ساعت 8 صبح صدای گوشی مان بیدارمان کرد،عمه مان بود (ببینید چقدر من پسر خوبی ام عمه ام کله صبحی زنگ زده حال منو بپرسه !).

(آقا ما دیشب ساعت 2 شب خوابیده ایم  خوب حق بدهید 8 صبح خواب باشیم ! )

احوالپرسی نمی کند و فوری می پرسد :

حسن ببین یه تحقیق کن ببین کلاسهای نهضت رو هم میشه جهشی خوند؟ مثلا من الان برم ثبت نام کنم برای کلاس اول می تونم یه ساله تا دبیرستان بخونم ؟

(خواب عجیب از سرمان می پرد.)

می گویم : باشه بعدا از چند نفر می پرسم،خبرش رو بهت میدم،ولی فکر نکنم همچین چیزی بشه.اخه نمیشه که یه ساله شما تا دبیرستان بخونی.

می گوید:ببین تنبلی نکن همین الان یه آمار بگیر ببین میشه یا نه.البته کار نشد نداره.ببین چیکار می کنی عمه جان.

می گویم:حالا نمیشه بعدا بپرسم؟

می گوید:ای بابا برو یه دقیقه تو کامپیوترت بگرد بببین شرایطش و اینا چیه، همین الان خبرش رو بهم بده.

تعجبمان بیشتر و بیشتر می شود،آخر چه شده عمه جان به فکر درس خواندن افتاده،آن هم بعد از 50 سالگی(!).

+بعد از کلی تحقیق فهمیدم عمه می خواهد تا دبیرستان درس  بخواند،توی دبیرستان هم یک عکس بگیرد،توی عکس هم کلی لبخند بزند !

+لینک مرتبط:واحه / آنی دالتون 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم آذر ۱۳۹۰ساعت 11:46  توسط توت فرنگي   | 

هواپیمای بدون سرنشین من

قلبم را برای فرود ات آماده کردم

جان دلم ، می آیی یا بزور تو را بنشانم ؟

+به نظر من پسرها قبل اینکه به کسی علاقه مند بشن باید مرد باشن به معنای واقعی.

پسری که تا تقی به توقی می خوره به فکر خودکشی می افته هیچ وقت نمی تونه تکیه گاهی برای یه زن باشه.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم آذر ۱۳۹۰ساعت 18:42  توسط توت فرنگي   | 

اول نوشت:معذرت از بچه های کوچه ها.من پست مشترک رو فردا می ذارم.

حکایت:

آورده اند شیخ توت فرنگی خرقانی از عارفان بلاگستان روزی از روزها به واسطه تلخ کامی های روزگار در منزل ابوی خود در حال نبشتن شعری بود بس طویل در وصف خداوندگار.برادر وی هر چه هنر در دستان خود داشت را برای شیخ هویدا نمود تا بلکه گشایشی در کار آید و لبخندی بر لبهای شیخ مهر شود اما شیخ شادمان نگشت که هیچ برادر وی نیز به همان حال افسردگی شیخ دچار شد.شیخ فرمود :من مست و تو دیوانه/ما را که برد خانه
روزها بگذشت،تنی چند از مریدان شیخ گرد هم جمع امدند و جملگی خواستار یافتن چاره ای برای شیخ شدند.
چاره جستن مریدان همانا و فزون شدن درماندگی شان همانا.باری یک به یک مریدان از این امر نا امید گشتند.تا اینکه یکی از مریدان بانگ برداشت که چه نشسته اید،چاره درد شیخ  نزد مولانا شمس مازندرانی می باشد و بس.اینگونه گشت که مریدان آهنگ منزل مولانا کردند.
باز پرسید از مریدان حال شیخ/باز گفتندش همه احوال شیخ

