لبخند می زنم

به دستهای سردت

به چشمهای غبار گرفته ام

و به شمعدانی گوشه اتاق

...

دوربینت بهانه خوبیست برای خندادن من

و مهربان شدن زورکی چشمهای تو

+ دوست خوبم رستاک چند روز قبل وبلاگش رو حذف کرد.

من حیران و انگشت به دهان موندم،نزدیک بود سکته بزنم ! علی خبر داره از حال اون روزم !

بازم خود علی بود که گفت جای نگرانی نیست،همه چی روبراهه !

[ اینجا ] بود که با رستاک آشنا شدم ! 

++ دوست خوبم رستاک برگشت و پیش ما می مونه [ ذوق و شوق ]

+ گلادیاتور های جوان ! رو حتما دانلود کنید و بخونید!

+ [ اینجا ] همون گلادیاتور های جوان به صورت عکس !

+ تشکر از [ ساعت 25 ] عزیز به خاطر نوشتن این شماره از مجله.

+ شعر نوشت آخر هفته : مکن کاری که بر پا سنگت آید / جهان با این فراخی تنگت آید

چو فردا نامه خوانان نامه خوانند / تو را از نامه خواندن ننگت آید

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم دی ۱۳۹۰ساعت 12:0  توسط توت فرنگي   | 

آگهی نوشت : به یک عدد موس آهنین نیازمندیم،قیمتش مهم نیست فقط محکم باشه.

شعر مرتبط:دوش توتی همی گشت گرد شهر و گفت / از موس های زپرتی خسته شدمو آهنینم آرزوست !


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم دی ۱۳۹۰ساعت 18:0  توسط توت فرنگي   | 

اینجا !

این کودک به خون احتیاج داره و متاسفانه این گروه خونی کلا بین آدم ها کم هستند.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم دی ۱۳۹۰ساعت 15:7  توسط توت فرنگي  

تو بازی وسطی همیشه حرف اول رو می زدم،هر وقت می خواستیم بازی کنیم،همه دوست داشتن من توی تیمشون باشم،خیلی ریزه میزه بودم،سرعت عملم خوب بود،مثلا یارهام می سوختن و تنها می شدم،ونمی تونستمم گل بگیرم که،اونقدر جاخالی می دادم تا امتیاز بگیرم.درسته بچه های الان همونقدر که ما اون بازی ها رو دوست داشتیم و شوق و ذوق می کردیم،بازی های کامپیوتری الان رو دوست دارن ،اما یه کم دقت کنیم،اون بازی های تیمی خیلی لذت داشت برای ما،طوریکه اون بازی ها برای ما خاطره ساز می شد،دور هم جمع شدن و بازی کردن هاش همش خاطره سازی بود،خوبیش این بود که بازی ها کم بود و محدود،کل بازی ها شاید سر جمع ده بیست تا بوداما الان کلی بازی کامپیوتری هست،به نظرتون این بازی ها هم خاطره ساز میشه؟مثلا بچه های الان سالها بعد میان و می شینن برای هم از این بازی ها تعریف می کنن؟
+البته این نکته هم هست که این روزها دیگه بعضی از اون بازی ها رو نمیشه انجام داد به خاطر محیط هایی که زندگی می کنیم،محدودیت های آپارتمان ها و...
+بهترین بازی که دوست داشتم و توش خیلی شور و هیجان برای من داشت اسم فامیل بود.
+اگه خاطره ای از بازی های دوران کودکیتون دارید،شیطنت ها،سوتی ها،یا هر چیزی که خاطرات کودکی رو زنده می کنه،بگید.خوشحال می شم دور هم چند لحظه ای خوش باشیم.
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم دی ۱۳۹۰ساعت 16:54  توسط توت فرنگي   | 

+ اینجا !
وبلاگستان فارسی محکوم به فناست،چون نامهربان شده ایم،وبلاگستان فارسی محکوم به فناست،چون می خوانیم و قضاوت می کنیم،می خوانیم و حکم صادر می کنیم.وبلاگستان فارسی محکوم به فناست چون رنگ عوض می کنیم،چون با خودمان هم رو راست نیستیم.
توت فرنگی را همه می شناسید،شخصی نویس است،بلاگر هم نیست،ادعای بلاگر بودن هم نمی کند،هیچ جا هم از خودش تعریف نکرده،به مخاطبینش توهین نمی کند،مغرور نیست،جای کسی را هم تنگ نکرده،با کسی سر رقابت ندارد،دل کسی را هم نمی شکند
از من به شما دوستان عزیزم:بنویسید،بخوانید،حرف بزنید،مهربان باشید،مهربان باشید،مهربان باشید.
+ این رو هم بخونید !
+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم دی ۱۳۹۰ساعت 23:28  توسط توت فرنگي   | 

