(آقا ما دیشب ساعت 2 شب خوابیده ایم خوب حق بدهید 8 صبح خواب باشیم ! )
احوالپرسی نمی کند و فوری می پرسد :
حسن ببین یه تحقیق کن ببین کلاسهای نهضت رو هم میشه جهشی خوند؟ مثلا من
الان برم ثبت نام کنم برای کلاس اول می تونم یه ساله تا دبیرستان بخونم ؟
(خواب عجیب از سرمان می پرد.)
می گویم : باشه بعدا از چند نفر می پرسم،خبرش رو بهت میدم،ولی فکر نکنم همچین چیزی بشه.اخه نمیشه که یه ساله شما تا دبیرستان بخونی.
می گوید:ببین تنبلی نکن همین الان یه آمار بگیر ببین میشه یا نه.البته کار نشد نداره.ببین چیکار می کنی عمه جان.
می گویم:حالا نمیشه بعدا بپرسم؟
می گوید:ای بابا برو یه دقیقه تو کامپیوترت بگرد بببین شرایطش و اینا چیه، همین الان خبرش رو بهم بده.
تعجبمان بیشتر و بیشتر می شود،آخر چه شده عمه جان به فکر درس خواندن افتاده،آن هم بعد از 50 سالگی(!).
+بعد از کلی تحقیق فهمیدم عمه می خواهد تا دبیرستان درس بخواند،توی دبیرستان هم یک عکس بگیرد،توی عکس هم کلی لبخند بزند !
+لینک مرتبط:واحه / آنی دالتون
قلبم را برای فرود ات آماده کردم
جان دلم ، می آیی یا بزور تو را بنشانم ؟
+به نظر من پسرها قبل اینکه به کسی علاقه مند بشن باید مرد باشن به معنای واقعی.
پسری که تا تقی به توقی می خوره به فکر خودکشی می افته هیچ وقت نمی تونه تکیه گاهی برای یه زن باشه.
حکایت:
عزم آن کردیم تا با او به هم/هم نفس باشیم در شادی و غم
در ان روز بین شیخ توت فرنگی و رستاک سخنانی بس دل انگیز رد و بد گشت.شیخ این نکته دریففت که رستاک فردی گشاده روی می باشد و در معرفت و رندی کسی به مشابهتش یافت می نشود.بعد از آن تاریخ شیخ توت فرنگی که خود مریدان بس عالم و فرهیخته دارا بود ، خود مرید رستاک گشته و به مسلک وی روی اورد.
شیخ از برای این آغاز دوستی شعری کتابت نمود بدین گونه:
گر بر سر چشم ما نشینی / بارت بکشم که نازنینی .
روزها گذشت،شیخ و رستاک همچنان با هم عطوفت داشته و بین شان رشته دوستی محکمی همی باشد ، که حتی بعضی ها روایت کرده اند که در اقلیم های مختلف گاهی مردمان به این دوستی ها رشک می ورزند.
+++ واهههه خسته شدم ! فردا 26 آذر تولدت مبارک رستاک.سعی کردم متن خوبی بنویسم ولی نمی دونم چقدر موفق بودم.خوب به این سبک نوشتن خیلی سخته و هر کسی نمی تونه مثل تو بنویسه.
+کادوی من : دبلیو دبلیو دبلیو نقطه رستاک نقطه این ! :دی
این روزها همش دلتنگ می شوم،دلتنگ خودت،دلتنگ روزهای بارانی که شیطنت می کردم و چتر نمی بردم،اما زنگ آخر که می شد،جلوی درب مدرسه،لبخند مهربانت و آغوش گرمت فریاد می زد که برایت چترآوردم،برای روزهای سردی که هیچ وقت تنها بر نمی گشتم،صدای خنده های همکلاسیها و فرار کردن هایشان از سرما،صدای خنده من زیر چادرت،یادت هست از آن پنجره کلاسمان چقدر برایت شکلک در می آوردم،آنم وقتها هیچ وقت نفهمیدم چقدر ایستادن توی سرما سخت است،اما تو انگار سرما برایت لذت بخش بود،یا شاید خوشحال کردن من...دلم تنگ شده برای دلهره های دم غروبت که از نیامدن من داشتی،برای دلتنگی هایت.برای آن وقت هایی که شیطنت هایم آزارت می داد و هر وقت از دستم دلخور می شدی نهایتش این بود ابروهایت را در هم می کرد و می گفتی دیگر دوستت ندارم و نگاه ملتمسانه من...آخرش هم باز آغوش گرم تو....