با مریدان گفت ای تر دامنان/در وفاداری نه مردان نه زنان

گر شما بودید یار شیخ خویش/یاری او را چه نگرفتید پیش

شرمتان باد آخر این یاری بود ؟/ حق گزاری و وفاداری بود ؟

جمله گفتند آنچه گفتی بیش از این/بارها گفتیم با او پیش از این

عزم آن کردیم تا با او به هم/هم نفس باشیم در شادی و غم

مولانا اندکی خاموش گشت تا چاره ای بیاندیشد.بعد از کمی درنگ سخن برآورد که ای مریدان ،گر شما در پی درمان درد شیخ خویش می گردید شاد باشید که چاره وی را یافتم.چندی پیش از دوستان شیخ ، احوالش را جویا شدم،گفتند که چند روزیست که ماه نو گشته اما شیخ را درهم و دیناری نیست از برای خراج شارج اینترنت خویش،لیک شما که مریدان وی می باشید درنگ نکنید و به منزلهای خویش شتافته و در پی گرد اوری درهم از برای شیخ باشید.من نیز شما را ملازمت کرده،افتد که عازم اقلیم پارسیان شویم و سپس به منزلگه ملای پارسی خداوندگار اینترنت پارس انلاین شتافته و دست به دامن وی،اتصال اینترنت شیخ توت فرنگی را خواستار شویم.خبر اتصال اینترنت شیخ زبان به زبان گشت و فصل آخر به سمع شیخ رسید.شیخ بسی شادمان گشه و از پی روشن کردن رایانه خود برآمد بلکه فرجی افتد و از این حال برون گردد،شیخ پس از بالا آمدن ویندوز به سراغ دربار فایرفاکس شتافت و وبگاه خویش را باز نمود.چندی در اقلیم وبگاه های بروز شده گذر همی نمود تا چمشانش بر نام مدرنعلی خان روشن گشته،فی الفور به آن وبگاه مراجعت نمود.مدرنعلی خان در نبشته ای از اهالی بلاگستان دعوت همی کرده و خواستار این امر شده بود که ای اهل بلاگستان تصاویری از دوران طفولیت خویش را بر مردم آشکار کنید.شیخ نیز مشتاق این کار امد.به گالری تصاویر خود مراجعت و عکسی را گزینش و در همان وقت و تاریخ تصویر وی را بر وبگاه خود حک نمود،بعد از آن به یکی از وبگاه های دیگر مراجعت و کامنتی بس طنز آمیز بر صفحه کامنت دانی او بگذاشت.شب بگذشت و صبح پدید امد...شیخ خشنود و شادان به وبگاه خود مراجعت نمود و مشاهدت کرد که شخصی "رستاک" نام بر عکس وی نظراتی بس فیلسوفانه نگاشته،شیخ از مشاهده این کامنت بسی خوشحال گشت و با خدای خود به راز و نیاز نشست که بار تعالی شکرت که اینترنت ما وصل شدندی و ما هی برای خشنودی حال خود به اینترنت کانکت شدندی،شکر.

+سند آن نبشته رستاک !

در ان روز بین شیخ توت فرنگی و رستاک سخنانی بس دل انگیز رد و بد گشت.شیخ این نکته دریففت که رستاک فردی گشاده روی می باشد و در معرفت و رندی کسی به مشابهتش یافت می نشود.بعد از آن تاریخ شیخ توت فرنگی که خود مریدان بس عالم و فرهیخته دارا بود ، خود مرید رستاک گشته و به مسلک وی روی اورد.

شیخ از برای این آغاز دوستی شعری کتابت نمود بدین گونه:

گر بر سر چشم ما نشینی / بارت بکشم که نازنینی .

روزها گذشت،شیخ و رستاک همچنان با هم عطوفت داشته و بین شان رشته دوستی محکمی همی باشد ، که حتی بعضی ها روایت کرده اند که در اقلیم های مختلف گاهی مردمان به این دوستی ها رشک می ورزند.

+++ واهههه خسته شدم ! فردا 26 آذر تولدت مبارک رستاک.سعی کردم متن خوبی بنویسم ولی نمی دونم چقدر موفق بودم.خوب به این سبک نوشتن خیلی سخته و هر کسی نمی تونه مثل تو بنویسه.

+کادوی من : دبلیو دبلیو دبلیو نقطه رستاک نقطه این !   :دی 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم آذر ۱۳۹۰ساعت 20:32  توسط توت فرنگي   | 

این روزها همش دلتنگ می شوم،دلتنگ خودت،دلتنگ روزهای بارانی که شیطنت می کردم و چتر نمی بردم،اما زنگ آخر که می شد،جلوی درب مدرسه،لبخند مهربانت و آغوش گرمت فریاد می زد که برایت چترآوردم،برای روزهای سردی که هیچ وقت تنها بر نمی گشتم،صدای خنده های همکلاسیها و فرار کردن هایشان از سرما،صدای خنده من زیر چادرت،یادت هست از آن پنجره کلاسمان چقدر برایت شکلک در می آوردم،آنم وقتها هیچ وقت نفهمیدم چقدر ایستادن توی سرما سخت است،اما تو انگار سرما برایت لذت بخش بود،یا شاید خوشحال کردن من...دلم تنگ شده برای دلهره های دم غروبت که از نیامدن من داشتی،برای دلتنگی هایت.برای آن وقت هایی که شیطنت هایم آزارت می داد و هر وقت از دستم دلخور می شدی نهایتش این بود ابروهایت را در هم می کرد و  می گفتی دیگر دوستت ندارم و نگاه ملتمسانه من...آخرش هم باز آغوش گرم تو....

