اما انتظار نداری که واسه همه ی زلیخاها یوسف بشم که !
حالا من هی یوسف شدم،دلیل نداره همیشه بشم که !
این زلیخا رو خودت از سر راهم بردار،قول نمیدم واسش یوسف بازی در بیارما ! از ما گفتن بود !
+: شرمنده بین پست قبل و این پست زیاد فاصله نیوفتاد ! پست قبل رو حتما بخونید !
بعدا نوشت:به دعوت کرفس بازی کردیم .

خو از من مجرد،می خوای واست از زندگی عاشقانه بنویسم؟کو؟ خو زن ندارم که بیام بگم من و اون فلان کردیم بهمان کردیم بیا بیگیر اینم زندگی به سبک عاشقانه! هر وقت زن گرفتیم شوما بیار همچین موضوعی بده،ببین واست می ترکونم کل کوچه پس کوچ ها رو ! خلاصه کلوم اینکه اینها شوهی بیش نبود!
از دیشب در به در رفتم و دست به دامن متاهل ها شدم ببینم زندگی به سبک عاشقانه یعنی چی؟ !
از زنداداش پرسیدم زندگی عاشقانه یعنی چی؟ گفت:قبل ازدواج داداشت رو دوست نداشتم،هیچ حسی نسبت بهش نداشتم،می ترسیدم ازدواج کنم با کسی که دوسش ندارم،اما شد،ازدواج کردم،حالا که فکر می کنم می بینم چقدر دوسش دارم و عاشقشم،داداشت،اونی که من می شناختم و دیده بودم نیست،من شنیده بودم داداشت به پسر جدیه که با کسی حرف نمی زنه،خودم هم همینو می دیدم،با کسی حرف نمی زد،فکر می کردم ادمیه که هیچی از عشق و عاشقی نمی دونه،پیش خودم بهش می خندیدم و می گفتم هیچی از عاشقی حالیش نیست،حتی یه شعر عاشقانه هم واسم نفرستاد،اما حالا می بینم نه،اونیک ه من فکر میکردم نیست،من دوسش دارم و عاشقشم،حتی وقتی روز تولدم فقط به یه تبریک خالی قناعت می کنه،حتی وقتی سالگرد ازدواجمون فقط یه گل می خره و تمام.
(قصد تعریف از زندگی شخصی برادرم رو نداشتم،ولی شد دیگه،منم نمیگم زندگیشون عاشقانه است،خودشون میگن،من نمیگم همدیگرو دوست دارن یا نه،خودشون میگن).
همین عنوان را در کوچه های بغلی نیز بخوانید....
اما نه برای کسی که می رود...
برای کسی که می ماند....
می ماند با مشتی خاطره از بودن ها که دیگر جایش خالیست....
گل شمعدانی را نمی شناختم ، اما نوشته هایش را خوانده بودم...چند بار ...گذرا....
آخرین نوشته اش،حرف از کوچ می زد،حرف از کوچ کردن در دنیای مجازی،از دفتری شاید به دفتری دیگر...
کاش کوچش فقط از دفترهایش می بود...نه از...
+فاتحه ای برای لحظه ای یادبود.ممنونتان می شوم.
+ قصد نداشتم کسی رو ناراحت کنم.همه ماها وقتهایی پیش میاد که عزیزانی رو از دست می دیم.نوشتم تا از او یادی کرده باشم،نوشتم تا شاید تلنگری بشه به ما ادمها که هر لحظه ممکنه رفتنی بشیم،پس بیاییم هر چی کینه و دلخوری هست رو کناز بذاریم و به شکرانه کنار هم بودن خوشحال باشیم.اگر با کسی حرف نمی زنیم آشتی کنیم،کار دنیا معلوم نیست،نذارید روزی برسه که فقط حسرت توی دلمون باشه.ساعت های زندگی داره با سرعت میره...میره...میره....به خودمون بیاییم.چشمهامون رو باز کنیم و این بار با عینک خوش بینی و مهربون به همه نگاه کنیم.بیاییم مهربون باش...مهربون...مهربون...مهربون....