+تشکر از مهرآسای عزیز،تنها کسی که فهمید پست قبلی شخصیت هاش کی هستند.
باد شروع به وزیدن کرد،برگ درختان به پرواز در امده بودند...دخترک اما فقط نگاه می کرد...و مراقب بود روسری اش را باد نبرد....
چند لحظه بعد پیرزن نگاهی به سنگ کرد و گفت:دوشنبه منتظرم باش جگر گوشه ام.میام پیشت.
ببخشد عزیز حس نوشتن چیزی رو ندارم،عذر خواهی من رو بپذیر عزیز.

بتاب...
که دیگر دلم تاب نبودن هایت را ندارد...
+بتاب ، بتاب و روشن کن این شبهای تاریک و خوفناک را...
بتاب و روشن کن چراغ دل خسته ام را...
این هم طرح من برای شرکت توی این مسابقه
اگر پسند کردید توی انتخابات که قراره از امشب ساعت 12 شروع بشه به من رای بدید !

+تشکر ویژه از رستاک عزیز به خاطر اینکه ایده اصلی رو اون به من داد.
+این پست الهام عزیز هم شرکت داده شده.از نظر من فوق العاده زیبا بود.حتما بخونید و اگر هم دوست داشتید به نوشته الهام رای بدید .وقتی خوندم حس کردم ارزشش از عکس من بالاتره.
آدرس پست الهام:کلیک کنید
می دانم شکسته ای،خیلی هم با درد شکسته ای.همه چیز را می دانم.حتی می دانم که تو را که شکسته،حتی می دانم چگونه تو را شکسته،می دانم چقدر زجر کشیدی،برای همین است که می گویم بمان،بمان و بجنگ برای چیزی که می خوای.بمان و نشان بده آنقدر قدرت داری که از یک یا چند بار شسکتن کم نمی آوری.بمان و خوشبختی کن،مطمئن باش بد ترین ضربه ای که خواهد خورد روزیست که ببیند خوشبختی،و بدان آن وقت او نمی شکند،او روزی هزار بار می میرد،هر چه باشد او هم انسان است،مطمئن باش روزی هزار بار آرزوی مرگش را می کند.خوشبختی تو قدرتنمد ترین سلاح توست در برابر او.در برابر او که انسانیت را زیر پا گذاشت.برای او که فکر می کرد چون خودش وفادار نیست لابد هیچ کسی وفادار نیست.برای او که تو را شکست.بمان و خوشبختی بساز.بمان و بجنگ برای آنچه از تو گرفته است.بمان و شروع کن.برای شروع هیچ وقت دیر نیست.و این را بدان آنقدر عشق به تو می دهم که یادت برود روزی شکسته ای.برای تک تک زخمهایت مرهم می شوم.برای تک تک لحظه های دلتنگی ات مونس می شوم.برای تک تک روزهایی که با گریه خوابیدی برایت شادی می آورم.برای روزهایی که تنها بودی .برای روزهایی که درد می کشیدی و به من نمی گفتی.اما نمی دانستی بعضی چیزها را لازم نیست بگویی،اما یادت رفته بود عاشقی که شب ها نمی خوابد دارد توی آینه قلبش تو را می بیند و شکستنت را.تو را و درد کشیدنت را.برای هر دردت هزار بار درد کشیدم.برای هر زخمت هزار زخم به قلبم زدم.برای هر شب بی خوابی ات هزار شب بی خواب شدم.تو نمی گفتی و من می فهمیدم.تو نمی نوشتی و من می خواندم.دلت را.دفتر دلت را می خواندم از روی صدایت می خواندم.می دانستم وقتی درد داری مرا طرد می کنی.می خواستی تنهایی بشکنی.اما من هم شکستم.بمان تا بمانم.بمان و ایمان داشته باش برایت مرهم می شود.بمان زندگی راهش دراز است.لااقل برای تو کلی راه مانده.شاید من به آخر برسم اما نمی گذارم تو به آخر برسی.