+تشکر از مهرآسای عزیز،تنها کسی که فهمید پست قبلی شخصیت هاش کی هستند.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم آذر ۱۳۹۰ساعت 12:19  توسط توت فرنگي   | 

صدای گنجشکک ها خواب را از پیرزن گرفت،بیدار شد،طبق معمول باید اول صبح مقداری از شربت سالبوتامول اش می خورد،شربت را سرکشید،حوصله نداشت صبحانه بخورد،می خواست با او حرف بزند،اما نه دیگر خسته شده بود از بس این همه حرف زده بود و جوابی نشنید،از بس درد دل کرده بود و درد دل هایش هم بی جواب،اما نه ته دلش امید داشت،کسی جز او برایش نمانده بود.چه می شد کرد.یادش افتاد دوشنبه است،دوشنبه ها روز قرارش رود،روزی که می دانست باید برود و حرفهای نگفته یک هفته اش را بگوید،کلی حرف برای گفتن داشت،چادرش را برداشت،همان چادر یادگاری،چادری که یاد او را در دلش زنده می کرد،چادری که همیشه می دید با چه شوق و ذوقی دور کمرش می پیچید و عین دخترک ها خانه را تمیز می کرد،چادر را سر کرد و رفت جلوی آینه،سالها بود توی هیچ آینه ای خودش را ندیده بود،همه آینه ها او را نشانش می دادند،چادر کهنه شده بود.چادر را گذاشت و چادر خودش را سر کرد.هوای سرد آزارش می داد،هوای مه آلود برایش سم بود،سرفه های پی در پی شروع می شد،اما مهم نبود،امروز دوشنبه بود،روزی که یک هفته انتظارش را می کشید.توی راه نفسش می گرفت،مجبور بود به دیوارها تکیه کند تا نفسش تازه شود،همه به او سلام می کردند،پیرزن غریب نبود،دخترکی پیرزن را دید،نزدیکش شد،دستش را گرفت و گفت:مادر جان بذار امروز کمکتون کنم،امروز هوا خوب نیست منم باهاتون میام.لبخند تلخ پیرزن یعنی جواب مثبت به دخترک.دست پیرزن را گرفت و راهی شده اند سر قرار.هوا هنوز هم مه آلود بود.رسیدن به قرار.مثل همیشه همان ساعت.حالا وقتش بود که دلتنگی هایش سر باز کنند،حالا وقتش رسیده بود حرف بزند،برای او.چشمهای دخترک کم کم خیس شده بود،نمی دانست چه بگوید،شاید حجم دلتنگی های پیرزن برایش قابل لمس نبود.ساعتها گذشت...وقت دیدار به پایان رسید...پیرزن اما پای رفتن نداشت،دلش می خواست بماند،دلش می خواست همین جا کنار او منزل بسازد و بماند،اما جای ماندن نبود.باید می رفت.

باد شروع به وزیدن کرد،برگ درختان به پرواز در امده بودند...دخترک اما فقط نگاه می کرد...و مراقب بود روسری اش را باد نبرد....

چند لحظه بعد پیرزن نگاهی به سنگ کرد و گفت:دوشنبه منتظرم باش جگر گوشه ام.میام پیشت.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم آذر ۱۳۹۰ساعت 12:52  توسط توت فرنگي   | 

فاطمه عزیز تولدت مبارک عزیز.ایشالا که همیشه خوب و خوش سلامت باشی.

ببخشد عزیز حس نوشتن چیزی رو ندارم،عذر خواهی من رو بپذیر عزیز.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم آذر ۱۳۹۰ساعت 22:32  توسط توت فرنگي   | 

ماه من

بتاب...

که دیگر دلم تاب نبودن هایت را ندارد...

+بتاب ، بتاب و روشن کن این شبهای تاریک و خوفناک را...

بتاب و روشن کن چراغ دل خسته ام را...