این روزها همه جا صحبت از بانکداری اینترنتی و خدمات بانکی از اینترنت هست،این سایتها امکانات جالبی دارن، وارد سایت که میشی،خدماتشون رو با هزار ترفند به زور توی چشمتون می کنن،مثل گذاشتن عکس های زیبا و با کیفیت که جلب توجه کنه،یا فلش های متحرک رنگ و وارنگ،خلاصه اینکه مشتری کلا جذب میشه و مشتاق که بره و از این امکانات بهره ببره،وقتی وارد سیستم اینترنت بانکشون میشی،امکانات جالب تری دارن،مثلا بعضی پیغام رو با رنگ قرمز می نویسن ! مثل [این عکس ]،اون وقت این پیغام اینقدر زیبا و دلنشینه که دلشون هم نمیاد حالا حالا ها از روی صفحه برش دارن.
 شما هم اگر امکان جالب تری سراغ دارید به من بگید که از همین جا همگی با هم از این سیستم ها تشکر کنیم !

گرد همایی خزها  "انگار قدیمیه ولی من تازه دیدم،جالب بود"

+ سوال نوشت : اگه گفتید عکاس [این عکس] کی بود ؟  "راهنمایی:پسر نیست"

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم دی ۱۳۹۰ساعت 19:47  توسط توت فرنگي   | 

بخند و شاد باش،آنقدر رسم مهربانی کمرنگ شده،گریه هم بکنی کسی حالت را نمی پرسد،چه برسد به اینکه بغض های خفه شده ی سینه ات،حالت چشمانت را بر هم زند،بخند و با خنده هایت،گل لبخند بر لب های دوستانت بنشان،همان دوستانی که نامهربانی می کنند،حرفهایشان نیشدار است،هنوز هم دوستی ها معنا دارد،معنایش نامهربانیست...

+ شعر نوشت 1 : خوبی به کس آن نیست به امید تلافی / خوبی به کسی کن که به کار تو نیاید

+ شعر نوشت 2 : بر حذر باش از این طائفه پیمان شکنند / میهمانان سر سفره نمکدان شکنند / وقت افطار به مهر تو کمر می بندند / خوش که خوردند به نان و نمکت می خندند

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم دی ۱۳۹۰ساعت 0:5  توسط توت فرنگي   | 

توی زندگی بعضی چیزها خیلی لذت بخش است،خیلی لذت دارد روز تعطیل با دوستانت بزنی بیرون.صبح ها را همیشه دوست دارم،دیروز صبح رفتم پارک برای دورخوانی،خیلی لذت بخش بود،همین که اول صبح توی پارک باشی خودش نعمتیست،حالا اینکه دوستان عزیزت را هم ببینی و جمع دوستانه ای باشد که دیگر محشر می شود،جای همه تان خالی بود،غیبت تک تکتان را کردیم،به جای تک تکتان من پر حرفی کردم،تازه دلتان هم بسوزد به جای همه شماها سیب زمینی زغالی خوردم،عجیب چسبید "البته نمک نداشتیم :) ".نمی دام چرا شما صبح خواب می مانید و پیش ما نمی آید.ای تنبل های خوابالو.لذت بخش تر از همه این بود که یکی از دوستهای خدا بیامرزمان را دیدم،حالا دیدن این دوست یک طرف،اصرارهایش یک طرف،که آی حسنی بیا کمکl کن،می خوام بگردم به وبلاگستان و دوباره بنویسم و این حرفها(D:)،انگاری بچه ام خیلی بهش سخت می گذره که دوباره توی جمع بچه ها نیست(P:)،حالا هی من می گفتم آخه بچه فینگلی تو که بلاگر نبودی خو،بودن و نبودنت فرقی نمی کنه(P:)،البته دروغ نگفته باشم خودم خیلی دلم می خواد برگردد و باز هم بنویسد،اما جلوی رویش نگفتم و هی خواستم حرصش را در بیاورم،چند ساعتی توی پارک،من و این خدا بیامرز گشتیم و حرف زدیم،کلی لذت بردم.
باز هم می گویم جای همه شماها خالی بود،کاش بودید و شما هم از این جمع دوستانه لذت می بردید.
+این عکس هم جهت سوزاندن دل شماها.سیب زمینی های نازنیمان در حال پخته شدن.(خو سیب زمینی ها زیر آتیشن دیده نمیشن که D: .