بمان....
بمان...
بمان...
و بمان...
بی تاب می شوم
وقتی نیستی...
می شکنم
وقتی قرار نیست بیایی......
رستاک منو به یه بازی وبلاگی دعوت نکرد،گفتم منم بنویسم شاید جالب باشه.اسم بازی هست اولین ها،که رستاک منو دعوت نکرد،فکر کنم چیزهای جالبی بشه،اگر دوست داشتید می تونم به رستاک بگم شما رو هم دعوت نکنه،خوب بریم سر اصل مطلب،یعنی نوشتن اولین های من تا جایی که یادم بیاد.
اولین فیلمی که توی سینما دیدم رو اصلا یادم نمیاد،فقط یادمه رستاک هیچ وقت منو به سینما دعوت نکرد.به قول فاخته دو نقطه دی !
اولین کتابی درست و حسابی که خوندم،سینوهه بود،به کسی هم ربطی نداره که رستاک هم اولین کتابش همین بوده !
اولین دختری که بوسم کرد،از برو بچ نامحرمها،ناهید خانوم بود،وقتی بهش ریاضی یاد می دادم،هی به هر بهونه ای بوسم می کرد.اولین بارش هم 5 ساله بودم منو بوس کرد.بوس که چه عرض کنم وقت به من می چسبید ول کن نبود !
اولین دختری که لپمو کشید هم همین دختره چش سفید بود،وقتی بارش املاء می گفتم لپمو کشید و گفت:اَچنک من(ترجمه:حسنک من،خو بنده خدا لکنت زبان داشت).می دونی من چون تپل بودم این دختره ناهید همش فکر می کرد یه ده سالی ازم بزرگتره،یه جوری با من حرف می زد و به من ابراز علاقه می کرد انگار با یه نی نی طرفه !
از همین تریبون اعلام می کنم جای رستاک خال بود اون موقع ها !
اولین دختری که بهش ابراز علاقه کردم،دختر معلم کلاس دوم مون بود،اون بچه شهری بود و من روستای ،خداییش خیلی خوشگل بود،موهای طلایی رنگ چشاش سبز،اولین بار که آوردش کلاس،خودش رفت کار داشت،منم مبصر بودم،بچه ها رو دک کردم، حسابی بهش ابراز علاقه کردم در انواع مدل و سبک از بوس گرفته تا (آقا این جا رو شطرنجیش کن قربون دستت) آغوش گرم و این صوبتا جالب این بود از من خوشش اومده بود،اما زیاد ابراز علاقه نکرد و فقط به هفت هشت تا ماچ قناعت کرد،(اون قانع بود هفت هشت تا ماچ کرد،یه ضرب و تقسیم کنید ببینید من چقدر ماچش کردم :دی)،به جان خودم من به ناهید خیانت نکردم،آخه خعلی از ناهید خوشگل تر بود.
اولین باری که توی مدرسه حسابی کتک خوردم،کلاس اول بودم،یه پسره لپ ناهید رو کشید و در رفت،منم عینهو فردین رفتم بزنمش،بعدش عینهو بهمن مفید عجیب کتک خوردم از پسره و دوستاش !
اولین باری اقرار به تنهایی کردم وقتی بود که آبجی بزرگم ازدواج کرد،5-6 سالم بود،شب و روز کارم گریه شده بود.نمی دونم این ناهید کوفتی این جور موقع ها کجا غیبش می زد !
اولین نمایشنامه ای که بازی کردم توی مهد،نقش گرگ رو دادن به من،نقش بره رو هم نامردها به ناهید ندادن،نقش چوپان با ناهید بود،بره هم یه دختره بود اصلا خوشم نمی اومد ازش.همش حسادت می کرد که من و ناهید شاگرد ممتاز بودیم.
اولین باری که شوک سختی بهم وارد شد،وقتی بود که داداش حسینعلی رو چاقو زده بودن.