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم آذر ۱۳۹۰ساعت 13:34  توسط توت فرنگي   | 

 لینک مسابقه:   مسابقه ظهر عاشورا

این هم طرح من برای شرکت توی این مسابقه


اگر پسند کردید توی انتخابات که قراره از امشب ساعت 12 شروع بشه به من رای بدید !

عکس توی سایز اصلی 

+تشکر ویژه از رستاک عزیز به خاطر اینکه ایده اصلی رو اون به من داد.

+این پست الهام عزیز هم شرکت داده شده.از نظر من فوق العاده زیبا بود.حتما بخونید و اگر هم دوست داشتید به نوشته الهام رای بدید .وقتی خوندم حس کردم ارزشش از عکس من بالاتره.

آدرس پست الهام:کلیک کنید

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم آذر ۱۳۹۰ساعت 16:8  توسط توت فرنگي   | 

گاهی وقتها رفتن چیزی را درست نمی کند،رفتن آخرین راه است نه بهترین راه.

می دانم شکسته ای،خیلی هم با درد شکسته ای.همه چیز را می دانم.حتی می دانم که تو را که شکسته،حتی می دانم چگونه تو را شکسته،می دانم چقدر زجر کشیدی،برای همین است که می گویم بمان،بمان و بجنگ برای چیزی که می خوای.بمان و نشان بده آنقدر قدرت داری که از یک یا چند بار شسکتن کم نمی آوری.بمان و خوشبختی کن،مطمئن باش بد ترین ضربه ای که خواهد خورد روزیست که ببیند خوشبختی،و بدان آن وقت او نمی شکند،او روزی هزار بار می میرد،هر چه باشد او هم انسان است،مطمئن باش روزی هزار بار آرزوی مرگش را می کند.خوشبختی تو قدرتنمد ترین سلاح توست در برابر او.در برابر او که انسانیت را زیر پا گذاشت.برای او که فکر می کرد چون خودش وفادار نیست لابد هیچ کسی وفادار نیست.برای او که تو را شکست.بمان و خوشبختی بساز.بمان و بجنگ برای آنچه از تو گرفته است.بمان و شروع کن.برای شروع هیچ وقت دیر نیست.و این را بدان آنقدر عشق به تو می دهم که یادت برود روزی شکسته ای.برای تک تک زخمهایت مرهم می شوم.برای تک تک لحظه های دلتنگی ات مونس می شوم.برای تک تک روزهایی که با گریه خوابیدی برایت شادی می آورم.برای روزهایی که تنها بودی .برای روزهایی که درد می کشیدی و به من نمی گفتی.اما نمی دانستی بعضی چیزها را لازم نیست بگویی،اما یادت رفته بود عاشقی که شب ها نمی خوابد دارد توی آینه قلبش تو را می بیند و شکستنت را.تو را و درد کشیدنت را.برای هر دردت هزار بار درد کشیدم.برای هر زخمت هزار زخم به قلبم زدم.برای هر شب بی خوابی ات هزار شب بی خواب شدم.تو نمی گفتی و من می فهمیدم.تو نمی نوشتی و من می خواندم.دلت را.دفتر دلت را می خواندم از روی صدایت می خواندم.می دانستم وقتی درد داری مرا طرد می کنی.می خواستی تنهایی بشکنی.اما من هم شکستم.بمان تا بمانم.بمان و ایمان داشته باش برایت مرهم می شود.بمان زندگی راهش دراز است.لااقل برای تو کلی راه مانده.شاید من به آخر برسم اما نمی گذارم تو به آخر برسی.

بمان....

بمان...

بمان...

و بمان...


+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم آذر ۱۳۹۰ساعت 16:41  توسط توت فرنگي   | 

برای داداش فاطمه عزیز دعا کنید.حالش خوب نیست.بیاییم دستامون رو رو به آسمون بگیریم و از خدا بخواییم که خوب شه.خوب و سلامت.بیایم با هم براش دعا کنیم.

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم آذر ۱۳۹۰ساعت 18:49  توسط توت فرنگي   | 


+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم آذر ۱۳۹۰ساعت 12:57  توسط توت فرنگي   | 

بی تاب می شوم

         وقتی نیستی...

می شکنم

           وقتی قرار نیست بیایی......

