_ هشت نه ساله كه بودم مي رفتيم مسجد روستا كلاس قرآن،يك شخصي به نام موسي كه از اقوام دور ما هم بود گاهي مي اومد بهمون درس مي داد،تو خيلي از مراسم ها هم قرآن مي خوند،يه سال به عنوان دهيار انتخابش كردند،همه جا حرف از آسفالت شدن كوچه هاي روستا بود،هي هر سال مي گذشت و خبري از آسفالت شدن نمي شد،حرفش هميشه بود ولي نمي شد كه نمي شد،چارده پونزده ساله كه شدم سه چهار تا روستاي كناري مون كه پرت تر از ما هم بودن كوچه هاشون اسفالت شد ولي روستاي ما خبري نشد كه نشد ! هنوزم دهيار اون روستا همون موسي هست،فقط كوچه مدرسه و مسجد آسفالت شده ! موسي الان يه ماشين با كلاسي داره،يه خوه ويلايي تو يكي از بهترين نقاط،شراكت توي شركت پاستوريزه ! چقدر مقام داشتن خوبه ...
_ بابا ميگه : سالها پيش توي زابل طوفان اومد،آب درياچه بالا اومد و يك سري كشته داد،درياچه سيستان رو مردم زابل بهش مي گفتن "درياچه صابري"،خبر مي برن به فرماندار كه صابري كلي ادم كشته رسيدگي كنيد،مي گه چند تا مامور ببريد بياريدش بندازين زندان پدر سوخته رو ! يكي از نظامي ها مي زنه تو صورت فرماندار و ميگه تو چه فرمانداري هستي كه نمي دوني صابري درياچه است نه ادم :)))
_ ديشب رفته بودم تو شهر قدم بزنم يه جا چند تا بچه داشتن عكس هاي يه كانديداي شوراي شهر رو مي كندن،گفتم چرا مي كنيد؟يكي شون گفت اخه عكس معلم مون هست،گفتم ئه اگه معلم تونه پس چرا مي كنيد؟ گفت اخه هميشه ما رو تنبيه مي كنه :)))
+
نوشته شده در دوشنبه بیستم خرداد ۱۳۹۲ساعت 21:41 توسط توت فرنگي
|