اولین گوشیم یه موتورولا بود !
اولین دوست مجازی ام پگاه بود.
اولین باری که خیلی ذوق کردم کلاس سوم ابتدایی بودم،عجیب سرما خورده بودم،نمی تونستم درست حرف بزنم چه برسه برم پشت میکروفن اذان بگم.رفتم دفتر مدرسه و گفتم امروز نمی تونم اذان بگم،بعدش که اومدم بیرون موقع اذان دیدم دارم خودم اذان میگم،نگو قبلا صدای منو ضبط کرده بودن،امروز پخشش کردن،خیلی ذوق کردم،اصلا سرماخوردگیم یادم رفت.تا رفتم خونه اول رفتم واسه ناهید این جریان رو تعریف کردم !
اولین فیلم تاثیرگذار یادم نیست!
اولین هدیه،هدیه ای نگرفتم تا حالا !
اولین مرگ تاثیر گذار مرگ داداش مقدادم بود .
اولین وبلاگ ! عرفان نامه!
اولین دفترچه خاطرات،سر سید زیاد داشتم که روزنوشت می نوشتم،یادم نیست اولیش کی بود.
اولین شنا،من تو آب بزرگ شدم دقیق یادم نیست،فقط اولین باری که به آب زدم من و داداش حسینعلی سوار خر بودیم توی رودخونه،خر بدبخت یه پاش فرو رفت عجیب،کج شد،بعدش ما افتادیم توی آب.
اولین باری که احساس کردم آدم مفیدی ام 13 سالم بود که آیلار 5 ساله رو از رودخونه نجات دادم،خیلی وحتشناک بود رودخونه،ولی دلو زدم به آب گرفتمش.
اولین باری که جو گیر شدم و14 سالم بود خواستم ازدواج کنم ،وقتی پسر عمه بزرگه عاشق دختر عمه کوچیکه شده بود و تریپ ازدواج و این حرفها،منم جو گیر شدم و گفتم من از این ها چی کم دارم منم زن می خوام،اگه گفتید کی رو می خواستم ؟ نه دیگه،اسمش ناهید بود ولی اون ناهید خانوم بالایی نه یه ناهید دیگه بود.
اولین نماز روزه رو یادم نیست !
احتمالا اولین باری که رستاک از دست من حرصش در بیاد بعد از حوندن این پست خواهد بود ! :دی
بعدتر نوشت:
اولین زخم بد جور روی بدنم وقتی بود که رفتن دنبال جوجه کفتر قاسم مون،روی یه دیوار خرابه رفتم ،دیوار اومد روم،کله ام پر از خون شده بود،بنده خدا زن همسایمنون دیده بود می زد توی سر خودش و می گفت وای حسنی چیکار کردی خودت رو آخه تو.دمش گرم کلی بهم رسید ! آخه ما کفتر زیاد داشتیم گم شدن یکیشون مهم نبود،ولی اونو نوشن کرده بودم بدم ناهید :(
اولین باری که تصادف کردم،با دوچرخه تند داتشم می رفتم یه مرد اومد جلوم اصلا فرمون رو کج نکرد و طرف رفت رو هوا ! خوب بود هم محلیمون نبود !
اولین باری که شاگرد اول کلاس شدم همون کلاس اول بود،بعدش کلا تا سال سوم دبیرستان همش من اول شدم،(تابلو بود خواستم از خودم تعرف کنم ؟ )
اولین باری هم که وقتی یه کار خیری کردم و بعدش حالمو گرفتن وقتی بود یه دختره رو نجات دادم از رودخونه،وقتی اومدم بالا مادرش یه سیلی مشتی بهم زد ! کلا من باید غریق نجات می شدم !
+مهمان هیات مجازی وبلاگستان شویم .
الان ساعت ۳ شبه هر کاری می کنم ثبت نمیشه.صبح میام شاید ثبت بشه این پستم.یه نوشته شخصیه که اگر تصمیم بگیرم رمزش رو بر می دارم.