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم آذر ۱۳۹۰ساعت 13:44  توسط توت فرنگي   | 

رستاک منو به یه بازی وبلاگی دعوت نکرد،گفتم منم بنویسم شاید جالب باشه.اسم بازی هست اولین ها،که رستاک منو دعوت نکرد،فکر کنم چیزهای جالبی بشه،اگر دوست داشتید می تونم به رستاک بگم شما رو هم دعوت نکنه،خوب بریم سر اصل مطلب،یعنی نوشتن اولین های من تا جایی که یادم بیاد.
اولین فیلمی که توی سینما دیدم رو اصلا یادم نمیاد،فقط یادمه رستاک هیچ وقت منو به سینما دعوت نکرد.به قول فاخته دو نقطه دی !
اولین کتابی درست و حسابی که خوندم،سینوهه بود،به کسی هم ربطی نداره که رستاک  هم اولین کتابش همین بوده !
اولین دختری که بوسم کرد،از برو بچ نامحرمها،ناهید خانوم بود،وقتی بهش ریاضی یاد می دادم،هی به هر بهونه ای بوسم می کرد.اولین بارش هم 5 ساله بودم منو بوس کرد.بوس که چه عرض کنم وقت به من می چسبید ول کن نبود !
اولین دختری که لپمو کشید هم همین دختره چش سفید بود،وقتی بارش املاء می گفتم لپمو کشید و گفت:اَچنک من(ترجمه:حسنک من،خو بنده خدا لکنت زبان داشت).می دونی من چون تپل بودم این دختره ناهید همش فکر می کرد یه ده سالی ازم بزرگتره،یه جوری با من حرف می زد و به من ابراز علاقه می کرد انگار با یه نی نی طرفه !
از همین تریبون اعلام می کنم جای رستاک خال بود اون موقع ها !
اولین دختری که بهش ابراز علاقه کردم،دختر معلم کلاس دوم مون بود،اون بچه شهری بود و من روستای ،خداییش خیلی خوشگل بود،موهای طلایی رنگ چشاش سبز،اولین بار که آوردش کلاس،خودش رفت کار داشت،منم مبصر بودم،بچه ها رو دک کردم، حسابی بهش ابراز علاقه کردم در انواع مدل و سبک از بوس گرفته تا (آقا این جا رو شطرنجیش کن قربون دستت) آغوش گرم و این صوبتا جالب این بود از من خوشش اومده بود،اما زیاد ابراز علاقه نکرد و فقط به هفت هشت تا ماچ قناعت کرد،(اون قانع بود هفت هشت تا ماچ کرد،یه ضرب و تقسیم کنید ببینید من چقدر ماچش کردم :دی)،به جان خودم من به ناهید خیانت نکردم،آخه خعلی از ناهید خوشگل تر بود.
اولین باری که توی مدرسه حسابی کتک خوردم،کلاس اول بودم،یه پسره لپ ناهید رو کشید و در رفت،منم عینهو فردین رفتم بزنمش،بعدش عینهو بهمن مفید عجیب کتک خوردم از پسره و دوستاش !
اولین باری اقرار به تنهایی کردم وقتی بود که آبجی بزرگم ازدواج کرد،5-6 سالم بود،شب و روز کارم گریه شده بود.نمی دونم این ناهید کوفتی این جور موقع ها کجا غیبش می زد !
اولین نمایشنامه ای که بازی کردم توی مهد،نقش گرگ رو دادن به من،نقش بره رو هم نامردها به ناهید ندادن،نقش چوپان با ناهید بود،بره هم یه دختره بود اصلا خوشم نمی اومد ازش.همش حسادت می کرد که من و ناهید شاگرد ممتاز بودیم.
اولین باری که شوک سختی بهم وارد شد،وقتی بود که داداش حسینعلی رو چاقو زده بودن.
اولین گوشیم یه موتورولا بود !
اولین دوست مجازی ام پگاه بود.
اولین باری که خیلی ذوق کردم کلاس سوم ابتدایی بودم،عجیب سرما خورده بودم،نمی تونستم درست حرف بزنم چه برسه برم پشت میکروفن اذان بگم.رفتم دفتر مدرسه و گفتم امروز نمی تونم اذان بگم،بعدش که اومدم بیرون موقع اذان دیدم دارم خودم اذان میگم،نگو قبلا صدای منو ضبط کرده بودن،امروز پخشش کردن،خیلی ذوق کردم،اصلا سرماخوردگیم یادم رفت.تا رفتم خونه اول رفتم واسه ناهید این جریان رو تعریف کردم !
اولین فیلم تاثیرگذار یادم نیست!
اولین هدیه،هدیه ای نگرفتم تا حالا !
اولین مرگ تاثیر گذار مرگ داداش مقدادم بود .
اولین وبلاگ ! عرفان نامه!
اولین دفترچه خاطرات،سر سید زیاد داشتم که روزنوشت می نوشتم،یادم نیست اولیش کی بود.
اولین شنا،من تو آب بزرگ شدم دقیق یادم نیست،فقط اولین باری که به آب زدم من و داداش حسینعلی سوار خر بودیم توی رودخونه،خر بدبخت یه پاش فرو رفت عجیب،کج شد،بعدش ما افتادیم توی آب.
اولین باری که احساس کردم آدم مفیدی ام 13 سالم بود که آیلار 5 ساله رو از رودخونه نجات دادم،خیلی وحتشناک بود رودخونه،ولی دلو زدم به آب گرفتمش.
اولین باری که جو گیر شدم و14 سالم بود خواستم ازدواج کنم ،وقتی پسر عمه بزرگه عاشق دختر عمه کوچیکه شده بود و تریپ ازدواج و این حرفها،منم جو گیر شدم و گفتم من از این ها چی کم دارم منم زن می خوام،اگه گفتید کی رو می خواستم ؟ نه دیگه،اسمش ناهید بود ولی اون ناهید خانوم بالایی نه یه ناهید دیگه بود.
اولین نماز روزه رو یادم نیست !

