گفتم حالا پیاده گز می کنم تا ببینم چی میشه ، کنار خیابون همه مغازه بود انگاری عمده فروش بودن ، همین طور که داشتم می رفتم بساط یه دست فروش که رادیو های قدیمی داشتم نظرم رو جلب کرد،رفتم نگاه کنم گفت می خری؟ خندیدم ، گفت بخر داداش بخر ، نگاش که کردم فهمیدم حالش خوش نیست هی می گفت بخر،راه افتادم ، دیدم صدا زد نمی خری؟ سرعتم رو تند تر کردم یهو حس کردم یه چیز تیز رفت تو شونه ام برگشتم ، گفت که بهت گفتم که بخر نشستم رو زمین سرم بدجور گیج می رفت یه موتوری مامور اومد گفت چی شده گفت اون زد تو پشتم نگاه کرد گفت مراقب باش پسر اینا معتادن ! و رفت .... خیلی راحت رفت
راست میگه اینا فقط معتادن اصلا هم امنیت مردم رو مختل نمی کنن،امنیت رو اون کاریکاتوریست ها و شاعرها به هم می زنن باید اونا رو گرفت !