دوستان از اونجایی که من خیلی وقته توی نت هستم و می دونم که خیلی از روشهای قدیمی هک هنوز هم روی کاربرهای ایرانی کار می کنه،این اخطار رو بهتون می دم و جدی بگیرید،اگر خودتون اطلاعاتتون قوی هست و گول نمی خورید شاید دوستاتون گول این کارها رو بخورن و هک بشن،که متاسفانه من می دونم خیلی ها چون اطلاعات کامپیوتریشون زیاد نیست گول می خورن و هک میشن.پس این بار روی لینک دادن و اطلاع رسانیتون حساب می کنم عجیب.
این عکس ایمیلی که برای من اومده :کلیک کنید !
وقتی میرید به لینکی که توی ایمیلتون نوشته یه صفحه ای میاد توی این آدرس: کلیک !
و ازتون می خواد که نام کاربری رو رمز عبور رو وارد کنید.,وقتی وارد کردید یعنی اینکه تمام و پسوردتون میره برای طرف! به همین راحتی.متاسفانه خیلی ها گول می خورن.تجربه بهم ثابت کرده که خیلی ها اطلاعاتشون توی این زمینه کمه.این سایت هیچ ربطی به بلاگفا نداره.خود بلاگفا هم گفته هیچ وقت رمزتون رو هیچ جایی به جز بلاگفا وارد نکنید.متاسفانه این سایت آدرس ساب دومینی ساخته که شبیه آدرس بلاگفا هم هست و راحت می تونه گول بزنه.
من پسورد الکی هم وارد کردم قبول کرد و گفت که اطلاعات شما ارسال شد ! دی
لطفا این رو به همه دوستاتون بگید.
اسم داداشم حسین،حسینعلی صداش می کنن،اسم یه آبجیم فاطمه،نساء صداش می کنن،اسم یه دختر عمه ام صغری پروانه صداش می کنن،اسم اون یکی دختر عمه صغری،شاه بی بی صداش می کنن،اس اون یکی کبری افسانه صداش می کنن (نه نه این آخریه دیگه اسمش همون افسانه است)اسم یه پسر عمه ام محمد،محمد علی صداش می کنن،اسم نوه عموم حسین،فرهنگ صداش می کنن،اسم آبجی همین حسین زهراست عارفه صداش می کنن،اسم پسر عموم علی ، علیرضا صداش می کنن،بقیه اشون رو بگم دیگه خسته میشید!راستی اسم مامان جونم معصومه است کلثوم صداش می کنن.جالبه بدونید که اسم واقعی این ها رو که گفتم هر کسی نمی دون،حتی خود اقوام نزدیک هم خبر از اسم واقعی شناسنامه ای خیلی ها ندارن.حالا اگه فهمیدید اسم شناسنامه ای خودم چیه که حسن صدام می کنن،جایزه دارید.
دقت کنید متوجه می شید بعضی ها اسمشون از دو بخشه،ولی یه بخش رو فقط می گن،بعضی ها یه بخشه،دو بخش اش کردن و یه پسوند بهش دادن.