احتمالا اولین باری که رستاک از دست من حرصش در بیاد بعد از حوندن این پست خواهد بود ! :دی

بعدتر نوشت:

اولین زخم بد جور روی بدنم وقتی بود که رفتن دنبال جوجه کفتر قاسم مون،روی یه دیوار خرابه رفتم ،دیوار اومد روم،کله ام پر از خون شده بود،بنده خدا زن همسایمنون دیده بود می زد توی سر خودش و می گفت وای حسنی چیکار کردی خودت رو آخه تو.دمش گرم کلی بهم رسید ! آخه ما کفتر زیاد داشتیم گم شدن یکیشون مهم نبود،ولی اونو نوشن کرده بودم بدم ناهید :(

اولین باری که تصادف کردم،با دوچرخه تند داتشم می رفتم یه مرد اومد جلوم اصلا فرمون رو کج نکرد و طرف رفت رو هوا ! خوب بود هم محلیمون نبود !

اولین باری که شاگرد اول کلاس شدم همون کلاس اول بود،بعدش کلا تا سال سوم دبیرستان همش من اول شدم،(تابلو بود خواستم از خودم تعرف کنم ؟ )

اولین باری هم که وقتی یه کار خیری کردم و بعدش حالمو گرفتن وقتی بود یه دختره رو نجات دادم از رودخونه،وقتی اومدم بالا مادرش یه سیلی مشتی بهم زد ! کلا من باید غریق نجات می شدم !


+مهمان هیات مجازی وبلاگستان شویم .


+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم آذر ۱۳۹۰ساعت 12:27  توسط توت فرنگي   | 

اين پست رمز ندارد،اما خيلي خيلي درد دارد،حواستان باشد خوانديد رو غصه دار شديد من رو فحش نديد،تحمل اين چيزها برام سخت بودفنوشتم که شايد خالي بشم و بغض هام کم بشه.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم آذر ۱۳۹۰ساعت 12:11  توسط توت فرنگي   | 

شرمنده همه شما عزیزان که توی یه مکان عمومی ژستی نوشتم که رمز گذشاتم روش.حرفهایی بود که خیلی وقت بود دلم می خواست بگم.حالا نوشتم.شاید به همین زودی رمزش رو بردارم.

الان ساعت ۳ شبه هر کاری می کنم ثبت نمیشه.صبح میام شاید ثبت بشه این پستم.یه نوشته شخصیه که اگر تصمیم بگیرم رمزش رو بر می دارم.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم آذر ۱۳۹۰ساعت 6:25  توسط توت فرنگي   | 

حسین آمده بود بگوید خدا را بپرستید،امروز آدم هایی را می بینم که خدا را ول کرده اند و حسین را می پرستند.
+ نوشته شده در  یکشنبه ششم آذر ۱۳۹۰ساعت 12:8  توسط توت فرنگي   | 

دوستان  از اونجایی که من خیلی وقته توی نت هستم و می دونم که خیلی از روشهای قدیمی هک هنوز هم روی کاربرهای ایرانی کار می کنه،این اخطار رو بهتون می دم و جدی بگیرید،اگر خودتون اطلاعاتتون قوی هست و گول نمی خورید شاید دوستاتون گول این کارها رو بخورن و هک بشن،که متاسفانه من می دونم خیلی ها چون اطلاعات کامپیوتریشون زیاد نیست گول می خورن و هک میشن.پس این بار روی لینک دادن و اطلاع رسانیتون حساب می کنم عجیب.