+ادامه مطلب هم افشاگری در مورد یک بلاگر هست،دوست نداشتم عمومی بنویسم،رمز خواستیبد بهتون می دم.افشاگری هام با عکس و مدرک هست،قضاوتش باشه با خودتون.از کامننت هاش هم عکس گرفتم و گذاشتم که ببینید.
+آقایی که افشایت می کنم،سعی نکن حاشا کنی که ان کامنت ها رو تو ننوشته ای.تابلو است که خودت نوشته ای،من هم که همه می شناسند،آدم دروغگویی نیستم. :دی
+شعر نوشت:نردبان این جهان ما و منیست/ عاقبت این نربان افتادنیست/لاجرم آنکس که بالاتر نشست/استخوانش سخت تر خواهد شکست


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه هفدهم دی ۱۳۹۰ساعت 13:53  توسط توت فرنگي   | 

یادش بخیر،بچه که بودیم دم به دقیقه قهر می کردیم،قهرهایی که قرار بود تا آخر قیامت طول بکشد،اما به دقیقه نکشیده،به آشتی تبدیل می شد.

+ بسیار در این کهنه سرا معرکه دیدیم / بازیچه اطفال تماشای دگر داشت

+فردا ساعت 10 و ربع،پارک طالقانی،جنب کافی شاپ ورودی،منتظرتان هستیم./ دورخوانی کتاب به همراه پذیرایی میترا خانوم با سیب زمینی زغالی

+یکی از اخلاق های خوبی که دارم صبر زیادی هست.


+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم دی ۱۳۹۰ساعت 22:52  توسط توت فرنگي   | 

عشق های Expire شده ی تان را Crack  کنید.

بسته های آموزشی "دروغ" ، صد در صد تضمینی.

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم دی ۱۳۹۰ساعت 15:33  توسط توت فرنگي   | 

گریه که می کند،تحسینش می کنند و می گویند وفادار است،لبخند که می زند سرزنشش می کنند و می گویند می خواهد خیانت کند.

بیچاره زن بیوه.


برچسب‌ها: نگاه مردم, حماقت, زن بیچاره
+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم دی ۱۳۹۰ساعت 15:19  توسط توت فرنگي   | 

یک عدد قلب داریم،می خواهیم به فروش بگذاریم،شاید فرجی شود و ما هم به نون و نوایی برسیم ! قابل ذکر است،قصدمان فروش است،مزایده و مناقصه برگذار نمی کنم،آتیش زدم به مالم هم نداریم،به علت تغییر شغل هم قلب مان را حراج نمی کنیم‌ ! مغازه حاجی ارزونی هم وبلاگ بغل است نه اینجا،به بالاترین و بهترین پیشنهاد هم فروخته نمی شود،اولین بینوایی که خدا بزند پس کله اش (یا مغز خر میل نموده باشد حتی )  و عاشق ما بشود را روی هوا تور کرده و قلبمان را به او می سپاریم،باشد که قلبمان برایش خیر و برکت داشته باشد !
لینک مرامی:اگر از قلب ما خوشتان نیامد به اینجا مراجعه کرده و آنجا هم شانس خود را امتحان کنید.
+دوست داشتید به رادیو بییب رای بدید.
+رضا کوشالشاهی توی آدرس جدید.
+هواداران مجله جوانان امروز

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم دی ۱۳۹۰ساعت 18:5  توسط توت فرنگي   | 

اقرار می کنم همه انشاء های من رو دختر عمه برام می نوشت ، به طوری که وقتی می رفتم خونه عمه قبل سلام ازم می پرسید موضوع این هفته چیه (:دی) وقتی هم کار داشت و نمی نوشت ، منم نمی نوشتم،حتی چند باری توی کلاس همینجوری دفتر رو باز کردم و یه  صفحه خالی،ولی کلی در مورد موضوع انشاء حرف زدم :دی همش هم بیست می شدم ، تازه کلاس چهارم من مبصر بودم و همیشه مشق های بچه ها رو نگاه می کردم،واسه همین هیچ وقت خودم نمی نوشتم :دی اخه کسی نبود مشق های من رو خط بزنه،موقع امتحان ها هم که موشالا موشالا به بچه ها حسابی می رسوندم و در ازاش اونها هر کدوم یه روز هفته رو به جای من گوسفند های نازنین ما رو می بردن چرا.اون موقع ها کلاس ها شلوغ بود و خط های همه هم خرچتگ قورباغه گاهی حتی برگه عوض می کردیم و من کی نوشتم دیگه یارو باید سه روز گوسفند های من رو می چروند :دی این یه کم نامردی بود :دی بسه دیگه آقا من دیگه اقرار نمی کنم شما هم اگر اقراری چیزی داشتید من استقبال می کنم.به بهترین اقرار هم جایزه داده می شود :دی