+قشنگ می نویسد،موضوعش هم قشنگ است ! بخوانیدش!
اکرم جان،بیا دخترم ببینم انشا چی نوشتی!
خانم اجازه،به نام خدا !
ما خانواده مان همه شان با سواد هستند! ما خیلی روشن فکر هستیم،پدرم لیسانس دارد.
هر سال کربلا می رود !می گوید انجا جنس ها ارزان است ! زیارت امام حسین می رود تا گناه هایش پاک شود،پارچه زیاد می خرد و با خودش می اورد !
برادرم کارشناسی ارشد کامپیوتر دارد،وقتی به دوستانش می رسد آنها بحث های خوبی می کنند،مثلا با هم در مورد جنگ جمل حرف می زنند که ببیند مقصر عایشه بود یا طلحه و زیبر یا کسی دیگر! یا مثلا بحث می کنند که چرا ابوبکر به ناحق به خلافت رسید،وسط حرفهایشان آنها را لعنت می کنند ! تازه می گویند عمر خیلی آدم بدی بوده است!
مادرم هی دعا می خواند و می گوید که ظهور حضرت مهدی عقب افتاده است! پس دعا می کنم که بیاید!
همه فامیل هایمان هم روشن فکر هستند! دور هم که جمع می شوند از بس روشن فکر هستند نوبت به حرف زدن به بقیه نمی رسد،آنقدر با معرفت هستند که اسم همه را می آوردند و یادشان می کنند ! حتی گاهی حرفهایشان را یواشکی می زنند،مثلا مادرم می گفت عطیه دختر فاطمه خانم مشکل دارد که کسی خواستگاری اش نمی آید،این را آرام در گوش خاله گفت،اما من هم شنیدم !
وقتی با مادرم به مسجد می رویم این بحث ها خیلی بیشتر می شود،آنجا همه احوال بقیه را از همدیگر می پرسند! معمه عطی دیروز از مادرم پرسید:این همسایه غربتی تون می خواد بیاد تو کوچه ما نمی دونی تو کدوم آپارتمان می خوان خونه اجاره کنن،اه اه اه دخترشو دیدی چقدر افاده ایه !
خانم اجازه فقط من نمی دانم چرا ما که این همه روشن فکر هستیم همه چیزها خوب مال این خارجی ها می شود،فضا آنها می روند،کامپیوتر آنها تولید می کنند،بهترین گوشی ها از خارج می آید،اصلا همه چیز خارجی اش خوب است ! تمام !
اکرم جان من شنیدم اونجا وقتی دو تا تحصیلکرده کنار هم میشن،میان فکر می کنن تا یه کاری بکنن یا چیزی بسازن که به مردم دنیا کمک کنه !
+با تشکر از میس الی !
+چند وقتی شاید نباشم و شاید هم کمتر باشم.می خوام یه کم بیشتر پول در بیارم.
اصولا ما خودمان گاهی وقتها از افشاگری ها خوشمان نمی اید(بدمان هم می آید گاهی !) اما یک وقت هایی می شود که افشاگری لازم است.
آن افشاگری را از نوشتیم تا بلکه لبخندی (تبسمی حتی ) بر لبان زیبایتان نقش ببندد( هک شود) ، و هم اینکه به خودمان یاد آور شویم وقتی ابر باد و مه و خورشید و فلک (چرخ و فلک حتی !) در کارند، تا تو غصه دار شوی،و از دنیا و مردمان دنیا بیزار شده ، و از همه طرف فشارهایی بر تو در حال نازل شدن باشد،و در این بین هیچ تکیه گاهی،یا شانه ای سنگ صبوری چیزی، نداشته باشی که تو را آرام کند،به حرفهایت گوش بدهد،در این میان اگر دلت بخواهد می توانی با دیدن خنده دیگران تو هم شاد شوی.