این عکس ایمیلی که برای من اومده :کلیک کنید !

وقتی میرید به لینکی که توی ایمیلتون نوشته یه صفحه ای میاد توی این آدرس: کلیک !

و ازتون می خواد که نام کاربری رو رمز عبور رو وارد کنید.,وقتی وارد کردید یعنی اینکه تمام و پسوردتون میره برای طرف! به همین راحتی.متاسفانه خیلی ها گول می خورن.تجربه بهم ثابت کرده که خیلی ها اطلاعاتشون توی این زمینه کمه.این سایت هیچ ربطی به بلاگفا نداره.خود بلاگفا هم گفته هیچ وقت رمزتون رو هیچ جایی به جز بلاگفا وارد نکنید.متاسفانه این سایت آدرس ساب دومینی ساخته که شبیه آدرس بلاگفا هم هست و راحت می تونه گول بزنه.

من پسورد الکی هم وارد کردم قبول کرد و گفت که اطلاعات شما ارسال شد ! دی

لطفا این رو به همه دوستاتون بگید.


+ نوشته شده در  شنبه پنجم آذر ۱۳۹۰ساعت 16:45  توسط توت فرنگي   | 

اسم داداشم حسین،حسینعلی صداش می کنن،اسم یه آبجیم فاطمه،نساء صداش می کنن،اسم یه دختر عمه ام صغری پروانه صداش می کنن،اسم اون یکی دختر عمه صغری،شاه بی بی صداش می کنن،اس اون یکی کبری افسانه صداش می کنن (نه نه این آخریه دیگه اسمش همون افسانه است)اسم یه پسر عمه ام محمد،محمد علی صداش می کنن،اسم نوه عموم حسین،فرهنگ صداش می کنن،اسم آبجی همین حسین زهراست عارفه صداش می کنن،اسم پسر عموم علی ، علیرضا صداش می کنن،بقیه اشون رو بگم دیگه خسته میشید!راستی اسم مامان جونم معصومه است کلثوم صداش می کنن.جالبه بدونید که اسم واقعی این ها رو که گفتم هر کسی نمی دون،حتی خود اقوام نزدیک هم خبر از اسم واقعی شناسنامه ای خیلی ها ندارن.حالا اگه فهمیدید اسم شناسنامه ای خودم چیه که حسن صدام می کنن،جایزه دارید.
دقت کنید متوجه می شید بعضی ها اسمشون از دو بخشه،ولی یه بخش رو فقط می گن،بعضی ها یه بخشه،دو بخش اش کردن و یه پسوند بهش دادن.

+ نوشته شده در  شنبه پنجم آذر ۱۳۹۰ساعت 14:55  توسط توت فرنگي   | 

 این روزها انگاری

همه چیز سرد است

حتی نگاه مهربان تو

 