همین عنوان را در کوچه های بغلی بخوانید:

  چه صبری دارد خدا (سجاد رامشت) / یادداشت های اتفاقیه (یوسف شیروانیان) / وقتی دلم تنگ می شود (مژده شاه نعمت الهی) / بوی باران عطر خاک (باران سادات) / پرسه خیال (رضوان پری) /  میثاق ( زینب حیدری) / انتهای بیراهه (ف@طمه) /حرف های نزدیک ( مرمری) /  ترخون (مهدی زرین قلم)منتظر پرواز / پنجره ( محمد رضا)طنز تلخ، قهوه اسپرسو (ما، ریحانه) /  بی تو با تو بودن (سحر،طه) / مینی تاک (هانیه) / ذهن مرا دنبال کنید (محمد الف) / سین عین طا / جشن بارون(نسرین)  / روزهای من (یک بنده ی خدا) / رضــا دل(محمد) / پسر خاک (ساجد) / نامه ها (امید حق گویان) / ما که رفتیم(محمد) / ملکه نیمه شرقی / .:ساعت25 / به همین زودی (مهشید) / دری وری های یک کیبورد به دست / صور اسرافیل(زهرا) / خانوم مهندس می نویسد / به قلم آنها که به بهشت نمی روند ( سحر ) / پرسش های علی ( علی) / زنبور ( علی ) /امروزه / خدا - عشق - امید ( زهرا ) / دلواپسی هایم زیر باران ( یوسف )  / مرد کاغذی (ابراهیم ) / زمزمه ی قاصدک های بی خبر(زری) / امید قلب ما روزی مثال نور می آید(مرصاد) /با طعم توت فرنگی(توت فرنگی)/Always in All Ways /وبکده (فاطمه)/میدونم یکی هست که همیشه حواسش به منه (the scorpio)/فتوسنتز کرفس / رهگذر (ستاره) /دادارآباد (حیدری هائی)/پرسه در باران/حرف هایی از جنس نـیـــروانـا(نـیـــروانـا) /این نیز نگاهی ست به افتادن یک سیب...(مداد سفید)/رندان( مانے) /


+ نوشته شده در  جمعه نهم دی ۱۳۹۰ساعت 21:52  توسط توت فرنگي   | 

گاهی دلمان می خواهد از عمق وجودمان بخندیم،خوشحال باشیم و سر خوش...

گاهی هم دلمان می خواهد غمگین باشیم ...شادی نکنیم...یا شاید حتی بغض کنیم و گریه...

اما سخت تر از همه این ها آن وقتهاییست که نمی دانی باید گریه کنی یا بخندی...از اینکه دیگر تو را ندارد خوشحال باشی،یا از اینکه تو رو را نداری ناراحت....نمی دانی باید گریه کنی یا بخندی...سخت است گیر کردن بین این دو،و باز هم سخت تر از ان بی خوابی هایی است که ناشی از پریشانی و سرگردانیست،نه گریه آرامت می کند نه خنده،نه سکوت نه پر حرفی،نه موسیقی نه فیلم نه حتی پیاده روی های شبانه زیر نور مهتاب....