همه چیز سرد است
حتی نگاه مهربان تو

بچه که بودم آنقدر نامهربانی از مردم می دیدم که یکی از بزرگترین آروزهایم این شده بود که روزی برسد همه آدمها با هم مهربان باشند،هیچ کس سر کسی داد نزند،ادم ها با هم دعوا نکنند،کسی به کسی فحش ندهد،خودم همیهش سعی می کردم همیشه طوری باشم که جدای از اینکه خودم مهربان بمانم،تاثیری هم روی دیگران بگذارم،خدا رو شکر در زندگی واقعی نتایجی هم داشت،اما تا وقتی آدم ها همگی تصمیم به مهربان بودن نگیرند،چند نفر مهربان شدن چیزی را درست نمی کند،این ها را نگفتم که از خودم تعریف کنم،این ها رو گفتم و می گویم که من سعی کرده ام مهربان باشم،دیگر اینکه چقدر مهربان هستم را باید دیگران بگویند،همیشه سعی می کردم از احوال دوستانم با خبر باشم،حتی آنهایی که با من فرق دارند،حتی آنهایی که رفتن سمت خلاف و خلافکار شدند،حتی آنهایی که مرد نماندند و آبروی عده ای دختر بی گناه را بردند،همه و همه...تا اینکه رسیدم به دنیای مجازی،اینجا هم سعی کردم محیطی باشد دوستانه،محیطی برای شاد بودن و مهربانی،تا جایی که سعی کنم به دوستان سر می زنم،اگر مناسبتی باشد سعی می کنم کارت تبریکی طراحی کنم،یا برایشان قالب وبلاگ طراحی می کنم،تا اینها باشد هدایایی برای بقای دوستی،برای رواج این دوستی ها،و امروز خوشحالم که دوستان خوبی دارم،دوستانی که امروز جزئی از زندگی من شده اند،گاهی به این فکر می کنم که خیلی ها به خاطر نامهربانی بعضی ادم مزخرف از این دنیای مجازی کوچ می کنند،آدم هایی که بیمار روانی هستند و با نام های مختلف سعی می کنند انواع فحش های رکیک برای یک نفر وبلاگ نویس بفرستند،شاید اگر حتی یک نفر می بود که برای آن ها مهربان بود،دیگر از این دنیای مجازی کوچ نمی کردند،شاید اگر دوستانی مهربانی می داشت دیگر مزاحمت های افراد مریض برایش مهم نبود، چند روز پیش یکی از دوستانم وبلاگی را که دو سال و خورده ای در ان می نوشت،دست نوشته های که ارزش داشت هزاران بار بخوانی و لذت ببری را حذف کرد،تنها دلیل هم این بود که یک نامهربان یا بهتر بگویم یک نامرد برایش مزاحمت ایجاد می کرد،حالا با خودم فکر می کنم چه چیزی گیر آن فدر می آید ؟ یعنی عقده هایش خالی می شود؟ یعنی لذت می برد از اینکه مریض است و کاری جز نوشتن فحش های رکیک ندارد؟ آن روز خیلی ناراحت شدم از بودن همچین آدم هایی،اما بعدش وقتی برای دوستم کامنت گذاشتم و جوابم را داد و گفت برای همیشه حذف کردم و نخواهم نوشت،حس بد تری به من دست داد،دقیقا همان حسی که وقتی کودک بودم و خواهرم هایم رفتن خانه بخت به به سراغ من می آمد،برایش کامنت گذاشتم و از او خواستم که دوباره بنویسد،البته راستش مطمئن بودم دیگر نمی نویسد،آخر آنقدر فحش ها و نامهربانی ها دیده بود که دیگر دلیلی برای بودن در این دنیای مجازی نداشت،اما بعد از آن وقتی جوابم را داد،احساس کردم خوشبخت ترین ادم هستم،احساس کردم خوشبخت ترین هستم چون بهترین دوستان را دارم،مغرور نمی شوم،ولی واقعا احساس خوبی بهم ن دست داد وقتی برایم نوشت:داداش عزیز به احترامت یه وب دیگه زدم،بازم می نویسم،بازم می نویسم واست،اونقدری که دیگه خسته شی و بیرونم کنی.ممنونم ازت.ادم با داشتن چنین دوستانی مگر می شود احساس خوشبختی نکند،مگر دلخوشی بهتر از این هم سراغ دارید؟این دومین دوستیست که به خاطر درخواست من به وبلاگش جانی تازه می بخشد.
اصلا دم هر چی توت فرنگیه گرم ،مخصوصا حسنی توتی و خواهرش توت فرنگی کوچیکه (آیکون خوشیفته! )
د نه دیگه بیکار نشین بدو برو بهش تبریک بگو ایشالا عروسیت جبران می کنم،(مخاطبش همه مجردها و احیاینا کسایی که می خوای فراششون رو تجدید کنن)!

هی نشین این عکس رو نگاه کن برو تبریکت رو بگو ! دل به کار نمیدیدنا !
تولید این دوست دیگه امون هم هست .
+ دوسی عزیز تولدت تو هم مبارک !
کسایی که به آبجی توت فرنگی و این دوسی عزیمزون تبریک بگن و چشمم به جمال اسشمون روشن بشه امتیاز ویژه می گیرن ! گفته باشم ! (حسنی در حال تبیلیغات) !