بچه که بودم آنقدر نامهربانی از مردم می دیدم که یکی از بزرگترین آروزهایم این شده بود که روزی برسد همه آدمها با هم مهربان باشند،هیچ کس سر کسی داد نزند،ادم ها با هم دعوا نکنند،کسی به کسی فحش ندهد،خودم همیهش سعی می کردم همیشه طوری باشم که جدای از اینکه خودم مهربان بمانم،تاثیری هم روی دیگران بگذارم،خدا رو شکر در زندگی واقعی نتایجی هم داشت،اما تا وقتی آدم ها همگی تصمیم به مهربان بودن نگیرند،چند نفر مهربان شدن چیزی را درست نمی کند،این ها را نگفتم که از خودم تعریف کنم،این ها رو گفتم و می گویم که من سعی کرده ام مهربان باشم،دیگر اینکه چقدر مهربان هستم را باید دیگران بگویند،همیشه سعی می کردم از احوال دوستانم با خبر باشم،حتی آنهایی که با من فرق دارند،حتی آنهایی که رفتن سمت خلاف و خلافکار شدند،حتی آنهایی که مرد نماندند و آبروی عده ای دختر بی گناه را بردند،همه و همه...تا اینکه رسیدم به دنیای مجازی،اینجا هم سعی کردم محیطی باشد دوستانه،محیطی برای شاد بودن و مهربانی،تا جایی که سعی کنم به دوستان سر می زنم،اگر مناسبتی باشد سعی می کنم کارت تبریکی طراحی کنم،یا برایشان قالب وبلاگ طراحی می کنم،تا اینها باشد هدایایی برای بقای دوستی،برای رواج این دوستی ها،و امروز خوشحالم که دوستان خوبی دارم،دوستانی که امروز جزئی از زندگی من شده اند،گاهی به این فکر می کنم که خیلی ها به خاطر نامهربانی بعضی ادم مزخرف از این دنیای مجازی کوچ می کنند،آدم هایی که بیمار روانی هستند و با نام های مختلف سعی می کنند انواع فحش های رکیک برای یک نفر وبلاگ نویس بفرستند،شاید اگر حتی یک نفر می بود که برای آن ها مهربان بود،دیگر از این دنیای مجازی کوچ نمی کردند،شاید اگر دوستانی مهربانی می داشت دیگر مزاحمت های افراد مریض برایش مهم نبود، چند روز پیش یکی از دوستانم وبلاگی را که دو سال و خورده ای در ان می نوشت،دست نوشته های که ارزش داشت هزاران بار بخوانی و لذت ببری را حذف کرد،تنها دلیل هم این بود که یک نامهربان یا بهتر بگویم یک نامرد برایش مزاحمت ایجاد می کرد،حالا با خودم فکر می کنم چه چیزی گیر آن فدر می آید ؟ یعنی عقده هایش خالی می شود؟ یعنی لذت می برد از اینکه مریض است و کاری جز نوشتن فحش های رکیک ندارد؟ آن روز خیلی ناراحت شدم از بودن همچین آدم هایی،اما بعدش وقتی برای دوستم کامنت گذاشتم و جوابم را داد و گفت برای همیشه حذف کردم و نخواهم نوشت،حس بد تری به من دست داد،دقیقا همان حسی که وقتی کودک بودم و خواهرم هایم رفتن خانه بخت به به سراغ من می آمد،برایش کامنت گذاشتم و از او خواستم که دوباره بنویسد،البته راستش مطمئن بودم دیگر نمی نویسد،آخر آنقدر فحش ها و نامهربانی ها دیده بود که دیگر دلیلی برای بودن در این دنیای مجازی نداشت،اما بعد از آن وقتی جوابم را داد،احساس کردم خوشبخت ترین ادم هستم،احساس کردم خوشبخت ترین هستم چون بهترین دوستان را دارم،مغرور نمی شوم،ولی واقعا احساس خوبی بهم ن دست داد وقتی برایم نوشت:داداش عزیز به احترامت یه وب دیگه زدم،بازم می نویسم،بازم می نویسم واست،اونقدری که دیگه خسته شی و بیرونم کنی.ممنونم ازت.ادم با داشتن چنین دوستانی مگر می شود احساس خوشبختی نکند،مگر دلخوشی بهتر از این هم سراغ  دارید؟این دومین دوستیست که به خاطر درخواست من به وبلاگش جانی تازه می بخشد.

 

+ نوشته شده در  جمعه چهارم آذر ۱۳۹۰ساعت 14:6  توسط توت فرنگي   | 

امروز تولد آبجی توت فرنگیم هست،که من شرمندش هستم چون یادم رفت(آیکون حسنی سر به زیر)،از همین جا بهش تبریک میگم !

اصلا دم هر چی توت فرنگیه گرم ،مخصوصا حسنی توتی و خواهرش توت فرنگی کوچیکه (آیکون خوشیفته! )

د نه دیگه بیکار نشین بدو برو بهش تبریک بگو ایشالا عروسیت جبران می کنم،(مخاطبش همه مجردها و احیاینا کسایی که می خوای فراششون رو تجدید کنن)!

هی نشین این عکس رو نگاه کن برو تبریکت رو بگو ! دل به کار نمیدیدنا !

تولید این دوست دیگه امون هم هست .

+ دوسی عزیز تولدت تو هم مبارک !

کسایی که به آبجی توت فرنگی و این دوسی عزیمزون تبریک بگن و چشمم به جمال اسشمون روشن بشه امتیاز ویژه می گیرن ! گفته باشم ! (حسنی در حال تبیلیغات) !

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم آذر ۱۳۹۰ساعت 14:38  توسط توت فرنگي