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه نهم دی ۱۳۹۰ساعت 13:25  توسط توت فرنگي   | 

ننجون گراممان می فرماید :

یک فروند شوهر هم نداریم ، توی این هوای برفی کله صبحی در پی خرید نان بربری عازم کوچه ها شود،بعد از خرید نان ، حسابی لرزش بگیرد،دست به دامن گوشی اش شده و پیامکی ، رایانامه * ای حتی !  برای دلبرش (یعنی من :دی) ، بفرستد که  "خانومم،قند عسلم،خیلی سردم شده،به گرمای دستات و نفست و این صوبتا نیازمندم،برسون خودت رو " ، و ما نیز بسی ذوق برمان دارد که پیامی از سوی معشوق برای ما آمده است،فوری LCD  (یا حتی LED ) گوشی مبارک را بوسیده ، عصا به دست به سوی عجیجمان حرکت بنماییم.در میانه راه هی برایش پیام های عشقولانه بفرستیم تا دلگرم شوذ که کسی توی راه دلواپسش می باشد،آن وقت که به عجیجمان رسیدیم لباس های گرمش را از بقچه در آورده و بر تن نازنین اش پروف(درست گفتم ؟) بنماییم،در این حین در یک اقدام ضربتی مقداری برف گلوله کرده و یاد دوران کودکی مان شوهر گرام را گلوله باران بنماییم،آی که چه لذتی دارد ، شکم مبارک عجیجمان را مورد هدف قرار داده و گلوله ای برفی به سویش پرتاب کنم،گلوله برف هم بخورد توی عینک ته استکانی اش (چشممان ضعیف است خو ) ! چهار تا جوان دپرس و افسرده  هم ما را ببینند بلکه برایشان درس عبرت شود و عاشقانه زندگی کنند ! حیف که آن یک فروند را نداریم و الا بقیه ماجرا براه می باشد :دی ! هعییییییی

* رایانامه به معنای ایمیل می باشد :دی

+این قـــالـــب !

+ طرح زن و شوهر نقاشی شده از مژده عزیز.

+ افسر حواس پرت

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم دی ۱۳۹۰ساعت 0:46  توسط توت فرنگي   | 

نمی دونم شماها تا چه حد دنیای مجازیتون و واقعی تون با هم گره خورده،اما برای من زیاد،حالا همه می دونن این وبلاگ رو من یعنی حسن سعادتی اطهر می نویسم،توی کل ایران هم یه دونه حسن سعادتی اطهر هست و بس،چون فامیلیمون رو عوض کردیم و اینو جدید گذاشتیم،این وب من رو خیلی ها که توی دنیای  واقعی منو می شناسن می خونن،اما خوب خیلی هاشون اهل کامنت گذاشتن نیستند،فقط می خونن،حرفی داشته باشن هم بهم پیامک می دن،از جمله داداش هام،پسرعمه ام،خیلی های دیگه از فامیل،دوستای دوران دانشگاهم،بعضی همکارهام،و غیره و غیره،هیج وقت هم سعی نکردم به خاطر اینکه اون ها من رو می خونن خودم رو محدود کنم و از چیزی بترسم،چون چیزی برای پنهان کردن نداشتم،حتی وقتی پست زندان رو نوشتم همون لحظه خیلی هاشون زنگ زدند و پیام دادند که این رو ننویس دوست نداریم آبروت بین دوستات بره،اما من اون رو برنداشتم،دوست ندارم خودم رو پنهان کنم،اگه فلانی یا بهمانی قراره من رو به خاطر اینکه رفتم زندان ول کنه همون بهتر که ول کنه.حتی چند تا از دوستام که همسن من نیسند و خیلی بزرگتر از من هستند از جمله مدیر فروش شرکت بیمه سامان بهم زنگ زد و گفت یعنی من اینقدر دوست بی معرفتی برات بودم که باید درد هات رو از توی اینترنت بخونم؟کلی ناراحت شده بود،می گفت چرا بهم نگفتی مشکل داری،چرا بعدش که اومدی بیرون نگفتی تا کمکت کنم؟می دونید ،اونقدری اطرافیانم رو می شناسم که نخوام خودم رو پنهان کنم و یه مشت دروغ تحویل شماها بدم.هر چی نوشتم و خوندید خودم بودم و هستم،حسن سعادتی،کسی که وقتی جاش باشه شوخی می کنه و جاش باشه جدی حرف می زنه.حتی گاهی که غم دارم غمم رو نمی گم و سعی دارم کسی که میاد وبلاگ من شاد بره بیرون.یه محیط گرم و دوستانه.پست قبل من هم همش یه شوخی بود،،خواستم بگم اونهایی که خداحافظی می کنن دنبال اینن که جلب توجه کنن،که البته منظورم کلی بود،اما یه نکته ای که پیش اومد این بود که دیدم یکی از شاگردهام یه کامنتی برام نوشت.نمی دونم حرفش جدی بوده یا شوخی،نمی دونم،شایدم خیلی از شماها این پست من رو جدی گرفتید و فکر کردید واقعا من دنبال شماره گرفتنم ؟ واقعا این جوری فکر می کنید؟نه من که شما دوستام رو می شناسم که میام اینجور شوخی هایی با شما می کنم.همه شماها من رو می شناسید که چجور ادمی هستم،بحث تعریف از خود نیست،اما دیگه این رو می دونید که همیشه با همه کس شوخی کردم اما هیچ وقت قصد نداشتم این جا بیام و بنویسم و بخوام از دخترها شماره بگیرم و ادامه ماجرا.دیگه از من گذشته این چیزها.می دونید اگر کسی دیگه این کامنت رو می ذاشت حرفی نبود اما کامنت رو کسی گذاشته که من رو توی دنیای واقعی می شناسه.

