نگاه كردم،اولش دلم خواست يه چيايي بگم،بعد گفت نه نگم بهتره،يه لبخند زدم و رفتم سراغ كارم

_ امروز دنبال فالگير مي گشتم،تو گوگل جستجو كردم  به [ اين وبلاگ ] رسيدم،[ اين هم سندش ] حالا ايشون منكر ميشه و ميگه من فال نمي گيرم،شما بگيد من چيكار كنم با اين آدم ؟


+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم خرداد ۱۳۹۲ساعت 21:46  توسط توت فرنگي   |