حالا فهمیدید چرا آن افشاگری را به رشته تحریر درآوردیم؟ حکایت نوشتن آن روز من مانند وقتیست که شما تصور کنید دارید گریه می کنید ، حال از شما می خواهند جک تعریف کنید و دیگران را بخندانید؟ مگر می شود؟
آری،من نوشتم تا شما بخندید،و من هم از خنده شما شاد شوم.این هم یک مدلش هست دیگر. از همه اینها که بگذریم،می رسیم به افشاگری جدیدمان.
این افشاگری مربوط می شود به دو شخصیت:نوشین و پسر خاله اش.
خودمان می دانیم تکراری شدن یک موضوع دیگر مزه اش را می برد،و به قول بچه ها لوث می شود ! اما ما همچنان نیازمند خنده هایتان می باشیم.
البته شاید این بار خنده ای در کار نباشد. این بار می خواهم کاری بکنم که نوشین و پسرخاله اش دیگر جرات نکنند ما را اذیت بنمایند.
--------------
کاش ادمها کمی مهربون تر باشن....کاش...
+خدایا به من بفهمان بی توچهمی شوم ولی نشانم نده...
+چسب زخمی دارید که به من بخورد؟

وقتی به یاد خاطراتم که با تو ساخته شد می افتم،همه ذهنم به فراموشی می رود،انگار من در این دنیا چیزی جز یاد تو ندارم،انگار همه چیز برایم کمرنگ شده الا یاد تو الا خاطرات تو.همه می گویند فراموش کن،اما مگر می شود آن همه خاطره را فراموش کرد...
می دانی جانم؟ درد دارد فراموش کردن...درد....
+چیز خاصی به ذهنم نبود،شاید کل نوشته ام بی ربط باشه،اما وقتی درد داری،می نویسی تا تسکین باشه.
+مخاطبش داداشم بود،خدایش بیامرزد.
+مهم نوشت:یسنا گرافیک.گالری قالبهای منو دوستم یسنا.
همین عنوان را در کوچه های بغلی بخوانید....
چه صبری دارد خدا (سجاد رامشت) / یادداشت های اتفاقیه (یوسف شیروانیان) / وقتی دلم تنگ می شود (مژده شاه نعمت الهی) / بوی باران عطر خاک (باران سادات) / پرسه خیال (رضوان پری) / میثاق ( زینب حیدری) / انتهای بیراهه (ف@طمه) / حرف های نزدیک ( مرمری) / ترخون (مهدی زرین قلم) / پنجره ( محمد رضا) / منتظر پرواز / طنز تلخ، قهوه اسپرسو (ما، ریحانه) / بی تو با تو بودن (سحر،طه) / مینی تاک (هانیه) / ذهن مرا دنبال کنید (محمد الف) / سین عین طا / جشن بارون (نسرین) / روزهای من (یک بنده ی خدا) / روزگــــ شل.غم ـــــار (محمد) / پسر خاک (ساجد) / نامه ها (امید حق گویان) / ما که رفتیم (محمد) / ملکه نیمه شرقی / .:ساعت ۲۵:. / به همین زودی (مهشید) / دری وری های یک کیبورد به دست / صور اسرافیل (زهرا) / خانوم مهندس می نویسد / به قلم آنها که به بهشت نمی روند ( سحر ) / پرسش های علی ( علی) / زنبور ( علی ) / امروزه ( سیروس خلیلی ) / خدا - عشق - امید ( زهرا ) / دلواپسی هایم زیر باران ( یوسف ) / وب نوشت های یک دانشجو ( مرتضی طاهری ) / مرد کاغذی (ابراهیم ) / زمزمه ی قاصدک های بی خبر(زری) / امید قلب ما روزی مثال نور می آید(مرصاد) / با طعم توت فرنگی(توت فرنگی)/Always in All Ways /میدونم یکی هست که همیشه حواسش به منه (the scorpio)
اما اولین کسی که جواب رو داد بهی(دختر خوانده خدا ) بود.