+کامنت دختر آریایی رو بخونید می فهمید.

+من به خودم شک ندارم،اما اگر کسی فکر می کنه وبلاگ ساختم که دنبال این کارها باشم رک بهم بگید.

+دختر آریایی عزیز اگر تو هم می خونی وبم رو به اون دوستت که برام جیمیل ساخت بگو که به کمکش احتیاج دارم و می خوام چند تای دیگه برام بسازه.یادتون هست که کی رو می گم.


+ نوشته شده در  سه شنبه ششم دی ۱۳۹۰ساعت 23:5  توسط توت فرنگي   | 

ما آزموده ایم در این شهر بخت خویش / بیرون کشید باید از این ورطه رخت خویش

با عرض معذرت دوستان گرام،این وبلاگ دیگر بروز نخواهد شد،دیگر حرفی ندارم بگویم،می خواهم بروم از این دنیای مجازی،خدانگهدار همه تان باشد.از کنار شما بودن لذت بردم،درسهای زیادی یاد گرفتم،تجربه های خوبی کسب کردم،همیشه به یاد مهربونی هاتون هستم.خدانگهدار.

+این پست ما فقط جهت ناز کردن نوشته شده و هیچ ارزش و اعتبار دیگری ندارد.

+لطفا بعد از خواندن این مطلب کمی مکث کرده و با شیوه های نوین ارتباطات شروع به خریدن ناز ما بکنید.یعنی هی هزار تا هزار تا کامنت خصوصی بدهید که حسنی نرو،حسنی کجا به این زودی؟حسنی اگر مشکل داری من سنگ صبورت می شم،حسنی مگه چی شده که می خوای بری؟ اصلا من نمی ذارم بری،(حسنی من دوستت دارم توی الویت می باشد و مقدار تاثیر آن به مراتب از بقیه جملات بیشتر است :دی )،حسنی تو حیفی،اینجا حیفه،انگار خوب نیستی،اصلا بیا بغلم(!) ، دلم برات تنگ میشه،نه نروووووووو حسنی،بمون حسنی،بنویس حسنی،تو نباید بری،من نمی ذارم که بری،اصلا بیا این شمارمه یه اس بده همین الان زنگ می زنم حرف بزنیم،شاید خوب شدی.اصلا من بدون تو چیکار کنم؟ وبلاگستان بدون تو مثل کویر لوت میشه،تو که نباشی منم نمیام نت،میرم وبم رو برای همیشه حذف می کنم،نه این قرارمون نبود تو بی خبر بری ....حسنی بیا من دوست دخترت می شم ،عاشقانه هات رو برای من بنویس،من میشم عشق تو،من نمی ذارم تنها باشی،من میشم مخاطب عاشقانه هات.بمون دیگه.

+آن جمله هایی که در پی نوشت 2 ذکر شد فقط جمله هایی پیشنهادی ما می باشد،جمله های بهتر و تاثیر گذار تر داشتید،پیشنهاد بدهید،لازم می شود روزی:دی

+ ما آزموده ایم در این وب بخت خویش/ بیرون کشید باید از بلاگفا اسم خویش : دی

+لینک مرتبط: نه دیگه لینکش رو بذارم بچه ام آتیشی میشه از دستم :دی

+لینک پیشنهادی :تاریخ انقضا

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم دی ۱۳۹۰ساعت 10:38  توسط توت فرنگي   | 

و من مردی را دیدم برای یک شب نشئگی،دختر 14 ساله اش را یک شب به کسی فروخت.

و من مرد معتادی  را دیدم برای اجاره خانه سرماه،یک شب دخترش را دست صاحبخانه پیر و خرفت سپرد.

و من مردی را دیدم در ازای کار نگهبانی که کسی برایش جور کرده بود،دخترش را به همان کس که همسن ش بود، فروخت و آن مرد بعد از یک مدت که سیر شده بود و خسته،دخترک را رها کرد،دخترک خود کشی نکرد،دخترک روزی هزار بار مرد.

و من مردی را دیدم دیگر چیزی برای قمار نداشت،دخترش را گذاشت پای معامله.

و من مردی را دیدم که دختر نداشت،و آنقدر زنش را کتک می زد تا زنش تن فروشی کند،و خودش هماهنگ کننده بود.

و اما من مردی را دیدم که برای سیر کردن شکم زن و بچه اش توی معدن کار می کرد،ماهی یک بار آنها سر می زد.

و اما من مردی را دیدم برای امرار معاش ، ساعت 4 صبح جارو به دست کوچه ها را تمیز می کرد.

و اما تو،تویی که آن بالا هستی،تویی که توی سخنرانی هایت لبخند تحویل دوستانت می دهی،کدامشان را دیده ای؟ جای کدامشان بوده ای؟ آری تو،تو می دانی با شکم گرسنه خوابیدن یعنی چه ؟ تو می دانی مهر ماه برسد و نداشته باشی برای بچه هایت لباس نو و کیف و کفش نو بخری یعنی چه؟ تو می دانی سر ماه برسد و اجاره خانه را نداشته باشی یعنی چه؟ تو می دانی یک زن برای اینکه چند روز از صاحبخانه اش مهلت بگیرد چند بار باید بمیرد و زنده شود؟ تو می دانی وقتی بچه ای پول بخواهد و پدر نداشته باشد،پدر چند بار می میرد؟ چند بار به خود لعنت می فرستد؟ نه تو نمی دانی هیچ وقت ...هیچ...وقت....

+به یک نفر جهت ساختن دو سه تا جیمیل نیازمندیم .فوری.

+ لینک پیشنهادی: برای من یلدایی وجود ندارد.

+ نوشته شده در  شنبه سوم دی ۱۳۹۰ساعت 10:59  توسط توت فرنگي   | 

بعد از خبر پیدا شدن بچه شیری که طفل معصوم داشته تهران گردی می کرده مزاحمش شدن و گرفتنش ،خبر رسید که دومیش  هم که گویا تشریف آورده بوده لویزان برای پیکنیک دستگیر(!) شد،جدیدا هم خبر رسید که برادردان محیط زیست سه تا دیگه از این حیوون دوست داشتنی و ناز رو هم بازم توی پایتخت پیدا کردند.الانم دارن می گردن ببینن این گرگ های ناقلا کجا قایم شدن،احتمالا اونا رو تو پارک ملت گیر بیارن!

اگه فردا پس فردا کسی زنگ در خونتون رو زد و دنبال بچه هاش می گشت ، در رو باز نکنید چون ممکنه مامان بابای این شیر کوچولوهای ناز باشند که الان احتمالا توی خیابون های تهران در به در دنبال بچه هاشون می گردن.

بعد صبح که می رید سر کار اگه یه وقت توی پارکینگ پلنگ دیدید،اذیتش نکنید یه صبح بخیر بهش بگید و با آرامش از کنارش رد شید،چون گناه داره بیرون سرده،اومده تو پارکینگ خوابیده قربونش برم.

شهرداری هم قراره شعار "شهر ما خانه ، خانه ما " رو به شعار "شهر ما ، باغ وحش ما یا جنگل ما حتی ! " تغییر بده،در این راستا هم از شهروندان تقاضا میشه این شعار رو جدی بگیرن و با همشهری های جدیدشون به مهربانی و عطوفت برخورد کنند که بتونیم سالها در کنار هم به خوبی و خوشی زندگی کنیم.

لابد چند روز دیگه ام دخترتون بهتون میگه:بابا جونم من از این عروسک شاسخینم خسته شدم،میشه اون توله خرسه که جلوی در خونه همسایه مون می خوابه رو برام بیاری ! خیلی نازه !

این میمون عزیز هم  فکر کنم  به فکر ترافیک تهران هست، چون از ماشین خودش استفاده نمی کنه،آخه طفلی رو تو ایستگاه اتوبوس گیر اوردن !

+بعدا نوشت :  برای من یلدایی وجود ندارد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم دی ۱۳۹۰ساعت 11:40  توسط توت فرنگي   |