و در ضمن اون شعر با حال و هوای اون روز من خیلی می خوند.این هم لینک شعر:
آنقدر خوشحال می شوم که غم هایم را از یاد می برم...
کاش همیشه بودنت را حس کنم...
می دانم کنارم نیستی...اما می دانم هستی...همین برایم کافیست
+یک شعر یک جایزه در ادامه مطلب...
گاهی وقتها لازمه به بعضی چیزها از زاویه دیگهای نگاه کنیم..تاهضمش برامون آسون تر باشه.
+ادامه مطلب
هیچکس تنها نیست همراه اول !
+دیروز اعزام شدیم واسه تبلیغات! اما اوضاع خرابه فردا بر می گردم.
+با تشکر از گل نساء بلوچی که توی این روزستای دور افتاده برام کابل USB پیدا کرد.دستش دردنکنه.
+تاجیک خدابگم چیکارت کنه اینم جا واسه بو واسه تبلیغات منو فرستادی!
بذار برگردم به حاجی می گم پدرتو در بیاره.
+فعلا از تبلیغات خبری نیست.اینترنت هم دارم.شرمنده چند روزی کم بودم.
تکرار روزمرگی...تا رسیدن به یک آرزوی دیرین...
نامش آرزوست یا دعا فرقی نمی کند...مهم این است که می دانی بر آورده می شود...
+منتظر یک افشاگری جدید باشید !
+ وقتی روحت آنقدر بزرگ نیست که بتوانی کسی را ببخشی،به ین فکر کن که روزی چطور می توانی از خدا بخواهی که تو را ببخشد.
+وقتی می بینی نمی تونی کسی رو ببخشی،به خاطر گناه بزرگ اون طرف نیست،چون خدا راه توبه رو گذاشته،یعنی هر کسی رو هر قدر هم گناه داشته باشه ،یه روزی می بخشه،پس بدون روحت هنوز بررگ نشده که نمی تونی ببخشی.
یه زنم نداریم وقتی زورمون بهش نرسید بفرستیم پیش اون یکی توت فرنگی تا حالشو جا بیاره !
یه زنم نداریم غذا درست نکنه منم از لجش برم پیش مامی غذا بخورم !
+و سخت است حکایت رفتن کسانی که دوستشان داری.
+و سخت است که عزیزانت تنهایت بگذارند.
+به ماهم بگید برگرده ! خونه بی اون برام جهنمه !
چند روز پیش هم یه کسی بهم گفت :حســنم،و من باز هم مثل همون کودکی اون حس رو پیدا کردم.یه حس رها بودن.حس پرواز.
و چقدر زیباست کاربرد این "میم" مالکیت از عمق قلب های مهربون...
+به تـــوتیا حتما سر بزنید ! نوشته هاشو دوست دارم ! یه پیشنهاد قشنگ هم داره !
+ راستی من زن دارما ! ولی شوما به یه زنم نداریم سر بزنید !
+شعر نوشت:بسیار در این کهنه سرا معرکه دیدیم/بازیچه اطفال تماشای دگر داشت!
+ماه من بتاب و شب های تارم را روشنی بخش.منتظر نگاهت هستم.
+عاشق نوشته های دکترشریعتی هستم.اگه شما هم دوست دارید به وبلاگ زیر سر بزنید.

زیباترین اشتباه من زمانی بود که تو را با زیباترین عشق رویاهایم اشتباه گرفتم.
+از این اشتباه هیچ وقت پشیمون نشدم،چون به تو رسیدم.
پی نوشت:به دلایلی دیر به روز شدم.امیدوارم اهالی "کوچه ها" من رو ببخشند.
همین عنوان را در کوچه های بغل بخوانید.
+دیشب با ماهم حرف زدم.اونقدری خوشحال شدم کهیادم رفت کجا هستم و چمه.خیلی خوشحال شدم.آخه من عاشقشم.